کاش می شد ناز را دزدید و برد
هر چند که از زمانه من بیزارم
یک تکه پنیر هست در منقارم
ای روبه پر فریب و حیلت پیشه
من درس کلاغ را به خاطر دارم
اینجا همه چیز پاک نابود شده
فکر همه کس در ضرر و سود شده
باید بروم از این کویر انگاری
آب از سر چشمه اش گل آلود شده
کاش می شد خالی از تشویش بود
برگ سبزی تحفه ی درویش بود
کاش تا دل می گرفت و می شکست
عشق می آمد کنارش می نشست
کاش با هر دل , دلی پیوند داشت
هر نگاهی یک سبد لبخند داشت
کاش لبخندها پایان نداشت
سفره ها تشویش آب ونان نداشت
کاش می شد ناز را دزدید و برد
بوسه رابا غنچه هایش چید و برد
کاش دیواری میان ما نبود
بلکه می شد آن طرف تر را سرود
کاش من هم یک قناری می شدم
درتب آواز جاری می شدم
آی مردم من غریبستانی ام
امتداد لحظه ای بارانیم
شهر من آن سو تر از پروازهاست
در حریم آبی افسانه هاست
شهر من بوی تغزل می دهد
هرکه می آید به او گل می دهد
دشتهای سبز , وسعتهای ناب
نسترن , نسرین , شقایق , آفتاب
باز این اطراف حالم را گرفت
لحظه ی پرواز بالم را گرفت
می روم آن سو تو را پیدا کنم
در دل آینه جایی باز کنم .
اسیر دست دورانم که چون پرگار می گردم...
هوای بلبلان دارم که در گلزار می گردم
شراب ارغوان خواهم که با خمّار می گردم
مرا بر درد بی درمان طبیبی نیست در عالم
ولیکن همچو بیماران پی تیمار می گردم
برای عشوه یوسف زلیخا خود گدایی کرد
مرا شوق گدایی شد که در بازار می گردم
چرا یکجا بمانم من چو آن بتهای تو خالی
به گرد کعبه ی یارم مسلمان وار می گردم
تو ای آهوی تاتاری که از صیاد هوشیاری
عیان کن رسم عیاری که با اغیار می گردم
حدیث جان نثارانم که جان را بر لب آوردم
اسیر دست دورانم که چون پرگار می گردم
اگر چه مهر تابانم به پشت ابر پنهان است
ولیکن من ز شوق او پی انوار می گردم
بسوزان رند تبریزی ، ز سوز ساغر و ساقی
که من در عالم مستی پی اسرار می گردم
شود آیا که از این بتکده بربندم رخت
از جهان پر زده در شاخ عدم لانه کنم؟
رسد آن حال که در شمع وجود دلدار
بال و پرسوخته کار شب پروانه کنم
روی از خانقه و صومعه برگردانم
سجده بر خاک در ساقی میخانه کنم
حال حاصل نشد از موعظه صوفی و شیخ
رو بکوی صنمی واله ودیوانه کنم
گیسو خال لبت دانه و دامندچسان
مرغ دل فارغ از این دام و از این دانه کنم؟
شود آیا که از این بتکده بربندم رخت
پرزنان پشت بر این خانه بیگانه کنم؟
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
بی تو، مهتابشبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشۀ ماه فروریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
ـ «از این عشق حذر كن!
لحظهای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینۀ عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»
با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»
باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .
بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!
((فریدون مشیری))
ای عشق تو
. . . . . . . . . . . . .
ای عشق تو آتش زده در خرمن جانم
یکتا بت زیبایی و آگه ز نهانم
فرهادم و لب تشنه ی یک بوسه ی شیرین
درمعرکه ی عشق تو بگذشته ز جا نم
پابندی مهرت نبوَد صحبت امروز
از روز ازل بندۀ آن فّرّ و کیانم
بی دیده توان دید تو را با دل عاشق
هر سو نگرم صورت یار است عیانم
آری که تونزدیک تری از رگ گردن
سرشار ز تو آمده خو ن در شریانم
بی باده چه مستم کند آن وعده ی دیدار
از شوق لقایت غزل آمد به بیانم
آزادگی خود نفروشم به دو عالم
آزاده ام و همدل عشاق جهانم
آزادگی من نبود هدیه ی حاکم
آزاده توام نقش زدی خالق جانم
تو جان جهانی همه رو سوی تو آرند
من ذره به راهی که در آن رقص کنانم
فریاد به سر منزل جانان نرسد با ر
تا نگسلد از بند هوا روح و روانم
خداحافظ....
شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ و این یعنی در اندوه تو میمیرم
در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم
وبی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم؟
چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم؟
خداحافظ تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ به پایان امد این دیدار پنهانی
خداحافظ بدون تو گمان کردی که می مانم؟
خداحافظ بدون من یقین دارم که می مانی...
بودنم در بر دلبر همه دم پر سود است
آمدم تا که تو را مست و گرفتار کنم
آن دل غمزده را محرم اسرار کنم
آمدم تا که سلامی به تو ای نور کنم
غم و محنت همه را از دل تو دور کنم
گرچه دیر آمده ام لیک همان هم زوداست
بودنم در بر دلبر همه دم پر سود است
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است.....
چه طلب کنم ز تو، جز تو؟
که تویی هر آنچه خواهم...!
هرگز کبوتری از لوله ی تفنگ خارج نگشته است
پایان بی خدا
پیدا نمی کند
در زندگی سقوط
راحت تر از صعود
انجام می شود
در چشمهای تو
دریای بیکران
در گل نشسته است
از این همه گناه
تنها به عاشقی
اقرار می کنم
یک تک درخت پیر
با جابجا شدن
خشکیده می شود
یک کاج بی خبر
باضربه تبر
بیدار می شود
در دست بی خبر
هرگز کسی خبر
پیدا نمی کند
با این همه خدا
دنیای بی خدا
باور نکردنی است
از ناخدا شدن
تا با خدا شدن
بسیار فاصله است
در لحظه ی کمال
سرتاسر جهان
بی نقص و کامل است
خوشبختی از قضا
با بخشش و عطا
تکثیر می شود
با صد ورق دروغ
تاریخ آدمی
ناقص نمی شود
بی ساغر سکوت
انسان به معرفت
نایل نمی شود
در دفتر حیات
زیباترین رموز
در بخش خلقت است
در پیش روی شمع
هر تکه آینه
یک شمع روشن است
هر شعر تازه ای
با حرف تازه ای
آغاز گشته است
یک هسته ی درخت
در ظرف کوچکی
بالغ نمی شود
در شهر بی صدا
افکار هر کسی
مانند دیگری ست
با خواب یک شبان
دارایی دهی
بر باد می رود
در درگه خدا
تاخیر در امور
هرگز نبوده است
با قهر آفتاب
سیاره ی زمین
پوشیده از یخ است
از اولین اذان
تا آخرین نماز
یک عمر فاصله ست
در اوج آسمان
آرامش بزرگ
همواره حاکم است
در قله های سخت
انسان به آسمان
نزدیک می شود
سرکش ترین قلل
از فتح آدمی
همواره عاجزند
زیبایی سکوت
بی انتهاتر از
زیبایی صداست
گلهای باغ فرش
در زیر پای ما
پر پر نمی شوند
اندیشه های سست
دائم به گرد خویش
دیوار می کشند
با قدرت نگاه
انسان ز پله ها
بالا نمی رود
در شهر عاشقان
عاشق تر از خدا
پیدا نمی شود
دیوار خانه ها
ما را به پنجره
محتاج کرده است
از دامن زمین
چیزی به آسمان
نازل نمی شود
بی حق انتخاب
زیباترین بهشت
قعر جهنم است
هر درس زندگی
بی درک مطلبش
تکرار می شود
در راه نادرست
برگشتن درست
اوج شهامت است
دنیای عاشقان
با جذر و مد عشق
ویران نمی شود
زیباترین بنا
با سیل کوچکی
نابود می شود
ارابه های عشق
از وادی جنون
باید گذر کنند
یک کشتی بزرگ
با زخم کوچکی
نابود می شود
ننگین ترین شکست
با غفلتی حقیر
آغاز گشته است
یک نخل ریشه دار
با غارت خزان
زخمی نمی شود
یک قلب بی ریا
از مسجد خدا
همواره برتر است
در شهر دشنه ها
آرامش عمیق
حاکم نمی شود
هرگز کبوتری
از لوله ی تفنگ
خارج نگشته است
با غرش تفنگ
انسان به برتری
هرگز نمی رسد
بی خنده ی چراغ
بیداری بشر
باور نکردنی ست
پایان عاشقی
ما را به انقراض
نزدیک می کند
از سرزمین عشق
هرگز مسافری
هجرت نکرده است
هر سنگ کوچکی
در برف روزگار
بهمن نمی شود
یک نفر هست که یادش هر روز.......
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه، باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست

دلم تنگ است ...
برای دلم گاهی مادری مهربان میشوم٬
:دست نوازش بر سرش میکشم، میگویم
"غصه نخور٬میگذرد...."
برای دلم گاهی پدر می شوم٬
:خشمگین میگویم
«بس کن دیگر بزرگ شدی....»
