بحر طویل خطبه حضرت زینب(س) در کوفه.

 کوفه شهری است پر از فتنه و آشوب و بلا، صحنه‌ای از کرب و بلا،

خلق ز اطراف و ز اکناف روان گشته سوی شهر، گروهی به جگر سوز

 و گروهی به بصر اشک و گروهی ز خوارج همه خشنود ز خشم احد

قادر معبود، همه منتظر عترت پیغمبر اسلام، به کوفه شده اعلام که از

جور و جفا و ستم و گردش ایام، رسیدند به آیین اسارت حرم‌الله به عز و

شرف و جاه، به اشک و شرر و آه، ستادند و گشودند همه چشم تماشا، که

ببینند اسیران شه کرب و بلا را

 

در آن هلهله و شور، گروهی شده محزون و گروهی شده مسرور،

گروهی ز خدا دور، در آن عرصه محشر، صدف بحر ولایت، ثمر نخل

ولا، دخت علی، شیر خدا جلوه مصباح، هدا، شیرزن کرب و بلا، زینب

کبرا، به همان شیوه حیدر، به همان عزت مادر، به بلندای مقام دو برادر،

 به فصاحت، به بلاغت، به شهامت، به شجاعت، چو یکی کوه مقاوم، به

خروش دل دریا، به نهیبی که صلای علوی داشت به نام احد قادر منان به

 چنین خطبه سخن گفت که دیدند به نطقش نفس شیر خدا را

 

بعد حمد احد و نعت محمد، همه دیدند که آن عصمت دادار، ندا داد که ای

وای بر احوال شما مردم غدارِ ستم پیشه مکارِ جنایت گرِ بی‌عار، عجیب

است که دارید بدین ننگ به دل ناله به رخ اشک الهی نشود اشک شما

خشک و بگریید به این ننگ که بردامن آلوده نهادید، شما آن زنی استید که

 بگسیخت همه رشته خود را و شما سبزی فاسد شده در مزبله‌هایید، شما

 همچو گچ روی مزارید، ندارید به جز زشتیّ و پستیّ و دورویی که خود

آراسته مانند زنان در اجنبیانید، بگریید که پستید نخندید که مستید همین

لکه ننگی که نهادید به دامن، به خدایی خدا پاک به صد بحر نگردد، نتوان شست به آب دو جهان ننگ شما را

 

وای بر حال شما مردم کوفه! به جگر پاره پیغمبر اسلام چه کردید که از

 آن، جگرِ ختمِ رسل پاره شد و سوخت، بدانید که از آتش بیداد شما

سوخت دل فاطمه آن بضعه پیغمبر اکرم، به خود آیید و ببینید چه خون‌های

 شریفی زِ دم تیغ شما ریخته برخاک، چه تن‌های لطیفی که زشمشیر شما

 شد همه صدچاک، چه بی‌باک کشیدید به آتش حرم آل نبی را و کشاندید

به صحرا و در و دشت، زن و دختر و اطفال صغیری که نهادند سر از

کثرت وحشت به بیابان و دویدند روی خار مغیلان و زدید از ره بیداد به

کعب نی و سیلیّ ستم در حرم آل علی فاطمه‌ها را به خدا پیش‌تر از این

ستم و ظلم و جنایت چه به مکه چه مدینه چه سر کوچه و بازار ندیدند،

ندیدند قد و قامت ما را

 

گر از این ظلم و ستم ابر شود آتش و باران همه خون گردد و چون سیل

 ببارد به زمین یا که سماوات شوند از همه سو پاره و ریزند ز افلاک به

روی کره خاک و یا باز شود کام زمین و بکشد در دل پر آتش خود خلق

جهان را عجبی نیست، شما نامه نوشتید که فرزند پیمبر به سوی کوفه

بیاید، در رحمت به سوی خلق گشاید، همه گفتید که باید پسر فاطمه بر ما

ره توحید نماید، به چه تقصیر کشیدید به رویش ز ره کینه وتزویر همه

 نیزه و شمشیر، گه از سنگ و گهی تیر، کجا رفت جوانمردی و قدر و

 شرف و غیرت و مردانگی افسوس که کشتید پس از کشتن هفتاد و دوتن

 مثل علی اکبر و عباس نهادید به نی رأس امام شهدا را

 

کوفه رفته است فرو یکسره درننگ، از این خطبه شده زاده مرجانه دگر

شیشه عمرش هدف سنگ، که ناگاه سر یوسف زهرا به سرِنیزه عیان

گشت همان روبه روی محمل زینب همه گفتند امان از دل زینب، به جبین

 خون و به رخ زخم و به لب آیه قرآن، چه دل‌انگیز صدایی، چه ندایی،

 چه نوایی که زمام سخن از زینب مظلومه گرفته نه همین برد دل خواهر

 خود را که دل دشمن خود را نه دل دشمن خود را که دل قاتل خود را همه

 گشتند در آن جلوه‌گری محو جمالش، همه مبهوت جلالش، همه دادند به

انگشت نشانش، نگه او به روی زینب و زینب نگه افکند به رویش که

هلالم! چه قَدَر زود غروبِ تو سیه کرد همه ارض و سما را

 

