من با تو رنگی غیر یکرنگی ندارم

وقتی که هستی حس دلتنگی ندارم

سرشار احساسم من و منگی ندارم

 

وقتی که خوبی ساده ای بی ادعایی

من با تو رنگی غیر یکرنگی ندارم

 

اخلاق من وقتی که هستی نرم نرم است

وقتی که هستی من دلی سنگی ندارم

 

وقتی که هستی کوک کوکم ، شاد شادم

سازم ، ولی دیگر بد آهنگی ندارم

 

من با تو می آیم به هر جایی که گفتی

در راه عشق و عاشقی لنگی ندارم

بر حال بی نوای خودم گریه می کنم

دارم خودم برای خودم گریه می کنم

با اشک  (های های) خودم گریه می کنم

سفره که جمع می شود امشب به پشت در

تا صبح پا به پای خودم گریه می کنم

بیرون این حرم که محلم نمی دهند

بر حال بی نوای خودم گریه می کنم

خوبی به من نیامده بدتر شدم زقبل

بردرد بی دوای خودم گریه می کنم

یک بار پای قول و قرارم نمانده ام

بر خلف وعده های خودم گریه می کنم

عمری عزیز فاطمه جایم گریسته

امشب خودم بجای خودم گریه می کنم

شرط وفا نبود که تنها گذارمش

بر این همه جفای خودم گریه می کنم

هم برحجاب و عفت ناموس شیعه هم

بر غیرت و حیای خودم گریه می کنم

چندی برای غصه مردم گریستم

امشب فقط برای خودم گریه می کنم

آقا اگر اجازه دهی گوشه حرم

کز کرده با خدای خودم گریه می کنم

این اشکها به خاطر دنیا نبود که

از داغ کربلای خودم گریه می کنم

اصلا نیاز نیست که بانی شود کسی

وقتی به روضه های خودم گریه می کنم

براي ليلي از ايل و تبار مي گذريم

  براي كار خود از كار يار مي گذريم


     ببين براي چه كار از چه كار مي گذريم



     شبيه آدم برفي دعايمان يخ زد


     براي ماندن برف از بهار مي گذريم



     اگر بهار شود از نشستن با گل،


     براي راحتي از دست خار، مي گذريم



     نيازمان به انار و ويارمان به هلو


     هلويمان كه رسيد از انار مي گذريم


                     ***


     خدا! به حق تپشهاي قلب عاشقمان


     و كوچه اي كه از آن بيقرار مي گذريم



     رها نكن من و فرياد را كه مجنونيم


     براي ليلي از ايل و تبار مي گذريم

از همه سبقت گرفتي !!

هزاران وام بي نوبت گرفتي

زمين مفتي از دولت گرفتي !

 

چودور ثروت اندوزي به پا شد !

دويدي از همه سبقت گرفتي !!

يك خانم خوب ديگر آورد !

«باد آمد و بوي عنبر آورد »

بقال چاقاله نوبر آورد !

 

پيچيد به باغ بوي يونجه !

از شوق الاغ پَردر آورد!

 

مي خواست پسر، «حسن مكانيك »

بيچاره زنش كه دختر آورد !

 

شك نيست كه اين گراني امروز

از مردم ما پدر در آرود!

 

اين مهريه هاعجب بلايي

روي سر تاس شوهر آورد !

 

 

شد پير،زن ِ«حسنعلي خان »

يك خانم خوب ديگر آورد !

 

چون ديد خران خوشند ،بلبل!

پس روي به سوي عرعر آورد!

 

«سعدي »كه شراب عشق خورده !

لب را به لبان دلبر آورد !

 

دلبر كه نگار لمپني بود !

لبهاي خودش جلوتر آورد

 

زدمشت به زير گوش «سعدي» !

از كوچه دوتا دلاور آورد ،

مهر و محبّت به مردم

 

 

 

 

 

 

 

امام علي سلام الله علیه: :

 

 

 

 

وأشعِر قَلبَكَ الرَّحمَةَ لِلرَّعِيَّةِ، وَالمَحَبَّةَ لَهُم، وَاللُّطفَ بِالإِحسانِ إلَيهِم‏

 

 

 

 

دل خود را آكنده از مهر و محبّت به مردم گردان و نسبت به آنان لطف و احسان کن

 

 

 

 

نهج البلاغه: نامه 31 / ميزان الحكمه : ج 13 ، ص532


 

نگهداشتن زبان

     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امام على سلام الله علیه : :

 

 

 

 

وَ اللّهِ ما أرى عَبْدا يَتَّقى تَقْوىً تَنْفَعُهُ حَتَّى يَخْزِنَ لِسانَهُ؛

 

 

 

 

به خدا سوگند، بنده با تقوايى را نمى‏شناسم كه تقوايش او را سود دهد مگر آن كه زبانش را نگه دارد.

نهج البلاغه، خطبه 176 / ميزان الحكمه: ج 10، ص 268


سلام، دخترِ سرزمینم!

