یک سبد عاطفه

 
دو قدم مانده به خندیدن برگ
یک نفس مانده به ذوق گل سرخ
چشم در چشم بهاری دیگر....
تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان
یک سبد عاطفه دارم
همه ارزانی تان!
Inline image 1
 
 
 

مبارک بادت این سال و همه سال

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

 

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز


چو آتش در درخت افکند گلنار

دگر منقل منه آتش میفروز


چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست

حسدگو دشمنان را دیده بردوز


بهاری خرمست ای گل کجایی

که بینی بلبلان را ناله و سوز


جهان بی ما بسی بودست و باشد

برادر جز نکونامی میندوز



زلال باش ....

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست
دو چيز را هميشه فراموش كن:
خوبي كه به كسي مي كني
بدي كه كسي به تو مي كند
 
 
دنيا دو روز است:
يك روز با تو و يك روز عليه تو
روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند

اميدوارم در سال جديد لبتون  هميشه خندون ودستاتون بجز در خونه خدا جلوي هيشكي درازنشه!  

   

$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$_________________________$$
$$_______$$$$$$$$$$________$$
$$_________$$$$$$__________$$
$$_________$$$$$$__________$$
$$_________$$$$$$__________$$
$$_________$$$$$$__________$$
$$_________$$$$$$__________$$
$$_________$$$$$$__________$$
$$_________$$$$$$__________$$
$$_________$$$$$$__________$$
$$_________$$$$$$__________$$
$$_______$$$$$$$$$$________$$
$$_________________________$$
$$_________________________$$

$$____$$$$$_______$$$$$____$$
$$__$$$$$$$$$___$$$$$$$$$__$$
$$_$$$$$$$$$$$_$$$$$$$$$$$_$$
$$_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$_$$
$$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$
$$____$$$$$$$$$$$$$$$$$____$$
$$______$$$$$$$$$$$$$______$$
$$________$$$$$$$$$________$$
$$_________$$$$$$$_________$$
$$__________$$$$$__________$$
$$___________$$$___________$$
$$____________$____________$$
$$_________________________$$
$$_________________________$$
$$_$$$$$$$$$_____$$$$$$$$$_$$
$$___$$$$$_________$$$$$___$$
$$___$$$$$_________$$$$$___$$
$$___$$$$$_________$$$$$___$$
$$___$$$$$_________$$$$$___$$
$$___$$$$$_________$$$$$___$$
$$___$$$$$_________$$$$$___$$
$$___$$$$$_________$$$$$___$$
$$___$$$$$$_______$$$$$$___$$
$$____$$$$$$_____$$$$$$____$$
$$______$$$$$$$$$$$$$______$$
$$________$$$$$$$$$________$$
$$_________________________$$
$$_________________________$$

$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

دوستی از من به من نزدیک تر   از:قیصر امین پور

پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور 

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او 
هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب صدای خنده اش 
سیل و طوفان نعره توفنده اش

دکمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچکس از جای او آگاه نیست

هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

آب اگر خوردی، عذابش آتش است
هر چه می پرسی، جوابش آتش است

تا ببندی چشم ، کورت می کند

تا شدی نزدیک ،دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود 

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تکلیف ریاضی سخت بود



تا که یکشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه خوب خداست!

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد

با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین 
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟

گفت آری خانه او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده وبی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد

می شود درباره گل حرف زد 

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد

می توان با او صمیمی حرف زد 

مثل یاران قدیمی حرف زد

میتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بی الفبا حرف زد

میتوان درباره هر چیز گفت

می شود شعری خیال انگیز گفت....



تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

تواضع بيجا آخرين حد تکبر است .

 

دنیا  همینه

 

این آهنگ برای شما "گوش کن لطفا"

 

نایت اسکین

قلم ...



     قلمت را بردار


           بنويس از همه خوبيها


                 زندگي،عشق،اميد


و هر آن چيز که بر روي زمين زيبا هست


                    گل مريم،گل رز


                                     بنويس از دل يک عاشق بي تاب وصال


از تمنا بنويس ...


              از دل کوچک يک غنچه که وقت است دگر باز شود


                                      از غروبي بنويس


                        که چو ياقوت و شقايق سرخ است


                                   بنويس از لبخند


از نگاهي بنويس


            که پر از عشق


                     به هر جاي جهان مي نگرد


                                 قلمت را بردار


                                           روي کاغذ بنويس ...


                         زندگي با همه تلخي ها شيرين است...

محیت...

 

نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود.

بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود.

بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود.

بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود.

وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود

.::::. حديث روز

 هرگاه فرمان‌روایان شما بهترین‌های شما و ثروتمندانتان بخشندگان شما باشند و امورتان با

 

 مشورت

 

 

 انجام پذیرد، در چنین شرایطی (زندگی) بر روی زمین برایتان بهتر از (خفتن) درون آن خواهد

 

 بود

نبودنت همه پائیز و با امیدت باز

سری ندارم و یک عمر دار بر دوشم

چو شمع سوخته هر شب مزار بر دوشم

کجاست منجی این شانه های زخم آلود

که داغدارترین لاله زار بر دوشم

نبودنت همه پائیز و با امیدت باز

خزان گرفته ترینی بهار بر دوشم

بدون تو همه سال و ماه و ثانیه ها

نگاه منتظری سوگوار بر دوشم

کمند زلف تو دامی است گرچه ، اما من 

ندیده زلف تو صیدی شکار بر دوشم

تو آفتابی و روشن ترین طلوع و حضور

و من چو روزنه هایی غبار بر دوشم

به پای عشق تو عمری فکنده یاران بار

هنوز من سر این نعش بار بر دوشم

به مرگ سرخ خوشم پیش پای آمدنت

اگر چه رو سیهی شام تار بر دوشم

 

 http://www.lahoof.ir/persian/images/sideshow/ssss.jpg

 

غرور

گاهی باید غرورتو به خاطر اونی که دوستش داری بشکنی

 

یا این که اونی که دوستش داری رو به خاطر غرورت از دست بدی

غروب آخرین سه شنبه

بیا در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری افکارمان آتشی



بیافروزیم کینه ها را بسوزانیم زردی خاطرات بد را



به آتشو سرخی عشق را از آتش بگیریم آتش نفرت را در وجودمان


خاموش کنیم

حکایت


 

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه
 
خـوردم !
 
کمی حوصله کنید تا براتون تعریف کنم :
 
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم
 
 شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا
 
 بفهمی با کی در افتادی!
 
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد
 
 میزدم
 
یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین
 
 نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...
.
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و
 
 هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم!
 
 
اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و
 
 
 سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل
 
 نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم
 
دیگران نشین و...
.
دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو
 
 
 دیدم ناخودآگاه ساکت شدم !
 
نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد!
 
البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
 
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با
 
 ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که
 
 اونور خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد
 
 ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من
 
 میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره...
 
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!
 
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم!
 
کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم
 
 
گرفته بود!
 
و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له
 
میکرد!
 
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی
 
 قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه!
...
اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور
 
 شد!
 
حتی بهم آدامس هم نفروخت!
 
هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبم مونده ! چه قدرتمند بود!!!
 
مواظب باشید با کی درگیر میشید!
 
ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!
 

--

مرد سرتو بالا بگیر! از چی‌ خجالت میکشی؟

      

خجالت رو باید کسانی‌ بکشن که نان رو از سفره ی تو دزدیدند و
حساب بانکیشون رو توی کشورهای دیگه پر کردن!
خجالت رو باید کسانی‌ بکشن که هر لحظه فریاد عدالت عدالت سر می دن
و غیر از ریا چیزی توی زندگی ندارن!
خجالت رو باید اونایی بکشن که به دنبال رای تو برای مشروعیت بخشیدن
به سفره ی بی نان تو هستن!
خجالت رو باید اونی بکشه که به دنبال سیلی تو به صورت استکبار جهانیه!
در حالیکه براش مهم نیست که تو این سیلی رو برای سرخ کردن صورت
خودت لازم داری!
سرتو بالا بگیر مرد ..! 

زندگی باقیست...

 

من نه عاشقم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من!

من خودم هستم و ....

تنهایی و

یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزد

ممنون كه نمى پرسى حالت چطور است؟تا مجبور نشوم دروغ بگويم كه خوبم...

همه را صدا زدم جز خدا . . . !


هیچ کس جوابم را نداد جز خدا . . .!

من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی

اگه از تو ننوشتم ؛ فکر نکن سرم شلوغه

توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره

اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم

مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم

من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی

مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی

من می خواستم تو خیالم ، از تو تا ابد بخونم

تنها باشم بی حضورت ، راز چشماتو بدونم

من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم

با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم

می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم

حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم

شاید امروز که سیاهی ، رخنه کرده تو وجودم

اگه امروز كه شدی تو ؛ سياه پوش روی گورم

بدون اينو نازنينم ؛ نارفيقی رسم عشق نيست

بدون که راستی راستی ؛ روزی عاشق تو بودم

ماه من ، غصه چرا ؟!


آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !

یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

 

ماه من غصه چرا !؟! 

تو مرا داری و من

هر شب و روز ،

آرزویم ، همه خوشبختی توست !

 

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...

 ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست هنوز !

 او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید

نشانم می داد ...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،

غرق شادی باشد ....

 

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ،

بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ، خدا هست هنوز 

و چرا غصه ؟ چرا !؟! 

هفت پند  


 

1- دربخشیدن خطای دیگران مانند شب باش

 

2- در فروتنی مانند زمین باش

 

3- در مهر و دوستی مانند خورشید باش

 

4- هنگام خشم وغضب مانند کوه باش

 

5- در سخاوت وکمک به دیگران مانند رود باش

 

6- در هماهنگی و کنار آمدن با دیگران مانند دریا باش

 

7- خودت باش همانگونه که می نمایی

اي آنكه در قلبم، خوش كرده اي خانه

با بوسه اي گرمي دادي به من اما

                                               مي ترسم از فردا، مي ترسم از سرما

مي ترسم از اينكه، سردي كني با من

                                               با من كه نشناسم، با تو سرم از تن

مي ترسم از مرگ اين حس رويايي

                                               بي عشق تو حالم گردد تماشايي

اي آنكه در قلبم، خوش كرده اي خانه

                                               اي آنكه دستانت بر زلف من شانه

اي آنكه شبهايم لبريز خواب توست

                                               دل مملو از نامت، گويي كتاب توست

در سينه ياراي يك آن نبودت نيست

                                               محتاج دستانت، جز پنجه ي من كيست؟

فكر نبــود تو كابـــوس هـر لحـــظه

                                               ترسم بســوزم در افســوس هر لحظه

اين لحظه ي نابِ گلبوسه ي گرمت

                                               در حصر آغوشِ خـواهنده ي نرمـت

  جسـم پريشــانم آرامِ آرام اسـت

                                           اي شعر رويايي، وقت سر انجام است

یک جام دگر بیار تا سر بکشیم

هنگام پریدن است بیا پر بکشیم

از عشق هر آنچه هست در بر بکشیم

یک لانه بسازیم با عشق و هدف

یک جام دگر بیار تا سر بکشیم



ای چشم تو کعبه را کجا می بینی

چون صبر نداری اشتبا می بینی

معشوق که در خانه ی دل جا دارد

خود را بشناس ز پس خدا می بینی

دوست دارم...


 

دوست دارم بر شبم مهمان شوی

        بر کویر تشنه چون  باران  شوی

               دوست دارم تا شب و روزم شوی

                       نغمه ی این ساز پر سوزم شوی

                               دوست دارم خانه ای سازم ز نور

                        نام  تو بر سردرش  زنم ز دور

               دوست دارم چهره ات خندان کنم

       گریه های خویش را پنهان کنم

دوست دارم بال پروازم شوی

       لحظه ی پایان و آغازم شوی

              دوست دارم ناله ی دل سر دهم

                       یا به روی شانه هایت سر نهم

                               دوست دارم لحظه را ویران کنم

                       غم ، میان  سینه ام  زندان کنم

                دوست دارم تا ابد یادت کنم

        با صدایی خسته فریادت کنم

دوست دارم با تو باشم هر زمان

                               گر تو باشی ، من نبارم بی امان

کز راه دورنگی همه چون بوقلمون‌اند

آن دسته که سرگشته‌ی سودای جنون‌اند
پا تا به سر از دایره‌ی عقل برون‌اند
دانی که بود رهرو آزادی گیتی؟
آنان که در این بادیه آغشته به خون‌اند
در محفل ما صحبتی از شاه و گدا نیست
دانی همگی عالی و عالی همه دون‌اند
با پنجه برآرند زبان از دهن شیر
آنان که ز سر پنجه‌ی عشق تو زبون‌اند
جویای وکالت ز موکّل نبود کم
این دوره جگرسوختگان بس که فزون‌اند
از جلوه‌ی طاووسی این خلق بترسید
کز راه دورنگی همه چون بوقلمون‌اند
چون زاغ کشاندند سوی خانه خرابی
این خانه‌خرابان که به ما راهنمون‌اند

دران غروب


دعا کن!

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
 
چگونه دل اسیرت شد؟
 
                                      
نمی دانم!
 
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
 
دعا کن...
 
بعد دیدار تو باشد وقت
پایانم!
 

دل..................


