برخیز شتربانا بربند کجاوه

برخیز شتربانا بربند کجاوه

کز چرخ عیان گشت همی رایت کاوه


از شاخ شجر برخواست آوای چکاوه

وز طول سفر٬ حسرت من گشت علاوه

بگذر بشتاب اندر از رود سماوه

در دیده ی من بنگر دریاچه ساوه


ماییم که از خاک بر افلاک رساندیم

خاک عرب از شرق به اقصی گذراندیم

دریای شمالی را بر شرق نشاندیم

وز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم



در چین و خُتن ولوله از هیبت ما بود

در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود

در اندلس و روم عیان قدرت ما بود

غرناطه و اشبیلیه در طاعت ما بود



برخیز شتربانا بربند کجاوه

کز شرق عیان گشت همی رایت کاوه



امروز گرفتار غم و محنت و رنجیم

در داو فره باخته اندر شش و پنجیم

با ناله و افسوس در این دیر سپنجیم

چون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم

هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجیم

ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم



جغدیم به ویرانه، هَزاریم به گلزار



افسوس که این مزرعه را آب گرفته

دهقانِ مصیبت زده را خواب گرفته

خونِ دلِ ما رنگِ میِ ناب گرفته

وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته

رخسارِ هنر، گونه ی مهتاب گرفته

چشمانِ خرد پرده ز خوناب گرفته



ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار



ابری شده بالا و گرفته است فضا را

وز دود و شرر تیره نموده است هوا را

آتش زده سکان زمین را و سما را

سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا را

ای واسطه ی رحمت٬ حق بهر خدا را

زین خاک بگردان ره طوفان بلا را



بشکاف ز هم سینه ی این ابر شرر بار



برخیز شتربانا بربند کجاوه

کز چرخ عیان گشت همی رایت کاوه

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

این خانه قشنگ است ولی خانهّ من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
 
آن کشور نو، آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
 
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست
 
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی ست که در ساحل دریای عدن نیست
 
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری ست که در نافهّ آهوی ختن نیست
 
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانهّ من نیست
 
آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست
دردی ست که همتاش در این دیر کهن نیست
 
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
 
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
 
پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
 
هر چند که سرسبز بوَد دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
 
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
 
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانهّ من نیست

” هدف مهم تر از نیاز است “

در مسابقه بین شیر و آهو بسیاری از آهوها برنده می شوند

 چون

شیر برای غذا می دود و آهو برای زندگی !

 پس 

 ” هدف مهم تر از نیاز است “

” هدف مهم تر از نیاز است

در مسابقه بین شیر و آهو بسیاری از آهوها برنده می شوند

چون شیر برای غذا می دود و آهو برای زندگی !

 پس

 ” هدف مهم تر از نیاز است “

(مُشک باید خود ببوید جان من)

دوستی شاعر نمای خشت مال
داشتم ازاهل شهر اردهال
شعرهای بی سر و ته می سرود
در حقیقت اصلاً او شاعر نبود
لیک از پررویی و فیس زیاد
برده بود او عیب های خود ز یاد
او به شعر خویش هم خندیده بود
با عروض و قافیه جنگیده بود
یک شبی در جمع قوم و خویش خود
باز کرد او بار دیگر نیش خود
چون سخن از شعر و رمز و راز شد
باز هم لافیدنش آغاز شد
گفت سعدی شاعر خوبی نبود
رو
ی دست من گلستان را سرود
من غزل را یاد حافظ داده ام
جای نیما یک دو جا تز داده ام!!
با نظامی دوستی ها کرده ام
خمسه اش را من مهیا كرده ام
مثنوي هايم زمولانا سر است
آن چنان سنگين كه بار خاور است
یار غار فرخی بودم ولی
با سنایی داشتم یک مشکلی
با سپهري سينماها رفته ام
با رهي یک بار اما رفته ام
بوده عمويم جناب شهريار
دايي خوبم تقي خان بهار
عاشق اشعار من عطار بود
پیش من شعرمشیری خوار بود
در رباعی سعی افزون کرده ام
شعرهایم بار فرقون کرده ام