نمی‌دانم اسمت چیست. یا الآن کجا هستی. اما میدانم حتما سرت خیلی شلوغ است. تو هم مانندِ دیگر دختران، احتمالا به دنبال موفقیتی. داری درس می‌خوانی شاید. نمی‌دانم چقدر می‌فهمی، اما می‌دانم سوادت خیلی بالاست. مثلا می‌دانی فلان نظریه‌ی فلان شخص را..... و تا دلت بخواهد، می‌توانی انواعِ هرم‌ها را نام می‌بری. شاید در تلاش برای رفتن به دانشگاه مورد علاقه‌ات هستی و یا به دانشگاه و مدرکِ بالاتر فکر می‌کنی.
میدانم که سرت خیلی شلوغ است! حسابی داری درس می‌خوانی. اما لابه‌لایِ ورق زدنِ جزوه‌‌هایت، فرصتی که پیدا شد، نامه‌ی من را هم بخوان. شاید درسی هم باشد که فراموش کرده باشی، شاید واحدی هم باشد که نگذرانده، یا کتابی که نخوانده‌ باشی.
همینطور که در انتظارِ شاهزاده‌ی زیبایت، سوار بر اسب سفیدی، لطفا کمی هم به من وقت بده.
از اینکه تو را “خواهر” خطاب می‌کنم، ببخش. با خودم فکر کردم بگویم: دوستم؟ دوستی‌هایِ ما آدم‌ها، “تا” دارد اما. هر کسی تا جایی با آدم دوست می‌ماند. تا کجایش مهم نیست، جایی اما تمام می‌شود. همیشه یک وقتی می‌آید که دوست بودن‌مان، و دوست‌داشتن‌مان، دیگر برایشان سودی نداشته باشد. به ضررشان که شد، تمام می‌کنند. و گذشته از این، خواهر با خودش، صمیمانه‌ترین معنایِ دوست بودن و دوست‌داشتن را دارد. دوست داشتنی که هیچ‌وقت “تا” ندارد.
 
خواهرم!
هیچ‌گاه غرق در روزمرگی‌های خودت نشو. گاهی لازم است، سر از جزوه‌هایت برداری، و اجازه ندهی روزمرگیِ دنیا تو را به سمتی ببرد که دیگران می‌خواهند. ببین از مدرک بالاتر چه می‌خواهی، از جایگاه بالاتر، از پول و احترام بیشتر. همینکه تحسین دیگران را داشته باشی و برایت دست تکان دهند و تو بر خود ببالی و لبخند‌های مصنوعی بگیری و تحویل‌شان بدهی، کافیست؟!
خواهرم، هر چه طبلی تو خالی تر باشد، صدایِ بیشتری را به گوش می‌رساند. صدایِ بیشتر و توجهِ بیشتر آدم‌ها، می‌تواند نشانی از تهی بودن باشد. آدم‌ها، صدایی را دوست دارند که بلند تر باشد، حتی اگر گوش‌خراش. طبلی نباش که صدایت برود تا دوردست‌ها. نوایی باش، آهنگین، که آوازه‌ی زیبایی‌اش، همه را به پشتِ دربِ خانه‌ات بکشاند، از آن دوردست‌ها.
نه که از مسیرت منصرف شوی، تا می‌توانی یاد بگیر. به جز درس، همیشه کتاب بخوان. تعدادِ کتاب‌هایی که خوانده‌ای و اینکه اسم چندتا نویسنده را می‌دانی و فلان کتاب را چه کسی نوشته و کدامشان نویسنده‌ی محبوب توست، فقط به دردِ پُز دادن می‌خورد. واژه‌هایش را مثلِ یک سوپ سر بکش و با جانت درآمیز. بدان یک کتاب، حتی فقط یک جمله‌ی یک کتاب، می‌تواند زندگی‌ات را برای همیشه تغییر دهد.
در کنارش اما، درس‌های بزرگ‌تری از زندگی را بیاموز و هیچوقت این را فدایِ آن یکی نکن. و همواره به یاد داشته باش، که بزرگ‌ترین آدم‌هایی که زمینِ ما به خود دیده، تحصیلات نداشتند. گاهی، خواندن و نوشتن هم نمی‌دانستند. و هیچ‌وقت فراموش نکن، بزرگ‌ترین درس‌های زندگی، نه در کتابی نوشته می‌شود و نه در دانشگاهی تدریس.
 
خواهرِ شادی‌هایِ بی دلیل!
تا می‌توانی تجربه کن. اما یادت باشد، در بعضی کارها، هیچ راه برگشتی نیست. حواست باشد، که نه محافظه کار و ترسو باشی، و نه بی‌محابا دل به دریا بزنی.
گاهی با صدای بلند بخند. پاهایت را در حوضِ یک پارک فرو کن و بگذار این‌بار، بوسه‌ی ماهی‌ها، پاهایت را غلغلک بدهد. نترس از نگاهِ آنانی که بلند خندیدن، نجابتت را در نگاهشان بخشکاند. دشمنانِ شادی و خنده، نجابتت را در اسارتت می‌دانند. اسیرِ باورهای هیچکس نشو و همانگونه باش که باورش داری.
نجیب باش! و نجیبانه بخند و شادی کن. تو را به خدا، اینقدر از چشمانت ماتم و اندوه نبارد… گاهی هم لباس های رنگی بپوش. نقاشیِ دنیا را ببین، بال‌های پروانه‌ها را، رنگین‌کمانی را که باران آورده… خدا، رنگ‌ها را دوست دارد.
 
خواهرِ تمامِ خوبی‌ها!
لباست را تنها صدفی بدان که مرواریدی همچو تو را در بر گرفته است، نه بیشتر و نه کمتر. اسیرِ لباس نباش، تنگ کردنِ دکمه‌ی بلوزت، فقط قفست را تنگ‌تر می‌کند و روحت را اسیرتر. برای آزادی‌ات، روسری‌ات را عقب می‌زنی و باز بیشتر اسیرِ جسمت می‌شوی… و هیچ‌وقت هم فکر نکن، که سانت‌های بیشترِ لباسِ تو، نشانه‌ی پاکی و نجابتِ بیش‌ترِ توست. همانقدر بپوش که پوشیده باشی. نه کمتر و نه بیشتر. نجابتِ تو، چشم‌ها و قلبِ نجیبِ توست. لباسِ تو، تو را از قفسِ جسم می‌رهاند.
گاهی به سوراخ‌های جورابت بخند و باز پایت کن. گاهی دست هایت را باز کن و بی‌هدف، رویِ لبه‌ی جدول قدم بزن. بی آنکه به مقصد بیاندیشی. باران که بارید، خیس شو. چتری از باران بساز، و بخند به نگاه‌های متعجب آدم‌هایی که زیرِ سایه بان پناه گرفته‌اند. بخند به چترِ بارانی‌ات! گاهی در خلوتِ خودت، برایِ خودت آرایش کن. گوشواره‌ی آویز گوش‌ات کن و به قیافه‌ی خودت از ته دل بخند. و خودت را بی‌دلیل دوست بدار. گاهی هم، نه برایِ دیگران، که برایِ خودت، زیبا باش.
 
