بس که شیرین است یاد و خاطـرات مهـر مادر فکر هر چیزی به جز آن را به فردا می گذارم
یــــاد را در خــاطـــــرات کودکــی تـا می گـذارم
گویی از این عصر در عصری دگر پا می گذارم
می روم در کوچه های تنگ و تاریک قدیمی
ذهـن خـود را لابـــلای کودکی هـا می گذارم
حوض پر آب و حیاط و شمعدانی های قرمز
چند ساعت خاطراتم را در آ نجـا می گذارم
می نشینـــم در کنـــار مــادرم آســوده خاطر
روی چشمم دستهای خسته اش را می گذارم
چشم را می بندم و با مهربانـی هـای یادش
ذهن خود را تا زمان مرگ تنها می گذارم
بس که شیرین است یاد و خاطـرات مهـر مادر
فکر هر چیزی به جز آن را به فردا می گذارم
نام آن شب را که می افتـم به یاد خاطراتش
گرچه کوتاه است ، شام سبز یلدا می گذارم
بار دیگر تا بیاید در خیالم ، پیـش پایـش
از زمین گلهای مینـــا تا ثریا می گذارم
+ نوشته شده در سوم دی ۱۳۹۲ ساعت توسط مهربانی
|