يك دروغ از من كسي نشنيده است جز همين حالا و در وقت ضرور
|
«آن شنيدستي كه در اقصاي دور»
كرد خوشتيپي ز كشورها عبور ؟
هركجا مي رفت دور كلّه اش بود يك چيزي شبيه كوه نور
نطق ها مي كرد تند و آتشين
كين منم اعجوبه در قرن ظهور
پيش من دنيا دهاتي كوچك است
با سراني فاقد درك و شعور من وليكن از همه دنيا سَرَم نيست چون بنده در اين حد و ثغور با سر انگشتان تدبيرم كنم اين جهان را غرق در شادي و شور هر كه را بنده مديريت كنم
مي كند البته احساس غرور گرچه من مجري قانونم ولي
هست قانون پيش من كمتر ز مور تا كه مجلس داد قانوني جديد
مي كنم قانون مجلس را مرور
گر به نفعم بود اجرا مي كنم
ورنه خواهم داد دست يك سپور قطع نامه ها براي شخص من چون ورق پاره ست در دستان کور
مال دنيا چون ندارد ارزشي
كرد بايد پول را توي تنور يا كه بايد كرد مانند ريال جاي پيزُر توي پالان ستور
اين دلار لعنتي را ول كنيد
تا به كي بازيچه ي اين لندهور ؟ مسكن مهرم چه غوغا مي كند
در دو ساعت خانه مي سازم چه جور
يك دروغ از من كسي نشنيده است جز همين حالا و در وقت ضرور در امور اقتصادي ،تيم من بسته دست تيم ملي را زپشت! قافيه گر شد مشوش بي خيال من كجا و شعر و اين گونه امور؟ نبض بازار است در دستان من مي فروشم گربه را جاي سمور
من ممه هاي زيادي داشتم ناقلا لولو گرفت از من به زور آن چه برده باز مي گيرم از او ليك بايد بود مقداري صبور مي كنم جبران ِكمبود ممه اي بنازم من به اين مغز فكور ترس دارد مفسد از من مثل بـُز چون كه دارم طعمه و قلاب و تور
اخم من اورا فراري مي دهد گاه مي ترسم خودم از اين فيگور
از برايم مثل آب خوردن است بردن يك مملكت را قعر گور نام من «جاويد » و راهم ماندني است بهر كودك داستانم خواندني است |
|
+ نوشته شده در پانزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت توسط مهربانی
|