هيچ وقت !!

تو را آرزو نخواهم کرد...

هيچ وقت !!

تو را لحظه اي خواهم پذيرفت...

که خودت بيايي...

با دل خودت...

نه با آرزوي من ...!!

شایدآن روزکه سهراب نوشت

 

дерево любви

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست

این شقایق با نگاهی سرد پرپر میشود

 

تصاویر زیبا سازی وبلاگ www.20Tools.com

 

شایدآن روزکه سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی بایدکرد

خبری ازدل پر دردگل یاس نداشت،

باید این گونه نوشت

هرگلی هم باشی

چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است

 

2uts3cz

 

تصاویر زیبا سازی وبلاگ www.20Tools.com

قلم ...



     قلمت را بردار


           بنويس از همه خوبيها


                 زندگي،عشق،اميد


و هر آن چيز که بر روي زمين زيبا هست


                    گل مريم،گل رز


                                     بنويس از دل يک عاشق بي تاب وصال


از تمنا بنويس ...


              از دل کوچک يک غنچه که وقت است دگر باز شود


                                      از غروبي بنويس


                        که چو ياقوت و شقايق سرخ است


                                   بنويس از لبخند


از نگاهي بنويس


            که پر از عشق


                     به هر جاي جهان مي نگرد


                                 قلمت را بردار


                                           روي کاغذ بنويس ...


                         زندگي با همه تلخي ها شيرين است...

خداوندا   خداوندا

خداوندا دوستانی دارم که روزگار ،

فرصت دیدارشان را کمتر نصیبم میگرداند ،

اما تو خود میدانی که یادشان در دلم جاوید است ،

دوستانی که رسمشان معرفت ،

کردارشان جلای روی و یادشان صفای دل است ،

پس آنگاه که دست نیاز سوی تو بر می آورند ،

پر کن دستشان را از آنچه که در مرام خدایی توست

من شعر سکوتم را در گوش تو خواهم خواند،

عاشقی مقدور هر عیاش نیست، غم کشیدن کار هر نقاش نیست..


من شعر سکوتم را در گوش تو خواهم خواند، شب های بلندم را با یاد تو خواهم ماند، من ریشه ی عشقم را در قلب تو خواهم کاشت، آن صحبت اول را در خاطره خواهم داشت.

تا قاف ترین قله ی هستی، سیمرغ ترین همسفرم باش، من مرغ اسیر دل دریاچه ی نورم، تا پر بکشم سوی خدا بال و پرم باش



در این بازار دنبال چه می گردی؟ نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی، اگر خواهی نجات از دام این دوران، برو بگذر از این بازار، از این مستی و طنازی..

پروردگارا! به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند، گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند، لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند، محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند، عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند



گفتمش آغاز درد عشق چیست؟ گفت آغازش سراسر بندگیست، گفتمش پایان آن را هم بگو، گفت پایانش همه سرکندگیست، گفتمش درمان دردم را بگو؟ گفت درمانی ندارد بی دواست، گفتمش یک اندکی تسکین آن، گفت تسکینی ندارد ماندنیست.

چرا بعضی نمیدانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد

بیا وقتی برای عشق هورا میکشد احساس
به روی اجتماع بغض حسرت گاز اشک آور بیاندازیم
بیا با خود بیاندیشیم
اگر یک روز تمام جاده های عشق رابستند
اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید
اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد
اگر یک شب شقایق مرد
                                                        .....تکلیف دل ماچیست؟/
 
و من احساس سرخی میکنم چندیست
و من از چند شبنم پیشتر خوابم نزول عشق را دیدم
چرا بعضی برای عشق دل هاشان نمیلرزد
چرا بعضی نمیدانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد
چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است
و در آن ذکر هم نام خدا خالیست
و گویی میوه اخلاصشان کال است
چرا شغل شریف و رایج  این شهر رجالیست
چرا در اقتصاد راکد احساس این مکار بازاران صداقت نیز دلالیست...

