اخرین جرعه جام(فریدون مشیری)


 

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمۀ دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند،

که تو را می برد به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست درخندۀ جام؟

که تو چندین ساعت مات و مبهوت،

به آن می نگری؟

 

 نه به ابر،نه به آب،

نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

 

من به این جمله نمی اندیشم!

 

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینۀ کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاینده هستی را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونۀ گل،

 

همه را می شنوم،می بینم!

من به این جمله نمی اندیشم!

 

به تو می اندیشم!

ای سراپا همه خوبی،

تک و تنها به تو می اندیشم!

همه وقت ،همه جا،

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!

 

تو بدان این را تنها تو بدان،

تو بیا، تو بمان بامن تنها تو بمان،

جای مهتاب به جای تاریکی شب ها تو بتاب،

من فدای تو،به جای همه گل ها تو بخند!

 

اینک این من که به پای تو درافتادم باز،

ریسمانی کن از آن موی دراز،

تو بگیر!

تو ببند!

تو بخواه!

پاسخ چلچله ها را تو بگو،

قصه ابر هوا را تو بخوان،

تو بمان با من، تنها تو بمان،

در دل ساغر هستی ،تو بجوش،

 

من همین یک نفس از جرعۀ جانم باقیست،

آخرین جرعۀ این جام تهی را تو بنوش.

 

از:وبلاگ کیمیا

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت

آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت


در قنوتم ز خدا«عقل» طلب می‌کردم

«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت


نتوانست فراموش کند مستی را

هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت


کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می‌شود از حافظه آب گرفت؟!ا


فاضل نظری

آنگاه که

آنگاه که غرور کسى را له ميکنى...



آنگاه که کاخ آرزوهاى کسى را ويران ميکنى.....



آنگاه که شمع اميد کسى را خاموش ميکنى.....



آنگاه که بنده اى را نا ديده مى انگارى....



آنگاه که حتى گوشت را مى بندى تا صداى خورد شدن غرورش را نشنوى....



آنگاه که خدا را ميبينى....

...خدا را...


ولى بنده ى خدا را ناديده مى گيرى....



مي خواهم بدانم



دستانت را به سوى کدام آسمان دراز ميکنى تا

 براى خوشبختى خودت دعا کنى؟ ؟ ؟ ؟

فقیر.......

فقیر کسی است که چیزی برای بخشیدن

 

ندارد حتی یک لبخند

 

خدایا...

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان

خسته ام!

از مردمان هزار چهره و فریبکار ...

از گرگان در لباس میش ...

از خنده های دروغین ... و دلهای پر از نیرنگ

تا بوده همين بوده ،‌ تا هست چنين باشد

چون پير شود آدم، او را غم دين باشد

تا بوده همين بوده ،‌ تا هست چنين باشد

هر جاي كه من ديدم يك دختر و يك مادر

((آن شاهد بازاري وين پرده نشين باشد))

 

گفت شيخي كه از سر تقوا

سه طلاقه نموده ام دنيا

باز تا او نگردد آواره

صيغه اش كرده ام دگر باره

 

 

براي كاريابي رفته بودم

محل كار شخص دم كلفتي

رسيدم خدمت خانوم منشي

سلامي و عليك شست و رفتي

ميان و ما و او رد و بدل شد

مفيد و مختصر گفت و شنفتي

به من گفتا چه داري ؟ گفتم او را

تخصص هاي عالي  هر چه گفتي

ز من پرسيد پارتي و مارتي داري؟

رفيق و آدم گردن كلفتي؟

به او گفتم ندارم ، گفت مايه ؟

هزاري هاي سبز طاق و جفتي

به او گفتم نه والا ، گفت افسوس

كه كار از دست دادي مفتي مفتي

تنم لقوه گرفت و رعشه افتاد

درآمد قلبم از سينه هلفتي

چو ديد احوال قزميت مرا گفت

چرا وا رفته اي ؟ بپا نيفتي

شرايط دارد استخدام اين جا

تو يك چيزي همين طوري شنفتي

از آن جا كه همه اين جا پلاسند

براي لفت و ليسي ، ليس و لفتي

اگر پارتي نداري یا پله پول

در اين جا توي دست انداز افتي

به خود گفتم برو فكر دگر كن

تو اي هالو ي دست و پا چلفتي

 

پول مردم را زدن در جیب، دزدی، اخـــــتلاس   گاه در انظار و گاهی هم نهان! تکراری است

مثل داورها که سوتی هایشان تکراری است

درفشانی های برخی همچنان تکراری است

 

یـــــک نفر فکری به حالٍ این مجردها نــــــکرد

در به در گشتن پی جا و مکان تکراری است!

