یــــاد را در خــاطـــــرات کودکــی تـا می گـذارم

گویی از این عصر در عصری دگر پا می گذارم

 

می روم در کوچه های تنگ و تاریک قدیمی

ذهـن خـود را لابـــلای کودکی هـا می گذارم

 

حوض پر آب و حیاط و شمعدانی های قرمز

چند ساعت خاطراتم را در آ نجـا می گذارم

 

می نشینـــم در کنـــار مــادرم آســوده خاطر

روی چشمم دستهای خسته اش را می گذارم

 

چشم را می بندم و با مهربانـی هـای یادش

ذهن خود را تا زمان مرگ تنها می گذارم

 

بس که شیرین است یاد و خاطـرات مهـر مادر

فکر هر چیزی به جز آن را به فردا می گذارم

 

نام آن شب را که می افتـم به یاد خاطراتش

گرچه کوتاه است ، شام سبز یلدا می گذارم

 

بار دیگر تا بیاید در خیالم ، پیـش پایـش

از زمین گلهای مینـــا تا ثریا می گذارم