 طنز : پارتي بازي  

 

   

 

 

 

 

 


ای دبیر جشنواره جان من قربان تو
هرچه دارم شعر در دیوان خود از آن ِ تو
گفته ای در هجو پارتی *شعر از خود در کنیم
اسب پارتی را به نیش هجو خود چون خر کنیم
سال ها در می شود از بنده اشعاری قشنگ
گرچه می نامند بدخواهان ِمن آن را جفنگ
در خصوص پارتی بازی! شعرگفتم باقلوا
هجو کردم پارتی بازی را به قدر این هوا**
گفته ام یک مثنوی تعداد ابیا تش دویست
گفته ام در هر دویست تا ، پارتی بازی خوب نیست
بنده مادر زاد خصم پارتی بازی بوده ام
توی گهواره به هجو آن قلم فرسوده ام
جد وآبادم ز نام آن فراری بوده اند
با عدالت درعوض مشغول یاری بوده اند
باز کردم تا زبان، مادر مرا تعلیم داد
بنده را از حق کشی و کار ناحق بیم داد
پای سفره گر پدر می خورد سهم خواهرم
هاپولی می کرد سهم بنده را هم مادرم
خواهرم را گر پدر می زد دو تا مشت و لگد
مادرم می زد مرا هم روز بعدش خیلی بد
گر پدر می داد فحشی را به دایی قنبرم
مادرم می داد مثلش را به عمه خاورم
عمه خاور تا که با مادر درشتی می نمود
دایی قنبر با پدر هم کار زشتی می نمود
گر که می خوردم زمانی یک ریال از مرتضی
یک ریال دیگری هم می زدم از مصطفی
تا دو تا می کرد تنبانش پدر ،این بنده هم
می گرفتم یک هووی دلربا بهر زنم
الغرض من با عدالت سال ها بودم رفیق
در عوض در حق خوری و پارتی بازی بیق ِ بیق
با عدالت رشد کردم از عدالت پر شدم
زیر بار این همه عدل و عدالت قـُر شدم
ای دبیر جشنواره هیچ می دانید ما
از طریق خانمم هستیم اقوام شما؟
همسر من عمه ی عموی دایی شماست
احترام قوم و خویشی خود که می دانی، رواست
با خبر کن داوران را هم از این امر خطیر
تا شوم مشمول لطف داوران ، حالم نگیر
برگزیده گر شوم عمری دعایت می کنم
دیدم هرجا سکه ای فوراًهوایت می کنم
از شما پنهان نباشد وضعم اصلاً خوب نیست
وضع جیبم دور از جان شما مطلوب نیست
بنده مشکل دار م و آن سکه ها مشکل گشاست
چشم امیدم به لطف و مهر و احسان شماست
قدر اشعارم نمی داند کسی غیر از خودم
بابتش هم کس نخواهد داد پولی لاجرم
سال های پیش هم با حسن ظن داوران
چند تایی شد نصیب من از این چیز گران
پس نباید بیش از این با چاکرت کل کل کنید
لطف فرموده مرا بار دگر اول کنید
شعر های تا ابد «جاوید » از آن ِ شما
سکه ها بی هیچ پارتی بازییی !از آن ِ ما


تصوير شگرف

عكس را كه يك صخره در برمه است فقط در يك روز خاص از سال ميتوان شكار كرد و آنهم در ماه سپتامبر اقدام به انتشار مجدد آن شد.

