« جان فشاندن به پاي تو آسان»

« اي فداي تو هم دل و هم جان»
« وي نثار رهت هم اين و هم آن»
اي به قربان قد رعنايت
بنده و مش رسول و كل قربان
اي كه نازت همه خريدارند
چه گران باشد و چه هم ارزان
كل دنيا به مهر تو پابند
« جان فشاندن به پاي تو آسان»
واي بر روزگار آن كس كه
بشوي از لجت تو روگردان
تويي مقياس هر چه خوبي هاست
كيل عـِز و شرافت و وجدان
با تو سنجند فهم و درك و شعور
گرچه هستند هر سه تا يكسان
دخترك بي وجود تو عاصي
پسرك بي تو هست سرگردان
پدر خانواده بي تو پوچ
مادر از دوري تو نعره زنان
بي سواد ازتو مي شود مـُلا
بي تو هر با سواد بادمجان
بي تو قول و قرار سيخي چند؟
عشق بي تو معادل چاخان
قومي هستند با صعودت خوش
با نزولت ز كـّله آويزان
روي سنگي اگر نهند تو را
مي رود سنگ تا خود ِ تهران
اقتصاد از تو مي شود سرپا
از فرانسه بگير تا افغان
از يمن تا اريتره و كامبوج
از سوئد تا ‍ژاپن و پاكستان
«بندگانند جان و دل بر كف»
«چشم بر حكم و گوش بر فرمان»
....
يك نفرخوش خيال و خوش باور
از ميان تمام آدميان
بر عليه تو كرده تبليغات
گفته گاهي چنين و گاه چنان
گفته هستي چو كاغذي پاره
كم بهاء ترزپشكل حيوان
كرده در بوق عيب هاي تو را
« مطرب بذله گوی خوش الحان»!
« من شرمنده از مسلمانی»
شدم از حرفهاي او نگران
اين سخن مي شنيدم از دولت
« همه حتی الورید و الشریان»
كه « دلار» است پيش ما چون كاه
بلكه حتي ذليل تر از جان!!
تا كه شد از دهانشان خارج
اين چنين حرف ها ي سخت و گران
ارزشت پيش پول كشورشان
سه برابر شد و همه حيران
ثروت ملتي شبي تا صبح
ثلث شد از محبت ياران
نرخ اجناس از اين سياست شد
مثل باز وعقاب در طيران
تو كماكان عزيز دل هايي
« به زبانی که شرح آن نتوان»
« مغ و مغ زاده، موبد و دستور »
«خدمتت را تمام بسته میان »

چه بسا .....

 

«بسم الله الرحمن الرحيم»

:: «وَ عَسي ان تكرَهوا شَيءً و هوَ خَيرُ لَّكم، و عَسي اَن تُحِبّوا شيءً و هُوَ

شرُّ لَّكُم والله يعلمُ و انتم لا تَعلَمون»

:: « چه بسا ناخوش داشته باشيد امري را و آن براي شما خوب يا بهتر باشد،

 و چه بسا خوش داشته باشيد امري را و آن براي شما شرّ باشد و

خدا مي داند و شما نمي دانيد.»

:: خودي كه به درد خدا نخورد، بي‌خود است. خدا را در شكستن اراده ها ديدم. خود را خط مي زنم، تا هر چه هست خدا باشد. «و من يتوكل علي الله، فهُوَ حسبُه».

به به، چه نمازي‌!!!!

فكرم همه‌جا هست، ولي پيش خدا نيست
سجاده زر دوز كه محراب دعا نيست
 
گفتند سر سجده كجا رفته حواست؟
انديشه سيال من ـ اي دوست ـ كجا نيست؟
از شدت اخلاص من عالم شده حيران
تعريف نباشد، ابداً قصد ريا نيست
 