گل احمد، گل حیدر، گل زهرا، همهٔ آرزوی من به سر و صورت خونین

 و به پیشانی بشکسته ولب‌های به خون شسته و چشمان خدابین و به

اشکی که روان است زچشمت به رگ پاره و خونی که روان است ز

رگ‌های گلویت، نگهم کن، نگهم کن، نگهم کن که دلم پاره شد از نغمهٔ

قرآنِ سرت بر سر نیزه، عجبا فاطمه می‌گفت به من قصهٔ داغ تو،

نمی‌گفت که روزی به سر نیزه سر پاک تو بر محمل من سایه کند، لب

بگشا ای به لبت آیه قرآن نه به من با گل نورسته خود حرف بزن، در تب

 و در تاب شده، بر تو دلش آب شده، تا ز تنش روح نرفته است بخوان

بار دگر آیهٔ قرآن و بگو ذکر خدا را

از  نو اربعین آمد.......کجا  اندوه  عاشورا  رود  ا ز  خاطر زینب

بنال ای دل ز تاب غم  که  از  نو اربعین آمد

                                       به  دشت  کربلا  زهرا  ز  فردوس  برین آمد

بگیرند از دو سو تا درعزا بازوی  زهرا را

                                      برون ازروضۀ رضوان هزاران حورعین آمد

به  قصد کعبۀ  مقصود جابر، با دل  پر خون

                                       به  پابوس  مه   بطحاء   شه  ملک  یقین  آمد

چو بود از چشم نابینا، به گوش او  رسید آوا

                                       که  از شام  بلا  زینب  به  صد  آه  و اَنین آمد

به  دشت  نینوا  شور قیامت  باز  شد   بر پا

                                       که  با  خیل  اسیران  خواهر  سلطان  دین آمد

زچشم مادرش زهراروان شدخون دل ازغم

                                       به سوی  تربت   بابش  چو  زین  العابدین آمد

پریشان دید  تا  در کربلا جمع  اسیران  را

                                       به جای  اشک ،خون از دیدۀ  روح الامین آمد

سکینه گفت بازینب که این آن سرزمین باشد

                                       که   بهر قتل  بابم   شمر بی  ایمان  ز کین آمد

به سرزددست غم کلثوم درجائی که عباسش

                                       ز  جور اشقیا  از  صدر زین  روی  زمین آمد

کجا  اندوه  عاشورا  رود  ا ز  خاطر زینب

                                       که   شد  سوی  حرم   بهر  وداع   آخرین  آمد

علم  شد سرنگون، افتاد  تا دست علمدارش

                                       شه  د نیا  و د ین  از  این  علم  اندوهگین  آمد

بدست شاه  مظلومان علم  شد  پرچم ایمان

                                       گذشت از سر که  پا  بر جا  ازاو دین مبین آمد

شکیب ازکربلا بگذر بگو درکوفۀ  ویران

                                       چه ها   بر  آل   پیغمبر  ز خیل  مشرکین  آمد

از دوست آنچه  دید زدشمن  روا نبود     جز  صبر  دردهای   دلش  را  دوا نبود

هرگز کسی دچارمحن چون حسن نشد      ور شد  دچار  آن همه  رنج ومحن نشد

خاتم  اگر ز دست سلیمان  به  باد رفت     انـدر   شکنجۀ   ستـم    اهــرمن    نشد

نوح  نجی  گر ازخطر موج  رنجه شد     غـرقـاب   لجـّۀ   غـم   بنیـاد  کن   نشد

یوسف  اگر چه  از پدر  پیر دور ماند      لیکن غریب وبی همه کس دروطن نشد

شمع ار چه سوخت از سرشب  تا سحر ولی       خونابۀ   دل  و جگرش  د ر لگن  نشد

پروین  نثار ماه رخی کانچه شد براو       پروانه   را   ز شمع   دل   انجمن  نشد

حقاّ  که هیچ طائری  از آشیان  قدس       چون  او  اسیر پنجۀ  زاغ  و زغن  نشد

جز غم نصیب آن دل  و الاگهر  نبود      جز زهر  بهر آن  لب  شکرّ  شکن  نشد

از دوست آنچه  دید زدشمن  روا نبود     جز  صبر  دردهای   دلش  را  دوا نبود

خدا  قسمت   کنـــد  ما  و شما را

چه خوش   باشد   نشستن    در  اتـــاقـــی

کنـــــار   ســـاقــی   سیمینــــه  ســـــاقــی

یکی  قرص  قمــــر ، قــامت چو شمشاد

نه  لاغـــر مـــردنی ، نی گنــده چــــــاقی

سرِشب  نـــوش  کردن   تا   سحــرگـاه

شراب   از  ســـاغـــر پــــر طمطــراقی

نه ترس از محتسب،نی خوف از شیـخ

بـــدون کمتـــرین اعمـــــال شــــــــاقی

کنار  سفــره  آنگــــه  سیـــــخ کـردن

کبـــاب نــــاب  و  پختــــن بــــراجاقی

دو گـــرده  نـــان  داغ و چنـــــد  فلفل

پیـــاز و  دوغ  و  ریحـــان و سماقی

پس  آنگــــه خواندن بیتی که اعراب

به  لب   دارنـــد در  هـــر  اتفــــاقی

همان  بیتی  که ... بگذارید   خوانم

در  اینجـا   بــا دل   پـــر اشتیاقـــی:

خدا  قسمت   کنـــد  ما  و شما را

بـــه زیـــر  خیمه یا  کنج  رواقی

فروغ دل شود حاصل اگر  دوست

به  مـــا بخشــد فــراغ بی فراقی .

