صحن سقاخانه رادیدم پرازغوغای دوست
درحرم راه مرا ازهرطرف آهو گرفت
زخمهای کهنه من مرهم ازیاهوگرفت
گریه کردم شاید اینجا بال پروازم دهند
آسمان ازبخت بد ازبالهایم روگرفت
یک رواق خلوتی رادیدم ورفتم جلو
زایری رادیدم آن جا دست برزانو گرفت
یاعلی گفت وزجابرخواست باحالی غریب
اذن دیدارحرم رارخصت ازبانو گرفت
یاد زهرا کردم وباحالتی ازغم خراب
ناگهان دیدم غمی درسینه ام سوسو گرفت
زایری آنجا شفایش رازدست اوگرفت
یادغمهای فراوانی که دردل داشتم
گریه کردم دردلم امید تودرتوگرفت
عرشیان این خاک رابهرشفاعت می برند
آسمان این خاک رابردست وبربازو گرفت
+ نوشته شده در بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط مهربانی
|