 

 در نگاه ٍ مـــــردم یارانـــــه خور! ایـــــــن روزها

گردش روز و شـــب و تکرار آن تکراری اســــت

 

خنده بر لب های محرومان نشاندن مشکل است

دیدنٍ لبـــخندٍ از ما بهــــتران تکــــراری اســت

 

آن تعارف های صاحــب خانه را  جـدی نگــــیر

این که می گوید کجا؟ امشب بمان! تکراری است

 

در خــــیابان های شــــهرم، روز روشن دیدنٍ

خودفروشی بابت یک لقمه نان تکراری است

 

توی این کشـــور که خوابیده است بر روی گسل

مطمئناْ هی تکان پشت تکان تکراری اســــت

 

خنده ام می گیرد از اخبار! اما چاره چیــــست

جوک شنیدن از مقامات و سران تکراری است

 

پول مردم را زدن در جیب، دزدی، اخـــــتلاس

گاه در انظار و گاهی هم نهان! تکراری است

 

قصد مطرح تر شدن داری اگر، شعــری نخوان

شعر خوانی در حضور این و آن تکراری اسـت

 

 

 که بنده قهرمان اختلاسم...

اگر چه  نزد مردم  ناشناسم                   همیشه با مدیران در تماسم

گهی در خودروی ایشان سوارم              گهی در دفتر ایشان پلاسم

کنون از لطف ایشان جا گرفته                 هزاران بانک در جیب لباسم

منم اِندِ نبوغ اقتصادی                            همه ماتند از  هوش و حواسم

 نه از این دزدکان آفتابه                          که در شغل شریفم باکلاسم

بگیرم وام های اختصاصی                     ز سوی دوستان حق شناسم

"چگونه شکر این نعمت گزارم"            مگر "نقداً" عیان گردد سپاسم

به لطف این عزیزان پشت گرمم             به کلّی فارغ از بیم و هراسم

بسوزاند دماغ حاسدان را                      اگر مهر خروج آید به "پاس"ام

بزن سکه ز تصویر من ای بانک!               که بنده قهرمان اختلاسم...

پاییزه   پاییزه

آپلود سنتر عکس رایگان

 

 

 

دیگران را ببخش،نه بخاطر این که حتما سزاوار بخشش تو هستند....بلکه فقط بخاطر این که تو سزاوار آرامشی....

 

از  شاملو

شگفتا وقتی که بود نمی دیدم،
وقتی که می خواند نمی شنیدم،
وقتی دیدم که نبود، وقتی شنیدم که نخواند.
چه غم انگیز است وقتی که چشمه ی سرد و زلال
در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد،
و تو تشنه ی آتش باشی و نه آب. چشمه که خشکید،
چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد،
و به هوا رفت، و آتش کویر را تاخت و در خود گداخت،
و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید،
تو تشنه ی آب گردی و نه تشنه آتش،
بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که

تا بود از غم نبودن تو می گداخت ...

غزل از محمدعلی بهمنی


اين شفق است يا فلق؟ مغرب و مشرقم بگو


من به كجا رسيده ام؟ جان دقايقم بگو

 


آيينه در جواب من باز سكوت مي كند


باز مرا چه مي شود؟ اي تو حقايقم بگو

 


جان همه شوق گشته ام طعنه ي ناشنيده را


در همه حال خوب من با تو موافقم بگو


 

پاك كن از حافظه ات شور غزلهاي مرا


شاعر مرده ام بخوان گور علايقم بگو


 

با من كور و كر ولي واژه به تصوير مكش


منظره هاي عقل را با من سابقم بگو


 

من كه هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم


حال براي چون تويي اگر كه لايقم بگو


 

يا به زوال مي روم يا به كمال مي رسم


يكسره كن كار مرا بگو كه عاشقم بگو

دلم تنگ است ...