خواهرِ آزادم!
اگر به تو می گویند ضعیفه، اگر ضعیف و وابسته می‌خوانندت، فقط بدان، تو خودت، در قالبِ دختری به قدمتِ تاریخ، مسببِ تمامِ این بی‌عدالتی‌ها هستی. از خودت شروع کن، نه از من… شاید اینگونه، من هم تغییر کنم. من هم تغییر خواهم کرد، اگر تو نیز همیشه به یک مرد، به چشمِ یک دیوار ننگری.
گاهی خودت باید تکیه‌گاه باشی… همانطور که روزی تکیه‌گاه فرزندانت خواهی شد. گاهی، تو، تکیه‌گاهِ مردت باش… گاهی هم بگذار او، روی شانه‌هایت گریه کند. گاهی هم تو آرامشش‌اش باش. چه اشکالی دارد؟ گاهی هم تو مرد باش. گاهی تو برای آشتی پیش‌قدم شو. گاهی تو اول ببخش. گاهی تو اول سلام کن. گاهی یک مرد، با تمامِ مردانگی‌اش، همچون یک کودک، به تکیه گاهِ محکمِ تو نیاز دارد. گاهی هم، تو مردِ مردت باش.
گاهی تو انتخاب کن. همیشه که نباید انتخاب شوی. این را تو همیشه خواستی، که همیشه، این تو باشی، که انتخاب می‌شوی. تو بودی که در گوش‌ات خواندند که انتخاب کردن برایت کسرِ شان است، و با انتخاب شدن عزیزتر خواهی‌شد. گاهی هم تو با تمامِ ظرافتِ زنانه‌ات، مردت را مهمان کن. تو حساب کن. اینگونه، او هم خود را مردِ زندگی‌ات خواهد یافت، و نه پدری برایِ تکیه دادنِ تو! این‌گونه، عزیزتری… گاهی، تو اول بخواه، تو اول مهر بورز، تو اول بساز.
هرگز، خود را به صفرهای سکه‌هایِ مهریه‌ات نفروش… مهریه‌ی تو، نه تعدادِ سکه‌های مردت، که تعدادِ قطره‌هایِ اشک‌ِ شوقِ اوست. که مهرِ تو، به تعدادِ لبخند‌هایی‌ست که بر لبانت می‌نشاند. یک‌بار هم تو مردِ مردت باش، تو فکرِ مردت باش…
هزینه‌ی اضافیِ عروسی‌ات را پس اندازِ زندگی‌تان کن. گیریم مهمان‌ها در قصرِ شانزلیزه یک شب هم بهشان خوش گذشت، شب‌های باقیِ عمرت اما، فکر کردن به هزینه‌ها، در او جایی برای فکر کردن به تو باقی نمی‌گذارد! تو هم از انتظاراتت کم کن و هم‌پایِ مردت، کمی از بارِ زندگی را بر دوش بگیر. و آن‌وقت بیا و از برابریِ مرد و زن حرف بزن!
 
خواهرِ عشق های جاودانه!
آدم‌ها را نه از آنچه می‌خواهند ببینی، بلکه از آن‌چیزی بشناس که نمی‌خواهند تو به آن پی ببری. چگونه به چشم‌هایت اعتماد می‌کنی؟ وقتی آسمان را با چشمانت، آبی می‌بینی، و میدانی آبی نیست. و وقتی آبِ دریا را آبی رنگ می‌کنی و می‌دانی، مشتی از آن آب که برداری، آب، بی‌رنگ است.
بهترین چیز‌هایِ دنیا نه دیدنی هستند و نه شنیدنی. واقعی‌ترین دوستت دارم‌ها، هیچ‌وقت به زبان آورده نمی‌شوند. حقیقی‌ترین احساس‌ها، در پنهان‌ترین پستویِ قلبِ آدم‌ها پنهان است، همچون یک گنج. و اگر در جست‌وجویِ گنجی، بدان که، عظیم‌ترین گنج‌ها نه در قصرهای باشکوه، که در خراب‌ترینِ خرابه‌ها مدفون است. همیشه قصرها اولین جایی هستند که غارت می‌شوند. قصرهایِ زیبا، یا پیش از این غارت شده‌اند، یا غارت خواهند شد. گاهی، حقیقتی را از پشتِ ناگفته‌ها دریاب.
 
خواهرِ مهربانی‌های بی‌دلیل!
ستاره‌ی کم نورِ آسمان را ببین… هیچ چشمی خیره به آن نمی‌نگرد. تمامِ چشم‌ها خیره به آن ستاره‌ی پر نوری‌ست، که برایشان چشمک می‌زند! انگار یادشان رفته، کم‌نوریِ یک ستاره، نه از کوچکیِ آن، که گاهی از فاصله‌ی زیادِ آن‌هاست. و آن‌ها، تا آن ستاره‌ی نجیب، میلیاردها سالِ نوری، فاصله کم دارند! وقتی که برسند، خواهند فهمید، که خورشیدِ آدم‌ها، تنها، نزدیک‌ترین ستاره است. و نه بزرگ‌ترین.
تو محدود به نزدیک‌ترین‌ها نیستی. تو محکوم به اطرافیان نیستی. گاهی برای رسیدن به ستاره‌ات، میلیاردها سالِ نوری را طی کن… حرکت کن! تو یک انسانی. نه یک درخت!
 