از كميتِ كار كه هر روز سه وعده
از كيفيتش نيز همين بس كه قضا نيست
 
يك‌ذره فقط كُندتر از سرعت نور است
هر ركعتِ من حائز عنوان جهاني‌ست
 
اين سجده سهو است؟ و يا ركعت آخر؟
چندي‌ست كه اين حافظه در خدمت ما نيست
 
اي دلبر من! تا غم وام است و تورم
محراب به ياد خم ابروي شما نيست
 
بي‌دغدغه يك سجده راحت نتوان كرد
تا فكر من از قسط عقب‌مانده جدا نيست
 
هر سكه كه دادند دو تا سكه گرفتند
گفتند كه اين بهره بانكي‌ست، ربا نيست
 
از بس‌كه پي نيم ‌وجب نان حلاليم
در سجده ما رونق اگر هست، صفا نيست
 
به به، چه نمازي‌ست! همين است كه گويند
راه شعرا دور ز راه عرفا نيست


پناه  می برم به خدا

 

<< اللهم لا تلكنی الی نفسی طرفه عین ابد ا >>

 

<< خدایا به اندازه یك چشم بهم  زدن مرا به خودم وامگذار>> 

گیرم که ببخشد.....

شب های دراز بی عبادت چه کنم


طبعم به گناه کرده عادت چه کنم


گویند کریم است و گنه می بخشد


گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم...

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج  

درخواست  انتقال

 

خدايا فقراي کشورمان را به سومالي و امثال آن منتقل کن

 تا

 از کمک هاي  دولت ما برخوردار شوند! !

چوشوهر دراین مملکت کیمــیاست

چنین گفت رســتم  به سهـــراب یل
که من آبـــرو دارم انــــــدر محـــل
مکن تیز و نازک ، دو ابـروی خود
دگر سیخ سیـخی مکن؛ مـوی  خود
 
شدی در شب امتــــــحان  گرمِ چت
بروگــمشو ای خــاک بر آن سـرت
اس ام اس فرستادنت بس نبــــــــود
که ایمـیل و چت هم به ما رو نمـود
 
رهـا کن تو این دختِ افراسیــــــاب
که مامش ترا می نمــــاید کبــــــاب
اگر سر به سر تن به کشتن دهیـــم
دریغـــا پسر، دستِ دشــمن دهیـــم
 
چوشوهر دراین مملکت کیمــیاست
زتورانیان زن گرفتـــــن خطـــاست
خودت را مکن ضــــایع از بهــراو
به دَرست بـــپرداز و دانش بجـــــو
 
دراین هشت ترم،ای یلِ با کـلاس
فقـط هشت واحد نمـودی تو پاس
توکزدرس ودانش، گریزان بـُدی
چرا رشــته ات را پزشـکی زدی
 
من ازگـــــــــور بابام، پول آورم
که هــرترم، شهـریه ات را دهـم
من از پهلــــــوانانِ پیــشم  پـــسر
ندارم بجــز گرز و تیـــغ و ســپر
 
چو امروزیان،وضع من توپ نیست
بُوُد دخل من هفـده و خرج بیست
به قبـض موبایلت نگـه کرده ای
پــدر جــــد من را در آورده ای
 
مسافر برم،بنـده با رخش خویش
تو پول مرا می دهی پای دیـــش
مقصّر در این راه ، تهیمیــنه بود
که دور از من اینگونه لوست نمود
 
چنیـن گفت سهـراب، ایـــول پـدر
بُوَد گفـــته هایت چو شهـد وشکر
ولـی درس و مشق مرا بی خیـال
مزن بر دل و جان من ضــد حال
 
اگرگرمِ چت یا اس ام اس شویــم
ازآن به که یک وقت دپرس شــویم

آن چـه می خواهم بگویم باز یـادم می رود

آن چـه می خواهم بگویم باز یـادم می رود
آخـر ِ هر جمله از آغاز یـــادم مـی رود

ســوژه در این مملکت باشد فراوان ،لاجرم
در سرودن غالـبا ایجاز یـادم مـــی رود

فـصل تابستان فـیوزٍ برق کشور می پــرد
در زمستان مشکلات گــاز یادم مـــی رود

من هواپیمای ایــرانم! که گاهی بی جهت،
می روم بالا ولی پرواز یادم مـــی رود

با عرب ها ارتباطم را دوچندان کرده ام
دوستـی با مردم قفقاز یادم مـــی رود

تازگی ها صادرات ِ مغز دارم مــی کنم
واردات ِ کشک و پشم و غاز یادم می رود

جاده ها را چند سالی طی نمودم تخته گاز
باز پیچ و شیب و دست انداز یادم می رود

در سفرهایم به هــــرمزگان نمی دانم چرا ،
می روم سمنان؟! ولی اهواز (۱) یادم می رود

دعــوی پیغمبری دارم ! کــتابم لیک نیست
جزوه را می گویم و اعجاز یادم مــی رود

خــــــــــانه ویران گشت و تو تعمیر آغُل می کنی !