لاف هایش چون به اینجا ها رسید
پا برهنه یک نفر بینش پرید

کی جناب مستطاب و ای اجَلّ
گو به من فرق رباعی با غزل
در جوابش چون خری در توی گِل
ماند ه و پیش همه آن ها خجل
او نمی دانست املای غزل
تا رسد بر سبک وانشای غزل
از رباعی نیز ذهنش پاک بود
مغزاو خالی ز هر ادراک بود
زان میان « جاوید» باصوتی رسا
گفت بس کن خشت مال ناقلا
(نی که یک عطار گوید این سخن)

قفل

هر کس که به دست خود کلیدی دارد         تا باز شود قفل   امیدی دارد

ای شیخ بجنب و قفلها را  بشکن               تا دولت تو عمر   مفیدی دارد!

گرگان بـــه جامـــه ی تن من گیـر داده اند

اینجــا به دل سپردن من گیر داده اند

مشتی اجل به بردن من گیر داده اند

اینجا همیشه آب تکان می خورد از آب

اما بـــه آب خوردن من گیـــــر  داده اند

مانند شمع در غم تو آب می شوم

مردم به فرم مردن من گیر داده اند

چشم انتظار دست تو اصلا نمی شوم

وقتـــی به شال گردن من گیر داده اند

در شهر،حس و حال برادر کشی پُر است

گرگان بـــه جامـــه ی تن من گیـر داده اند

دامن زدم به خون که بدست آورم تو را

این دست ها به دامن من گیـر داده اند

گر پا دهد برای تو سر نیز می دهم

اینجا به دل سپردن من گیر داده اند


 

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ‌های تـازه مــرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچـــه جا کند

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار

راز ِ  درخت  باغچـــه  را  برملا  کند

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه‌هــای  تازه  بیــارد ،  خـدا  کند

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قـول داده است بـه قــولش وفا کند

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است

جــز این کــه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند،  وَ خداوندِ فصل ها

یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

تقویـم خواست از تو بگیرد بهـــار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر

در  را  بـــه  روی  حضــرت  پاییــــز  وا  کند...


چه می داند کسی کاین صحنه ساز کور و کر ، فــــــــــــــردا چه با ما می کند

در خلوت خــــــاموش من ، یاد تو نجوا می کند

در ظلمت سرد شبم ، صد شعله بر پا می کند

در لحظه های بی کسی ، در کوچه های اضطراب

یاد تــــو ، این همـــزاد مــن ، با من مدارا می کند

با این همه بیگانگی در غربتی این گونه تلخ

یاد تو ، این پیمانه را ، بر من گوارا می کند

در این فضای غمزده ، در این غروب پر ملال

این آشنای مهربان ، بغض مـــرا وا می کند

من بی تو با یاد توا م ، هر جا که هستم با منی

هر شعر من نام تورا ، در خویش نجـــوا می کند

ای شهرزاد شهر شب ، شب خوش ، چه می داند کسی

کاین صحنه ساز کور و کر ، فــــــــــــــردا چه با ما می کند

جز زخم، این دنیا نخوردم تلخ و شیرین

من از تبار تیشه‌ام ، با من غمی هست

در ریشه‌ام احساس درد مبهمی هست

بـر گیسوانـم  بـوسـه زد  روزی خداوند

در سرنوشتم راه پر پیچ و خمی هست

وقتی مرا با خاک یکسان خواست، یعنی

در نقشــه‌ی جغرافیــای من بمی هست

سهــم من از شادی شبیه آفتـاب است

او هم نمی‌داند که حتا شبنمی هست!

