در آن روزها

 

«ايمان» هنوزقيمت داشت

در آن روزها «اميد»  «مرام» "همدلي«برادري»  «معرفت و همدردي» «خاك» «وطن» هنوز قيمت داشت

اعتماد» ما رادزديدند.
 «ايمان»
ما را ربودند.
 «اخلاق» ما را چاپيدند.
 «برادري» را در دل برادرانمان كشتند.
 «وطن پرستي» را به سُخره گرفتند!
 «غرورملي » ما را پايمال كردند! «ايثار» را دردل ماكشتند!
و«عاشقي » را،غارت كردند!
دين و دنيا و آخرتمان را كه از روز ازل «قيّم» بودند!
 بعدازاينهمه «تلفات» كه داده ايم، با خود مي انديشم:«ما را به سخت جاني خود، اين گمان نبود
...

 

این بود زندگی؟؟؟

 

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی؟؟؟

 

یک شاعر افریقایی می گوید:

 

هنگامی که سفید پوستان به سرزمین ما

 آمدند،ما مزرعه و معدن داشتیم وآنان کتاب را در دست داشتند.آنان به ما

 آموختند که چشمانمان را ببندیم و دعا کنیم .وقتی چشم گشودیم ،کتاب

 مقدس در دستان ما بود اما آنان مالک مزرعه و معدن ما بودند!   

 یادمان باشد که چشم بسته دعا نکنیم...

گفتم اگر میروی برو ، ولی خدا اینجاست

گاهی در برابر خاطرات توقف کن

و یادآور دوستی ها و رفاقت ها باش.

امیدوارم سهم من از این تجدید خاطرات ، یک یادش بخیر ساده باشد .

 

خــــدايـــا مــرا ببـــخش بـــه خـــاطــر تـــمام درهايــــي کــــه

 

کـــوبــيدم و آنجا خـــانه ی تـــو نــبود....

 

گفت می روم تا خدا،

 

خداحافظ .

 

گفتم اگر میروی برو ، ولی خدا اینجاست

 

پناهگاه من تويي

 

 

پروردگارا، هركس به پناهگاهي پناه مي آورد. پناه من تويي. خداوندا، بر محمد و آل محمد صلي الله عليه و آله وسلم درود فرست و ندايم را بشنو و دعاهايم را اجابت كن و جايگاهم را قرب خود قرار بده و به گاهِ امتحان مرا از گم راهي به وسيله شيطان باز دار. به حقّ عظمتت كه تكذيب انساني و خيال پردازي هاي او در آن مؤثر واقع نمي شود و امري هم از آن خالي نيست. تا اين كه مرا به مشيتت به سوي خود بازگرداني بدون آن كه نسبت به تو بدگمان باشم و در رحمتت شبهه كنم. به درستي كه تو مهربان ترينِ مهرباناني.

رقصیدی و به مجلس ما پا گذاشتی

پا روی خیس شانه ی دریا گذاشتی

رقصیدی و به مجلس ما پا گذاشتی

 

چرخیدی و میان نفس گیر شعبده

انگشت روی دختر حوا گذاشتی

 

در شرم صورتی تنم غوطه خوردی و

در شور آبی بدنم جا گذاشتی ؛

 

ـ یک شاخه از نبات شب سرنوشت را

یک شاخه ی شکسته ی زیبا گذاشتی

 

برداشتی عقاب مرا و به جای آن

چشمان مار گیر خودت را گذاشتی

 

می خواستی چگونه دگر عاشقی کنم

می خواستم ببوسمت آیا گذاشتی ؟!

 

می خواستی چگونه بفهمم که با منی ؟

وقتی میان من ، و خودت «یا» گذاشتی !

برو..برو    برو..برو

مطمئن باش ، برو

ضربه ات کاری بود ، بی وفایی کردی..دل من سخت شکست

و چه زشت    به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاک ، که پر از یاد تو بود

و به این قلب سلیم

که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود

تو برو      تا راحت تر

تکه های دل خود را آرام     سر هم بند زنم

شب یلـــــدا، بلندترین شب سال و اولین روز زمستون پیشاپیش گرامی باد



گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.org



سلامتیه اون فرزندى که...