خواهرِ دوست‌داشتنی!
تو برای تنها بودن آفریده نشده‌ای، تنهایی‌ات را اما دوست بدار. و هیچ‌گاه تنهایی‌ات را ارزان نفروش… پیش‌فروش‌اش نکن، فصل‌اش که برسد، به قیمت می‌خرند. و بدان، شیشه‌ها، هر چه ناپاک‌تر باشند، بهتر دیده می‌شوند. و شیشه‌های پاک، اصلا به چشم نمی‌آیند.
 
خواهرِ شیرین‌ام!
آنکه تو را دوست دارد، عطشی برای لمسِ تنت ندارد و لمسِ تنِ تو، هیچ ربطی به دوست داشتن. جسم‌ات را به آغوشِ مردی بسپار، که قلبش را به آغوشِ تو سپرده باشد.
هیچ‌وقت به زیبایی‌ات مغرور نشو، همیشه گرگ‌ها در کمینِ زیباترین‌ طعمه‌ها هستند. معمولا، معمولی‌ها خوشبخت ترند. فراموش نکن، هر کسی می‌توانند ببینند تو چه به نظر می‌آیی، ولی تعداد کمی می‌دانند تو واقعا چه کسی هستی. کسی را دوست بدار، که تو را نه بخاطرِ آنچه به نظر می‌آیی، که برایِ آنچه به نظر نمی‌آیی، دوست بدارد.
خواهرم، می‌دانم که چیزِ زیادی نمی‌دانم،
حرف‌هایم را، تنها، نشانی از آن بدان، که با تمامِ نفهمی‌هایم، دوستت دارم.
و در تاریک‌ترین لحظه‌هایِ تنهایی‌ات،
همیشه به یاد داشته باش که اگر هیچ‌کس نیست، خدا که هست…
و همیشه‌ی همیشه، مراقب خودت باش.
 
با یک دنیا محبت، 
 
- تقدیم به تمامِ دختران و زنانِ سرزمینم. و برایِ فردایی، که در کنارِ هم، و از جنسِ آدم، هم‌جنس باشیم.




اگه هیچ کس نیست، خدا که هست 



 

كه از گناه زمستان بهار مي گذرد

قسم به روز و شب اين روزگار مي گذرد

شبي ز كوچه ي ما هم نگار مي گذرد

همان كه بوته ي گل در نهاد دلها كاشت

بخاطر گلش از جرم خار مي گذرد

براي بوسه ي بر تك درخت سبز كوير

نسيم آخر از اين خشكزار مي گذرد

گل از گل من و بلبل دوباره مي شكفد

غزل براي گل از صد هزار مي گذرد

و آن قدرعرق شرم مي چكد از برف

كه از گناه زمستان بهار مي گذرد

منم رسيده اناري و  او  ويار  انار

خيال كرده اي از اين انار مي گذرد؟!


از دفتر رباعیات حضرت شیخ !

بی پرده ، از اَسرار ، خبر کُن ما را // از داده ، از آمار ، خبر کُن ما را !

ما قافیه را ز بیخ و بُن باخته ایم // ای دوست بیا ، دوباره "خَر کُن ما را" ! 

پدر و مادر

فَلا تَقُل لَّهُما أُفٍ ولاتَنهَرهُمَا وَ قُل لَهُما قَولاً کريماً.

به آنان [پدر و مادرت] اُف مگو و بر آنان [بانگ مزن و] پرخاش مکن و به آنان سخني نرم و شايسته [و بزرگوارانه] بگو.

(سوره اسراء، آيه ۲۳)

يک سنگ ريزه، از اسمش پيداست؛ يعني ريز است، ناچيز است. اما همين سنگ اگر در جوراب يا کفش باشد، تو را از رفتن و از حرکت باز مي دارد. بعضي چيزها ريز است، ناچيز است اما انسان را از حرکت در راه خدا و به سمت خوبي ها باز مي دارد. يکي از آن ها نامهرباني نسبت به پدر و مادر است هرچند کم و در حد گفتن اُف باشد.

شادی ِما :

هرچند که دیده اند در شهر رُمَش !

پیدا شده جای پا و آثار سُمش !


 

هرچند که اموال عمومی را بُرد

شادیم که باز لای در مانده دُمَش !!

تا زنت گفت بدو مــــرغ و کمی لپــــه بخر      تو اگر ثانیــــــه ای دیر دویــــدی مــــردی

اگر امـــــروز تو با مـــرغ پریـــــدی مــردی

دور ماهیچه اگر خظ نکشــــــیدی مــردی

یک پفک از سربازار خـریدن ســاده است

هر زمان رفتـی و آجیل خریــــــدی مردی

گذرت چون که به یک میوه فروشی افتاد

اگر انگشت تحــــیر نگزیــــــــــدی مـردی

تخم مرغی  اگر امروز خریدی و  در ایـن

سفره یک کاسه پراز اشکنه دیـدی مــردی

روزگاری سر هر سـفره کبـابـی بوده است

طعــــم آن را اگر امروز چشــــیدی مردی  

اگر امروز به هر شــــکل   توانستی   که

 بخــری پیرهن و  کفش  جدیــــدی مـردی

 بی زن و بچه لمیــــدن که هنر نیـست اگر

با زن و بچه همینجور لمـــــــیدی مـرد ی

تا زنت گفت بدو مــــرغ و کمی لپــــه بخر

 تو اگر ثانیــــــه ای دیر دویــــدی مــــردی

یا کــه هر وقت به او از مـرض بـــی پولی

گفتی  و یک مـــتلک هم  نشنـــــیدی مردی

چندجیــن بچه که تولیــــد کنی،مردی نیست

اگر امروز به یک بـــــچه رسیــدی  مــــــردی

زندگی بار گرانی است ،کمـــــر می شکنــد

زیــر این بار اگـر بــــد نخمـــــــــیدی مـــردی

 

مصطفی مشایخی

 

در كار عشق سخت تر از انتظار چيست

  آقا بجز تو من چه كسي را صدا كنم

     بي تو چگونه سير در اين غمسرا كنم


     در كار عشق سخت تر از انتظار چيست

     من اين گلايه را به خودت يا خدا كنم ؟!