 

دلم تنگ است از اين زندان که نامش زندگي باشد،

اگر اين زندگي باشد دگر زندان کجا باشد

دگر عاشق نخواهم شد که معشوقان جفا دارند

روم برکنج ميخانه که مي نوشان صفا دارند

**********

سکوت تنها دوستي است که هرگز خيانت نمي کند

الهی...الهی...

الهی...

باخاطری خسته...دلی به تو بسته ...!دست از غیر تو شسته...در انتظار رحمتت

نشسته ام، میدهی کریمی ...نمی دهی حکیمی...می خوانی شاکرم...میرانی

صابرم...

الهی...

احوالم چنان است که میدانی و اعمالم چنین است که می بینی. نه پای گریز دارم

و نه زبان ستیز...

الهی

مشت خاکی را چه شاید و از او چه بر آید و با او چه باید ...؟

دستم بگیر یا رب...

دستم بگیر یارب...

متاسفانه  جامعه ما

Zhang_Shen_Bo_China_001.jpg

يادم باشد که.........

يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد، خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را..
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما، دل نيست..
يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم..
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و به روي سياهي ها نور بپاشم..
يادم باشد از چشمه، درس خروش بگيرم و از آسمان، درس پاكي...
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...
يادم باشد با سنگ هم لطيف رفتار كنم، مبادا دل تنگش بشكند..
يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام، نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان...
يادم باشد زندگي را دوست بدارم..
يادم باشد هرگاه ارزش زندگي از يادم رفت، در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم، تا به مفهومِ بودن پي ببرم...
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد، به اسرار عشق پي برد و زنده شد..
يادم باشد معجزه ي قاصدك ها را باور داشته باشم...
يادم باشد گره ي تنهايي و دلتنگي هر كس، فقط به دست دل خودش باز مي شود...
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم، تا تنها نمانم..
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم...
یادم باشد از بچه ها می توان خیلی چیزها آموخت..
یادم باشد پاکیِ کودکیم را از دست ندهم..
یادم باشد زمان، بهترین استاد است..
یادم باشد قبل از هر کار، با انگشت به پیشانیم بزنم، تا بعدا با مشت بر فرقم نکوبم..
یادم باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم، شاید روزی دشمنم شود..
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم، شاید روزی دوستم شود..
یادم باشد قلب کسی را نشکنم..
یادم باشد زندگی، ارزش غصه خوردن ندارد..
یادم باشد پل های پشت سرم را ویران نکنم..
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم، شاید تنها چیزی ست که دارد..
یادم باشد که عشق، کیمیای زندگی ست..
یادم باشد که آدم ها همه ارزشمندند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند..
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات..
يادم باشد كه زنده ام...

مبادا گم کنیم راه قشنگ آرزوها را

صادقانه ترین احساس را در صاف ترین روز خدا

  

به شما  بهترین آشنایان بی مدعایم تقدیم می کنم

 

   کانون دلتان به خورشید عشق روشن باد ای مهربانان

حال و روزی نگفتنی دارم

قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همان که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
رنگ سال گذشته دارد
همه ی لحظه های امسالم
365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن
من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم
یک نفر از غبار می آید مژده ی تازه ی تو تکراری ست
یک نفر از غبار آمد و زد زخم های همیشه بر بالم
باز در جمع تازه ی اضداد
حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم
هم نمی دانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم
دیدن دوستان تماشایی است

  

گنج در ویرانیست

 

درویشی و عاشقی به هم سلطانیست

 
گنجست غم عشق ولی پنهانیست

 


ویران كردم به دست خود خانه دل


چون دانستم كه گنج در ویرانیست

سرانجام يک شب با خدا بودن

دزدى به خانه عارفي رفت و بسيار گشت، اما چيزى نيافت كه قابل دزدى باشد
 خواست كه نا اميد بازگردد كه ناگهان عارف، او را صدا زد و گفت: اى جوان! سطل را بردار و از چاه، آب بكش و وضو بساز و به نماز مشغول شو تا اگر چيزى از راه رسيد، به تو بدهم؛ مباد كه تو از اين خانه با دستان خالى بيرون روى.