در فـــــــراق ِ گل اگــــــــــَـــر یادی ز بلبل می کنی ،

خـــوش صدا باشی اگـــر ، سال دگر گُل می کنی !

"گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید" 

هیچ باکـــی نیست وقتی کیسه را شُل می کنی !

"در بیابان گــــــــــــر به شوق کعبه خواهی زد قدم "

صید مهرویان چــــــــــــــــرا در شهر آمُل می کنی ؟

"من نخواهم کــــرد ترک لعل یار و جــــــــــــام مِی "

تا نصیحت لشــــــــــــــــکر نادان و مُنگُل می کنی !

"مشکلی دارم  ،  ز دانشمند مجلس باز پـــــُـرس "

گوشمان کَـــــر شد چــرا پیوسته غُلغُل می کنی ؟

" خوش خــــرامان میروی ، چشم بد از روی تو دور"

من کچل گشتم ، تو فکــــــــر زلف و کاکُل میکنی !

"ریرکی را گفتم این احـــــوال بین ، خندید و گفت "

خــــــــــانه ویران گشت و تو تعمیر آغُل می کنی !

"گفت حـــــــافظ آشِنایان در مقـــــــام  ِحیـــــرَتند "

عاقبت با شعر خود ما را چــــِـل و خُــل می کنی !

مَمِه را بُرده ، از آن روست که ما بی خَبَران ،

این فقط مشکل مــــا نیست که چالِش داریم ،

کـــــــــاهش ِ زاد و وَلد ، مُعضَل ِ زایش داریم !  

"سَحَـــــَرم دولت بیـــــــــدار به بالین آمـــــد ،" 

گفت برخیز که امـــــــــــــــروز هَمایش داریم !

نرم و نازک چو حـــَــــریر است اگــر دستانت ،

مُفتَخَر باش ، در این کُنگِره  مـــــالِش داریم !

مَمِه را بُرده ، از آن روست که ما بی خَبَران ،

بر سر بیضه ی جـــا مانده ، کِشاکِش داریم !

چتری از نور گرفتَه ست ، سراسیمه سرم ،

پرده هــــــا را بگشایید ، نمـــــــــایش داریم! 

"نَکونِد فِکر بوکونی مَرکَزی خَــــر اِصفَهونِس" ،

"هَم تو قِبرس زیادِس ،هَم تو مَراکِش داریم "!

از گِرانی همه جـــــــا سوخت ، بیارید کمک ،

اندکـــــــی آب بریزید که خـــــــــــارش داریم !

منقل و سوزن و بافـــــور مهیٌاست ولـــــــی ،

آن بَلا نیست ، خُمــــــاریم ، بــَـلاکِش داریم !

مرد و زن پاک سرشتند و عفیف اند و نجیب ،

در شگفتم که چرا این همه جا ، کِ.. داریم !

شیخ مـــــــــا گفت فقط از دل و دلــــدار بگو ،

از سیاست ننویسید که ......خواهش داریم !

ی آنکه کــــــــراوات زدی ، با دو سه مَن ریش!

دل خسته ام از یار ، وَ دل خسته ام از خویش ،

از سختی ایام ، که بُگذشت کـــــــــم و بیش !

شادی مکن از زادَن و شیون مکن از مـــَـــرگ ،

چــــــــــون مار مَــــــزَن بر دل آزرده مـن نیش !

شـــــــادَم ز گل ِ روی تو ، ای نـــــــــو گل ِ زیبا ،

امــــــا سَــر قبر مــــــــــن بیچاره مَکُن جیش !