جز زخم، این دنیا نخوردم تلخ و شیرین

آیا  در آن دنیـــا امید مرهمــی هست؟


سرمای ته نشین شده در کنج تخت‌ها

سرمای ته نشین شده در کنج تخت‌ها

دل کندن ِ ملافه‌ای از بند رخت‌ها

قطبی‌ترین نقاط زمین در کنار هم

تزریق موریانه بــه خواب درخت‌ها

هر روز ساده رد شدن از امتحان مرگ

با انتـخاب سخت‌ترین بیـــن سخت‌ها

تسلیم می‌شود به سیاهی چشم هام

تسلیـم مــی‌شوم بــه سپیدی بخت‌ها

تقویم من معطل یک فصـل تازه است

من که تمام زندگی‌ام بی‌اجازه است

چیــزی نپرس! حدس بزن از صدای من

جا مانده توی زندگی‌ات ریشه‌های من

تن داده‌ام به مرگ ، به پایان جستجو

[دنیای کوچکی ست به ابعاد یک پتو]

سهم من از تمام جهان تو... و از تو هیچ

در دست‌های  واقعــی ِ  مرد رو به رو

نامــی  غریبـــه  روی  فراموشــی  لبــــم

بغضی شکست خورده که جامانده در گلو

زخـــم ِ صدای خاطره‌ای پشت سیـــم‌ها

«من خوب ِ خوب ِ خوبم و تو... از خودت بگو!»

از عمق آن جهنم و قسط اجاره هاش

از چنگ‌ های زندگــــی و آرواره هاش

از هیچ چیز ِ سرد شده، روی میز شام

از دست‌های خالــی ِ در فکـــر انتقـــام

از لاشه‌های گم شده در آخرین نبرد

دنبـال هیـــچ چیـــز نمی‌گردم  و  نگــرد

عشق تو توی حافظه‌ی موریانه هاست

در بی‌هویتیّ ِ ته ِ سردخانه هاست

وقتــی رسیدم آخـــر دنیــا و باز هم

چشمم به رد پای کسی در نشانه هاست

بایــد  بهـانــه  گیـــر ِ نگــاه  تـــو  می‌شدم

اما دلــم گرفته‌تر از ایــن بهانه هاست

کـم کـم بــه فصل سرد تو ایمان می‌آورم

چون صبر برف بیشتر از صبر دانه هاست


برهنه ات می‌کنند تا …. نترس

Click here to
                                                          enlarge

برهنه ات می‌کنند تا بهتر شکسته شوی…. نترس گردوی کوچک !
 
آنچه سیاه می‌شود روی تو نیست ، دست آنهاست …

ارزاني شما

اشكي كه بي صداست/
پشتي كه بي پناست /
دستي كه بسته است/
پايي كه خسته است/
قلبي كه عاشق است/

حرفي كه صادق است /
شعري كه بي بهاست/
شرمي كه آشناست/
دارايي من است/
ارزاني شماست


پیازه ها

آغوش

ترک خطرات و دوری از شرم بکن

یک خنده ی عاشقانه و نرم بکن

 

آغوش پراز مهر خودت را بگشا

یخچال وجود بنده را گرم بکن !!

