با که باید گفت این حال عجیب؟..

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

 

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

 

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

 

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

 

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

 

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

 

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

 

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

 

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟..

فریدون مشیری


در این شهــــــر

 

صــدای پای مردمی است

 که همچنان که تورا می بوســند،

 طناب دار تو را می بافنــد، مردمی که

 صــادقانه دروغ می گوینــد وخالصــانه خیانت

می کنــند در این شهر هرچه تنها تــــر باشی پیروزتـــری

واژگون كردن مملکت،

براي واژگون كردن اساس يك مملکت،
 
                                 هيچ وسيله‌اي ظريف‌تر و مطمئن‌تر از كاهش ارزش پول رايج نيست.
 
 تنزل ارزش پول رايج، تمام نيروهاي پنهان اقتصادي را در راستاي نابودي به كار مي‌گيرد
 
                                                                         و اين عمل را به گونه‌اي انجام مي‌دهد كه حتي
 
يك نفر از ميليون‌ها نفر نيز متوجه آن نمي‌شود
 
                                                      ( جان مينارد كينز)

بـردند!

از مکتب ما رساله ها را بردند

این بی هنران مقاله ها را بردند

تا شاعر ما هوای "می" خوردن کرد

از میکده ها پیــاله هــا را بـردند!

تصوّر مي كنم !

دوست را دشمن تصوّر مي كنم !

مردهارا زن تصوّر مي كنم !

 

مي رود «حاجي صفر»از پشت سر

من ورا سوسن تصوّر مي كنم !

 

گرچه من مستاجرم خودرا ولي

صاحب مسكن تصوّر مي كنم !

 

در كنار رانت خواران بزرگ

خلق را چلمن تصوّر مي كنم !

 

سفره ام را با  برنج هاشمي

چرب وپرروغن تصوّر مي كنم !

 

مي خورد پتك گراني بر سرم !

كله را آهن تصوّر مي كنم !

 

روستاي خويش را بالاي شهر!

بهتراز«لندن» تصوّر مي كنم !

 

دوغ را سر مي كشم همچون شراب

ناب و مرد افكن تصوّر مي كنم !

 

پشت فرمان فحش هاي زشت را

«جان من »،«لطفن » تصوّر مي كنم !

 

گفت مردي :«بنده زن هارا مدام

لخت و بي دامن تصوّر مي كنم» !

 

چون شماها پاك قاطي كرد ه ام

«پانچ» را «زونكن» تصوّر مي كنم !

 

گرچه تاريك است باخوش بيني ام

قبررا روشن تصوّر مي كنم !!


دنیا هر روز از مردی تهی تر می شود. افسوس!

هــدهــدی میگفت : در درگاه دوسـت        آنکه بـا خود درد دارد قابل است


صــورت فربـــــــه نــدارد مشتــــــــــری        آنکه رویــــی زرد دارد قابل است


آتــش و آتشفشان بــی قیمـت است        آنکه داغی سـرد دارد قابل است


خــــاک نامـــــردی نگیــرد ذات دوست        آنکه خاکش مـرد دارد قابل است


یک دو جین ذکر و نمازت هیچ نیست         آنکه بــا خود درد دارد قابل است

بگو با صاحب جانها، که.....

 می بوی تو می آید، اگر مستم دلیل این است


نمازم را توئی قبله، مرا مذهب بر این دین است


 

مرا کاری به جنت نیست، نه خوش بینم نه میخواهم


بهشت من نگاه توست، ولو چشم تو در چین است


 

نه منت می کشم مهتاب، نه از خورشید عالم تاب


فلک ارزانی دنیا ، مرا چشم تو پروین است


 

اگر کوهم، اگر سنگم، فــــــــرو افتاده در پایت


ندارد پشت دل طاقت،نگاهت بس که سنگین است


 

به گرداگرد چشمانت، زدی پرچین ِ مژگانت


دلم مانند گنجشکی، هنوزم  روی پرچین است


 

بگو با صاحب جانها، که جایت خالی اصلا نیست


کنار بسترم امشب، طبیب جان به بالین است


 

رها کن ای نصیحت گو! مرا با یاد شیرینش


دلم کوروکر عشقست، به گفتار تو بدبین است


عــــــَـــــروسی

امسال خَــــــــَرم قصد عــــــَـــــروسی دارد ،

شـــــــــاد است که قصد دیده بوسی دارد !