بگـــــــرفت نَفَسهای من از عِطــــــــــر نگاهَت ،

بـــردار پس از روی ســــــــــر من کَفَل خویش !

بر دلبـــر شیرین لب من بوســــــــــــه مَیََفکَن ،

ای آنکه کــــــــراوات زدی ، با دو سه مَن ریش!

بر صـــــــاحب آن جــــــــام جهان بین برسانید ،

ما تحت من اینجاست ، نه جـــای دَکَل و دیش! 

در جنت حق نیست به جز حـــــوری و غِلمان ،

ما هم چو شُماییم ، فقط فکـــــر پَس و پیش !

بــــــَــردار کُلَه حافظ و صــــــَــد بار چنین گوی ،

صد رحمت حق باد ، بر این شــــــاعر درویش !

تـو نـه چـنـانـی کـه مـنـم مـن نـه چـنـانـم کـه تویی

تـو نـه چـنـانـی کـه مـنـم مـن نـه چـنـانـم کـه تویی


تــو نـه بـر آنـی کـه مـنـم مـن نـه بـر آنـم کـه تـویـی


مـن هـمـه در حـکـم تـوام تـو هـمـه در خون منی

گـر مـه و خـورشـیـد شـوم من کم از آنم که تویی


بـا هـمـه ای رشـک پـری چـون سـوی من برگذری


بــاش چــنـیـن تـیـز مـران تـا کـه بـدانـم کـه تـویـی


دوش گــذشــتــی ز درم بــوی نــبـردم ز تـو مـن

کــرد خــبــر گــوش مــرا جـان و روانـم کـه تـویـی


چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درت


جـان و دلـی را چـه مـحـل ای دل و جانم که تویی

ای نــظــرت نــاظــر مــا ای چــو خــرد حــاضـر مـا

لــیــک مــرا زهــره کـجـا تـا بـه جـهـانـم کـه تـویـی


چـون تـو مـرا گوش کشان بردی از آن جا که منم

بــر ســر آن مــنــظــره‌هـا هـم بـنـشـانـم کـه تـویـی


مـسـتـم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من

مـن نـرسـم لـیـک بـدان هـم تـو رسـانـم کـه تویی


زیـن هـمـه خـامـوش کـنـم صـبـر و صـبر نوش کنم

کلاه از مردمان    بردار     دائم

شنیدم روزی از مردی که میگفت         به فرزندش : چرا هستی تو الدنگ؟

به جای کاسبی  دنبال   شعری          یقینا جاهلی و گیج   و    هم منگ

و یا شاید     شبی با دوستانت          نشستی و کشیدی   دائما    بنگ

مگر عاقل به فکر شعر و بیتست          بیا بچه رها    کن   شعر  و  آهنگ

زنم بر کله ات   تا پست  گردی           شوی عاقل  و یا مثل   خری   لنگ

بیا بنشین کنارم  تا  که    گویم          تو را  درس حساب وکسب و نیرنگ

اگر هستی به  فکر امر  فرهنگ          زدی بر بخت و اقبال خودت   سنگ

رها کن کار فرهنگی   پسرجان           نکن با سر نوشتت   اینچنین جنگ

کجا پولی شود پیدا در   اینجا             نفس در سینه ات  کردی چرا تنگ

به جای  کار فرهنگی پسر جان           به سود ومنفعت دائم  بزن   چنگ

کلاه از مردمان    بردار     دائم            وزغ را چون   قناری ها  بکن  رنگ

ندارد عاقبت     این کار   جانم             بزن بر فکر   اینجوریت        اردنگ

اندیشه های زندگی

 

 

 زیباترین آرایش برای لبان شما راستگویی


برای صدای شما دعا به درگاه خداوند



برای چشمان شما رحم و شفقت



برای دستان شما بخشش



برای قلب شما عشق



و برای زندگی شما دوستی هاست


ز من مخواه که با غیر هم سخن باشم

تمام عمر اگر مهر بر دهانم باشد
ز من مخواه که با غیر هم سخن باشم

بدون مهر تو در چاه غربتم
هرچند عزیز باشم و در دامن وطن باشم

ز بس بریده‌ام از رشته‌های دنیایی
به گور نیز نخواهند که در کفن باشم

ز دشت یاد تو خیزد اگر که مجنون است
ز کوه نام تو پیچد چو کوه کن باشم

سرود بال من آهنگ نام قدسی توست
به هر کرانه که در حال پر زدن باشم

بهار می‌رسد و بی حضور تو ای گل
دوباره نغمه خاموش این چمن باشم

 