بس که شیرین است یاد و خاطـرات مهـر مادر        فکر هر چیزی به جز آن را به فردا می گذارم

یــــاد را در خــاطـــــرات کودکــی تـا می گـذارم

گویی از این عصر در عصری دگر پا می گذارم

 

می روم در کوچه های تنگ و تاریک قدیمی

ذهـن خـود را لابـــلای کودکی هـا می گذارم

 

حوض پر آب و حیاط و شمعدانی های قرمز

چند ساعت خاطراتم را در آ نجـا می گذارم

 

می نشینـــم در کنـــار مــادرم آســوده خاطر

روی چشمم دستهای خسته اش را می گذارم

 

چشم را می بندم و با مهربانـی هـای یادش

ذهن خود را تا زمان مرگ تنها می گذارم

 

بس که شیرین است یاد و خاطـرات مهـر مادر

فکر هر چیزی به جز آن را به فردا می گذارم

 

نام آن شب را که می افتـم به یاد خاطراتش

گرچه کوتاه است ، شام سبز یلدا می گذارم

 

بار دیگر تا بیاید در خیالم ، پیـش پایـش

از زمین گلهای مینـــا تا ثریا می گذارم

به چنگ پیری اش ازروی حسرت می زند چنگی

کسی از کوچه های زندگی  دل تنگ می آید
شکسته ،خسته ،چون بازنده ای در جنگ ،می آید

  کسی که زیر پاهایش زمین از درد می نالید
به چشمش  یک قدم،اندازه ی فرسنگ  می آید

نشسته رنج تلخ سالیان رفته بر دوشش
اگر افتان و خیزان با عصای لنگ می آید

حباب روی آبی ،هیزمی در باد را ماند
لباس زندگی اندام اورا تنگ می آید

درخت آرزویش لحظه لحظه رنگ می بازد
به سویش لشکر پاییز با صد رنگ می آید

صدای برگ ها در زیر پا سمفونی مرگ است
خزان وقتی بیاید با همین آهنگ  می آید !

به چنگ پیری اش ازروی حسرت می زند چنگی

هجوم بغضش از غم ناله های چنگ می آید

کلاس زندگی تعطیل و بهت آلوده می بیند

نمانده فرصتی دیگر،صدای زنگ می آید !

به یک نگاهِ تو دل بسته ایم یا  مولا

بـه جز خیالِ تواَم در سرم خیالی نیست

ملول هجرِ تواَم ؛ غیر از آن ملالی نیست

مَرا که عشقِ تو کامل کند ؛ کمال دهد

بدونِ عشق تـو ای نازنین کمالی نیست

توئی کـه می دهیَم عزَّت ای عزیزترین

مـیـان دَهر چنین عزَّت و جلالی نیست

دریغ سهمِ من از عشقِ تو فراق و غم است

گنـاهکارم از آن فُرصَتِ وصالی نیست

چنان به عشق تو پیچیده فکر و اندیشه

که بَر اقامه ی واجب مرا مجالی نیست

جَـهـات اَربَعه را گم نموده اَم ؛ در من

جنوب و مغرب و مشرق وَ یا شمالی نیست

تو ایده آل مَـنـی ؛ آرمـانـم و هَـدفَـم

که گفته است؟که در دَهر ایده آلی نیست

قتیل کویِ تو گردیده ام زِ شدَّتِ عشق

اگرچه بینِ من و عشقِ من قتالی نیست

فـراقِ روی تـو از پـا فکند و زارم کرد

بـه کشتگانِ رَهَت وزری و وَبالی نیست

قسم به موی سیاه و به جعد زلفِ تو باد

بدون تو به جهان عدل و اعتدالی نیست

رَهِ تـو راهِ سعـادت ؛ کـمـال و آرامش

بـه راه تو به کسی آفت و زوالی نیست

زبانحال حضرت زينب سَلامُ اللهِ تَعالی عَلَيْها در روز اَربعين((بَر سَرِ مَزارِ بَرادَرَش))

زيـنـبَـم بَـرگشتـه ام از شامِ ويران ياحسين

بوده اَم مَن در غَمِ تو اشك افـشـان ياحسين

در فـراقـت اِي بَـرادر خونِ دل ها خورده اَم

مي دهد اين را گـواهي اَشكَم الآن ؛ ياحسين

در خـرابـه از غـم هـجـر تـو بس نـاليده ام

مو پريشان؛ سينه سوزان؛ ديده گريان ياحسين

من شريكم بـا تو در اين نهضت خون و پيام

خون تو دادي من كنم پيغامش اعلان؛ياحسين

لـشـگـرت بـودنـد اگـر در كربلا عبّاس ها

بـوده لـشـگـر زينبَت را آه و افغان ياحسين

همرهت شد گَـر عـلـی اکبـر به اَمرِ لَمْ یَزَلْ

شد رقـیّـه همرَهَم از لطـف یزدان ؛ ياحسين

گَـر تـو ديـدي داغِ فَـرزَند و بَرادرهايِ خود

زينبت هم ديده هم اين را و هم آن ياحسين

گَـر بـه پيشانيّ تـو سـنـگ جفا مي زد عدو

خواهرت هم اين ستم را ديده اين سان؛ياحسين

بر سر زينب بـه كـوفـه ؛ خاك ها از بـام ها

ريختند ايـن مَـردُمِ گُمراه و نـادان ياحسين

گَـر شـهـادت بـود بهر تـو بـه فـرمان خـدا

بهر من هم او اسـارت داده فـرمان ياحسين

گفتمان بی ربط :::از کشکول شیخ نهایی

::

گر بخواهی آدمی دیگـــــر شوی       فارغ از غمها و  شور و شر شوی !