     گر مشكل از دل است بگو سينه مي درم

     گر مساله سر است بگو تا جدا كنم


     با چشم تر چقدر بگويم بيا بيا

     تا كي براي ديدن چشمت دعا كنم


     آقا بيا كه فاجعه از حد گذشته است*

     آقا بجز تو من چه كسي را صدا كنم


عفو فرما گر زغفلت بر زبان آمد مرا

گر ببندی در به رویم تا در دیگر زنم

حاش لله گر ز استـــدعــا در دیگر زنم

من که سرمست می وصل توام قسمت مبـاد

کز برای جرعه ای صهبــا در دیگر زنم

درپناهم گیروبنشان چون طفیلم درحریم

در حرم مپسند ای مولا در دیگر زنـــم

جنّت الماوای عشقت را گرامروزم مقیـم

دوزخم ماوا اگر فــردا در دیگر زنـم

ای مرا گنج قناعت داده شرمم باد اگر

با عبور از روح استغنا در دیگر زنـم

حسبی الله گو به الفاظ دعایم دور بـاد

گر به حسب نفس در معنا در دیگر زنم

مرغ دست آموزاین بامم به آب ودانه ای

دل نمی بندم که بی پروا در دیگر زنم

گرزیانم سودوگرسودم زیان درعشق توست

می پذیرم کی در این سودادردیگر زنـم

رنگ بی رنگی خلاف صبغةاللهی نبــــود

خوی طاووسی ندارم تا در دیگر زنـــم

مرغ آهم بر ستیغ قاف قرآن لانه کـرد

دوربادازمن که چون عنقا دردیگر زنم

عفو فرما گر زغفلت بر زبان آمد مرا

یا درم بگشای بر رخ یا در دیگر زنم.

نگوییدم که ای دلبر کجایی

صد شکر که دل نواز     کردند مرا            دیوانهء     حرص و آز   کردند مرا

با پیر زنان نمی شود ساخت ولی           با مشت و لگد بساز کردند مرا

                                         *********

نگوییدم که ای دلبر کجایی          چرا در مجمع   اکبر    نیایی؟

نمی آیم تک و تنها به آنجا           مگر اینکه بیایم با   مشایی

مواظب باشیم که :

غـافـل مـشـو که د ل ، بـوَدت خــا نــۀ خــدا        چـون خـانــه بشکـنــد  نـپـذیـرد خـدا تورا

دی می شدم به محضر استاد و پیـر خویش        دیـد م بـه خلـوتـی دل افـسـرد ه و پــریـش

گفـتــم ســلا م ، مـرا د یــد و د ر جــــواب        گـفتا ، کجا روی به چنیـن روی وبا شتـاب

گـفـتــم پـی ِ نیـاز که سهــمـم ز دانـش است        کارش بـخیـربگـذردهـرکـس بکوشش است

آموخـتـم از درخـت  کــه بـایــد ثـمــر دهــم        ازسهـم خویش خـِیـره بـه درمانـده تر دهـم

آموختــم  کـه عـهــد جهـــان پـایـــدار نیست        آنکـس که دارد ونـرسـانـد چـوُمرده ایـست

آموختـم که عــدّه ای پــی ِاین خانه دررَهـنـد        بس کاروان که آمـد وبـس قـوم  رفـتـه انـد

گـفـتــا: بگـویـمَت سخنـی سهــل و مانـدگــار       هـرجاسفـرکنی تـوبگـو، بیـش و بی شما ر

گـرشــد میـسّـرت ، بشکــن تـارک جهـــا ن        امّا  دل کسی مشکـن ، خـُـرد  یـــا کــلا ن

غـافـل مـشـو که د ل ، بـوَدت خــا نــۀ خــدا        چـون خـانــه بشکـنــد  نـپـذیـرد خـدا تورا

آن باده که از جوش نیفتاده بنوشیم

ماه رمضان رفت  بیا باده بنوشیــم

جامی دو سه اول سر سجّاده بنوشیــم

محراب پر از رایحه ی شرب  طهوراست

بشتاب کزین باده که پاداده بنوشیم

دردی که در آن راه علاج همه درداست

ساقی به قدح ریختــه آماده بنوشیم

با خیل گدایان درش نــاب دل افروز

همراه حریفان پــریـــزاده بنوشیم

با ساده رخی چند روان سوی خـرابات

آبادی دل را قدحی ســاده بنوشیــم

گرلقمه ات ازخوان قضاپاک وحلال است

فرض است کزین روزی بنهاده بنوشیـم

با روزه ی بگشوده مباحست که امروز

خون دل رز با رخ بگشــاده بنوشیـم

تادر رگ جان شعله زند وسوسه انگیز

آن باده که از جوش نیفتاده بنوشیم

در عید رهایی که حساب همه صاف است

آن می که دهد ساقی آزاده بنوشیــم.

مملکت، آدم این‌کاره فراوان دارد!