 


10سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت..

.
20 سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت...

.
30 سالش شد باباش زد تو گوشش
زد زیر گریه...!!!


باباش گفت چرا گریه میکنی..؟............گفت: آخه اونوقتا دستت نمیلرزید...!!!!!!!!!!!!

بدون توضیح...

 


طنز : حافظ+اينجانب    

   
 
 

 

 

 

« طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف»
تا به همه نشان دهم صحنه ي زير ِدامنش
.......................
« صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه میخورد»
بي ادبانه پشت آن ده تا آروغ مي زند
.......................
«حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق»
وزن تو ظرف يك دو روز بيست و سه كيلو كم شود
************
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
هر چند از آن خبر تو زخنده دمر شوي
......................
«زمام دل به کسی دادهام من درویش »
كه مي فشاردم هر روز از پس و از پيش
...........................
«چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم»
بي خيال ون ِ ارشاد و پليس صد و ده
.......................
«تبارک الله از این فتنهها که در سر ماست
چو( مير )و( شيخ) شب و روز تحت تعقيبيم
............................
" سمند دولت اگر چند سرکش است ولی"
ژيان ملت بيچاره جام فرموده
..........................
«دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب»
بزن كه حركت موزون خون من بالاست
.............……………..
" از قیل وقال مدرسه حالی دلم گرفت "
مادر مرا دوباره به آمادگي ببر

آخر پاییز...

 
آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها . . . !!!
روی تختت امشب . . .
بشمار . . .

تعداد دل هایی را که به دست آوردی . . .
بشمار . . .
تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی . . .
بشمار . . .
تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی . . .

فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی . . .؟!!!!!!!!!!!!!!!

من که تسبیـــــح نبودم...

 

من که تسبيح نبودم ، تو مرا چرخاندی

مشت بر مهره تنهايی من پيچاندی

مهر دستان تو دنبال دعايی می گشت

بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

ذکرها گفتی و بر گفته خود خنديدی

از همين نغمه ی تاريک مرا ترساندی

بر لبت نام خدا بود،خدا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی!

دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندی

قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود

تو ولی گشتی و اين گمشده را لرزاندی

جمع کن، رشته ايمان دلم پاره شدست

من که تسبيح نبودم، تو چرا چرخاندی؟

من نیستم چون دیگران....

 

خیلی از آدمها بالای خط فقر هستند

اما زیر خط فهم . . .

 

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

 

 
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه ی بازیگران

اول به دام آرم تو را وانگه گرفتارت شوم

 

سیم کارتم نشدیم همراه اول کسی باشیم!

 

خندیدن آسان‌تر از گریستن و خنداندن سخت‌تر از گریاندن است...

 

زندگی از دیدگاه دکتر شریعتی

 

 

 

 
 
زندگی همچون یك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است
و تو درآن غرق ...
این تابلو را به دیوار اتاق مى زنى ،
آن قالیچه را جلو پلكان مى اندازى،
راهرو را جارو مى كنى،
مبلها به هم ریخته است،
مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى،
در آشپزخانه واویلاست و هنوز هم كارهات مانده است .
یكی از مهمان ها كه الان مى آید نكته بین و بهانه گیر و حسود
و چهارچشمى همه چیز را مى پاید...
از این اتاق به آن اتاق سر مى كشى،
از حیاط به توى هال مى پرى،
از پله ها به طبقه بالا میروى، بر میگردى
پرده و قالى و سماور و گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و حسن
وحسین و مهین و شهین .......
غرقه درهمین كشمكش ها و گرفتاری ها و مشغولیات و خیالات
مى روى و مى آ یى و مى دوى و مى پرى
كه ناگهان سر پیچ پلكان جلوت یك آینه است ...