وقت دل ضعفه چه خوب است که در سفره هنوز

باز ظــــهر آمد و ما سیب زمینی  داریم

بر بری با دو سه تا سیب زمینی  داریــم

ازهمان وقت که مرغ از سر این سفره پرید

جای آن تخم طلا سیب زمینی داریم

من که کلا کپـــــی  سیب زمیــنی شده ام

بس که هر روز غـذا  سیب زمینی داریم

می روم  دوش بگیـــرم که زنم می گوید 

مصطفی زود در آ سیــــب زمینی داریم

از سر مِهــر دو تا مشت به در می کوبد

که کجایی دِ  بیا سیب زمیـــــــنی داریم

راه و بی راه، صـــدا می زند آیا مُردی

سفره را چیـــده ام آ سیب زمینی داریم

جمعه یک سر به رفیقم زدم و وقتی که

پاشدم، گفت کجا سیب زمیـــــنی داریـم

خانه ی عمه  که بودیم  تعارف می کرد

که بمانــــید شما، سیـــب زمیــنی داریم

باجناقم افه می آمد و می گفت که ما

تخم مرغ و کره با سیب زمینی  داریم

وقت دل ضعفه چه خوب است که در سفره هنوز

لا اقل شکر خدا سیب زمینی داریم

دخترم گفت که من قیمه پلو می خواهم

علتش چیست ؟ چرا سیب زمینی داریم

گفتم ای آفت اعصاب برو خانه ی بخت

ما فقط اشکنه یا سیب زمینی داریم

اهل زحمت همگی سیب زمینی خوارند

 تا چنین است، لذا سیب زمینی داریم

مصطفی مشایخی

مرنجان دلی تا توانی

جفا کشیم و ملامت خوریم و خوش باشیم                 که در طریقت ما کافری ست رنجیدن
**************

شنیدم من از عالم نکته دانی

​       ​
به من گفت در عنفوان جوانی
دلی را بدست آر اگر اهل حالی
​        ​
وگرنه مرنجان دلی تا توانی

**********************

دیده ای خواهم که باشد شه شناس         تا شناسد شاه را در هر لباس



باور نمی کنم تو نباشی،

بارانی از بنفشه گرفت آه ... پشت بنفشه ها تو نبودی
یا بودی و صدام نکردی، یا گریه ی مرا نشنودی
پشت بنفشه کلبه و مه بود، من خسته سمت کلبه دویدم
یا کلبه ی تو خواب مرا دید، یا در زدم، تو در نگشودی
پشت بنفشه دختری آمد، در دامنش هزار گل سرخ
یک یک به نام کوچک گل ها، پرسیدمش، ولی تو نبودی
من شاعرم، و جرم من این است، گل را به نام کوچک خواندم
گفتم چقدر اسم تو زیباست، گل گفت: هی! چقدر حسودی!
بعدا که دوست تر شدم اش، گفت: با من هزار اسم دگر هست
اصلا عجیب نیست که هرگز زیبایی مرا نسرودی
آن وقت از مکالمه ی ما یک شاخه گل در آن سوی مه ماند
دختر نبود و برف و بنفشه، آوار شد - چه خواب کبودی!
یک چشمه و هزار بنفشه؟! یک دختر و هزار گل سرخ؟!
باور نمی کنم تو نباشی، باور نمی کنم تو نبودی


"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست

قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد
خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد
وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم
دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد
تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد
سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد
بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست
طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد
کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب
دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد
"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست
از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد

روز شعر و ادب آمد، مشدی!

روز شعر و ادب

تا به دکّان تو بنهادم پای                   

طبع‌ من در طرب آمد، مشدی!

بهر تبریک به ما نسیه بده!

روز شعر و ادب آمد، مشدی!

*      

ای تو فخر و شرفِ  بقّالی!

چون بهشت است دکانِ عالی!

ای که توپی ز لحاظ مالی

شاعری دلشده ، جیبش خالی -

از برای طلب آمد،مشدی!

روز شعر و ادب آمد، مشدی!

*

دوش دیدم که سر کوی شما

شعر خواندم ز گل روی شما

از خَمِ سِبلَت و ابروی شما!

بعد بهر صله از سوی شما-

نیم کیلو رطب آمد، مشدی!

روز شعر و ادب آمد، مشدی!

*

لطف کن خواب مرا کن تعبیر

من نخواهم صله بهر تقدیر

نسیه ما را بده و سفته بگیر!

که ز فقر این دلِ رنجورِ حقیر -

سخت در تاب و تب آمد، مشدی!

روز شعر و ادب آمد، مشدی!

*

تا که اشعار مرا  بشنفتی

گفتی: «احسنت عمو،گل گفتی!»

بحث نسیه چو رسید آشفتی

ذرّه‌ای  کشک ندادی مفتی

از تو ما را عجب آمد، مشدی!

روز شعر و ادب آمد، مشدی!

*

شخص مسئول چه انگاشت مرا؟

«لوح» در خانه  بینباشت مرا!

حاصلی کو ز  نکوداشت مرا؟

کاش می‌داد کمی چاشت مرا!

غصّۀ نانِ شب آمد، مشدی!