این طرف، عاجز و آواره فراوان دارد
آن طرف، قاتل و پتیاره فراوان دارد
شهر ما، گوشۀ میخانه ندارد، اما
شکـر لله که میـخواره فراوان دارد
مسجدش، بوی ریا دارد و مکتب، غم نان
ای خوش آن شهر که کاباره فراوان دارد
سال‌ها رفت که ملّت سر کارند همه
باز گوینــد که بیـکاره فراوان دارد
یا رها کن برود، یا که رها باش برو
عشق این دور و زمان چاره فراوان دارد!
جگر چاک ندیدیم غم عشق ترا
در عوض، پیرهن پاره فراوان دارد
آنکه یک بار سر «خیر» بجنباند کو؟
لب این ماه‌وَشان «آره» فراوان دارد
توبه کردند لبانم ز نبوسـیدن تو
این گناهی‌است که کفّاره فراوان دارد
مال مردم خوریِ شیخ بود محض ثواب
و روایـات درین بـاره فـراوان دارد
هر کجا می‌نگرم: تشنۀ خدمت کم نیست

نطق پیش از دستور .....

به قیمت روز !

فرزند خصال خویشتن باید بود // یعنی نَتَراشیده ، خَفَن باید بود !

نان را به بهای روز می باید خورد // "محمود" دگر کیست ؟ "حسن" باید بود !

کباب قفقازی !

پیمانه چرا نیامده ؟ نازی کو ؟ // آن تحفه که بود کاشفَ اش "رازی" کو ؟

امشب که بدون باده سرمست و خوشیم // خیر سرمان ، کباب قفقازی کو ؟

سخنان ناطق !

 مشعوف شنیدن حقایق هستیم // محو سخنان گرم ناطق هستیم !

افسرده و دل گرفته و محزونیم // مشتاق لب سرخ "شقایق" هستیم !


بی وفایی صفـت ما ست ولـی از هـمه کـس       طا لـب روی خوش و مهر و وفاییم ، رفـیق


ما همه  معـجـزۀ  لاف و ریـا یـیــم ، رفـیـق       ا ز خود و قـافـلــه خویـش جـداییـم ، رفـیـق

همـه عـلاّ مـۀ  دهــریـم ، ولـی مـوســم کـار       پـا بـه گـِل ما نـده و محتـاج دعـایـیـم رفـیـق

بی وفایی صفـت ما ست ولـی از هـمه کـس       طا لـب روی خوش و مهر و وفاییم ، رفـیق

محفــل اهــل هـنــر را بـه پـشـیــزی نخریـم       چون بـرآ نـیــم کـه خـود را بنماییم ، رفـیـق

قـل هـوالله  شـده ا سـبـا ب خـود آرایــی مـا        کهـنـه پـوش بَـشَـری کهـنــه قـبـا ییم ،رفیـق

حاجت خویش به هرقبر وبه هر مُرده بـریـم       غـافـل ا زشـرک بـه فـرما ن خداییـم، رفیـق

جهـل و نـخـوت شـده بـنـیــان کـن دانـایی ما        نـزد خـالـق هـمه جا مُـرده ستا ییـم ، رفیـق

بـا ور ما ، نـبــوَد قــد رت انــد یـشــــۀ  مـا        خود گـرفـتـا رچنـیـن دام بـلا یـیـم ، رفـیـق

تـا نـه بـیـنـیــم خــدا یـی که بـوَد نـا ظــر ما        تـا ابـد مـُلـتـمـس لـطف گـد ا یـیــم ، رفـیـق

حسن!بپـــا کلید تـو در نشکنه

دولت تدبیــر و امیـــد اومده

بادوسه تا دسته کلیـــد اومده

کلیــــداگه تو در بره وامیشه

وقتی که اون خوشگله پیدا میشه

حسن!بپـــا کلید تـو در نشکنه

چمــاق هیشکی دیگه ســر نشکنه

حسن!بیــا به وعده ها وفا کن

فکری به حال خلق بینــوا  کن

حسن!بیا یــه حالی بر ما بده

یارونه رو زودتر از اینا بده

دوبله و سوبلش کن وبیشترش کن

تو چشم دشمن مث نیشتــرش  کن

یارونه ی این ماهمون دیر شده

خون تو رگ زال زمون  شیر شده

خیلی خطرناکه گرونی حســــن!

خودت که اینو خوب میدونی حسن!

گرونی غولـــه شاخشـو هدف کن

نمیتونی کمتر وقتتو تلــف کن

خیلی خطرناکه حسن سیــاســـت

وا بدی فایـــده نداره ریاست

بیا و دون بپاش شکار دل کــن

یا که ایکارو جون مولا ول کن!

گفته هر قفلی شکسته میشود

بوی خوب اعتدال آید همی            دولت فرخنده فال  آید همی

گفته هر قفلی شکسته میشود      با کلید بی مثال آید   همی

گفته بین فکرو تدبیر و امید             ارتباط  و اتصال   آید   همی

دوره بی ترمزی آخر شده              با کلاچ و با پدال آید    همی

دوره ارزانی و آزادی است              رشدکار و اشتغال آید همی

گفته اخلاق و ادب احیا شود          با ادب ،بی ضدحال آیدهمی

می کند اوضاع ما را روبراه             ختم غوغا و جدال  آید همی

دارم امید وفا به و عده ها             تا که بهبود و کمال آید همی

تا نگویم پس چه شد آن قولها       درسرم صدهاسوال آیدهمی

تانگویم ای خدا عاجز شدیم          کی زمان ارتحال  آید  همی!

تا سال دگر مدیر کُل خواهی شد !!!!!!

امتحان تافل !