سیر یك روز طعنه زد به پیاز      كه تو مسكن چقدر بدبویی

 


گفت از عیب خویش بی خبری      زان سبب عیب دیگران جویی

تلاش

 در عرصه تلاش . تاول پا مرهم
 
 

سوزش دل انسان مي شود

وام  فتق و  كشيدن دندان

بسته دستان قارچ را از پشت
زده بر پوزه ي چغندر مـُشت
روسفيد است پيش او شلغم
رفته از رو هويج و برگ كلم
در خيابان و كوچه و برزن
توي صحرا و كوه و دشت و دمن
هر كجا هر طرف كه مي نگري
شعبه ي بانك كرده جلوه گري
هر كجا يك مغازه شد ايجاد
بانك هم شعبه اي به آن جا داد
در كنار بساط يك واكسي
يا بغل دست شوفر تاكسي
در ميان دو باجه ي تلفن
توي سوراخ لايه هاي اوزن
بانك هم شعبه افتتاحيده
روي هر تپه اي شده .....
گر كشي بي هوا تو خميازه
بشود باز از تو دروازه
مي زند مثل برق بانك فلان
بي خبر از تو شعبه اي در آن
شكر ايزد كه از لحاظ وفور
هست مانند كندوي زنبور
مي دهد وعده هاي سرخرمن
وعده ي وام هاي مـَشت و خفن
وام احداث مسكن ارزان
در نوك كوه وقله ي سبلان
وام كشت خيار در برهوت
كشت جو در كوير تشنه ي لوت
وام فتق و كشيدن دندان
يا آپانديس و زايمان زنان
آن يكي وام مي دهد همه جور
اين يكي سود مي دهد به وفور
ديگري باز مي كند« ال سي»
پيش چيني و هندي و روسي
آن يكي با هزار ويك تبليغ
خلق را مي زند مرتب تيغ
چون كه شد جمع پول خلق الله
با هزاران اميد و حول و ولا
« خاوري ها » خورند و آبي روش!!
اي بنازم به اين درايت و هوش
مي خورند و به ريش ما و شما
خنده ها مي كنند در« كانادا»
صبح چون باز مي كني ديده
بانك چون قارچ باز روييده
گفت «جاويد» با خودش صد بار
ربنا وقنا عذاب النار

دوستي برق دو چشمان شماست ..... دوست ميدارمتان  

دوستي مثل گل است
بايد آن را بو كرد
بايد آن را فهميد
بايد آن را پاييد
دوستي عين غم است
در نگاه مهتاب
يا كه يك نغمه ي شاد
از پرستو در باد
دوستي حادثه نيست
دوستي جاذبه نيست
دوستي دست شماست
دوستي برق دو چشمان شماست
دوستي مهر شماست
دوستم باش و بدان
دوست ميدارمتان

مورچه  و  حضرت سليمان

روزي حضرت سليمان مورچه اي را در پاي كوهي ديد كه
 
مشغول جابجا كردن خاك هاي پايين كوه بود. از او پرسيد:
 
چرا اين همه سختي را متحمل مي شوي؟ مورچه گفت:
 
معشوقم به من گفته اگر اين كوه را جابجا كني به وصال من خواهي رسيد
 
و من به عشق وصال او مي خواهم اين كوه را جابجا كنم.
 
حضرت سليمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشي نمي تواني اين كار را انجام بدهي.
 
مورچه گفت: تمام سعي ام را مي كنم...
 
حضرت سليمان كه بسيار از همت و پشت كار مورچه خوشش آمده بود
 
براي او كوه را جابجا كرد.
 