روز شعر و ادب آمد، مشدی!

نطق پیش از دستور ::............ما منتظر  ِ عروس بودیم ، ولی................

آبی و قرمز

::

یک عمـــــــــــر فقط آبی و قرمز کردیم ،

در پیله ی نادانی خـــــــــود کِز کردیم !

محمود ، بدان که ما به یادت هستیم ،

یادی دگر از مـــــــــــــــادر چاوز کردیم !


                                                              دیزی مفت

::

شانزده میلیارد چیـــــــــزی نیست حرفش را نزن ،

پول چــــای و قهوه ، دیزی نیست ، حرفش را نزن!  

هست دانشگـــــــاه وقتی پایه اش بر پول مفت ،

پیش دکتــــــر جان پشیزی نیست حرفش را نزن!

هاله ی نور

::

تا هاله ی نور تو مرا یاد آمد // خاموش شد این چراغ تا باد آمد !

ما منتظر  ِ عروس بودیم ، ولی // از بخت بد ِ ماست  که داماد آمد !  

فرهنگ غنی ،

فرهنگ غنی و قیمتی خواهد شد // ارشاد دقیق و ساعتی خواهد شد! 

صد شکر که مسئول هنر در کشور // فرزند عزیز جنتی خواهد شد !

غوره و مویز ،

گر غوره نشد ، مویز میباید بود // پیش همگان عزیز میباید بود !

گوساله ، اگر دو گاو شاخت بزنند // در محضرشان پریز میباید بود !


خارج از دستور :: عاشقانه    بو دار ،

 

هنگام سحـــــــــــــــر فقط دعا باید کرد ،

پیوسته فقط خـــدا خــــــــــــدا باید کرد !

لیک از سر ِ شب بیا ، نه هنگام سحـر ،

آنگاه بگویمت .......چـــــــه ها باید کرد !

گفتم میخواهم گیاهخوار شوم ، گفت :: کار خوبی میکنی ، مگر تو چه چیزت از بز کمتره ؟

چمن بخت مرا گاو چرید از دو سه جا // رخت اقبال مرا موش جوید از دو سه جا!

تانکر زندگی ام از دو سه جا سوراخ است//هر چه در آن پدرم ریخت ، چکید از دو سه جا! 

عنکبوت آمد و آن قدر مرا مُفلس دید // که در آن جیب کت ام تار تنیداز دو سه جا !

زن گرفتم فک و فامیل زنم می گفتند // چوب در پاچه ی این مرد چپید از دو سه جا !

آن چنان از رقم مهریه اش ترسیدم // که سر عقد مرا برق پرید از دو سه جا!

زندگی بشکه کودیست که رویش عسل ست//به کما رفت هر آنکس که چشید ازدوسه جا!

من از اول به کما رفتم و چون برگشتم // دیدم آییه بختم ترکید از دو سه جا !

کم کَمَک زیر سرم از دو سه جا گشت بلند // کک به تنبان من افتاد و جهید از دو سه جا!

پشه بند هوسم پاره شد و ناغافل // پشه ای رند مرا سیر گزید از دو سه جا!

چون که فهمید زنم با عصبانیت رفت // سیم فولادی و ساطور خرید از دو سه جا!

سپس اینگونه مرا با هیجان نصف نمود // دست و پاهای مرا بست و کشید از دو سه جا!

زندگی مثل زلیخا به من از پشت رسید // نه یقه ، پاچه شلوار درید از دو سه جا!

من از آن بدو تولد که شمردم ، دیدم // بخت بی حاصل ما خیر ندید از دو سه جا!

صد و یک جور بلا آمد و هی خورد به ما // دو سه جو شانس به ماها نرسید از دو سه جا!

