من   کیم،   دیوانه ای عاقل نما

در گوشهٔ انزوا خزیدن خوش تر


پیوند ز غیر حق بریدن خوشتر


ای فیض مکن علاج گوشت ز نهار

کافسانه دهر ناشنیدن خوشتر

************


من کیم،عبد زپا افتاده ای
من کیم،عمر خود از کف داده ای
من کیم،درمانده ای مست غرور
من کیم،جامانده ای از راه دور
من کیم،عبدی جسور وخیره سر
من کیم،بی خانمانی دربه در
من کیم،کاسه به دستی تشنه لب
من کیم،کهنه گدای نیمه شب
من کیم،بیگانه ای دیر آشنا
حال بر در گاه تو سر مینهم
برگناه خود شهادت میدهم
تو غفوری و رحیمی وکریم

ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!.........................

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه‌تر کن
زآه شرربار این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ
نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژاله‌بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!
دست طبیعت! گل عمر مرا مچین
جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این
بیشتر کن
مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن
عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا پی‌سپر شد
نالهٔ عاشق، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی‌اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد
ظلم مالک، جور ارباب
زارع از غم گشته بی‌تاب
ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ! ناله سر کن
از قویدستان حذر کن
از مساوات صرفنظر کن
ساقی گلچهره! بده آب آتشین
پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین!
ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!
کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد
کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد

حالت سوخته را سوخته دل داند و بس

بازی زلف تو امشب به سر شانه ز چیست؟

خانه بر هم زدن این دل دیوانه ز چیست؟

گر نه آشفتگی این دل مسکین طلبی

الفت زلف پریشان تو با شانه ز چیست؟

هرکسی از لب لعلت سخنی میگوید

چون ندیده ست کسی اینهمه افسانه ز چیست؟

حالت سوخته را سوخته دل داند و بس

شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست

دوش در میکده حسرت زده میگردیدم

پیر پرسید که این گریه ی مستانه ز چیست؟

گفتم: از هست در این خانه کسی روی نمای

ور کسی نیست بنا کردن این خانه ز چیست؟

گفت: جامی ز می ناب به "توحید" بده

تا بداند که نهان ماندن جانانه ز چیست

لحظه هايتان لبريز از معنويت

                                                                              


ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد


آدمی را آدمیت لازم است



عود اگر خوشبو نباشد ، هیزم است


ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد

طنین ناله «ادرک اخا»ش جاری شد

نگاه علقمه خندید و در سجود افتاد
همینکه سایه سروش به روی رود افتاد


قدم به آب که زد موج موج طوفان شد
عروس آب به پای مه وجود افتاد

عطش ز رنگ نگاه و لبش نمایان بود
به یاد یار غریبی که تشنه بود افتاد

دو دست پر شده از آب را ز هم وا کرد
بلور آب ز دستی که میگشود افتاد

لبان خشک به «الله اکبر»ی تر کرد
ادب چشید زبانش که در شهود افتاد

به دست مشک و به دل شوق آب آوردن
ولی چه حیف ، که مشکش در آن حدود افتاد

چه صحنه ها که ندیدند نهر و نخلستان
دو دست خیس علمدار را که زود افتاد

کمی جلوتر از آن تیر و چشم شهلایش
و ضربه ای به سرش خورد تا که خود افتاد

طنین ناله «ادرک اخا»ش جاری شد
دگر به خیمه نیامد عمو ، عمود افت

    به اذن خالق یکتا دهد شفا زینب

 