دزد جوان، آبى از چاه بيرون در آورد، وضو ساخت و نماز خواند.

روز شد. كسى در خانه عارف را زد. داخل آمد و 150 دينار نزد عارف گذاشت و گفت اين هديه، به جناب عارف است.

وي رو به دزد كرد و گفت: دينارها را بردار و برو؛ اين پاداش يك شبى است كه در آن نماز خواندى.

حال دزد، دگرگون شد و لرزه بر اعضايش افتاد. گريان به عارف نزديك‌تر شد و گفت: تاكنون به راه خطا مى‌رفتم. يك شب را براى خدا گذراندم و نماز خواندم، خداوند مرا اين چنين اكرام كرد و بى‌نياز ساخت. مرا بپذير تا نزد تو باشم و راه درست را بياموزم. كيسه زر را برگرداند و از مريدان عارف شد.


نمیدانم..........

نمیدانم

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر ازخاک اندامم چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش

واو یکریز وپی درپی دم گرم وچموشش رادر گلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند هردم سکوت مرگبارم را

(دکتر علی شریعتی)

صحبت از عدل و عدالت نابجاست                  سود در بازار ابن الوقتهاست

باز بوی باورم خاکستریست                        واژه های دفترم خاکستریست

پیش از اینها حال دیگر داشتم                     هرچه می گفتند باور داشتم

ما به رنگی ساده عادت داشتیم                  ریشه در گنج قناعت داشتیم

پیرها زهر هلاهل خورده اند                        عشق ورزان مهر باطل خورده اند

باز هم بحث عقیل و مرتضی ست               آهن تفتیده ی مولا کجاست

نه فقط حرفی از آهن مانده است                شمع بیت المال روشن مانده است

با خودم گفتم تو عاشق نیستی                 آگه از سرّ شقایق نیستی

غرق در دریا شدن کار تو نیست                  شیعه مولا شدن کار تو نیست

بین جمع ایستاده بر نماز                           ابن ملجم ها فراوانند باز

خواستم چیزی بگویم دیر شد                     واژه هایم طعمه ی تکفیر شد

قصه ی نا گفته بسیار است باز                    دردها خروار خروار است باز

دستها را باز در شبهای سرد                       ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خواب ها                       می رسد ته مانده ی بشقاب ها

سر به لاک خویش بردیم ای دریغ                  نان به نرخ روز خوردیم ای دریغ

قصه های خوب رفت از یادها                         بی خبر ماندیم از بنیادها

صحبت از عدل و عدالت نابجاست                  سود در بازار ابن الوقتهاست

گفته ام من دردها را بارها                            خسته ام خسته از این تکرارها

ای که می آید صدای گریه ات                         نیمه شب ها از پس د یوار ها

گیر خواهد کرد روزی روزیت                            در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم ولیکن بشنوند                        نکته ها را مو به مو دیوارها


 

از  -امام صادق (ع)-


براي مؤمن چقدر زشت است که ميل و رغبتي داشته باشد که او را به ذلّت و خواري بکشاند

 
مَا أقبَحَ بالمُؤمِن أن تَکونَ لَهُ رَغبَةٌ تُذِلُّهُي

نظام پیشنهادها

، ارج نهادن به ارزش هاي انساني و به ياري طلبيدن افرادي كه به نوعي با سازمان در ارتباط اند. دوم، رسيدن به هدف هاي از پيش تعيين شده به كمك همين افراد.

 

اين هدف ها بر چند اصل اساسي استوار است:

  1. هر فرد عضو سازمان جزئي از يك ماشين بزرگ به حساب نمي آيد بلكه انساني برخوردار از قدرت تفكر، هوش و استعداد و تجربه هاي گرانقدر است كه هر گاه زمينه ها و شرايط مساعد فراهم شود، مي تواند همه چيز را به نفع خود و سازمان خود تغيير دهد.
  2. هر كار لزوماً به بهترين و مفيدترين حالت ممكن انجام نمي شود و بي ترديد مي توان هر كار معين را به گونه اي بهتر انجام داد و بهبود مستمر در انجام كار  به كمك اعضاي مجموعه به صورت گروهي انجام مي شود.
  3. مشاركت كاركنان كمك مي كند تا مديريت از بسياري كارهاي جزئي آسوده شود و به كارهاي اساسي بپردازد.