اشکال در آن است ، خودش سوریه است ،

بیچاره ولـــــــــی نامــــــزد روســــــی دارد ! 

آزادی

آن زمــــان که بنهادم ســـر به پـــای آزادی


دست خود ز جان شستم از بـــــرای آزادی


تا مگر به دست آرم دامـــــن وصــــــالش را



می دوم به پای ســــر در قــــــــفای آزادی


با عوامل تکفیـــر صنف ارتجــــــاعی بـــــــاز



حمــــله می کند دائــــــــم بر بنـــای آزادی


در محیط طوفان زای، ماهرانه در جنگ است


ناخـــدای اســــتبداد بـــــا خـــــــدای آزادی


شیخ از آن کند اصــــــرار بر خرابی احــــــرار


چون بقــــــای خــــود بیند در فـــــنای آزادی


دامن محــــبّت را گـــــر ز خون کنی رنگیــــن


می توان تــــــــو را گــفتن پیـــــشوای آزادی


"فرّخی" ز جـــان و دل می کند در این محفل


دل نثــــــار اســـــتقلال جـــان فـــدای آزادی


این یکی محتاج دارو، آن رود سی بار حج      هردو انسانند اما این کجا و آن کجا

این یکی میدان تجریش، آن یکی میدان شوش

هردو میدانند اما این کجا و آن کجا

خانه خشت و گلی ما و کاخ دیگران


هردو تهرانند اما این کجا و آن کجا


این یکی محتاج دارو، آن رود سی بار حج

هردو انسانند اما این کجا و آن کجا


آن یکی پشت بوگاتی، این یکی پیکان سوار

هردو می رانند اما این کجا و آن کجا


آن یکی در سوز سرما این یکی در بزم رقص

هردو لرزانند اما این کجا و آن کجا؟!

احتیاج ما به قرض و حرص و آز او به ارز


هردو یکسانند اما این کجا و آن کجا

آن یکی از بی لباسی، این یکی از بهر مد


هر دو عریانند اما این کجا و آن کجا


این یکی سلمان رشدی آن یکی سلمان فارس


هر دو سلمانند اما این کجا و آن کجا


آن یکی حیوان اهلی این یکی آدم نما


هر دو حیوانند اما این کجا وآن کجا


آن یکی ناخن شکسته این یکی ماتم زده

هر دو گریانند اما این کجا و آن کجا


این حقوق کارمندی آن حقوق مجلسی

هر دو بستانند اما این کجا و آن کجا

گر کسی دختر به ایشان داد، زن خواهد گرفت

من شنیدم حضرت استاد زن خواهد گرفت


وای او هم می شود داماد، زن خواهد گرفت!


بس عجول است او برای زن گرفتن جان من


اول اسفند یا خرداد زن خواهد گرفت

اول اسفند یا خرداد اگر امکان نداشت


مرگ تو در نیمه مرداد زن خواهد گرفت


بس غذای حاضری خورده شده شکل سوسیس


او برای رفع این ایراد زن خواهد گرفت!


او عروسی می کند با این که می داند عیال

هستی اش را می دهد بر باد، زن خواهد گرفت


او بدون مهریه یا هیچ شرطی البته


گر کسی دختر به ایشان داد، زن خواهد گرفت


چون که خرج این عروسی گردن داماد نیست


در رواق کاخ سعدآباد زن خواهد گرفت


کاخ سعدآباد اگر ممکن نشد، او قانع است


برج لندن یا همین میلاد زن خواهد گرفت


ظاهرا تصمیم او جدی است، آقای مدیر

صیغه ای یا عقد یا آزاد زن خواهد گرفت!