از آن رد مشو...!
لحظه اى همه چیز را رها كن ،
خودت را خلاص كن،
بایست و با خودت روبرو شو،
نگاهش كن
خوب نگاهش كن
او را مى شناسى ؟
دقیقا ور اندازش كن
كوشش كن درست بشنا سی اش،
درست بجایش آورى
فكر كن ببین این همان است كه مى خواستى باشى ؟
اگر نه
پس چه كسى و چه كارى فوری تر و مهم تر از اینكه
همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و روزمره و تكرارى و زودگذر و
تقلیدى و بی دوام و بى قیمت
را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى،
او را درست كنى،
فرصت كم است
مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!
چه زود هم مى گذرد
مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند،
آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد...

حج من توئی !!!!       

                                                                                                                  

 

147.jpg

 

گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم

 

 اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی

 

 همراه شد و چون توانائی پرداخت برای

 

 مركبی نداشت پیاده سفر كرده و خدمت

 

 دیگران میكرد 

.

تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری

 

 هیزم به اطراف رفت در زیر درختی مرد ژند

 

 

ه پوشی با حالی پریشان دید از احوال وی

 

 جویا شد و دریافت كه از خجالت اهل و عیال

 

 در عدم كسب روزی به اینجا پناه اورده است

 

و هفته ای است كه خود و خانواده اش

 

 در

 گرسنگی بسر برد ه اند

.

چند درهم اندوخته خود را به وی داد

 

و گفت برو .مرد بینوا گفت مرا رضایت

 

 نیست تو در سفر حج در حرج باشی

 

 تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم

 

. شیخ گفت حج من ،  تو بودی و

 

 اگر هفت بار گرد تو طواف كنم

 

 به زانكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم.

 

از        شیخ ابوسعید ابوالخیر              

 ای دلبرِ ما مباش بی دل، بَرِ ما

                        یک دلبرِ ما به که دو صد دل ، بَرِ ما

                        نه دل بَرِ ما ، نه دلبر اندر بَرِ ما

                        یا دل بَرِ ما فرست ، یا دلبرِ ما

 

                                           

وقتی نمی رسد به تو ،«آمین»  زیادی است

معشوق تلخ، از سرِ شیرین زیادی است

من مومنم به  آینه ها ، دین زیادی است


" از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان"

وقتی نمی رسد به تو ،«آمین»  زیادی است


محو «اتل متل» شده ای و طلسم اسم

پایی نمانده تا برَوی، مین زیادی است


خط مقدمم شده خط لبان تو

تصدیق میکنی لب پایین زیادی است؟


این چشم و این کمان و نه! این خط و این نشان

آن رو کن آسمانی من! این زیادی است


اینجا بهشت نیست عزیزم ، چه فایده؟

آن سیب سرخِ تازه و شیرین، زیادی است.

من و خدا"""""""دکتر علی شریعتی """


مردم اغلب بي انصاف, بي منطق و خود محورند
ولي آنان را ببخش

اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزه هاي پنهان متهم مي کنند
ولي مهربان باش

اگر موفق باشي دوستانی دروغين ودشمنانی حقيقي خواهي يافت,
ولي موفق باش


اگر شريف ودرستکار باشي فريبت مي دهند
ولي شريف و درستکار باش

آنچه را در طول ساليان سال بنا نهاده اي شايد يک شبه ويران کنند
ولي سازنده باش

اگر به شادماني و آرامش دست يابي حسادت مي کنند
ولي شادمان باش

نيکي هاي درونت را فراموش مي کنند
ولي نيکوکار باش

بهترين هاي خود را به دنيا ببخش حتي اگر هيچ گاه کافي نباشد
ودر نهايت مي بيني

 

 هر آنچه هست همواره ميان "تو و خداوند" است

نه ميان تو و مردم 
 

 

 

 

خوشا در پاي او مردن،

خوشا در پاي او مردن، خدايا بخت آنم ده

 


نشان اينچنين بختي كجا يابم؟ نشانم ده

 



سخن بسيار و فرصت كم، خدايا وصل چون دادي

 


نمي بخشي اگر طول زبان، طي لسانم ده



سگ خواري كش عشقم، به گردن طوق خرسندي

 