شیخ ما فرمود:: باید خــر شوی      تا کــــــــه روزی لایق عَرعَر شوی !

پس  تعهد می سپاری محضری       عرعرونی ، عرعــرانی ، عــرعری !

::


مثنوی عاشورایی                    "" این بی صفت ها منکراسلام نابند.....

کفتارهای معرکه خنجرکشیدند

خون شریفت رابرادر سرکشیدند

اینان که باتو هم رکاب جنگ بودند

از روز اول زاده نیرنگ بودند

بارشکمهاشان حرام ومی لمیدند

مال یتیمان رابه دندان می کشیدند

ام الخبائث را خدای خویش خواندند

درکارخود بیچاره بیچاره ماندند

واداده های هرزه جام شرابند

ازمادرتوکینه ها بسیاردارند

دردستهاشان مهره های ماردارند

این جغدهای شوم درزنجیرمانده

درگیرودار خاک ری درگیر مانده

یوسف فروشانی که دربازار دنیا

نام توشد بازیچه دستان آنها

توتشنه بودی و سخن ازآب گفتند

یاذوالجلالی گوشه محراب گفتند

شمشیرها رابرکمر بستند ورفتند

حتی پدر،حتی پسر،بستند ورفتند

حالا تویی وعرصه درتکرار،تکرار

حالا تویی و عرصه ها بسیار، بسیار

این نامسلمانان برمنبر نشسته

سرگرم محو نام پیغمبر نشسته

اینان که اینگونه زده دستاربرسر

اینان که برسر بسته دستار پیمبر

گندم فروشانی که جو انبارشان بود

بس حیله هایی این چنین درکارشان بود

اینان یهودای زمان خویش بودند

یاگرگهایی درلباس میش بودند

درسینه هاشان کینه هایی ازولی بود

شمشیرهاشان تشنه خون علی بود

بستند برمحو حقیقت تاکمررا

دیدند درخون پسرمحو پدررا

این بغض راازفاتح خیبرگرفتند

درسینه هاشان کینه ازحیدرگرفتند

حالا تویی وصحنه درتکرار،تکرار

حالا تویی و صحنه هابسیار،بسیار

شمشیرهارا صیقل ازخون تودادند

داغ عظیمی بردل دنیا نهادند...

پیــا م   فـصـل  پـا یـیــز  ا َر خزان بـود          بـهـا ران  در دل  گـرمـش  نـهـا ن بــو د

شـب  یـلـــد ا  شـب بـا هــــم  نـشــسـتـن          بـشــا د ی  رفـتــن و ا زغـــم  گـسـستـن

بـه فـــرق گـنـبـــد خـضــرا  نـوشـتـسـت          شب یـلــد ا ، شـب مـیـلا د  عـشق  است

بـیــــا ا مـشـب  کــنـــا ر هـــم نـشیـنــیـم          صفــا از  چـشــم  یک  د یگـر بچـیـنیــم

طـبـیعــت بـــرسـر را ز  ونـیــاز  ا ست          د ر  رحـمت  بــروی  خلق   بـا ز اسـت

تـوانـــا د سـت خا لـق ، خاک بـردا شت          درخـتی بــر بـلـنــد ای    بـشــر کا شـت

بـشـر، چون ریـشــه ا نــد رخا ک  دارد          ز  هـر  ذرّه   هــزار  ا د را ک     دارد

من وتو   شـا خه هـا ی  یـک  درختـیــم           به لـطف  حق  نعــیـم  و  نـیک بـختــیــم

بـروب ا ز د ل غـبـا ر غـم  کـه  فــرد ا           ز مـستان است و فـصــل  سـوز وسـرما

برون کن هـرچه هـست ازکیـن و سردی          کـه  در  راه  حـقـیـقـت ، پـــای  مـرد ی

زمـستان آسمـا نـش بــرف خـیــز  ا ست          ســرا پــا  بـا  پلــیــدی  درسـتـیــز اسـت

بگــو د ر ا وّل و پـا یــا ن   هــر حرف           نـشـا یـد هـیــچ  رنگـی خوشـتـراز برف

که ایـن  بـرف اسـت ،آب  زنـد گــــا نی           تگـرگـش  را  بـخـوا ن  گـنــج  معــانـی

نـم بـا ران  کـه لـطـف کـر د گــار است           هـمـا ن  زیـبـا یـی  فـصـل  بـهــا راسـت

قــد م بـرروی یـخ  نـِه   بـا د لی  گـــرم           کـه یـخ  ا ز گــرمی  پـا یـت شـــود نـرم

بـیــا  بــذ ر مـحبـّـت  را  بـکـــا ر یــــم           بـه  در گــاه  خـدا  ، د سـتـی  بـرآ ر یـم

بـخوانـیـم آنـچـه  در شـــأ ن  زمین است          که درمنـظــو مۀ ما  چون نگــیــن ا سـت

پیــا م   فـصـل  پـا یـیــز  ا َر خزان بـود          بـهـا ران  در دل  گـرمـش  نـهـا ن بــو د

به  هـر برگ خزان صد درس نـوداشـت          بــد شت د ل   گـل ا مـّیــد  می  کـا شـت

چـه آسان رفت وچشـم از خلـق پـوشـیـد           بــقـــا ا ز ما  و ، جــام  مـرگ  نـوشـیـد

زمستـان موســم  سود  و ز یــان  ا ست          هـمـه سـود  و زیــا ن  ا یـنـجا عیان است