زبان بریده و لالند در مقابل ظلم

خوشا به حال خدایان که لامکان هستند
و فارغ از سگ و قاضی و پاسبان هستند
کمین نکرده و دنبالشان نمی افتند
همین که سایه دارند در امان هستند
نه دسته بیل و چماقی نه دفتر و قلمی
نه معتقد به خشونت نه گفتمان هستند
خوشا به حال کسانی که زنده اند فقط
به زعم این که پس از مرگ جاودان هستند
زبان بریده و لالند در مقابل ظلم
و پیش خلق خدا این هوا زبان هستند
و ساکتند که بی دردسر بلمبانند
وگرنه عاشق آزادی بیان هستند
از این طرف همه خود را مدرن می خوانند
از آن طرف پی دوران باستان هستند
در آن زمان همه دنبال این زمان بودند
در این زمان همه دنبال آن زمان هستند
غلام و همت و محمود زیر چرخ کبود
نشسته منتظر آخرالزمان هستند
چه پیش آمده یاران که خانه ها حتی
به پایداری دیوار بدگمان هستند
بگو طناب شما را به عرش خواهد برد
به بچه ها که به دنبال نردبان هستند
غنیمتی است قفس ای پرنده جان که هنوز
گلوله های زیادی در آسمان هستند
به دستبند تو سوگند دستمان بند است
که در حقیقت در بند، بندگان هستند
قلم به دستی و باید قلم شود پایت
که از قدیم سگان لنگ استخوان هستند
همان خوشا همه سرگرم کار خود باشیم
شما و بنده و ایشان که در میان هستند
به قول حضرت سعدی که از بداقبالی
خود از مشایخ و آخوندزادگان هستند
«اگر جهان همه دشمن شود به دولت دوست
خبر ندارم از ایشان که در جهان هستند.»

دزد بازار :  تو دزد و بچه ات دزد است و من دزد !

همه اطراف و ابناي وطن دزد !

تو دزد و بچه ات دزد است و من دزد !

 

نه تنها «حاج رحمان» كرد ه دزدي !

مهندس،دكتر و «حاجي حسن » دزد !!


قطاري سوي بندر رفت و ديد م

كه دارد مي رود چندين ترن دزد !!

 

فشار آورد فقر لامروّت

در آمد «نازنين » و « يا سمن »دزد !

 

نه تنها «بچه دزد »اينجا فروان

شد ه ،باشد «طلا» و «پيرزن » دزد !

 

به من مي گفت :من قانونگذارم !

بدان كه هست آن قانون شكن دزد !!

 

پراز انديشه ي دزد ي به حج رفت

نشد آد م به وقت آمدن ، دزد !!

 

ربود ه دختري را پس پريشب !

ميان كوچه «پيكان لگن دزد »!!

 

نمي دانم شمارا از كجاها ؟!!!

مرا سرويس كرد ه از دهن ، دزد !!

 

روايت گشته :«در يك روستايي

تجاوز كرد ه بر مرد ه،«كفن دزد »!!

 

علاوه بر قسم ها و دروغش

بداند صدهزاران فوت و فن دزد !!

 

كسي كه گفته :«دزدي هست مذ موم »!

بدان كه هست ايشان غالبن ! دزد !!

 

دهانش مي شود سرويس اينجا

بيايد روزي از شهر پكن ،دزد !!

عليرضا رضائي

 

هركسي دزدي كند درجامعه

 

زندگي با خند ه بهتر مي شود !

جامعه بالنده ،بهتر مي شود !

 

دنده را دادي اگر دست زنت !

حالت اي راننده بهتر مي شود!

 

غم مخور وضعت اگر آشفته است

صبركن آينده بهتر مي شود !

 

آدم يك لاقبا اوضاع تو

عاقبت چون بنده بهتر مي شود !!

 

هست اگركه ديزي تو خالي از

استخوان ودنده، بهتر مي شود !

 

پوستت را اي جنا ب گرگدن!

گر گراني كنده بهتر مي شود !!

 

رفته بالا قيمت صابون اگر

همچنين شوينده، بهتر مي شود !

 

ديده ام درعكس ها من ،چهره ي

آدم شرمنده بهتر مي شود !!

 

هركسي دزدي كند درجامعه

آدمي ارزنده ،بهتر مي شود !!

مواظب باش

 

لب برلب سرخ ياربايد بدهي

ازهرطرفش فشاربايد بدهي !

 

زنهارمگوبه او زگل نازكتر

چون مهريه با دلاربايد بدهي !!

اي كه كردي بارها گوي  دماغت را عمل

مي روم بيرون ولي شلواريادم مي رود !

درس مي خوانم ولي انگار يادم مي رود !

 

دايم از خودسازي و ايثارمي گويم سخن

چونكه وقتش مي رسد ايثاريادم مي رود !

 

گفت مردي :«خانم همسايه را بوسيد ه ام!

بارها چون همسرم هرباريادم مي رود»!