با نبرد بین حق و باطل چه کنیم ؟ // با معنی واژه ی "هَلاهِل" چه کنیم ؟ 

اینها که مهم نیست ، جهنم ، به دَرَک // با نمره ی امتحان "تافِل" چه کنیم ؟

ارباب سیاست !

 پر پیچ و خم و شیب و فرازیم همه // سردار سخن ، روده درازیم همه !

فی الجُمله ز ارباب سیاست هستیم // رندیم و کَلَک ، دو دوزه بازیم همه !

مدیر کل !

گَر تنگ تر از تنگه ی هرمز هستی // پر شور و شَرَر ، فاقد ترمز هستی !

تا سال دگر مدیر کُل خواهی شد // چون ساده و سر به زیر ، چون بز هستی!


حیف باشد که از این مساله غافل باشی

فقط امروزه  در آن کوش که  خوشگل باشی

صاحب خوب ترین شکل و شمایل باشی

قابلیت به همین قد و قیافه است ولباس

فکر یک تیپ خفن باش که قابل باشی

نکند فکر کنی  چون بشری پس باید

پی  تهذیب دل و کسب فضائل باشی

بهترین کار همین است که از اول صبح

دست بر لاک ورژ و سایه و ریمل باشی

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

که تو راحت پی  اینگونه مسائل باشی

اگر از دست براید تتویی باید کرد

تا که با لنز و دو خرمن مژه کامل باشی

فرم بینی تو با قوزک پایت ست نیست

حیف باشد که از این مساله غافل باشی

مدل گونه و لپهات قدیمی شده شاید بشود

با بتاکس و پروتز فاقد مشکل باشی

 بهترین  راه خوش اندام شدن ساکشن است

دکترش هست اگر طالب و مایل باشی

با لیپو لیز، لولو شکل هلو خواهد شد

شرطش این است که دارای تراول باشی

قرص و کپسول خوش اندام شدن وقتی هست

چه نیاز ی است  به ورزش متمایل باشی

بله امروزه همین شیوه ی تبلیغات است

که تو هر جور شده نامتعادل باشی

یا دو خروار کرم پودر بمالی به خودت

یافقط  در پی  این  پن کک و ژل مل باشی

ظاهر و چهره ی  آراسته بد نیست ولی

نه برایش پی هر زهر هلاهل باشی  

مصطفی مشایخی 

خداوند چاخان بودیم و رفتیم


 


"اگر بار گران بودیم و رفتیم"!
اگر جنت مکان بودیم و رفتیم
اگر هم حیفِ نان بودیم و رفتیم


اگر گفتار ما قند و عسل بود
اگر شیرین زبان بودیم و رفتیم


اگر بودیم خیلی خوش قیافه
مث آلان دولان بودیم و رفتیم


اگر در علم جفر و جن گرفتن
سرآمد در جهان بودیم و رفتیم


اگر در علم جغرافی انیشتن
وگر تاریخدان بودیم و رفتیم


اگر یک نابغه در علم شیمی
ویا فیزیکدان بودیم و رفتیم


اگر در اقتصاد و بانکداری
جلوتر از زمان بودیم و رفتیم


اگر بودیم ما محبوب عالم
وگر خلد آشیان بودیم و رفتیم


اگر بعد از وفات هوگو چاوز
به دنبال مامان بودیم و رفتیم


اگر داروی باد فتق و روده
وگر گل گاوزبان بودیم و رفتیم


اگرچه این جهان محتاج ما بود
ولی ما خسته جان بودیم و رفتیم


اگر از بابت آن هاله نور
کمی نامهربان بودیم و رفتیم


توی کهریزک و جاهای دیگر
حسابی پهلوان بودیم و رفتیم


بسی افشاگری کردیم و اما
خداوند چاخان بودیم و رفتیم

مناجاتي زيبا

 
 
خدايا، انديشه‌ام را در مسيري معنوي و روحاني قرار ده، تا روحم را با تو درآميزم، و لذت ِ بودن ِ با تو را در لحظه لحظه‌ي زندگي‌ام دريابم.
 
خدايا، انديشه‌ام را چنان محكم ‌ساز كه به حقيقت و عقلانيت متعهد باشم، و تنها بر پايه فهم و تشخيص خودم از زندگي، زندگي كنم، تا بتوانم از آنچه جامعه و ديگران از من مي‌خواهند فراتر بروم.
 
خدايا، به من بينشي عطا كن كه هيچ وقت خود را با ديگران مقايسه نكنم، بر آنهايي كه از من برتر هستند حسد نورزم، و بر آنها كه پايين ترند فخر نفروشم، و بر آنچه دارم قناعت كنم و همواره در اين انديشه باشم كه از آنچه در حال حاضر هستم، فراتر بروم.
 
خدايا، به من فهمي عطا كن تا تفاوتهاي خود با ديگران را دريابم، و بفهمم كه با شخصيت منحصربه فردي كه دارم قاعدتا زندگي منحصربه فردي نيز براي خود خواهم داشت، كه از جهاتي مي تواند متفاوت از زندگي ديگران باشد، مهم آن است كه به تفاوتهاي خودم و تفاوتهاي ديگران احترام بگذارم و زندگي ام را منطبق با آن چه هستم، شكل ببخشم.
 
خدايا، توانايي ِ عشق به ديگري را در وجودم بارور ساز، تا انسان ها را خالصانه دوست بدارم، و بهترين لحظات لذت زندگي ام، لحظاتي باشد كه بدون هيچ نوع چشمداشتي، خدمتي به همنوع ام مي كنم.
 
خدايا، مرا از هر نوع نفرت و كينه اي كه حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است، رها كن، تا با رهايي از نفرت و كينه، بتوانم ديگران را آن طور كه هستند، بپذيرم و دوست بدارم.
 