ن

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

از خـدا خواهم خواست که تو تـنها نشوی


-
گـاه گاهـی دل من می گیرد
بـیـشـتر وقـت غروب

آن زمان که خدا نـیـز پر از تـنـهایـیـست

من وضـو خواهم سـاخـت

از خـدا خواهم خواست که تو تـنها نشوی
و دلـت پر ز خوشی های دمادم باشد
 
الا بذکرالله تطمئن القلوبآگاه باشید که بایاد خدا دلها آرام میگیرد

زخم دلم گرفته گُر کسی به دادم برسه

می خوام برم تا برسم به آرزوهای محال
غصه گرفته دلمو گمشده جاده وصال

زخم دلم گرفته گُر کسی به دادم برسهبرای پرواز دوباره دلم اسیر قفسه

دلم گرفته از زمین از آسمون از شب و روزاز همه دوست و دشمنا از آدمای کینه توز

مردم میون دستاشون یه کم محبت ندارنبعضی موقع تو زندگی همدیگه رو جا میدارن

وقتی به هم نیاز دارن برای هم دَس می زننوقتی که کار از کار گذشت دست ِ همو پس می زنن

توی زمونه سیاه وقتی سفیدی نداریمبجای مرهم روی زخم زهر هلاهل می ذاریم

اونوقت نباید دیگه ما از عاطفه دم بزنیمافسانه رو بذار کنار حرفای مبهم نزنیم 

گدشت دیگه زمونی که می بارید از تو آسمونبارون مهر و عاطفه روی  زمین  بی زبون

اما حالا اینطوری نیست قصه دیگه عوض شدهحرف تموم آدما، صحبت یه تولده

 قصه آدما دیگه قصه عشق و عادتهدرد همه تو زندگی، نداشتن صداقته

 هدیه آدما به هم این روزا بی وفاییهغصه روی دلشون درد و غم جداییه

 عشقا دیگه تو قصه هم حتی به هم نمی رسنهمش اسیر بازی و همش اسیر هَوَسن

 همسایه ها از همدیگه خبر ندارن توی شهربا همه کس دعوا دارن دنیا رو کردن مثه زهر

نشد یه بار کمک کنن یه ذره منت نذارننشد یه گل تو باغچه طفل یتیمی بکارن

 آدما توی چشماشون یه قطره دریا ندارنتو آینه امروزشون یه لحظه فردا ندارن

برای آدما دیگه غریبی معنا ندارههیشکی برای دیگری توی دلش جا نداره

فرقی نداره واسشون نون حروم یا که حلالنمونده هیچ اثر از اون دلای پاک و بی مثال

زمین برای آدما این روزا خیلی کوچیکهآسمون ِ زندگیشون خدا وکیلی تاریکه

جستجوی آدم خوب این روزا خیلی مشکلههر کی که پیدا می کنی از همه دنیا غافله

موجا دیگه به دریا هم اینجا خیانت می کننهر روز و هر روز از همه دنیا شکایت می کنن

درختای امروزمون مفتکی سایه ندارنبه هرکی که سایه بدن رو سایه قیمت می ذارن

درختا به باغبونا میوه نمیدن این روزاخدایی بعضی آدما خیلی اسیرن به خدا

تو آسمون شب ِ ما غریب شدن ستاره هاهیچکی خبر نداره از زندگیشون بیچاره ها

سوژه خنده های ما بیچاره های عالمننگفته بودم این روزا ستاره ها خیلی کمن؟!

فکر می کنیم که ما دیگه از همه دنیا برتریموقتی فقیری می بینیم ازش ندیده می گذریم

تو کره خاکی ِ ما یه کم گله پر از چمنبین ِ تموم آدما، فقط یه عده آدمن

کعبه قلب ِ عاشقا این روزا زائر ندارهجاده انسانیت هم دیگه مسافر نداره

«مرزای پر گهر...» کجاست؟ راستی چی اومد سر ما؟جوابشو هیشکی نگفت میون گوش ِ کر ما!

 از این به بعد تا همیشه فرقی نداره چی میشهکی از ته جاده میاد؟ کی می مونه؟ کی رد میشه؟

تابستونامون خیلی گرم زمستونامون پُرِ مرگبهارمون بدون گل، پائیزمون بدون برگ

دنیا تعادل نداره، جاذبه هم خسته شدهدستای دنیامون دیگه از پشت به هم بسته شده

آخر من از کجا برم تا برسم به سرنوشت؟راه جهنم از کجاست؟ کدوم مسیر میره بهشت؟

کسی دیگه باید بیاد حل کنه این مشکلا روفقط شما دعا کنید میشنوه حرف دلا رو 

بخواید که زود بیاد اوضاع وخیمه بچه هاشما فقط دعا کنید خدا کریمه بچه ها