 

گوش كردم بس كه جاز و موسيقي يبخودي !

كم كمك چنگ و نواي تار يادم مي رود !!

 

اي كه كردي بارها گوي  د ماغت را عمل

دركناربيني ات منقاريادم مي رود !

 

مي گذارم گر قراري نيمه شب بايار خود

آن قرارو لحظه ديداريادم مي رود!

 

مي زنم هربار چون نصف سبيل خويش را

نصف ديگر غرق در افكار يادم مي رود !!

 

پيرمردي گفت :«يارم را بغل كردم ولي

عشق و حال و بوسه و آن كار يادم مي رود »!!

 

نمره هايم بيست مي باشد نمي دانم چرا

آن كتاب و درس طوطي وار يادم مي رود !!

 

مي نويسم روي كاغذ هرچه مايحتاج را!

هرزماني مي روم بازاريادم مي رود !!

سخت افزار   خر

اي واي كجاست شورت و شلوار خرم ؟!

غارت شد ه خورجين پراز بار خرم !

 

كردند حراج درخيابان آن را

رفته است به باد سخت افزار خرم !!

خنده خدا

بخدا گفتم:

" بیا جهان را قسمت کنیم، آسمون واسه من ابراش مال تو، دریا مال من موجش مال تو،


ماه ما  من ، خورشید مال تو ... ".


خدا خندید و گفت: " بندگی کن، همه دنیا مال تو ... من هم مال تو ..

گشایش

سبحان الله یا فارِجَ الهَمّ و یا کاشِفَ الغَمّ

 
فَرِّج هَمّی و یَسِّر أمری وأرحَم ضَعفی
 
و قِلَّةِ حیلَتی وأرزُقنی مِن حَیثُ لا أحتَسِب
 
یا رَبّ العالمین

مي شود در پيش صاحب منصبان خم بيشتر

هركه قرضش بيش باشد، درد و ماتم بيشتر
هر كه بامش بيش، پس دينارو درهم بيشتر
آن كه در دستش هميشه دستمال يزدي است
مي شود در پيش صاحب منصبان خم بيشتر
حاجي آقا در خيال شستن جرم و گناه
مي برد از كعبه با خود آب زمزم بيشتر
هر چه بالا مي رود پست و مقام يك نفر
مي كشد گويا سواد آن نفر نـَم بيشتر
در عوض دولت براي اين رفيق سر به راه
مي كند امداد غيبي را فراهم بيشتر
« گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش»
چون خودي شد ، مي شود البته محرم بيشتر
هر كه باشد دوستدار دولت فرخنده پي
مي دهد هر دم به او سانديس و پم پم بيشتر
مي كند تيمار او را با كمال اشتياق
مي نهد بر زخمهايش نيز مرهم بيشتر
پول مي بارد ز هر جايي برايش مثل سيل
از براي كارمند اما ز شبنم بيشتر
باد كرده او اگر، خورده فراوان مال مفت
كارمند ِ باد كرده ، خورده شلغم بيشتر
مي رود بالا ز مستضعف فشار خون ، ولي
از طرف موجودي بانكش دمادم بيشتر
گرچه مستضعف خودش را مي زند در طول سال
ليك مي كوبد به سينه در محرم بيشتر
بس كنم اين شرو اين ور را ويا گويم زياد
داد زد پيمان از آن گوشه كه يه كم! بيشتر
گفتمش پيمان نمي ترسي كه سرويسم كنند
گفت قولت مي دهم بهرت خورم غم بيشتر
گرچه كه «جاويد» با فوتي شود خـُلد آشيان
سرعت مرگش وليكن مي كند سم بيشتر

اشک

داشت دفترمشقش را جمع می کرد.چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود.تیترش یک سه بود با بینهایت  صفر جلوش.

عدد سه ناگهان او را از جا پراند.

- بابا، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو. سه هزار تومن می دی؟

بابا سرش را بلندنکرد.باصدایی آرام گفت:فردا یه کم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن هم به تو میدم.

با وعده شیرین بابا خوابید.

صبح زود، رفت کنارپنجره. پرده را کنار زد. باران ریزوتندی می بارید. قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند.

بند دلش پاره شد: آخه توی این بارون که مسافر سوار موتور بابام نمی شه.