شب به شب قوچي ازين دهكده كم خواهد شد

هر نسيمي كه نصيب از گل و باران ببرد
 
مي تواند خبر از مصر به كنعان ببرد
 
آه از عشق كه يك مرتبه تصميم گرفت:
 
يوسف از چاه درآورده به زندان ببرد
 
واي بر تلخي فرجام رعيت پسری
 
كه بخواهد دلي از دختر يك خان ببرد
 
ماهرویی دل من برده و ترسم اين است
 
سرمه بر چشم كشد،زيره به كرمان ببرد
 
دودلم اينكه بيايد من معمولي را
 
سر و سامان بدهد يا سر و سامان ببرد
 
مرد آنگاه كه از درد به خود ميپيچد
 
ناگزير است لبي تا لب قليان ببرد
 
شعر كوتاه ولي حرف به اندازه ی كوه
 
بايد اين قائله را "آه" به پايان ببرد
 
شب به شب قوچي ازين دهكده كم خواهد شد
 
ماده گرگي دل اگر از سگ چوپان ببرد!

صدقه

 

 

امام رضا سلام الله علیه در پنهان بسيار نيكى مى كرد و صدقه مى داد

*******************

دوستی مثل یک کتابه:
 
چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره ولی سالها طول می کشه تا نوشته بشه
 

ببین بذار حرفشو بزنه!

.
.

بوی آدم ناب  میدهند

ساده که میشوی 
همه چیز خوب میشود 
  
خودت 
غمت 
مشکلت
غصه ات
هوای شهرت
آدمهای اطرافت
حتی دشمنت
 
یک آدم ساده که باشی
برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست
که قیمت تویوتا لندکروز چند است
فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد
 
مهم نیست
نیاوران کجاست
شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه
کدام حوالی اند
رستوران چینی ها
گرانترین غذایش چیست
 
 
ساده که باشی
همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود
همیشه لبخند بر لب داری
بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی
زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی
 
آدم برفی که درست میکنی
شال گردنت را به او میبخشی
 
 
ساده که باشی
همین که بدانی بربری و لواش چند است
کفایت میکند
نیازی به غذای چینی نیست
آبگوشت هم خوب است 
ساده که باشی
 
 
آدمهای ساده را دوست دارم
بوی آدم ناب  میدهند

بوی آدم ناب  میدهند

ساده که میشوی 
همه چیز خوب میشود 
  
خودت 
غمت 
مشکلت
غصه ات
هوای شهرت
آدمهای اطرافت
حتی دشمنت
 
یک آدم ساده که باشی
برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست
که قیمت تویوتا لندکروز چند است
فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد
 
مهم نیست
نیاوران کجاست
شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه
کدام حوالی اند
رستوران چینی ها
گرانترین غذایش چیست
 
 
ساده که باشی
همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود
همیشه لبخند بر لب داری
بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی
زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی
 
آدم برفی که درست میکنی
شال گردنت را به او میبخشی
 
 
ساده که باشی
همین که بدانی بربری و لواش چند است
کفایت میکند
نیازی به غذای چینی نیست
آبگوشت هم خوب است 
ساده که باشی
 
 
آدمهای ساده را دوست دارم
بوی آدم ناب  میدهند

خورشید  آمد و به ضریح تو سجده کرد


قلبی شکست و دور و برش را خدا گرفت
نقاره می زنند ... مریضی شفا گرفت
دیدی که سنگ در دل آیینه آب شد
دیدی که آب حاجت آیینه را گرفت
 
خورشید  آمد و به ضریح تو سجده کرد
اینجا برای صبح خودش روشنا گرفت
پیغمبری رسید و در این صحن پر ز نور
در هر رواق خلوت غار حرا گرفت
از آن طرف فرشته ای از آسمان رسید
پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت
زیر پرش نهاد و به سمت خدا پرید
تقدیم حق نمود و سپس ارتقا گرفت
چشمی کنار این همه باور نشست و بعد
عکسی به یادگار از این صحنه ها گرفت
دارم قدم قدم به تو نزدیک می شوم
شعرم تمام فاصله ها را فرا گرفت
دارم به سمت پنجره فولاد می روم
جایی که دل شکست و مریضی شفا گرفت 

نکته ها

********************

*******************