 سفير قـافلـه  عشق  كـربلا زينب 

  بهــار  زنـدگي   صاحب  لـوا  زينب

نديده ديـده ی دنيا  نظـير و همتائي               

              بـراي دختر  زهـرا   و مـرتضا  زينب

وفـا و مهر  و صفا را نديده ام  معنا                 

      شرف فزوده به گل واژه ی وفـا زينب

مرامش حيدري و همچو باب خودحيدر             

         گره گشاي غم و مشكلات ما زينب

انيس ومونس غم ديده گان به دارفنا               

       شفيع روز جزا از من و شما زينب

اسيردست  زمانه  اگـر شدي از دل                

          بگو به هرنفسي عاشقانه يا زينب

بگو تو زينب و زينب كه ذکریازينب                  

            بوُد علاج غم و درد بي دوا زينب

چو مخلصانه بیایی به این شفا خانه                

          به اذن خالق یکتا دهد شفا زینب

نوشته روز  ازل كلك خالق  هستی              

            انيس محنت ورنج وغم و بلا زينب

به عالمی شده شهره اگرچه کرب وبلا             

             بود  ز همت  و ایثار با وفـا زینب

رسيـده بـر سمت  اعظم علمداری                 

         ز بعدصاحب علم صاحب لوا زينب

به تازيانه دشمن به شهركوفه وشام              

            قيام سرخ حسين راشده بها زينب

سر برادر خود  را  چو  ديده بر نيزه              

           نموده فرق سرش را زغم دوتا زينب

زكين دشمن سفله به پيكرش دارد            

              نشا نه ها   زجـفا  تا زيا نها زينب

به راه عشق برادرگذشته از هستی               

        نموده برشه دين دین خود ادا زينب

نموده قصر ستم  را  زپایه  ويـرا نه               

          به نطق حيدري و منطق رسا زينب

درآن سرای غم افزا به نیمه شب دارد           

           به لب نـواي  دل انگيز ربنّا زينب

به شام  وگوشه ويرانه  بهر مولايش               

        نموده  بزم عزایی زدل به پا زینب

آخوندي بزم عزا را به هركجا ازدل                

          نما اقا مه چنان دخت مرتضا زينب

به روز محشرو تنهایی و غم غربت            

                   یقین  نما که  شود آشنا  ترا زینب

دستها بر زمین و مشک زمین بدن عشق بر زمین افتاد

مردی آمد کنار آب نشست رود خود را به پیچ و تاب انداخت

موجها آمدند پابوسش وقتی از چهره اش نقاب انداخت

 

دستها را به زیر آب گرفت عکس ماهش درون آب افتاد

رود این عکس را برای خودش تا ابد ثبت کرد و قاب انداخت

 

دستها را گرفت رو در رو لب خود را کمی جلو آورد

نرم در گوش عکس چیزی گفت بعد آن را به روی آب انداخت

 

ماه در آب شد هزاران ماه لب خشکش ترک ترک تر شد

وقت تنگ است زود باید رفت  و نگاهی به آفتاب انداخت

 

مشک را زد به آب لب تا لب موج با احترام سر خم کرد

گفت الله اکبر و بر خاست در دل رود انقلاب انداخت

 

نخلها قد کشیده اند همه به قد و قامتش نگاه کنند

ازدحام میان نخلستان نخلها را به اضطراب انداخت

 

ظهر بود و عطش فراوان بود زخمها تشنه ی بدن بودند

مشک ساقی دهان تیری را که عطشناک بود آب انداخت

 

یک نفر روی خاک طف انگار مشک سر ریزی از گلاب انداخت

آدم که خون دل بخورد سیر می شود

آنجا که عشق با زبری زیر می شود

دلبر به انتظار نمک گیر می شود

فهمیده ای چرا به غذا لب نمی زنم ؟

آدم که خون دل بخورد سیر می شود 


چون جنگ های تن به تن چرخ دنده هاست
دستی که لای موی تو درگیر می شود

توهین مکن به مسئله ی دل سپردنم

قرآن به قدر فهم تو تفسیر می شود

از گربه ی فرو شده در تنگنا بترس

هر گربه ای به وقت خطر شیر می شود !