مورچه رو به آسمان كرد و گفت:
 
خدايي را شكر مي گويم كه در راه عشق، پيامبري را به خدمت موري در مي آ ورد...

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی‌قیمت

               
گورستانها  پر از  افراديست که می پنداشتند

چرخ دنيا بدون آنها هرگز نمی چرخد.............
********
  در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی می گریند که آزاده زیست
***************

این قافله عمر عجب می گذرد"!!!!!!

این قافله عمر عجب می گذرد"             گه در صف و گاه در مطب می گذرد

یا اینکه اسیر این ترافیک شده              یا در پی اخبار حلب        می گذرد

گاهی سپری شود به اندیشه یار          نگرفته یکی بوسه  ز لب   می گذرد

گاهی به مجادلات بیهوده روز               گاهی به مغازلات   شب  می گذرد

بخشیش به حقه بازی و گول زدن         در فکر چک و قرض و طلب می گذرد

در جیب یک دو تا شپش باشدوبس       اموال یکی ز صد     عرب  می گذرد

ای دوست نخور غمی ز بی زن بودن      چون عمرتو شادو بی تعب می گذرد

افسوس که آن پری زیبا رفته                 اکنون ز برم ابو  لهب      می  گذرد

آری گذرد زمان عمرت  چون باد             " دریاب دمی که با  طرب  می گذرد"

عزت

 
 
عزت خداداده مؤمن با خناسي شيطان صفتان
 

خدشه دار نخواهد شد

آرزوی او

 

بهترین شغل جهان  رمالی است

قلبم از شعر و غزلها خالی است

بسکه وضع پول جیبم عالی است!

شاعری هم این زمانه کار نیست

بهترین شغل جهان  رمالی است

حال من بس حالیا بگرفته است

نه مرا شوری دگر نه حالی است

گویدم یاری که شعرت بی صفاست

نه در آن ابرو و لب نه خالی است

گویمش ابرو و لب را کن رها

حال آن دارد که اورا مالی است


در خیال و در توهم ساکنیم 

روز و ماه و هفته ها و سالی است

ما به فکر شعر و ابیات و غزل 

او به فکر پول و ارز وقالی است

من ز سرما ی هوا یخ کرده ام

نه کلاهی بر سرم نه شالی است

تا به کی باشد زبان در کار حکم

بهترین خصلت همانا لالی است

يك دروغ از من كسي نشنيده است        جز همين حالا و در وقت ضرور

«آن شنيدستي كه در اقصاي دور»

كرد خوشتيپي ز كشورها عبور
؟
هركجا مي رفت دور كلّه اش
بود يك چيزي شبيه كوه نور
 
نطق ها مي كرد تند و آتشين
كين منم اعجوبه در قرن ظهور
پيش من دنيا دهاتي كوچك است

با سراني فاقد درك و شعور

من وليكن از همه دنيا سَرَم

نيست چون بنده در اين حد و ثغور

با سر انگشتان تدبيرم كنم

اين جهان را غرق در شادي و شور
هر كه را بنده مديريت كنم

مي كند البته احساس غرور
گرچه من مجري قانونم ولي

هست قانون پيش من كمتر ز مور
تا كه مجلس داد قانوني جديد
مي كنم قانون مجلس را مرور
گر به نفعم بود اجرا مي كنم

ورنه خواهم داد دست يك سپور

قطع نامه ها براي شخص من
چون ورق پاره ست در دستان کور
مال دنيا چون ندارد ارزشي

كرد بايد پول را توي تنور

يا كه بايد كرد مانند ريال
جاي پيزُر توي پالان ستور
اين دلار لعنتي را ول كنيد

تا به كي بازيچه ي اين لندهور ؟
مسكن مهرم چه غوغا مي كند
در دو ساعت خانه مي سازم چه جور

يك دروغ از من كسي نشنيده است

جز همين حالا و در وقت ضرور

در امور اقتصادي ،تيم من

بسته دست تيم ملي را زپشت!