 

يكي از عوامل مهم رشد و توسعه كشورها، اهميت دادن به فكر و انديشه نيروي انساني و استفاده صحيح از آن است و يكي از بهترين راههاي استفاده از فكر بشر و اين سرمايه بزرگ خلقت، اجراي نظام پيشنهادهاست.

 

فلسفه بکارگیری نظام پیشنهادها را می‌توان به‌صورت زیر بیان کرد:

  • ارج نهادن به فضایل و توانایی‌های انسان در محیط کار و برخورد با مشکلات کاری
  • افزایش حس تعلق سازمانی در کارکنان
  • همسو کردن اهداف کارکنان با اهداف بنگاه
  • اشاعه فرهنگ مشارکتی و همکاری جمعی در حل مشکلات و بهبود روابط کاری و رفتار سازمانی

 

ويژگي‌هاي يك نظام پيشنهادهای موفق را مي‌توان به شرح زير بيان كرد:

  • شركت فعال كليه كاركنان سازمان در ارايه پيشنهاد
  • به‌حداقل رساندن بروکراسی و سهولت ارائه پيشنهادها از طريق فرم هاي مخصوص
  • سهولت روش‌هاي ارزيابي و تعيين پاداش‌ها
  • سهولت و ساده بودن آيين‌نامه‌ها و دستور العمل‌هاي پرداخت جوايز
  • شموليت پيشنهادهاي ارايه شده توسط كاركنان در تمامي زمينه‌ها
  • سمت‌گيري پيشنهادهاي ارايه شده به سمت پيشنهادهاي گروهي
  • كم بودن زمان ارزيابي و دادن جواب به پيشنهاددهنده
  • مشاركت پيشنهاددهندگان در اجراي پيشنهادها
  • هم راستا بودن پیشنهاد با اهداف، وظایف و اختیارات سازمان و امور کاری پیشنهاددهنده و یا واحدهای مرتبط
  • صرفه‌جویی در هزینه‌ها، بهبود کیفیت خدمات و یا بهبود سیستم‌ها در اثر اجرای پیشنهاد
  • ارائه مستندات کافی به صورت منطقی، شفاف و منظم همراه پیشنهاد

 

اهداف و منافع اجرای این نظام ارائه دهیم، موارد زیر قابل ذکر هستند:

  1. استقرار و توسعه محیط خلاق در تمامی سطوح سازمان
  2. تقویت فرهنگ و حس تعلق سازمانی
  3. گسترش حوزه تفکر، تعمیق و نهادینه نمودن بهبود مبتنی بر تغییر
  4. گسترش سطوح یادگیری سازمانی
  5. بهره‌گیری از پیشنهادهای سازنده و مؤثر سازمانی در راستای فعالیت‌های بهبود
  6. شناسایی و تقویت منابع خوشفکر و خلاق
  7. همراستا سازی اهداف فردی و سازمانی
  8. استفاده از راهکارهای حل مسئله با کمترین هزینه
  9. مشارکت کارکنان در تصمیم‌سازی‌ها و برنامه‌ریزی‌ها
  10. آگاهی مدیریت از میزان توانایی‌های بالفعل و بالقوه کارکنان
  11. ارج نهادن به شخصیت وجودی و شأن و منزلت انسان‌ها از طریق ایجاد فضای مناسب برای بروز خلاقیت‌ها و استعدادهای آنان
  12. بهبود کار سازمان، افزایش بهره‌وری و کیفیت، کاهش هزینه ها و ضایعات
  13. تقویت و بهبود ارتباط میان کارکنان و سازمان و ایجاد حس اعتماد متقابل
  14. ایجاد شرایط مناسب برای کار و فعالیت و حذف موانع در مشارکت فراگیر کارکنان
  15. افزایش انگیزش در کارکنان، تشویق روحیه کاری و افزایش قابلیت حل مسأله
  16. اشاعه فرهنگ مشارکتی و همکاری دسته جمعی در حل مشکلات و بهبود روابط کاری و رفتار سازمانی
  17. اصلاح و بهبود مقررات، آئین‌نامه‌ها و دستورالعمل‌های کاری، ساختار سازمانی، گردش کار و نظام تصمیم‌گیری