عکسی عجیب که فقط 1 بار در سال می‌ توان دید



در اين روز اشعه خورشيد با زاويه خاصي بر اين صخره مي تابدو اگر عكس را بچرخانيد واقعا با تصوير شگرفي مواجه خواهيد شد.مردم برمه بعنوان يك معجزه به آن نگاه مي كنند.
عکسی عجیب که فقط 1 بار در سال می‌ توان دید
-

"تنها صداست که می ماند" من ماندگار نخواهم شد


خواهی نباشم و خواهم بود دور از دیار نخواهم شد
تا "گود" هست، میان دارم اهل کنار، نخواهم شد
یک دشت شعر و سخن دارم حال از هوای وطن دارم
چابک غزال غزل هستم آسان شکار نخواهم شد

من زنده ام به سخن گفتن جوش و خروش و برآشفتن

از سنگ و صخره نیاندیشم سیلم، مهار نخواهم شد
گیسو به حیله چرا پوشم گردآفرید چرا باشم
من آن زنم که به نامردی سوی حصار نخواهم شد
برقم که بعد درخشیدن از من سکوت نمی زیبد
غوغای رعد ز پی دارم فارغ ز کار نخواهم شد

تیری که چشم مرا خسته ست بر کشتنم به خطا جسته ست

"بر پشت زین" ننهادم سر اسفندیار نخواهم شد
گفتم از آنچه که باداباد گر اعتراض و اگر فریاد
"تنها صداست که می ماند" من ماندگار نخواهم شد
در عین پیری و بیماری دستی به یال سمندم هست
مشتاق تاختنم؛ گیرم دیگر سوار نخواهم شد



سیمین بهبهانی

--

داستانی متفاوت از چوپان دروغگو


 

http://www.aftabir.com/lifestyle/images/76411702ac1d8b608b6ff36d4074b171.jpg


> یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ...
>
> یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است.
> آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز یک بار چوپان فریاد میزد: "گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ". وقتی مردم ده، سرآسیمه خود را به چوپان می رساندند می دیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر می رسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود!


 پس
مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین ها و قوی ترین سگ ها را ...
 چوپان نیز به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. اما پس از خرید سگ ها، هنوز مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد "آی گرگ، آی گرگ" چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوش تر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است !!!

 مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ می گفته است، فریاد برآوردند: آی دزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم. اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چماق چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسی را جز او صاحب خود نمی دانستند او را همراهی کردند.

 بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آنها از "گاز" سگ ها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند، گریختند. در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان می رفتند به یکدیگر می گفتند: "خود کرده را تدبیر نیست". یکی از آنها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان "چوپان دروغگو" را برای کودکانمان نقل می کنیم باید برای آنها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان، چماق، و سگ های خود را به کسی بسپارید، پیش از هر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست.
 اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرفهای مردم را می شنید گفت:

 دوستان توجه کنید که ممکن است کسی نخست ""راستگو"" باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگ های ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود.
 بنابراین بهتر است هیچگاه ""گوسفندان""، ""چماق"" و ""سگ های نگهبان"" خود را به یک نفر نسپاریم

هر روز دریغ از دیروز


هر روز دری به روی ما می بندند

بر چشم به خون نشسته مان می خندند

یک ریز به زخممان نمک می پاشند

غافل که خود از ریشه چنین می گندند!


............


هر روز متاع بهتری می دزدند

از ما و شما و دیگری می دزدند

هم پول ،هم اعتماد و هم ایمان را

هر بار به سبک بدتری می دزدند!

دختر کوچولو و پدرش

دخترک و دست پدرش/داستان کوتاه
دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن.
پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت :
«عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.»
دختر کوچیک گفت :
نه بابا، تو دستِ منو بگیر.. پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید:
چه فرقی میکنه ؟؟؟ !!!
دخترک جواب داد: اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته،
امکانش هست که من دستت را ول کنم.
اما اگه تو دست منو بگیری،
من، با اطمینان، میدونم هر اتفاقی هم که بیفته،
هیچ وقت دست منو ول نمی کنی

ندگی...بخوان زیباست........

.