قافيه گر شد مشوش بي خيال

من كجا و شعر و اين گونه امور؟

نبض بازار است در دستان من
مي فروشم گربه را جاي سمور

من ممه هاي زيادي داشتم

ناقلا لولو گرفت از من به زور

آن چه برده باز مي گيرم از او

ليك بايد بود مقداري صبور

مي كنم جبران ِكمبود ممه

اي بنازم من به اين مغز فكور

ترس دارد مفسد از من مثل بـُز
چون كه دارم طعمه و قلاب و تور

اخم من اورا فراري مي دهد
گاه مي ترسم خودم از اين فيگور

از برايم مثل آب خوردن است

بردن يك مملكت را قعر گور

نام من «جاويد » و راهم ماندني است
بهر كودك داستانم خواندني است

 

 

آنقدر زمین خورده ام که بدانم



برای برخاستن

نه دستی از برون

که همتی از درون

لازم است ...

حالا اما

نمی خواهم برخیزم

می خواهم اندکی بیاسایم

فردا برمی خیزم

وقتی که فهمیده باشم

چرا زمین خورده ام

زمستان نیزمیرود،  

پاییز رفت
 
زمستان نیزمیرود،  اما بهارانی نمی‌بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی‌بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می‌گردم

ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی‌بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی‌قیمت!
 
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی‌بینم

زمین از دلبران خالی‌ست یا من چشم و دل سیرم؟
 
که می‌گردم ولی زلف پریشانی نمی‌بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می‌خواهد

که من می‌میرم از این درد و درمانی نمی‌بینم

چراغِ حیات به وزشِ بادِ ممات فرو میرد.

ای مسلمانان! هر که را در سر سودایی است، بداند که امروز را فردایی است.

 
بدان که خدای که این افلاک را بر پای بداشت و این املاک را بر جای، که هر حسنه ای را مکافاتی و هر

سیئه ای را مجازاتی، هر حلالی را حسابی و هر حرام را عذابی است. 

مپندارید که عیش و طرب به آخر نخواهد رسید و لباسِ عمر به فرجام نخواهد درید. 


منادیِ شرع در خروش است و واعظ پیری(موهای سفید) بر بنا گوش و تو از حرص، بی عقل و هوش.


چندین بشیر و نذیر بر درِ تو آمدند، تو بدان پند نپذیرفتی و چندین حُکمِ محکم و قضای مُبرم  به سر تو

رسید، اعتبار نگرفتی. در شارعِ شریعت بازی ها کردی و با منادیانِ حق طَنّازی ها نمودی. باش تا اجلِ

معهود، دامنِ اَمَلِ نامحدود بگیرد و چراغِ حیات به وزشِ بادِ ممات فرو میرد.

                             

«جگر شیر نداری سفر عشق مرو.»

پرچم، پیشانی بند، انگشتر، چفیه، بی سیم روی کولش، خیلی با نمک شده بود.

گفتم:«چیه، خوتو مثل علم درست کردی؟ می دادی پشت لباست هم برات بنویسن.»

پشت لباسش رو نشونم داد،«جگر شیر نداری، سفر عشق مرو.»

گفتم:« به هر حال اصرار بی خود نکن، بی سیم چی لازم دارم، ولی تو رو نمی برم.

هم سنت کمه، هم برادرت شهید شده.»

از من حساب می برد حتی یک کمی می ترسید. دستش رو گذاشت روی کاپوت تویوتا و گفت:«باشه،

 نمی یام. ولی فردای قیامت شکایتت رو به فاطمه زهرا (سلام الله علیها) می کنم. می تونی جواب

بدی؟»

گفتم:«برو سوار شو

بعدش...........................

رفتیم تا.............................................یه دفعه ..

گفتم:«بی سیم چی.»

بچه ها گفتند:«نمی دونیم کجاست نیست.»

به شوخی گفتم:«نگفتم بچه است؟! گم میشه!! حالا باید کلی بگردیم تا پیداش کنیم.»

بعد عملیات داشتیم شهدا رو جمع می کردیم. بعضی ها فقط یه گلوله یا ترکش ریز خورده بودند.

یکی هم بود که ترکش سرش رو برده بود.

برش گردوندم، پشت لباسش رو دیدم، «جگر شیر نداری سفر عشق مرو.»