 

- نتیجه گیری

با مشارکت دادن کارکنان در امر سازمانی می توان نتایج و پیامدهای همه جانبه ای را برای سازمان و کارکنان آن فراهم آورد. در نظام مشارکت سازمانی، مدیران و کارکنان به تبادل نظر با یکدیگر می پردازند و همین امر منجر به ایجاد محیطی دوستانه و توام با اعتماد اطمینان متقابل در سازمان می و شود. کارکنان با مشارکت در کارها، خود را در سود و زیان سازمان سهیم می سازند و همه تلاش خود را با کمک مدیران جهت افزایش کارآیی و اثربخشی سازمانی به کار می گیرند. د

فقیر...

فقیر کسی است که چیزی برای بخشیدن

 

ندارد حتی یک لبخند

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

 

از بزرگی پرسیدند:..

«از بزرگی پرسیدند: بزرگ ترین مصیبت ها کدام است؟



گفت: آنکه بر کار نیک توانا باشی



و چندان انجام ندهی که از دست بدهی»

.

در خود نگاه می کنم که ببینم خدا کجاست

بعد از کمی تامل و قدری سکوت

پی می برم آن جا که خالی از خداست خطاست

 

دیدن روی تو چشم دگری می خواهد
دلم از آتشِ مهرت شرری می خواهد
باید از هر دو جهان بی خبرش گردانی
هركه از كوی وصالت اثری می خواهد
تا مگر تیر دعایم به اجابت برسد
ناله از سوز و نوایم اثری می خواهد
لب خندان تو را دیدن و لبخند زدن
چشمِ گریانِ زِگُل پاك تری می خواهد

.........که بیمار توام

روزگاریست در این کوچه گرفتار توام

با خبر باش که در حسرت دیدار توام

گفته بودی که طبیب دل هر بیماری

پس طبیب دل من باش که بیمار توام

عشق گل سرخ است ،


عطر گل سرخ تنها در دستان كسي مي ماند

كه آن را به ديگران هديه داده باشد. 

احساس  کردم  بار  دیگر    گریه  کردی

چون فصل پاییزی تو هم غمگین و  زردی
شاید  تو  هم   مانند  من  درگیر   دردی


از تب اگرچه گونه هایت لاله گون است
من   از نگاهت یافتم  این را که سردی


کمتر دلم را با نگاهت زیر و  رو  کن
چیزی نمی یابی  ازین ویرانه گردی


گفتم که بارانی ست چشمان من امشب
اینجا      نیا     حتی     اگر     دریا نوردی


اما  تو   آخر   دل  به  دریایم  سپردی
بانو تو هم در عین زن بودن چه مردی


دیشب دوباره شانه هایم بوی نم داشت
احساس  کردم  بار  دیگر    گریه  کردی

چهار درس که میتوان از میمون، موش، قورباغه و سگ ها فرا گرفت



 
ا
 
 

میمون هایی که «ترسیدن» را یاد گرفتند: میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مار ها قرار دادند در همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند. با این کار میمون هایی که از مار ها نمی ترسیدند «یاد گرفتند» که از مار بترسند. نتیجه عجیب تر این آزمایش این بود که حتی میمون های دیگری که هم که از مار ها نمی ترسیدند با دیدن ترس سایر میمون ها آنها هم از مار ها ترسیدند.
 
نتیجه: ما از بعضی از چیزها می ترسیم چون آنها را با چیز های دیگری در ذهن مان به یکدیگر مرتبط می کنیم. مثلآ یک کودک بعد از شنیدن صدای ترسناک محکم بسته شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید.
 