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است، 
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود...
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد،
 داد زد و بد و بیراه گفت،
خدا سكوت كرد،
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،
        خدا سكوت كرد،
آسمان و زمین را به هم ریخت،
      خداسکوت کرد
به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید،
      خدا سكوت كرد،
كفر گفت و سجاده دور انداخت
    خدا سكوت كرد
دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد،


خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزیزم، اما یك روز دیگر هم رفت،
 تمام روز را به بد و بیراه و جار وجنجال از دست دادی، تنها یك روز دیگر باقی است،
 بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن."لا به لای هق هقش گفت: "اما با یك روز... 
با یك روز چه كار می توان كرد؟ ..."خدا گفت: "آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند، 
گویی هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را درنمی‌یابد هزار سال هم به كارش نمی‌آید"،
 آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو ویک روز زندگی كن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشید، 
اما می‌ترسید حركت كند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد،
 قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم،نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟
 بگذارد این مشت زندگی را مصرف كنم.."
آن وقت شروع به دویدن كرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید،
 چنان به وجد آمد كه دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد،
 می تواند ....



او در آن یك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ...
اما در همان یك روز دست بر پوست درختی كشید، روی چمن خوابید، كفش دوزدكی را تماشا كرد، 
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه او را نمی‌شناختند،
 سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، 
او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید،
 عاشق شد وعبور كرد و تمام شد.
او در همان یك روز زندگی كرد. 
فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: 
"امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زیست

چه مي‌نالم‌؟! - ز درد بي دوايي

چه مي‌جويم در اين تاريكي ژرف‌؟

چه مي‌گويم ميان زاري و آه

چه مي‌نالم‌، نه درمان دارد اين درد

چه مي‌پويم‌، نه پايان دارد اين راه


در اين صحراي هول‌انگيز و تاريك

به دنبال چه مي‌گردم شب و روز؟

چه مي‌خواهم در اين درياي ظلمت

از اين امواج سرد عافيت‌سوز؟


به دستم‌: شمع خاموش جواني

به پايم‌: داغ‌هاي ناتواني

به جانم‌: آتش بي‌همزباني

به دوشم‌: بار رنج زندگاني


نه از كوي محبت رد پايي

نه از شهر وفا نور صفايي!

نه راه دوستي را رهنمايي

نه آهنگ صداي آشنايي


چه مي‌پويم‌؟ - ره بي انتهايي

چه مي‌جويم‌؟! - بهشت آرزو را

چه مي‌نالم‌؟! - ز درد بي دوايي

چه مي‌گويم‌؟! - حديث عشق او را

دیدم چه خنده دار است  اخبار  زیر میزی

گرم است  مثل این که  بازار زیر میزی

انگار رفته  بالا  آمار زیر میزی

یک وقت  بوده چیزی ،  در حد پول چایی

از حد  گذشته حالا مقدار زیر میزی

این یک خریده باغ و آن یک خریده  ویلا

بستند بار  خود را با کار زیر میزی

پیکان  مش  حسن  هم، حالا شده سورنتو

زیرا  که کشف کرده است اسرار زیر  میزی

جای زدن به ریشه ،این جا فقط  همیشه

موضوع  میز گرد  است  آثار  زیر میزی

گشتی  زدم پری شب  در یک دو   تا مجله

دیدم چه خنده دار است  اخبار  زیر میزی

خواندم که مرد چاقی  در پشت  رل  ترکید

زیرا  که بوده  کارش ،نشخوار  زیر  میزی

یارب   خودت بلا را  از جان ما بگردان

بدجور می زند نیش ،  این مار  زیر میزی

دیروز رفته بودم ،  پیش پزشک  و ایشان  

 با یک زبان خاص  و گفتار زیر میزی

فرمود خرج  ماهم، اینروز ها زیاد است

یعنی  که  می پذیرم  ،بیمارِ زیر میزی

با درد پا و گردن،باید بسازم  انگار

یا  بنده هم  بگویم  اشعارِ زیر میزی

یاد آن کوچه و آن رهگذرخسته بخیر...