اگر خوان اميدي گستري، يك استخوانم ده



من و آزاردگي از عشق و عشقِ چون تويي حاشا

 


گرت باور نمي داري، به دست امتحانم ده

 



من آن خمخانه پردازم كه بدمستي نمي دانم

 


الا اي ساقي دوران، مي از رطل گرانم ده

 



يكي طومار در دست و در او احوال من، وحشي

 

 


اگر فرصت شود گاهي به يار نكته دانم ده

 

 

 

وحشی بافقی

 

خامیم  هنوز

گشتیم  تمام  و  نا  تمامیم   هنوز

 

صدبند گسستیم و به  دامیم  هنوز

 

این طرفه که درآتش سودای کسیست

 

صد بار   بسوختیم  و  خامیم  هنوز

چراغ چشم تو .....

 

تو کیستی که من این گونه بی تو بی تابم؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

 

تو چیستی که من از هر موج تبسم تو

بسان قایق سرگشته روی گردابم

 

تو در کدام سحر بر کدام اسب سپید ؟

تو را کدام خدا ؟

تو از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه ، تو از کدام صدف؟

تو در کدام چمن ، همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

 

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ،آه !

مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه

 

کدام نشات دویده است از تو در تن من ؟

که ذره های وجودم تو را می بیند

به رقص می آیند

سرود می خوانند

 

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذار یک سخن با تو :

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر !

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر ؟

 

تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه ، صبر مخواه

 

که صبر راه درازی به مرگ پیوسته ست

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته ست

 

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته ست.....

استاد فریدون مشیری

ای عشق تو آتش زده در خرمن جانم

ای عشق تو آتش زده در خرمن جانم

 یکتا بت زیبایی و آگه ز نهانم

 

فرهادم و لب تشنه ی یک بوسه ی شیرین

درمعرکه ی عشق تو بگذشته ز جا نم

 

پابندی مهرت نبوَد صحبت امروز

از روز ازل بندۀ آن فّرّ و کیانم

 

بی دیده توان دید تو را با دل عاشق

هر سو نگرم صورت یار است عیانم

 

آری که تونزدیک تری از رگ گردن

سرشار ز  تو آمده  خو ن در شریانم

 

بی باده چه مستم کند آن وعده ی دیدار

از شوق لقایت غزل آمد به بیانم

 

آزادگی خود نفروشم به دو عالم

آزاده ام و همدل عشاق جهانم

 

آزادگی من نبود هدیه ی حاکم

آزاده توام نقش زدی خالق جانم

 

تو جان جهانی همه رو سوی تو آرند

من ذره به راهی که در آن رقص کنانم

 

فریاد به سر منزل جانان نرسد با ر

تا نگسلد از بند هوا روح و روانم

مناجات با خدا

 

 

خداوندا،... تو مولا و سرور مني. پس به بنده اي كه به تو پناه آورده است رحم كن. اي دارنده اوصاف برجسته و متعالي، تكيه گاهم تويي. خوشا به حال كسي كه تو مولاي او باشي! خوشا به حال كسي كه خدمت گزار شب زنده داري باشد و شكايتِ گرفتاري هايش را فقط با خداوند ذوالجلال در ميان بگذارد؛ هيچ ناراحتي و مشكلي بالاتر از دوستي خدا نداشته باشد و هرگاه ناراحتي اش را با پروردگار عالم مطرح كند آن را برطرف سازد و هر وقت به گرفتاري مبتلا شد، در دل تاريكي حل آن را از خداوند خواهد و مولايش او را گرامي داشته، به خود نزديك گرداند

مدرسه عشق





حج بخدا جز به دل پاک نيست

دل خوش از آنيم که حج ميرويم

 غافل از آنيم که کج ميرويم


کعبه به ديدار خدا ميرويم   

او که همينجاست کجا ميرويم

حج بخدا جز به دل پاک نيست

شستن غم از دل غمناک نيست

دين که به تسبيح و سر و ريش نيست

هرکه علي گفت که درويش نيست
صبح به صبح در پي مکر و فريب

شب همه شب گريه و امن يجيب
 

روزاول يك عدد كاپشن تنت بود اي عمو

 