ازا ین روز و شب ارعـبـرت  نگـیـریــم          یـقـیـن در چنـگ  نـفـس  خود   اسـیــریـم

خـزان عـمـر پــا  یـیــز  و   زمـسـتـا ن           دمـد  عـمـری  د گـر د ر  بـاغ  وبـسـتـان

ولی عـمر بـشـر بـا یـک  بـهــا را سـت           که گر قـد رش  بـد انی ،لا لــه زارا ست

بـــرای مـا  نـبــا شــد  وقــت   تـکــرا ر         هـمـیـن  ا مــروز را  نـیـکــو نـگــه  دا ر

بـیــا   درسی  بگــیـریـم  ، ا ی بـــراد ر          ز مــیـلاد  د ی  و ا ز ، مـــرگ    آ ذ ر

به مـرگ شـب تـولــّد یـا فـت  خورشـیـد          شـقــا یـق  بـا زهـم  در د شـت  خنــد یــد

جـوان مــردیّ  و هـمـت  کن بـه کــاری          کـه   در آن  نــام  خود  نـیــکــو بــداری

نکــو کـار  آ فـتــا ب  جــا ود ا ن اسـت          درخـشـا ن  در  زمــا ن امـتــحـا ن است

بــد ه  دسـتی  بـه د سـت  مـستـمـنـد ا ن           بـنـه  مـرهــم  بــه   زخــم د رد مـنــدان

شب  یـلـدا  و صـبـح   پــا ر ســا یـــــی          بـه ســلـطـا نــی  بــر آیـی زیــن گــدایـی

  اشـتــراک گـذ ر عـمـر، نشـان من وتـوست

آتـش عشـق ، همـان سـرّنهـان من و تـوست        اشـتــراک گـذ ر عـمـر، نشـان من وتـوست

تنگ چـشمان نـشنـا سـنـد زما هـیــچ اثــری         که درایـن کار، خدا ورد زبان من و توست

یوسفی بود  دراین شهر وکس او را نخریـد         خرّم آن برده که بنشسته بخوان من وتوست

درکنـار تو شـب و روز بمـن جـاری نیست         عمر جاویـد ، همین جا و زمان من وتوست

پـرده ای نیست که حاجب بشود بیـن دو دل         غـیـر پیـراهـن غیرت که میـان من وتـوست

تـاهـمــآغوش منـی از حسـد و کـینه نتـرس         خالـقی هست که او حافـظ جان من وتوست

سـبـزه و گل بـه رکوعَـنـد زهَــرجـا گـذری         که به هـربـرگ گلی نام ونشان من وتوست

این سـرودی که به بلـبـل بـدهـد شور فغــان         نغمه ای بـَر شـده از آب روان من وتوست

مطربـا ، پـرده بــزن درخط ماهـور و نــوا         شعـرراوی همه ازشرح و بیان من وتوست

در مدح هدیه!

در تن خسته و دلمردۀ من جان ،هدیه!
شام تاریک مرا چون مه تابان ،هدیه!

همچو بلبل به نوا آمدم از عشق رخش
باغ آمال مرا سنبل و ریحان ،هدیه!


«پدرم روضۀ رضوان به دو گندم بفروخت»
روز مادر بدهد تا که به مامان ،هدیه!

هدیه خوب است که همسایه به همسایه دهد
من به همسایه دهم «شاعر» و «چوگان» ،هدیه!

مُهرۀ مارش اگر نیست چسان ظرف سه‌سوت
مِهر خود را فکنَد در دل انسان ،هدیه!

من به کارایی او یکسره ایمان دارم
چه کسی گفته که غارتگر ایمان،هدیه!

به یکی «کارت» که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می‌کشد از مردم نادان ،«هدیه»!

«کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت»
مگر آن‌وقت که دادیم به ایشان ،هدیه!

پول چایی که ندادیم ولیکن دادیم
استکان-نعلبکی،قوری و فنجان ،هدیه!

آشنا چون به قوانین اداری باشد
در ادارات کند مشکلم آسان ،هدیه!

نه فقط بهر مدیران و معاونهاشان
گاه دادم به نظافتچی و دربان ،هدیه!

آنچه اصل است بدانید فقط قانون است
لیک تکمیل‌گرش-در حد امکان- هدیه!

هم از اینسو به همه هدیه، فراوان دادیم
هم از آنسوی گرفتیم فراوان ،هدیه!

ظاهرِ ساده ولی باطنِ خاصی دارد
داخل «کارت» چه زیبا شده پنهان ،«هدیه»!

ناگهان خنده‌زنان می‌پرد از «کارت» برون
سورپریزی شود از بهر مدیران ،«هدیه»!

ردّ احسان نتوان کرد زمانی که کسی
بدهد بهر تو از بابت احسان ،هدیه!

چونکه با رشوۀ ملعون کَمکی همشکل است
گاه در محکمه کلاً شده کتمان ،هدیه!

تو به اشخاص، بُنِ البسه دادی هدیه           
داده قاضی به تو پیژامۀ زندان،هدیه(!)
*
بس عجب نیست گر امشب سخنم شیرین است
که در این شعر و غزل شد شکرافشان ،هدیه!