یک بار دیگر از سر نیزه غزل  بخوان

ریحانه   باز   در  بغل  پنجره  نشست

یکهو  دلم  میان  دودستان او شکست

لبخند  زد   دوباره   بگیرد    کبوتری

اینبار ا ز تمام قفس ها  دلش  پراست

ریحانه  باز دست   دراز   کرد    باز  

آنجاکه می شود بکشد بازهم دودست

این آسمان عجیب بخیل است ای خدا

این آسمان عجیب زمین گیر گشته است

باز از  کنار  پنجره  تا   هرکجا شود

من مانده بودم  واوجی  عجیب  پست

یعنی دوباره نقش من و بال های  تو

یعنی دوباره های منم مانده از  الست

این موج می زند به رگ وروح صخره ها

این موج می رسد زازل تا همیشه مست

مستم  ببین  کنار دو  گیسوی   نازکت

آری هنوز خاطره ای از تو مانده است

من مانده ام کنار فراتی که چشم توست

من مانده ام کنار گلویی که تشنه است

آری  میان  معرکه ی  چشم های   تو

این پیکر نحیف پراز خون و دشنه است

یک بار دیگر از سر نیزه غزل  بخوان

تنها بخوان  بخوان که دل من شکسته است

آری هنوز نام تو بر سینه ی  من  است

با این که شرم برسرورویم نشسته است

این پنجره که پنجره ی زخم های  ماست

تا هرکجا که می نگرم  باز  بسته   است

ناگهان حس می کنی بیگانه ای با هفت پشتت

شانه اش هر لحظه باید بیشتر افتاده باشد

جاده وقتی از سرش فکر سفر افتاده باشد

 

خوب می داند چه حالی دارد از جنگل بریدن

هر سپیداری که در پای تبر افتاده باشد

 

بار سنگینی ست زندانی شدن در رختخوابی

خاصه وقتی خاطراتت دور و بر افتاده باشد

 

می پری از خواب و می بینی که سیمرغی نبوده ست

گرچه روی بالشت یک مشت پر افتاده باشد

 

ناگهان حس می کنی بیگانه ای با هفت پشتت

مثل فرزندی که از چشم پدر افتاده باشد

 

فرض کن روزی که مرد خانه در می آید از پا

مادرت مانند کوهی از کمر افتاده باشد

 

برده باشد وصله ی پیراهنش را باد از یاد

کفش هایش زیر باران، پشت در افتاده باشد


سرنوشت ما مترسک های جالیزی همین است

تا خدا در دست مشتی بی خبر افتاده باشد

من با تو به هر جا که دلم خواست،رسیدم

تا نام تو را ازنفس باد شنیدم
دنبال تو هرسوی که می رفت دویدم

تنهایی از آن روز شد آغاز که ناگاه
من عکس تو را در وسط طاقچه دیدم

تندیس تورا در وسط شهر خیالم
افراشته،پرداختم و روح دمیدم

ای سرخ تر از سرخ ترین شعر حماسی
ای ناب ترین واژه اشعار سپیدم

یک عمر بیادت همه شب شعر سرودم
هی اشک شدم،روی مزار تو چکیدم

یکبار پریدی فقط از شاخه ولی من
یک عمر از این شاخه به آن شاخه پریدم

من باتو ز تاریخ غم آلوده گذشتم
من با تو به هر جا که دلم خواست،رسیدم

در حرم مپسند ای مولا در دیگر زنـــم

گر ببندی در به رویم تا در دیگر زنم

حاش لله گر ز استـــدعــا در دیگر زنم

من که سرمست می وصل توام قسمت مبـاد

کز برای جرعه ای صهبــا در دیگر زنم

درپناهم گیروبنشان چون طفیلم درحریم

در حرم مپسند ای مولا در دیگر زنـــم

جنّت الماوای عشقت را گرامروزم مقیـم

دوزخم ماوا اگر فــردا در دیگر زنـم

ای مرا گنج قناعت داده شرمم باد اگر

با عبور از روح استغنا در دیگر زنـم

حسبی الله گو به الفاظ دعایم دور بـاد

گر به حسب نفس در معنا در دیگر زنم

مرغ دست آموزاین بامم به آب ودانه ای

دل نمی بندم که بی پروا در دیگر زنم

گرزیانم سودوگرسودم زیان درعشق توست

می پذیرم کی در این سودادردیگر زنـم

رنگ بی رنگی خلاف صبغةاللهی نبــــود

خوی طاووسی ندارم تا در دیگر زنـــم

مرغ آهم بر ستیغ قاف قرآن لانه کـرد

دوربادازمن که چون عنقا دردیگر زنم

عفو فرما گر زغفلت بر زبان آمد مرا

یا درم بگشای بر رخ یا در دیگر زنم.