اشک توی چشمهایش حلقه زد. از پشت پنجره آمد کنار. یک قطره اشک از روی صورتش چکید روی یکی از بینهایت  صفر هایی که جلوی عدد  سه  رژه می رفتند...


آواز عشق

 نوری برای دوستان دودی به چشم دشمنان 
 
 
 من دل برآتش می نهم این هیمه را افزون کنید .

غم غفلت

 
ز ره هوس به تو كي رسم نفسي زخود نرميده من
 
همه حيرتم به كجاروم به رهت سري نكشيده من
 
به چه برگ ؛ ساز طرب كنم زچه جام ؛ نشئه طلب كنم ؟
 
گل باغ شعله نچيده من مي داغ دل نچشيده من
 
تو به محفلي ننموده رو كه زتاب شعله ي غيرتش
 
همه اشك گشته به رنگ شمع و زچشم خود نچكيده من
 
چه بلا ستمكش غيرتم چه قدر نشانه ي حسرتم
 
كه شهيد خنجرناز تو شده عالمي و تپيده من
 
تو و صد چمن طرب و نمو من و شبنمي نگه آبرو
 
به بهار عالم رنگ و بو همه جلوه تو همه ديده من
 
به كدام نغمه ي دل گسل زنوا كشان نشوم خجل
 
چو جرس به غير شكست دل سخني زخود نشنيده من
 
من بيدل و غم غفلتي كه زچشم پر ز فسون تو
 
همه جا زجلوه ي من پراست و به هيچ جا نرسيده من
 
                                  " بيدل دهلوي "

نګفتی بی تو می میرند شب بوهای اینجا


زمین باید برقصد بی حضورت با چه سازی؟!

نګفتی مانده روی سینه اش ناګفته رازی ؟!

 

نګفتی بی تو می میرند شب بوهای اینجا

بیا خوش کن دل محرابشان را با نمازی

 

پناه آورده ام بر شعر ها دنبال یادت

به تلمیحی ... به ایهامی... به تشبیه و مجازی

 

فقط دلګیرم از پاهای لنګ و چشم کورم

ګمانم مانده تا دیدار تو راه درازی

 

دلم را پهن کردم زیر پای شهر و دیدم

به رویش می چکد اشک عروس بی جهازی

 

شکستم ؛ حیرتم را رفتګر ها جمع کردند

ولی جاماند روی خاک چشم نیمه بازی

 

همان چشمی که می ماند به راهت تا همیشه

که می کوبد به درهای دلت دست نیازی


                                       یا صاحب الزمان ادرکنی

 

 

جام بلا

ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم


پوشیده چه گوییم همینیم که هستیم


چون قسمت ما روز ازل جام بلا بود


پیداست که تا شام ابد واله و مستیم

خـــــــــــدا **چه زیباست بخاطر تو زیستن ...



«بهـار در خـزان»


پنهـان مَشـو که رویِ تو بَـر ما مبارک است


نَظّـارة تـو بـر همـه جـان‌هـا مبـارک است


یک لحظـه سـایـه از سـرِ مـا دورتـر مکُـن

دانستـه‌ای کـه سـایـة عَنقــا مُبــارک است

ای نـوبهـارِ حُسـن! بیـا کان هـوای خوش،

بر باغ و راغ و گلشن و صحرا مُبارک است

ای صــد هـزار جــانِ مقـدّس فــدای او

کاید به کوی عشق، که آنجـا مبـارک است

هر برگ و هـر درخت رسولی‌ست از عَدَم

یعنی کـه کِشت‌های مُصفّــا مبــارک است

نَقشی که رنگ بَست ازین خـاک، بی‌وفاست

نقشـی کـه رنگ بَست زِ بـالا مبـارک است

بر خـاکیـان، جمـالِ بهـاران خجستـه است

بـر مـاهیـان طَپیــدنِ دریــا مبــارک است

دل را مَجـــال نیسـت کـه از ذوق دَم زَنَـد

جان سجده می‌کند کـه خدایا مبـارک است

هر دل که با هـوایِ تو اکنـون شـود حریف

او را یقیـن بـدان تو که فـردا مبـارک است

مولانا ـ دیوان شمس

و مـــن . . .تا همیشــه

روی پـــــرده ی کعــبه


این آیه حک شده اســت:



نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــیمُ


و مـــن . . .