من   کیم،   دیوانه ای عاقل نما

در گوشهٔ انزوا خزیدن خوش تر


پیوند ز غیر حق بریدن خوشتر


ای فیض مکن علاج گوشت ز نهار

کافسانه دهر ناشنیدن خوشتر

************


من کیم،عبد زپا افتاده ای
من کیم،عمر خود از کف داده ای
من کیم،درمانده ای مست غرور
من کیم،جامانده ای از راه دور
من کیم،عبدی جسور وخیره سر
من کیم،بی خانمانی دربه در
من کیم،کاسه به دستی تشنه لب
من کیم،کهنه گدای نیمه شب
من کیم،بیگانه ای دیر آشنا
حال بر در گاه تو سر مینهم
برگناه خود شهادت میدهم
تو غفوری و رحیمی وکریم

ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!.........................

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه‌تر کن
زآه شرربار این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ
نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژاله‌بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!
دست طبیعت! گل عمر مرا مچین
جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این
بیشتر کن
مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن
عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا پی‌سپر شد
نالهٔ عاشق، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی‌اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد
ظلم مالک، جور ارباب
زارع از غم گشته بی‌تاب
ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ! ناله سر کن
از قویدستان حذر کن
از مساوات صرفنظر کن
ساقی گلچهره! بده آب آتشین
پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین!
ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!
کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد
کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد

حالت سوخته را سوخته دل داند و بس

بازی زلف تو امشب به سر شانه ز چیست؟

خانه بر هم زدن این دل دیوانه ز چیست؟

گر نه آشفتگی این دل مسکین طلبی

الفت زلف پریشان تو با شانه ز چیست؟

هرکسی از لب لعلت سخنی میگوید

چون ندیده ست کسی اینهمه افسانه ز چیست؟

حالت سوخته را سوخته دل داند و بس

شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست

دوش در میکده حسرت زده میگردیدم

پیر پرسید که این گریه ی مستانه ز چیست؟

گفتم: از هست در این خانه کسی روی نمای

ور کسی نیست بنا کردن این خانه ز چیست؟

گفت: جامی ز می ناب به "توحید" بده

تا بداند که نهان ماندن جانانه ز چیست

لحظه هايتان لبريز از معنويت

                                                                              


ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد


آدمی را آدمیت لازم است



عود اگر خوشبو نباشد ، هیزم است


ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد

طنین ناله «ادرک اخا»ش جاری شد

نگاه علقمه خندید و در سجود افتاد
همینکه سایه سروش به روی رود افتاد


قدم به آب که زد موج موج طوفان شد
عروس آب به پای مه وجود افتاد

عطش ز رنگ نگاه و لبش نمایان بود
به یاد یار غریبی که تشنه بود افتاد

دو دست پر شده از آب را ز هم وا کرد
بلور آب ز دستی که میگشود افتاد

لبان خشک به «الله اکبر»ی تر کرد
ادب چشید زبانش که در شهود افتاد

به دست مشک و به دل شوق آب آوردن
ولی چه حیف ، که مشکش در آن حدود افتاد

چه صحنه ها که ندیدند نهر و نخلستان
دو دست خیس علمدار را که زود افتاد

کمی جلوتر از آن تیر و چشم شهلایش
و ضربه ای به سرش خورد تا که خود افتاد

طنین ناله «ادرک اخا»ش جاری شد
دگر به خیمه نیامد عمو ، عمود افت

    به اذن خالق یکتا دهد شفا زینب

 

 سفير قـافلـه  عشق  كـربلا زينب 

  بهــار  زنـدگي   صاحب  لـوا  زينب

نديده ديـده ی دنيا  نظـير و همتائي               

              بـراي دختر  زهـرا   و مـرتضا  زينب

وفـا و مهر  و صفا را نديده ام  معنا                 

      شرف فزوده به گل واژه ی وفـا زينب

مرامش حيدري و همچو باب خودحيدر             

         گره گشاي غم و مشكلات ما زينب

انيس ومونس غم ديده گان به دارفنا               

       شفيع روز جزا از من و شما زينب

اسيردست  زمانه  اگـر شدي از دل                

          بگو به هرنفسي عاشقانه يا زينب

بگو تو زينب و زينب كه ذکریازينب                  

            بوُد علاج غم و درد بي دوا زينب

چو مخلصانه بیایی به این شفا خانه                

          به اذن خالق یکتا دهد شفا زینب

نوشته روز  ازل كلك خالق  هستی              

            انيس محنت ورنج وغم و بلا زينب

به عالمی شده شهره اگرچه کرب وبلا             

             بود  ز همت  و ایثار با وفـا زینب

رسيـده بـر سمت  اعظم علمداری                 

         ز بعدصاحب علم صاحب لوا زينب

به تازيانه دشمن به شهركوفه وشام              

            قيام سرخ حسين راشده بها زينب

سر برادر خود  را  چو  ديده بر نيزه              

           نموده فرق سرش را زغم دوتا زينب

زكين دشمن سفله به پيكرش دارد            

              نشا نه ها   زجـفا  تا زيا نها زينب

به راه عشق برادرگذشته از هستی               

        نموده برشه دين دین خود ادا زينب

نموده قصر ستم  را  زپایه  ويـرا نه               

          به نطق حيدري و منطق رسا زينب

درآن سرای غم افزا به نیمه شب دارد           

           به لب نـواي  دل انگيز ربنّا زينب

به شام  وگوشه ويرانه  بهر مولايش               

        نموده  بزم عزایی زدل به پا زینب

آخوندي بزم عزا را به هركجا ازدل                

          نما اقا مه چنان دخت مرتضا زينب

به روز محشرو تنهایی و غم غربت            

                   یقین  نما که  شود آشنا  ترا زینب

دستها بر زمین و مشک زمین بدن عشق بر زمین افتاد

مردی آمد کنار آب نشست رود خود را به پیچ و تاب انداخت

موجها آمدند پابوسش وقتی از چهره اش نقاب انداخت

 