یاد من باشد فردا حتما................بدانم   قهر هم چیز بدیست

 یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم


یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد

گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم


یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی


یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......ـ

بخواه    ای   طالب       اوج        و           مدارج

خدا   را     نعمت      ظاهر         فزون          است

دو چندانش       «و ما لا تبصرون »            است

بگو        «بل  نحن    محرومون »    که       شاید

در     رحمت    به  رویت             بر          گشاید

بخواه    ای   طالب       اوج        و           مدارج

چنین  نعمت          «من الله       ذی    المعارج  »

نمی یابند       از او       پاداش                  سنگین

به دنیا      وآخرت                «الا المصلین     »

ز    کبر    آن کس که  خود  را   معتبر     گفت

خداوندش                «ساصلیه   سقر»      گفت

تدبر    گر   کنی    ماه   و     شب       و      روز

«نذیرا     للبشر»         هستند                   مفروز

امان    از     روز     رستاخیز               کآنجا

دوبند      خلق      گیرد       دست             یکتا

کسی        گوینده   جز   «این المفر»   نیست

جوابی    غیر     « کلا  لا  وزر»       نیست

تو   آیا      فرع    داری      اصل      داری  ؟

پس انداز       « لیوم الفصل»          داری؟

گنهکارا    ز   دفتر  خواندی      این       را

« کذلک    نفعل   بالمجرمین »             را؟

خدا   گوید    به      رستاخیز               ایدون

« فان       کان    لکم         کید        فکیدون  »