 

اين همه تيپ خفن را از كجا آورده اي؟
هالۀ دور بدن را از كجا آورده اي؟
گرچه ما را فيلم كردي مدتي ، اما بگو
اين همه تنديس كـَن را از كجا آورده اي؟
روزاول يك عدد كاپشن تنت بود اي عمو
حال ده تا كاپشن را از كجا آورده اي؟
مست مي گردند زن ها از شميم كوي تو
اين همه مشك ختن را از كجا آورده اي؟
مي زني هر روز ده نوبت به گوش شرق و غرب
اين همه دست بزن را از كجا آورده اي؟
مي كني ارشاد مردم را به نرمي توي وَن
مرشدان توي ون را از كجا آورده اي؟
دائماً در فكر لبنان و دمشقي و عراق
اين همه عشق وطن را از كجا آورده اي؟
ضربه فني كرده اي غول تورم را سه سوت
ناقلا اين گونه فن را از كجا آورده اي؟
پيش مي راني قطار پيشرفت علم و فن
باد و لاستيك !! ترن را از كجا آورده اي؟
بسته اي اجناس چيني را به ناف ملتت
اين همه لطف پكن را از كجا آورده اي؟
در امور اختلاس و رانت خواري ها ،بگو
مفسدان قلتشن را از كجا آورده اي؟
جالب اما مفلسي گر خورد ناني، گويي اش
جان من اين صد تومن! را از كجا آورده اي؟
گر نشيند بر ژياني مانده از عهد عتيق
مي سوألي ،اين لگن را از كجا آورده اي؟
يا اگر دق كرد و مـُرد و رفت مي گويي به او
ناقلا پول كفن را از كجا آورده اي؟


آرزوها چوسراب است توهم می دانی

زندگی رنج وعذاب است تو هم می دانی


آرزوها چوسراب است توهم می دانی


هرکه عاشق شودوخرمن جان سوزاند


عاقبت خانه خراب است تو هم می دانی


کودکیهاوجوانی به غم ودردگذشت


دلم ازغصه کباب است توهم می دانی


ضدحالی زدن وذکرمصیبت کردن


دور ازعقل وصواب است توهم می دانی


طبع طنازدراین قافیه ازطنزافتاد


صحبت از حرف حساب است تو هم می دانی


هرکسی آمدوحرفی زدوبارش رابست


کوزه بی رنگ ولعاب است توهم می دانی


سال نومی رسدوفصل زمستان طی شد!


نقش اندیشه برآب است توهم می دانی

بهرآن هاکه شب وروزتفاوت دارد


موسم جوجه کباب است تو هم می دانی


نزدآن هاکه دل وسّروسری هم دارند


زلف یار،تاررباب است توهم می دانی


ماکه از تاب وتب وتوش وتوان افتادیم


سهم ماتاس کباب است توهم می دانی


دل کباب،جوجه کباب،تاس کباب،بازاین دل


درپیِ چلوکباب است توهم می دانی


بم وژاپن سزدارمایه ی عبرت گردد


زندگی روی حباب است توهم می دانی


جام ما خالی وازدوروشمارافتادیم


مستی ازدُردشراب است توهم می دانی


دریغ


به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟

دل خسته لرزید و گفتا دریغ

به دل گفتم از عشق چیزیت هست؟

بگفتا که هست آری اما دریغ

بلی از من و عمر ناپایدار

نمانده ست بر جای الا دریغ

شب و روزها و مه و سالها

گذشتند و ماندند برجا دریغ

رسیدند هر روز و شب با فسوس

گذشتند هر سال و مه با دریغ

رسیبدند و گفتم فسوسا فسوس

گذشتند و گفتم دریغا دریغ

  آنچه شایسته عشق است مهیا دارم                       

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

جان غمگین،تن سوزان،دل شیدا دارم      


                آنچه شایسته عشق است مهیا دارم                      

  
سوزدل،خون جگر،آتش غم،درد فراق   


               چه بلاها که زعشقت من تنها دارم