دستها را به زیر آب گرفت عکس ماهش درون آب افتاد

رود این عکس را برای خودش تا ابد ثبت کرد و قاب انداخت

 

دستها را گرفت رو در رو لب خود را کمی جلو آورد

نرم در گوش عکس چیزی گفت بعد آن را به روی آب انداخت

 

ماه در آب شد هزاران ماه لب خشکش ترک ترک تر شد

وقت تنگ است زود باید رفت  و نگاهی به آفتاب انداخت

 

مشک را زد به آب لب تا لب موج با احترام سر خم کرد

گفت الله اکبر و بر خاست در دل رود انقلاب انداخت

 

نخلها قد کشیده اند همه به قد و قامتش نگاه کنند

ازدحام میان نخلستان نخلها را به اضطراب انداخت

 

ظهر بود و عطش فراوان بود زخمها تشنه ی بدن بودند

مشک ساقی دهان تیری را که عطشناک بود آب انداخت

 

یک نفر روی خاک طف انگار مشک سر ریزی از گلاب انداخت

آدم که خون دل بخورد سیر می شود

آنجا که عشق با زبری زیر می شود

دلبر به انتظار نمک گیر می شود

فهمیده ای چرا به غذا لب نمی زنم ؟

آدم که خون دل بخورد سیر می شود 


چون جنگ های تن به تن چرخ دنده هاست
دستی که لای موی تو درگیر می شود

توهین مکن به مسئله ی دل سپردنم

قرآن به قدر فهم تو تفسیر می شود

از گربه ی فرو شده در تنگنا بترس

هر گربه ای به وقت خطر شیر می شود !

یک بار دیگر از سر نیزه غزل  بخوان

ریحانه   باز   در  بغل  پنجره  نشست

یکهو  دلم  میان  دودستان او شکست

لبخند  زد   دوباره   بگیرد    کبوتری

اینبار ا ز تمام قفس ها  دلش  پراست

ریحانه  باز دست   دراز   کرد    باز  

آنجاکه می شود بکشد بازهم دودست

این آسمان عجیب بخیل است ای خدا

این آسمان عجیب زمین گیر گشته است

باز از  کنار  پنجره  تا   هرکجا شود

من مانده بودم  واوجی  عجیب  پست

یعنی دوباره نقش من و بال های  تو

یعنی دوباره های منم مانده از  الست

این موج می زند به رگ وروح صخره ها

این موج می رسد زازل تا همیشه مست

مستم  ببین  کنار دو  گیسوی   نازکت

آری هنوز خاطره ای از تو مانده است

من مانده ام کنار فراتی که چشم توست

من مانده ام کنار گلویی که تشنه است

آری  میان  معرکه ی  چشم های   تو

این پیکر نحیف پراز خون و دشنه است

یک بار دیگر از سر نیزه غزل  بخوان

تنها بخوان  بخوان که دل من شکسته است

آری هنوز نام تو بر سینه ی  من  است

با این که شرم برسرورویم نشسته است

این پنجره که پنجره ی زخم های  ماست

تا هرکجا که می نگرم  باز  بسته   است

ناگهان حس می کنی بیگانه ای با هفت پشتت

شانه اش هر لحظه باید بیشتر افتاده باشد

جاده وقتی از سرش فکر سفر افتاده باشد

 

خوب می داند چه حالی دارد از جنگل بریدن

هر سپیداری که در پای تبر افتاده باشد

 

بار سنگینی ست زندانی شدن در رختخوابی

خاصه وقتی خاطراتت دور و بر افتاده باشد

 

می پری از خواب و می بینی که سیمرغی نبوده ست

گرچه روی بالشت یک مشت پر افتاده باشد

 

ناگهان حس می کنی بیگانه ای با هفت پشتت

مثل فرزندی که از چشم پدر افتاده باشد

 

فرض کن روزی که مرد خانه در می آید از پا

مادرت مانند کوهی از کمر افتاده باشد

 