« لفی   سجین»     کتاب         کل         فجار

« و  ما    ادرئک    ما     سجین»    کنهکار

به  دام   نفس  خود افتاده ام  بگیرم  دست  ......یا علی مددی

به  دامن   تو    زدم   دست       یا علی   مددی

دلم  به   سینه  خراب است      یا علی   مددی

به   پیشگاه  رفیع   تو     قدر   یک     ارزن

گر    اعتبار    مرا   هست    یا علی   مددی

دعای   نیمه شب   و     ورد صبحگاهم اگر

به   خاک   پای    تو   پیوست یا علی مددی

دری  که   لطف تو  وا کرده بود  روی دلم

فلک   به   توطئه ای  بست   یا علی مددی

همای   بخت  فراسوی    بام خانه ی  من

رسید  و    پر   زد  و ننشست یا علی مددی

دل   مرا  که  بود جایگاه  عشقت ،    خصم

به  تیغ  کینه ی   خود   خست، یا علی مددی

به  دام   نفس  خود افتاده ام  بگیرم  دست

که  دست  توست  خدا دست یا علی مددی

شراب  عشق  تو ساقی به جام جانم ریخت

که   از  ازل   شده ام مست یا علی مددی

دعای عهد    امام  زمان     خود   عباس

نه  ترک کرد و نه بشکست یا علی مددی

قبول حق طواف کربلاتان کربلایی ها

چواشک افتاده ام اینجابه پاتان کربلایی ها

من وچشمی که میگریدبراتان کربلایی ها

چه مشتاقانه رفتید وچه غمگینانه برگشتید

قبول حق طواف کربلاتان کربلایی ها

به پابوس حرم مشتاق ماندیم وغزل گفتیم

غزلهای غریب من فداتان کربلایی ها

صفا آورده ایداماچه بی تابانه می بارد

عطش ازسینه ودست و نگاتان کربلایی ها

شماآرامش بعد ازعبورفوج طوفانید

هنوز ابری است میدانم هواتان کربلایی ها

ومی آیدبگوش من غم آوای مظلومی

میان هق هق گرم صداتان کربلایی ها

برای ما بخواهید ازخدا طوف حریمش را

که میریزد اجابت ازدعاتان کربلایی ها

یاابوفاضل نگاهی کن که منهم روسیاهم

تکیه بردست تودارد شانه های بی پناهم

دست خودرابرمدارازپشت من ای تکیه گاهم

ای که دستانت ستون هفت اقلیم خدایی

دستهایت راستون کن تاببینی بی پناهم

چشمهایم مال تو،قلبم ،سکوتم ،هردودستم

ریخته روی قدمهای توآوارنگاهم

کی به مقصدمیرسم سخت است آقابی تورفتن

نیمه عمرم گذشت ومن هنوزم نیمه راهم

این چه تقدیراست یارب درجوارکبریایی

هیچ تعزیرم نکرده نه صوابم نه گناهم

بوی دستان تورا آورده ام بهرشفاعت

یاابوفاضل نگاهی کن که منهم روسیاهم

خدا کند که بگیرد دعای بی اثرم

گذشت این همه سال ومن ازتوبی خبرم

هوای ناب توامشب دوباره زدبه سرم

چرادروغ بگویم توروزگارمنی

بیا که بی توعزیزم شکسته بال وپرم

غزل شدی ونشستی درون دفترمن

به بیت بیت توتیری نشسته برجگرم

که لحظه های دعا هم ترا به من نرساند

تورفته ای که نیایی عزیز همسفرم

دعای همچو منی را که میدهد تاثیر

خدا کند که بگیرد دعای بی اثرم

چقدربی تو بهانه چقدر بی توسرود

بس است ازتوجدایی بیا که دربدرم

هنوز بی توهمانم که بوده ام ای دوست

هنوز بوی تودارد هوای دوروبرم



ای سوره مریم چه کنم بی توغریبم

زخمی شده ام تاکه تومرهم بگذاری

برکنج دلم داغ دمادم بگذاری

یک گوشه چشم تودراین معرکه کافی است

تاپای مرا برسرعالم بگذاری

یافاطمه دستان من وطبع بلندت

باشد که مراشورمحرم بگذاری

لاجرعه بنوشان به من این ساغرغم را

وقت است که تنگ دل من غم بگذاری

انصاف نباشد که دراین معرکه عشق

درسوختن عاشق خودکم بگذاری

ای سوره مریم چه کنم بی توغریبم

باید که براین فاصله مرهم بگذاری

خداکند که نباشی گره به پای کسی

قرین فاتحه باشی چودرلحد باشی

عنان عقده گشودن اگربلد باشی

خداکند که نباشی گره به پای کسی

هميشه همدم خوبي سبد سبد باشي

بکوش تادم رفتن همیشگی بشوی

مباد آنکه برادر فقط جسد باشی

نثاربخت بلندت هزارباغ بهشت

دمی که دل نگران قبول ورد باشی

مباد گلّه مارا دراین حواشی دشت

شبيه گرگ پلیدی که میدرد باشی

برای من تونسیمی که درجنان بوزد

برای جمله عالم اگرکه بدباشی

چه می شود که بیایی شبان خاطره را

خروش چنگ نکیسا وباربد باشی

ورای هرچه که شاعر،ورای هرچه سرود

غزل سروده نابی که می شود باشی

اگرکه اهل صوابی قرین فاتحه کن

مزار خاکی مارا که بی عدد باشی