خدايا، فهم مرا از زندگي آن چنان ژرف ساز تا قوانين آن را دريابم، و بفهمم كه در زندگي چيزهايي هست كه قابل تغيير نيست، قوانيني هست كه از آنها تخطي نمي توان كرد، تا ساده لوحانه نپندارم كه هر آنچه مي خواهم را مي توانم داشته باشم، و هر آنچه آرزو مي كنم خواهم داشت.
 
خدايا، اين توانايي را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه زندگي ام، در لحظه حال و براي آنچه هم اكنون مي گذرد زندگي كنم، و زيبايي ها و شادي هايي كه هم اكنون از آن برخوردار هستم را با انديشيدن بيش از حد به گذشته اي كه ديگر پايان يافته است، و دغدغه بيش از حد براي آينده اي كه هنوز نيامده است، ناديده نگيرم.
 
خدايا مگذار كه در بند گذشته باقي بمانم، و چنان تعهد و دغدغه ي كشف حقيقت را در درونم شعله ور ساز كه هيچگاه بخاطر آنچه در گذشته حقيقت مي دانسته ام و آبرو ، حيثيت و شخصيت اجتماعي ام بدان وابسته است، از حقيقت هايي كه هم اكنون بدان ها دسترسي مي يابم، و ممكن است همه آنچه در گذشته حقيقت مي دانسته ام به چالش بكشد و بي اعتبار سازد‏، محروم نمانم.
 
خدايا، مرا به انضباطي دروني متعهد كن، تا بفهمم و بدانم كه هر كاري كه دوست دارم و از آن لذت مي برم را مجاز نيستم كه انجام دهم.
 
خدايا، كمكم كن تا عميقا دريابم كه زندگي بيش از آنچه اغلب مي پندارند جدي است، و براي هيچ انساني استثنا قائل نمي گردد، همه ما براي آنچه مي خواهيم و در آرزوي آن هستيم بايد تلاش كنيم و شايستگي و لياقت به دست آوردن آن را داشته باشيم. خدايا، به من بياموز كه بدون شايستگي و لياقت داشتن چيزي، نخواهم كه تو آن را از آسمان برايم بفرستي.
 
و در آخر ؛ خدايا، نعمت سكوت را بر من ارزاني دار ، تا در آن لحظاتي كه طنين زندگي روزمره در درونم آرام مي گيرد، نواي دلنشين و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد

گفت:«آنجا جاي پيران است ،جاي يار نيست»!


خانمي رانند ه اي ديد و سرراهش گرفت

 گفت:«اي آقا مسيرت جانب بازار نيست»؟

 

گفت كه:«بالا بيا اي خانم پاكيز ه خو!

گرچه داشَت لوطي است و آد م آن كار نيست»!

 

گفت كه :«دوري بزن تا سوي مينودر رويم»

گفت:«دست انداز دارد ،راه آن هموار نيست»!

 

گفت:«برگرد و برو در پارك «ملت»،«دهخدا»

گفت:«آنجا جاي پيرا ن است ،جاي يار نيست»!

 

گفت:«در پارك باراجين رو كه جايي باصفاست»!

گفت:«آنجا ناقص است و دور آن ديوار نيست»!

 

گفت:«روحافظ پژوهي يا شب شعر عبيد

 گفت :«آنجا صندليّ خالي و بيكار نيست»

 

گفت:«رو در بانك مليّ تاكه ما سودي بَريم»

گفت:«شرمند ه ،حساب بانكي ام سرشار نيست»!

 

گفت:«رو درمانگه  باشوكت! فرهنگيان»

گفت«آنجا تخت خالي اندك و بسيار نيست»!

 

گفت:«رو سمت مزار مُرد ه هاي بينوا»

گفت«قبرستان محلّ بُرد ن سركار نيست»!

 

گفت:«گويا كارمندي ،بز دليّ و زن ذليل»؟!

گفت :«حق گفتيّ و حرفت قابل انكار نيست»!

 

گفت:« گم شو مردكِ بي جرات  و بي خاصيت»!

گفت:«بي خاصيتي وقت گناهان عار نيست»!

............        غم کند بيرون ز سر ، تا بمانم من جوان ! - رفتم که رفتم

 با دو چشم خونفشان ، می روم ای مردمان        چون منی خدمتگزار ، کس نمی یابد نشان ! - رفتم که رفتم

  دوره ام  بی سرصدا ، فارغ از هر ادعا                نزد عرش کبریا ، سرفراز از امتحان! - رفتم که رفتم

  چون گذارم سر به خاک، زَ انکر و منکر چه باک؟    چون حسابم هست پاک!، آشکارا و نهان - زفتم که رفتم

  بر سرم یک تاج نور ، می روم تا پای گور              گر کند آقا ظهور ، پشت او گردم عیان ! - رفتم که رفتم

  زیر تحریم و فشار ، گر چه خلقی بیقرار               دستشان با حال زار ، رفته است بر آسمان  - رفتم که رفتم

  عطر و بوی کیک زرد ، کس نمیداند چه کرد          قاتل هرگونه درد ، چونکه پختم بی زیان !- رفتم که رفتم

  گر نشد اسفندیار ، آورم بر روی کار                   در عوض، ایل و تبار ، من رسانیدم به نان - رفتم که رفتم

  قدر اين کابينه را ، دولت بي کينه را                   دردهاي سينه را ، کي توان کردن بيان - رفتم که رفتم

  مانده حسرت بر دلم ، زان یگانه مشکلم             حل نشد آن پازلم ، گردم آقای جهان ! - رفتم که رفتم

  مادر چاوز مگر ، آيدم يک شب به بر                   غم کند بيرون ز سر ، تا بمانم من جوان ! - رفتم که رفتم

 ...................................................................................................................................