گاهی هم دوستی میشوم مهربان،
دستش را میگیرم، میبرمش به باغ رویا......
دلم، از دست من خسته است.............
"خدایا ازت ممنونم "
یادمان باشد اگر خاطراتمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر وپایی نکنیم

درمرام مــــــــــــا رفيـــــقان نيست ترك دوست
عهــــد با هر كــه بستيم جان ما در دست اوست
در دلت یک ذره جا میخواستم
من که از مهرت وفا میخواستم
در دلت یک ذره جا میخواستم
چون غریبی ساده وبی ادعا
مثل تو یک آشنا میخواستم
آمدی اما به وقت رفتنت
ماندنت را از خدا میخواستم
من برای اشک هایم بعد تو
قدر یک دریاچه جا میخواستم......
بودنم در بر دلبر همه دم پر سود است
آمدم تا که تو را مست و گرفتار کنم
آن دل غمزده را محرم اسرار کنم
آمدم تا که سلامی به تو ای نور کنم
غم و محنت همه را از دل تو دور کنم
گرچه دیر آمده ام لیک همان هم زوداست
بودنم در بر دلبر همه دم پر سود است
کاش بارانی ببارد ...
بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند
بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند
چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران که می بارد شما را تر کند
دلم دیگه نمی گیره
شاید تقدیرمون اینه ، جدایی قسمت ما شه
چقد گیجم ، چقد راحت ، می گی می رم ، می گم باشه
چرا این روزا حال من همش در حال تغییره
چرا وقتی می گی می رم ، دلم دیگه نمی گیره
تو این روزای اجباری ، داره عشق تو جون می ده
یه جورایی به من دنیا تلافیشو نشون می ده
همون لحظه که می رفتی نه هول کردم نه ترسیدم
فقط دیدم تو رفتی و دیگه چیزی نفهمیدم
نمی دونم که تا فردا چقد حالم عوض می شه
می ترسم آخر قصه ، همونی که تو گفتی شه
مگه می شه بدون تو بدون عاشقی سر کرد ؟
چقد گیجم ، نمی دونم ، شاید فردا بگم برگرد
مدرسه عشق
|
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم که در آن همواره اول صبح به زباني ساده مهر تدريس کنند و بگويند خدا خالق زيبايي و سراينده ي عشق آفريننده ماست مهربانيست که ما را به نکويي دانايي زيبايي و به خود مي خواند جنتي دارد نزديک ، زيبا و بزرگ دوزخي دارد – به گمانم - کوچک و بعيد در پي سودايي ست که ببخشد ما را و بفهماندمان ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم که خرد را با عشق علم را با احساس و رياضي را با شعر دين را با عرفان همه را با تشويق تدريس کنند لاي انگشت کسي قلمي نگذارند و نخوانند کسي را حيوان و نگويند کسي را کودن و معلم هر روز روح را حاضر و غايب بکند و به جز از ايمانش
هيچ کس چيزي را حفظ نبايد بکند مغز ها پر نشود چون انبار قلب خالي نشود از احساس درس هايي بدهند که به جاي مغز ، دل ها را تسخير کند از کتاب تاريخ جنگ را بردارند در کلاس انشا هر کسي حرف دلش را بزند غير ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا ، کسي بعد از اين باز همواره نگويد: "هرگز" و به آساني هم رنگ جماعت نشود زنگ نقاشي تکرار شود رنگ را در پاييز تعليم دهند قطره را در باران موج را در ساحل زندگي را در رفتن و برگشتن از قله کوه و عبادت را در خلقت خلق کار را در کندو
و طبيعت را در جنگل و دشت مشق شب اين باشد که شبي چندين بار همه تکرار کنيم : عدل آزادي قانون شادي امتحاني بشود که بسنجد ما را تا بفهمند چقدر عاشق و آگه و آدم شده ايم در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن آخر وقت
به زباني ساده شعر تدريس کنند
و بگويند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
مجتبي كاشاني |
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،...
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده،،، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده ،،،
که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد.....آه ه ه....اوه...
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی ، یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک ، دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی!
یک چقدر زیبایی یک، با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به سوء استفاده کردن
از اعتماد آدمها، به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند........ بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم..، هر چه او عاشقتر،،، ما سرخوشتر، ،،هر چه او دل نازکتر،،،، ما بی رحم تر..
تقصیر از ما نیست؛ تقصیر از ما نیست......
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند ........
اما.......من هنوز...............................
رابطه روز تولد و شخصیت شما
.
سلام به سلامتی باغچه ، که خاکش منم و گلش تویی
من بدون تو به یک پلک زدن خواهم مرد
