خیمه های تورا که سوزاندند، هرطرف هلهله به پا کردند

آمده آن سپاه شیطانی ،به نمازتواقتدا کردند

تااجابت کند دعاشان را،هم نوابا شما دعا کردند

دستهاشان به قبضه شمشیر ،کینه هاشان حمایل گردن

عقده های بزرگ خیبر را، به سرخیمه تووا کردند

جرعه جرعه  شراب آوردند،خنده ها شان قرین بدمستی

خیمه های تورا که سوزاندند، هرطرف هلهله به پا کردند

باکه گویم که این مسلمانان، بانوای دف وغزلخوانان

آمده ازبرای استحباب ،سرتان رازتن جداکردند

شُبهه آمد به جانشان افتاد،رکعتی ازنمازشان افتاد

لقمه های حرام راخوردند،بعدآن، اینهمه جفا کردند

اینکه اینان دچارتردیدند،اینکه اینگونه برتوخندیدند

اثرانحراف دیرینی است،که بدان شیوه اقتدا کردند

باید آری که عبرت تاریخ،سرگذشت خبیثشان بشود

که برای دوروزه دنیا،اهل بیت ترا فدا کردند

صحن سقاخانه رادیدم پرازغوغای دوست

درحرم راه مرا ازهرطرف آهو گرفت

زخمهای کهنه من مرهم ازیاهوگرفت

گریه کردم شاید اینجا بال پروازم دهند

آسمان ازبخت بد ازبالهایم روگرفت

یک رواق خلوتی رادیدم ورفتم جلو

زایری رادیدم آن جا دست برزانو گرفت

یاعلی گفت وزجابرخواست  باحالی غریب

اذن دیدارحرم رارخصت ازبانو گرفت

یاد زهرا کردم وباحالتی ازغم خراب

ناگهان دیدم غمی درسینه ام سوسو گرفت

زایری آنجا شفایش رازدست اوگرفت

یادغمهای فراوانی که دردل داشتم

گریه کردم دردلم امید تودرتوگرفت

عرشیان این خاک رابهرشفاعت می برند

آسمان این خاک رابردست وبربازو گرفت

من باشما که عقد اخوت نبسته ام

کزکرده ام به گوشه دنجی نشسته ام

من اعتراف می کنم آقا که خسته ام

آواری ازتهاجم غمهای ممتدم

درانتظارخلوت بغضی شکسته ام

ای واژه های حول لبانم ،چه می کنید

من باشما که عقد اخوت نبسته ام

شاعرمنم که درگذر روزگارتلخ

نان ازقلم نخوردم وطرفی نبسته ام

غیرازخدا که آخرمعیارعاشقی است

ازهرمحبتی که بگویی گسسته ام

باد یـــا رب روز و شـــب ، غفلــت از انسان به دور

عمـــر اگـــر گـــردد تبـــاه ، اشــتبـــاه اســت اشتباه

اشـــتبـــاه اســـت اشتـــباه ، عمـــر اگـــر گــردد تباه

 

عاقـــلان  هنگام  کــــوچ  ره  نمــــی پوینــــد  پوچ

بی چــــراغ  معــــرفت ،  گـُـــم  اگـــر گــــردید  راه

 

آدمـــی ؟ ! بـــی سـر نجُـنب ، کور هرگز ، کَر نجنب

سودمنـــدت نیســــت چــــون ، آوخ  آوخ  ، آه ، آه

 

چون ندارد عار و ننگ ، سر اگر خوردش به سنگ

صــــد هــــزاران بار هـــم ،  خــــر  نیــــابد  انتــباه

 

عشق ، چیــزی دیگـر است ، اشتــهائی کور نیست

شهـــوت امّـــا ابتـــلاء ، الحــــذر ! دام اســــت بــاه

 

باد یـــا رب روز و شـــب ، غفلــت از انسان به دور

با نســـیمی مـــمکـــن است ، از ســـرش افتـــد کلاه

 

چشـــم هـــا را شستـــشو داده ایـــم  و  دیـــده ایـــم

طَرفَـــةُ العینیـــش نیــــست ، از نـــگاهـــی تا گنـــاه

 

در نبــــردی سهمگیــــن ، نفـــس ما با ماست ، پس

ســعـــی کـــن باشـــی فقـــط  ، شـــیر  در  ناوردگاه

 

نــــور و ناری باشـــــدت ، خصـــم و یـــاری باشدت

اختـــیار این اســـت این ، پیـش رو راه اسـت و چاه

 

وحی شـد بر مصطفی (ص) ، کافران خواندند سِحر!

« بَـلْ هُــوَالْحَقُّ » المُبِین  ، « أَمْ يَقُولُونَ افْتَـرَاهُ » *

دست یاری چیست ؟ سودای غنیمت داشتی

نیمی از جان مرا بردی ، محبت داشتی 

نیم باقیمانده هم هر وقت فرصت داشتی


بر زمین افتادم و دیدم به سویم می‌دوی

دست یاری چیست ؟ سودای غنیمت داشتی


خانه‌ای از جنس دلتنگی بنا کردم ولی

چون پرستوها به ترک خانه عادت داشتی


ای که ابرویت به خونریزی کمر بسته‌ست ، کاش

اندکی در مهربانی نیز همت داشتی

مـا ه از جمــا ل او خجل افـتــا ده می نمود

بـس حـرف پـوچ مدّعـیـان گوش کـرده بـود       مـن را چو عهـد خویـش فـراموش کرده بود

کیـوان و زُهــره را به غـلامی نـمی خـریـد       شـا م مرا بـه طــُرّ ه سـیـه پـوش کــرده بود

مـا ه از جمــا ل او خجل افـتــا ده می نمود       چون زلـف را حجـاب بـنـا گـوش کـرده بود