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 

شدم ان عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه ی جانم گل عشق تو درخشید

 

باغ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید

 

یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم

 

پر گشودیم و در ان خلوت دل خواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب ان جوی نشستیم

 

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

 

من همه محو تماشای نگاهت

 

اسمان صاف و شب ارام

 

بخت خندان و زمان رام

 

خوشه ی ماه فرو ریخته در اب

 

شاخه ها دست بر اورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

 

همه دل داده به اواز شباهنگ

 

یادم امد تو به من گفتی

 

از این عشق حذر کن

 

ساعتی چند بر این اب نظر کن

 

اب ائینه ی عشق گذران است

 

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

 

باش فردا که دلت با دگران است

 

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

 

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

 

سفر از پیش تو هرگر نتوانم ، نتوانم

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

 

چون کبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

 

باز گفتم که توصیادی و من اهوی دشتم

 

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم ، نتوانم

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

 

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

 

اشک در چشم تو لرزید      

 

ماه بر عشق تو خندید

 

یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم

 

پای در دامن اندوه کشیدم

 

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت شب ، ان شب و شب های دگر هم

 

نگرفتی دگر از عاشق ازرده خبر هم

 

نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم

 

بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم...

براي دوستانم ...

 
 
مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در
 
 آغوش بگیر.
 
 
 
یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی
 
 نوعی شانس و اقبال است.
 
 
از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی،
 
 اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.
 
 
در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست
 
قضاوت نکن.
"
هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.
 
.
هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.
 
 
راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.
 
 
 
شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب
 
 
بانکی ات غنی سازد.
 
 
چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های
 
 
مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و
 
 نشاط می بخشد.
 
 
 
هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات
 
 
صحبت نکن.
.
 
در روز تولدت درختی بکار.
 
 
طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و
 
 بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.
 
 
 
ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.
 
 
 
هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.
 
 
 
 
فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها
 
 
انجام شده بود.
 
 
 
از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس
 
 
.
فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

این یه غزل هم عیدی تو عزیز دلم

 
اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو

گفتم که یک غزل بنویسم برای تو

احساس می کنم که کمی پیرتر شدم

احساس می کنم که شدم مبتلای تو

برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو

دل می دهم دوباره به طعم صدای تو

از قول من بگو به دلت نرم تر شود

بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!

دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :

یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو

ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم

رخصت بده نفس بکشم در هوای تو

فرارسیدن ایام فاطمیه را تسلیت عرض مینمایم

 

 از ق و سعادت برای من

 

 

 

به اميد ظهور بهار دلها حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه

 

 

بهار عشق شکوفا نمی شود بی تو

بیا که غنچه ی دل وا نمیشود بی تو

 

 

بر آی از افق ای آفتاب صبح امید

که شب رسیده و فردا نمی شود بی تو

 


هزار چشمه جوشان به دشتها جاریست

یکی روانه ی دریا نمی شود بی تو

 


ز سرد مهری شبهای هجر دلتنگم

بیا که عقده ی دل وا نمی شود بی تو

 


بیا،
بیا گره از کار عاشقان بگشای

که عشق و عاطفه معنا نمی شود بی تو

 

اینطوریه دیگه

 

 



هر چند که سبز ،خط قرمز شده است

هر چند که سبز ،خط قرمز شده است
« سرسبز ترین بهار تقدیم شما »
در سال جدید مثل هر سال دگر
دلچسب ترین شعار تقدیم شما
از جانب مهربان ترین دولت قرن
پر زورترین فشار تقدیم شما
از بابت دولتی به این با نمکی
صد ایول و افتخار تقدیم شما
ای نخبه و ای المپیادی ،ای مخ
تیپا جهت فرار تقدیم شما
ای مختلسان اقتصاد ی،امسال
هم عزت و هم وقار تقدیم شما
هر جا که دوباره انتخابات به پاست
خوشمزه ترین ناهار تقدیم شما
بد بختی و احتضار از آن ِ ریال
آقا شدن دلار تقدیم شما
از جانب کاسبان غمخوار و شریف!
یک عالمه احتکار تقدیم شما
از قیمت اجناس کسی کرد سوال
گفتند که انفجار تقدیم شما
با این همه چون خوشید و سر حال و ملنگ
سنتور و دف و سه تار تقدیم شما
از بابت حمل و نقل شادی هاتان !!
ده کشتی و صد قطارتقدیم شما
کردید اگر که سکته از فرط سرور
خوش نقشه ترین مزار تقدیم شما

یادمان باشد که:

عشق گاهی زندگی ساز است و گاهی زندگی سوز .