قورباغه هایی که زنده زنده آب پز شدند: چند قورباغه را در ظرفی پر از آب جوش انداختند، آنها خیلی سریع از آب جوش به بیرون پریدند و خودشان را نجات دادند. وقتی همین قورباغه ها را در ظرف آب سرد قرار دادند و آرام آرام آب را به جوش رساندند همه آنها در آب جوش کشته شدند چون نتوانستند عکس العملی به همان سرعت نشان دهند.
 
نتیجه: ما می توانیم تغییرات ناگهانی را بفهمیم و متقابلآ عکس العمل نشان دهیم اما وقتی این تغییرات در دراز مدت انجام می شوند وقتی متوجه می شویم که دیگر خیلی دیر است. یادمان باشد، نه عادت های بد یک شبه وجود کسی را فرا می گیرد و نه کسی یک شبه فرد دیگری می شود، همه چیز پله پله انجام می شود. مهم این است که گرم شدن آب را احساس کنید.
 
موش های شناگری که غرق شدند: این بار تعدادی موش های صحرایی که بعضی آنها می توانند 80 ساعت مداوم شنا کنند آماده شدند. محققان قبل از اینکه آنها را در آب بیاندازند با کلک این باور غلط را در موش ها به وجود آوردند که آنها گیر افتاده اند. خیلی از موش ها تنها پس از چند دقیقه بعد از شنا کردن غرق شدند. نه چون نمی توانستند شنا کنند، بلکه چون فکر می کردند گیر کرده اند ناامید شده و دست از شنا کردن برداشتند و غرق شدند.
 
نتیجه: وقتی همه چیز به آن طور که می خواهیم پیش می رود ما هم با حداکثر توان مان تلاش می کنیم. اما بعد از اینکه سر و کله مشکلات بزرگ و کوچک پیدا می شود ناامید شده و دست از تلاش کردن بر می داریم، با وجود اینکه توان انجام آن را داریم.
 

 
سگ هایی که یاد گرفتند تلاش نکنند: تعدادی سگ در اتاقی قرار گرفتند که زمین آن می توانست شوک الکتریکی خفیفی به سگ ها وارد کند. دکمه ای روی دیوار اتاق بود که با فشرده شدن جریان را قطع می کرد. وقتی شوک وارد شد سگ ها بالا و پایین پریدند تا بالاخره یکی از سگ ها دکمه را زد و جریان قطع شد. سگ ها یاد گرفتند با زدن آن دکمه آن شوک ناخوشایند قطع می شود.
 
روی نصف گروه اول سگ ها همین آزمایش دوباره تکرار شد اما این بار دراتاق دیگری که دکمه ای الکی داشت و با زدن آن هیچ اتفاقی نمی افتاد و جریان همچنان ادامه داشت. بعد از این مراحل سگ هایی که در اتاق دوم بودند به اتاق اول (با کلید سالم) بازگردانده شدند و آزمایش تکرار شد. این بار هیچ کدام شان حتی سعی نکردند که دکمه را فشار دهند.
 
نتیجه: هیچ کس با نامیدی به دنیا نمی آید، بلکه ما بعد از اینکه چند بار شکست می خوریم «شکست خوردن» را یاد می گیریم و حتی به خودمان زحمت تلاش کردن نمی دهیم. اگر به مشکلی برخورده اید، مهم نیست دفعه چندم است که زمین خورده اید، باز هم بلند شوید و برای حل آن تلاش کنید. ممکن است کلید سالم باشد، فقط فشارش دهید!

بشنو از دل

نشنو از نی نی حصیری بینواست

بشنو از دل خانه امن خداست

نی چو سوزد خاک و خاکستر شود

دل چو سوزد خانه ها ویران شود

لبخند بزن تا که کنی مست، جهان را

 

بگذار تماشا کنم آن سرو روان را

 در وصف ِ نگاه ِ تو کنم وقف، زبان را

بگذار که از شهد لبت مست بنوشم

از یاد برم رنج جهان و غم نان را

بگذار که در جاریِ گیسوی بلندت

یکباره فراموش کنم نام و نشان را

ای کاش که پیراهن خوشبخت تو بودم

تا تنگ در آغوش کشم راحت جان را

لبخند بزن تا که بروید گل خورشید

لبخند بزن تا که کنی مست، جهان را

*