خورشـیـد صبح به شوق رخ او طلوع کـرد       د ر نیـّتـی که یـا ر، شـب د وش  کــرده بود

ما را مقـیـم میکـده کـرد و بـه غمـزه رفـت       این رابه مست و عاقـل و مدهوش کـرده بود

روزوشـبـم بـه حسـرت جـامی بـسـررسیـد       خود جــا م هــا زلـعــل لـبـی نوش کرده بود

درسـیـنــه آتـش و نکـنــم قــصد چــا ره ای       کـاو خود چنـیــن ، بـه د لـم جوش کرده بود

درخواست مناظره

ما دولت وعده های شیرین بودیم        بر کرده ی خود همیشه خوش بین بودیم

در هیچ کجا که کم    نمی آوردیم        صد شکر که سنگ پای قزوین       بودیم

از تو فقط آزردن و هی کــوزه شکستن

مجنونم  و  خــو  کرده  بـــه  هرگز  نرسیدن

با این همه سخت است دل از چون تو بریدن

از تو فقط آزردن و هی کــوزه شکستن

از من همه دل دادن و پا پس نکشیدن

دل  کفتر ماتم زده ای بود که با عشق

کارش شده بـی واهمــه از بام پریدن

چون سرخ ترین سیب در آغــوش درختی ،

سخت است تو را دیدن و از شاخه نچیدن

آن گونه  دچارت شده یوسُف که خودش هم

افتاده  بـــه عاشـق  شدن   وجامـــه دریدن

اعجاز تو مغرورترین  ساحره ها را

وادارنمود ست به انگشت گزیدن

تا این که  به هر جا ببرد عطر تنت را

واداشته ای  باد صبــــا را بــه وزیدن

ای چـــادر گلدار پریشـــان شده  در باد

خوب است به دنبال تو یک دشت دویدن


باده خــوب است بـــه اندازه مهیا بشود

رقص باید که عجین با دف و سرنا بشود

داده ام دخترکان سیب بریزند به حوض

گفته ام تا همـه جــا هلهله برپا بشود

شاعران با غزل نیمه تمام آمده اند

دامنت را بتکان قافیــــه پیدا بشود

روسری سر کن و نگذار میان من و باد

سر آشفتگی مـــوی تـــو دعـــوا بشود

هیچکس راهی میخانه نخواهد شد اگر

راز سکر آور چشمـــان تـــو افشا بشود

بلخ تا قونیه از چلچله پر خواهد شد

قدر یک ثانیه آغوشت اگـــر وا بشود

حیف ! یک کـــوه مذابی و کماکان باید

عشوه هایت فقط از دور تماشا بشود


 

مرغِ دلم ز لانـه ی خود قهر کرده است

دلگیـرم از زمـانـه و خَـلـقِ زمـانه هم

از بـاغ و راغ و گلشن و از آشـیـانه هم

مرغِ دلم ز لانـه ی خود قهر کرده است

هرگـز نمی کـنـد هَوَسِ آب و دانه هم

در چینِ زلفِ یـار بـه دام اوفـتـاده دل

در بنـد بـاشـد و نـکـنـد فکر لانه هم

افتاده آتشی بـه وجودم ز عشق دوست

سوزد هـمـاره جـانـم و دارد زبـانه هم

آتش گرفتنم نـه فـقـط از فراقِ اوست

آتش زنـد گهی غـم و درد شـبـانه هم

از خویش نیز گشته گُـریزان وجودِ من

شادم نمی کند دف و چنگ و چغانه هم

آنگونه غم مُحیط و محاط است جانِ من

حـاشـا تبسُّـمـی ؛ زِ سرود و تـرانه هم

باشد کَـمـالِ شـادی من در وصال یار

راحت شوم چو یابم از او یک نشانه هم

بی رویِ دوست شـاد نگـردد دلـم اگر

بَـر مـن دهـنـد زنـدگـی جـاودانه هم

پیرم اگرچه؛ طفلک دل کودکیست خُرد

مـانـنـد طـفـل ؛ گـاه بگیرد بهـانه هم

درد فراق کرده زِ خود بی خودم از آن

گُم کَـرده اَم رَهِ خـودم و راهِ خـانه هم