 

هـــیــچ بــالـشـی ، نـرم تــر از وجــدان آســوده نــیـسـت !!
 
 
 
 
 
تا توانی دفع غم از خاطر غمناک کن         در جهان گریاندن آسان است اشکی را پاک کن

چند توصیه


به پدران خود نيكى كنيد تا فرزندانتان به شما نيكى كنند، و درباره بازماندگان ديگران نيكى كنيد تا بازماندگانتان نيكى بينند.

كسى كه شمشير كين بر كسى برافراشت به همان شمشير كشته خواهد شد.

اگر كسى (يا كسى كه ) فتنه برانگيزد خود هيزم آن خواهد بود.

هركس با حق درافتد به خاك افتد.

هر كه راز مردم فاش كند، پرده رازش دريده شود.

كسى كه به حريم ديگرى پا گذارد به حريمش پا گذارند.

آنكه تخم نيكى بكارد محصول آن را نيكى برداشت خواهد كرد و كسى كه بدى بكارد پشيمانى بر چيند؛ هر كس آن بر چيند كه بكارد

قبله کمی متمایل به آن طرف

آمد درست زیر شبستان گل نشست


در بین آن جماعت مغرور شب پرست


یک تکه آفتاب نه یک تکه از بهشت


حالا درست پشت سر من نشسته است


این بیت معطلع غزلی عاشقانه نیست


این سومین ردیف نمازی خیالی است


گلدسته‌ی اذان و من و های های های


الله اکبرو انا فی کُل وادِ... مست


سُبحان مَن یُمیت و یُحیی و لا اِله


اِلا هُوَ الَّذی اَخَذ الْعَهْدُ فی اَلَست


یک پرده باز پشت همین بیت می‌کشم


او فکر می‌کنیم در بنِ پرده مانده است


سارا سلام.... اَشهَد اَنْ لا اِلا تو


با چشم‌های سرمه‌ای اَنْ لا اِله ...مست


دل می‌بری که..... حَی علی..... های های های


هر جا که هست پرتوی روی حبیب هست


بالا بلند! عقد تو را با لبان من


آن شب مگر فرشته‌ای از آسمان نبست


باران جل جل شب خرداد توی پارک


مهرت همان شب.... اَشهد اَن.... بردلم نشست


آن شب کبو....(کبو).... کبوتری از بامتان پرید


نم نم (نما) نماز تو در بغض من شکست


سُبحانَ مَنْ یُمیتُ و یُحیی و لا اِله


الا هُوَالّذی اَخَذَ الْعَهْدُ فی الست


سُبحان رب هر چه دلم را زمن برید


سبحان رب هر چه دلم را زمن گسست


سُبحان رَبی الْـ... من و سارا ....بِحمده


سُبحانَ رَبی‌ الْـ.... من و سارا دلش شکست


سُبْحان رَبی اَلْـ.... من و سارا به هم رسیم


سبحان تا به کی من و او دست روی دست


زخمم دوباره واشد و اِیاک نَستعین


تا اِهدناالـ....سرای تو راهی نمانده است


مغضوب این جماعت پُر های و هو شدم


افتادم از بهشت از این ارتفاع پست


یک پرده باز بین من و او کشیده‌اند


سارا گمانم آن طرف پرده مانده است...

محمد حسین بهرامیان

(تا توانی دفع غم از خاطر غمناک کن)

ياد خدا عقل را آرامش مى دهد، دل را روشن مى كند و رحمت او را فرود مى آورد.

خدا را خالصانه ياد كنيد تا بهترين زندگى را داشته باشيد و با آن راه نجات و رستگارى را به پيماييد.