هنــــوز و تا همیشــه


به همین یک آیــه دلخــوشــــم:


" بندگانم را آگاه کن که من بخشنده‌ی مهــــربانم !

که اینجا جمعه بازار است و .....

نبار باران زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم خوب میدانم

که دریا جد تو در یک تبانی ماهی بیچاره را در تور ماهی گیر گم کرده

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم خوب میدانم

که گل در عقد زنبور است ولی از یک طرف سودای بلبل یک طرف خال لب پروانه را هم دوست میدارد

من از جنس زمینم خوب میدانم

که اینجا جمعه بازار است و دیده ام عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند

در اینجا قدر نشناسند مردم

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان اندازه میگیرند

نیا باران......

نكاتی خواندنی از زبان برخی مدیران موفق جهان

 

 

- بجوئید تا بیابید و بدانید با زحمت و تلاش چیزی را از دست نمیدهید (اسوپ، افسانه‌نویس یونانی)

- برنامه‌های توسعه مدیریتی ما در محل كار صورت می‌گیرد نه در كلاس‌های مختلف آموزشی. (ژوزف شرسن)

- برای بهبود ارتباطات كامپیوتری باید كمر بوروكراسی ایجاد شده را شكست. (مایكل آلبرشت)


- هیچ چیز برای كارمندان ارزشمندتر از سهیم كردن آنها در چرخه تصمیم‌گیری نیست. (جودیت باردویك)

-  مدیریت مشاركتی این است كه افراد مناسب را در زمان مناسب در چرخه تصمیم‌گیری وارد كنیم. (واین بارلو)

-  با احتیاط بیندیشید اما با قاطعیت عمل كنید. (چارلز كالب كلتن)


-  سرپرست باید قبل از هرگونه اقدام انضباطی، تذكرات و اخطارهای لازم را بدهد. (موریس تراتر)


- رمز موفقیت، ثبات در پیگیری هدف است. (بنجامین دیرائیلی)

- اهداف بایستی مشخص، واقعگرایانه و قابل سنجش باشند. (ویلیام دایر)

-  هدف بزرگ زندگی، دانش نیست، عمل است. (توماس هنری هاكسلی)


- از خشم انسان‌های صبور برحذر باشید. (جان درایدن)

- خطا را محكوم كن نه خطاكار را. (ویلیام شكسپیر)

-  جمع‌آوری اطلاعات به عنوان اساس كار مدیریت است برای همین است كه اكثر وقت روزانه‌ام را صرف آن می‌كنم. (اندرو گراو)

- تجربه نامی است كه شخص برای اشتباهاتش انتخاب می‌كند. (اسكاروایلد)


-  مادامی كه انسان در سر راه خود بایستد به نظر می‌رسد همه چیز سد راه اوست. (رالف والدو امرسون)

-  اگر انتظار پیشرفت و بهسازی كاركنان را دارید بایستی به آنها مسئولیت بدهید، باید به آنها بگوئید كه اهدافشان چیست و باید به آنها اجازه دهید كه كارشان را بكنند. (دیوید رادمن 1284)

-  هیچ چیز محال نیست و هر كاری راهی دارد، اگر به اندازه شایسته، اراده داشته باشیم، به قدر كافی وسایل پیدا می‌كنیم. (لاروشفو كولد)

-  از مخالفت نهراسید، فقط وقتی بادبادك می‌تواند بالا رود كه با باد مخالف مواجه شود. (چرچیل)

-  موفقیت از آن كسانی نیست كه هر گز دچار ناكامی نمی‌شوند بلكه متعلق به آنهایی است كه هرگز از تجدید مبارزه، بیم و هراس ندارند. (هانری كپ)

-  هنر پیشرفت آن است كه نظم را در میان تغییر و تغییر را در میان نظم حفظ كنید. (وایتهد)



-  این مقام نیست كه مدیر را می‌سازد، مدیر  است كه مقام را می‌سازد. (استانلی هافی)

-  تنها عامل مؤثر برای نفوذ در دیگران آن است كه نظر آنان را به مشاركت و همكاری جلب كنید. (هری اوراستریت)


  بهترین مدیر كسی است كه قادر است افرادی خوب را برای كارهایی كه می‌خواهد انجام شود انتخاب كند و آن قدر خوددار باشد تا از مداخله در كارهایی كه آنها انجام می‌دهند پرهیز كند. (تئودور روزولت)