برده باشد وصله ی پیراهنش را باد از یاد

کفش هایش زیر باران، پشت در افتاده باشد


سرنوشت ما مترسک های جالیزی همین است

تا خدا در دست مشتی بی خبر افتاده باشد

من با تو به هر جا که دلم خواست،رسیدم

تا نام تو را ازنفس باد شنیدم
دنبال تو هرسوی که می رفت دویدم

تنهایی از آن روز شد آغاز که ناگاه
من عکس تو را در وسط طاقچه دیدم

تندیس تورا در وسط شهر خیالم
افراشته،پرداختم و روح دمیدم

ای سرخ تر از سرخ ترین شعر حماسی
ای ناب ترین واژه اشعار سپیدم

یک عمر بیادت همه شب شعر سرودم
هی اشک شدم،روی مزار تو چکیدم

یکبار پریدی فقط از شاخه ولی من
یک عمر از این شاخه به آن شاخه پریدم

من باتو ز تاریخ غم آلوده گذشتم
من با تو به هر جا که دلم خواست،رسیدم

در حرم مپسند ای مولا در دیگر زنـــم

گر ببندی در به رویم تا در دیگر زنم

حاش لله گر ز استـــدعــا در دیگر زنم

من که سرمست می وصل توام قسمت مبـاد

کز برای جرعه ای صهبــا در دیگر زنم

درپناهم گیروبنشان چون طفیلم درحریم

در حرم مپسند ای مولا در دیگر زنـــم

جنّت الماوای عشقت را گرامروزم مقیـم

دوزخم ماوا اگر فــردا در دیگر زنـم

ای مرا گنج قناعت داده شرمم باد اگر

با عبور از روح استغنا در دیگر زنـم

حسبی الله گو به الفاظ دعایم دور بـاد

گر به حسب نفس در معنا در دیگر زنم

مرغ دست آموزاین بامم به آب ودانه ای

دل نمی بندم که بی پروا در دیگر زنم

گرزیانم سودوگرسودم زیان درعشق توست

می پذیرم کی در این سودادردیگر زنـم

رنگ بی رنگی خلاف صبغةاللهی نبــــود

خوی طاووسی ندارم تا در دیگر زنـــم

مرغ آهم بر ستیغ قاف قرآن لانه کـرد

دوربادازمن که چون عنقا دردیگر زنم

عفو فرما گر زغفلت بر زبان آمد مرا

یا درم بگشای بر رخ یا در دیگر زنم.

یاد من باشد فردا حتما................بدانم   قهر هم چیز بدیست

 یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم


یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد

گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم


یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی


یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......ـ

بخواه    ای   طالب       اوج        و           مدارج

خدا   را     نعمت      ظاهر         فزون          است

دو چندانش       «و ما لا تبصرون »            است

بگو        «بل  نحن    محرومون »    که       شاید

در     رحمت    به  رویت             بر          گشاید

بخواه    ای   طالب       اوج        و           مدارج

چنین  نعمت          «من الله       ذی    المعارج  »

نمی یابند       از او       پاداش                  سنگین

به دنیا      وآخرت                «الا المصلین     »

ز    کبر    آن کس که  خود  را   معتبر     گفت

خداوندش                «ساصلیه   سقر»      گفت

تدبر    گر   کنی    ماه   و     شب       و      روز

«نذیرا     للبشر»         هستند                   مفروز

امان    از     روز     رستاخیز               کآنجا

دوبند      خلق      گیرد       دست             یکتا

کسی        گوینده   جز   «این المفر»   نیست

جوابی    غیر     « کلا  لا  وزر»       نیست

تو   آیا      فرع    داری      اصل      داری  ؟

پس انداز       « لیوم الفصل»          داری؟

گنهکارا    ز   دفتر  خواندی      این       را

« کذلک    نفعل   بالمجرمین »             را؟

خدا   گوید    به      رستاخیز               ایدون

« فان       کان    لکم         کید        فکیدون  »

« لفی   سجین»     کتاب         کل         فجار

« و  ما    ادرئک    ما     سجین»    کنهکار

به  دام   نفس  خود افتاده ام  بگیرم  دست  ......یا علی مددی

به  دامن   تو    زدم   دست       یا علی   مددی

دلم  به   سینه  خراب است      یا علی   مددی

به   پیشگاه  رفیع   تو     قدر   یک     ارزن

گر    اعتبار    مرا   هست    یا علی   مددی

دعای   نیمه شب   و     ورد صبحگاهم اگر

به   خاک   پای    تو   پیوست یا علی مددی

دری  که   لطف تو  وا کرده بود  روی دلم

فلک   به   توطئه ای  بست   یا علی مددی

همای   بخت  فراسوی    بام خانه ی  من

رسید  و    پر   زد  و ننشست یا علی مددی

دل   مرا  که  بود جایگاه  عشقت ،    خصم

به  تیغ  کینه ی   خود   خست، یا علی مددی

به  دام   نفس  خود افتاده ام  بگیرم  دست

که  دست  توست  خدا دست یا علی مددی

شراب  عشق  تو ساقی به جام جانم ریخت

که   از  ازل   شده ام مست یا علی مددی

دعای عهد    امام  زمان     خود   عباس

نه  ترک کرد و نه بشکست یا علی مددی

قبول حق طواف کربلاتان کربلایی ها

چواشک افتاده ام اینجابه پاتان کربلایی ها

من وچشمی که میگریدبراتان کربلایی ها

چه مشتاقانه رفتید وچه غمگینانه برگشتید

قبول حق طواف کربلاتان کربلایی ها

به پابوس حرم مشتاق ماندیم وغزل گفتیم

غزلهای غریب من فداتان کربلایی ها

صفا آورده ایداماچه بی تابانه می بارد

عطش ازسینه ودست و نگاتان کربلایی ها

شماآرامش بعد ازعبورفوج طوفانید

هنوز ابری است میدانم هواتان کربلایی ها

ومی آیدبگوش من غم آوای مظلومی

میان هق هق گرم صداتان کربلایی ها

برای ما بخواهید ازخدا طوف حریمش را

که میریزد اجابت ازدعاتان کربلایی ها

یاابوفاضل نگاهی کن که منهم روسیاهم

تکیه بردست تودارد شانه های بی پناهم

دست خودرابرمدارازپشت من ای تکیه گاهم

ای که دستانت ستون هفت اقلیم خدایی

دستهایت راستون کن تاببینی بی پناهم

چشمهایم مال تو،قلبم ،سکوتم ،هردودستم

ریخته روی قدمهای توآوارنگاهم

کی به مقصدمیرسم سخت است آقابی تورفتن

نیمه عمرم گذشت ومن هنوزم نیمه راهم

این چه تقدیراست یارب درجوارکبریایی

هیچ تعزیرم نکرده نه صوابم نه گناهم

بوی دستان تورا آورده ام بهرشفاعت

یاابوفاضل نگاهی کن که منهم روسیاهم