در هنگام روبرو شدن با حلال و حرام یاد خدا را در نظر دارید.

در هيچ حالى خدا را فراموش نكن و به ثروت زياد شاد نشو، زيرا از ياد بردن خدا دلها را سخت مى كند و همراه ثروت زياد، گناهان زياد است.

ذكر زبان حمد و ثناء، ذكر نفس سختكوشى و تحمل رنج، ذكر روح بيم و اميد، ذكر دل صدق و صفا، ذكر عقل تعظيم و شرم، ذكر معرفت تسليم و رضا و ذكر باطن مشاهده و لقا است.

هر لحظه ای که بر ما بگذرد و ما به یاد خدا نباشیم روز قیامت حسرتش را خواهیم خورد.

کسی که همواره به یاد خدا باشد خدا همنشین او خواهد بود.

نماز یکی از مصادیق ذکر خدا ست.

اللهم لک الحمد حمد الشاکرین

لک علی مصابهم

الحمدلله علی عظیم رزیتی

اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود

و ثبت لی قدم صدق عندک

مع الحسین و اصحاب الحسین

الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام



خدایا ترا ستایش می کنم بستایش شکر گذاران تو

بر غم و اندوهی که بمن در مصیبت ( آل محمد ) رسید.

حمد خدا را بر عزاداری و اندوه و غم بزرگ من

پروردگارا شفاعت حضرت حسین را روزی که بر تو وارد می شوم

نصیبم گردان.

و مرا نزد خود به صدق و صفا ثابت قدم بدار.

با حضرت حسین و اصحاب حسین

آنانکه جان خود را برای حسین علیه السلام فدا کردند هم صحبت باشیم.

آمین ..

این شعر به صورت عمودی وافقی یک جور خوانده می‌شود

 

 (

  

از چهره    افروخته     گل را    مشکن

افروخته    رخ مرو    تو دگر    به چمن

گل را    تو دگر   مکن خجل   اي مه من

مشکن  به چمن   اي مه من   قدر سخن

به یاد داشته باش:

 
چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند، اما
 
 خدا را نمی شناسند، بواسطه آشنایی با تو، با خدا
 
 آشنا شوند ...

خدا جونم کمکم می کنی مگه نه !!!

 

خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتی ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است

خدايا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارم دوست داشته باشم

خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.

خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش

 تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ،

آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و

آنان که درحقم ظلم کرده اند

 را ببخشم.

خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن..

خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن .

خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي بر اين کار قادر نيست

بارالها زبانم در نیـــایش تو قاصر است به من زباني عطا فرما تا به همـــگان بگویم که هیچ کس جزتـــــــــو ارزش عاشق شدن نــــــــدارد.

ای مهربان تـــرین مهـــربانان

و این برای من ابتدای بیداریست

اینجا ساعت ها شب را رصد کردند

و این برای من ابتدای بیداریست

آغازیست برای از نو دلتنگ شدن

دلتنگی برای تو
برای تو
که هرگز کسی چون تو را نداشته ام


تو همانی که مفهوم شب را میفهمد و یک نفس از شب خود به من قرض میدهد

شب به نیمه رسید و من تازه یک غزل از باغ حافظ چیده ام

پر از حرفم
پر از صدای آشنا
اما در لباسی از سکوت

دوست دارم امشب دستان تو را بگیرم
تا به سمفونی جیرک های پارک بیکس محله در جایگاه ویژه
نیمکت برسیم

اینجا ساعت ها شب را رصد کردند

و این برای من ابتدای بیداریست

آغازیست برای از نو دلتنگ شدن

من اینجا تا صبح تنها شب را نگاه میکنم
اما بی ستاره ای که مال ما باشد

اینجا قصه ها همه از دلتنگی توست

شاید این نام های بیمصرف تلفن من صبح بشنوند صدای سلام مرا

اما باز هم تو را دلتنگم