الهی...الهی...
الهی...
باخاطری خسته...دلی به تو بسته ...!دست از غیر تو شسته...در انتظار رحمتت
نشسته ام، میدهی کریمی ...نمی دهی حکیمی...می خوانی شاکرم...میرانی
صابرم...
الهی...
احوالم چنان است که میدانی و اعمالم چنین است که می بینی. نه پای گریز دارم
و نه زبان ستیز...
الهی
مشت خاکی را چه شاید و از او چه بر آید و با او چه باید ...؟
دستم بگیر یا رب...
دستم بگیر یارب...
+ نوشته شده در بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰ ساعت توسط مهربانی
|