مرا با درد هجران بینوا کردی  . بجاکردی؟؟

عجب شد یاد ما کردی  بجاکردی  بجاکردی           ز بعد بیو فا ئیها   وفا کردی   بجاکردی

دل بیچاره ام در سینه راحت بود و باز امشب          دلم را با غم و درد آشنا کردی بجاکردی

بجانم آتش افکندی و اکنون سخت میسوزم            میان توده ی غمها رها کردی بجاکردی

بیا بنشین سخن گویم ز تلخیهای جانکاهم              که درحق من مسکین چه هاکردی بجاکردی؟

بجانم درد و اندوه فراوان بود از     هجران               دل درد آشنایم را دوا کردی  بجاکردی

زناکامی بجانم آتشی جانسوز  افکند ی                  دل خون را به حرمان مبتلا کردی . بجاکردی!!

در  اوج  آرزو  بودم  به امید  وصال  تو                     مرا با درد هجران بینوا کردی  . بجاکردی؟؟

تو ای نامهربان آندم که دل بردی زمن دیدم              به افسونت مرا از دل  جدا کردی . بجاکردی

چشم اگر واشود زمستان هم، خالي از فرصت تماشا نيست

نرم نرمك بهار در راه است، تو دلت را تكانده‌اي آيا؟

مطمئني كه سبز خواهي شد؟ در زمستان نمانده‌اي آيا؟

خاطرت هست نيمة‌ اسفند، روز جشن درختكاري بود؟

تو نهالي براي رويش عشق، در دل خود نشانده‌اي آيا؟

سال، وقتي كه رو به پايان است، رنگي از آخرالزمان دارد

فصل سبز ظهور نزديك است، آيه‌ها را نخوانده‌اي آيا؟

چشم اگر واشود زمستان هم، خالي از فرصت تماشا نيست

دل خود را در اين ميان يك بار، به تماشا كشانده‌اي آيا؟

مزرعه پا به ماه گندمزار، در هراس از هجوم آفات است

تو به قدر مترسك از سر دشت، زاغ‌ها را پرانده‌اي آيا؟

این سر بی عقل من دستار می خواهد چه کار؟!

آدمی دیوانه چون من یار می خواهد چه کار؟!

این سر بی عقل من دستار می خواهد چه کار؟!

شعر خود را از تمام شهر پنهان کرده ام

یوسف بی مشتری بازار میخواهد چه کار؟!

هرکسی در خود فرو رفته ست دستش را نگیر!

کشتی مغروق سکاندار میخواهد چه کار؟!

نقشه هایم یک به یک از دیگری ناکام تر!

این شکست مستمر آمار میخواهد چه کار؟!

در زمان جنگ؛ دشمن زود اشغالش کند -

شهر مرزی جاده ی هموار می خواهد چه کار ؟!

کاش عمر آدمی با مرگ پایان میگرفت

مردن تدریجی ام تکرار می خواهد چه کار؟

بعداز این لطفی ندارد حکمرانی بر دلم!

شهر ویران گشته فرماندار می خواهد چه کار ؟!

آستينت را بگردى مار پيدا مى شود

گر چه گاهى با كمى اصرار،پيدا مى شود
هر چه مى خواهيد در بازار،پيدا مى شود

گر چه نرخش اندكى بالاست! در ايران دلار
كورىِ چشمان استكبار پيدا مى شود


دار، ناياب است اگر،مجرم در اين كشور كم است
مجرمى باشد،يقيناً دار پيدا مى شود!

مشكل كار وطن حل شد،خدا را شاكريم
گر چه گاهى چند تن بيكار پيدا مى شود!

گاه مشكل نيست چيزى، جز معاشى مختصر
گر معاش آيد خودش امرار پيدا مى شود

از در و ديوار گل مى بارد،اين پُر واضح است
گاه در باغ پر از گل خار پيدا مى شود

عاشق صادق در اين عالم شبيه كيميا ست
عاشق آدم وار باشد ! يار پيدا مى شود

حمل ونقل كشورى هم مرتفع شد مشكلش!
هر كجا حمّال باشد بار پيدا مى شود

مى بخور!منقل بسوزان!مردم آزارى بكن!
مختصر حاشا كنى ديوار پيدا مى شود

در تمام خاك ايران يك نفر بيمار نيست
سهو كردم!نرگس بيمار پيدا مى شود!

پول اگر افتاد دستت،مى توانى كت بخر!
كت كه باشد،خود به خود شلوار پيدا مى شود

گاه اگر با مصلحت بالا و پايين مى كنند
اشتباهى ساده در آمار پيدا مى شود!

گر ببينى يك نفر افتان و خيزان مى رود
سنگ گاهى در ره هموار پيدا مى شود

فرصتى باشد براى جمع ثابت مى كنم
دزد در هر ثابت و سيار پيدا مى شود

من نمى فهمم ولى، در بعضى از اوقات روز
با چه جرئت دزد در انظار پيدا مى شود!

از قوانين طبيعت لحظه اى غافل مباش
خر كه باشد ، كم كمك افسار پيدا مى شود

آن چه بر ما مى رود از ماست!باور مى كنى؟!
آستينت را بگردى مار پيدا مى شود

چقدروعده ی وصل تورابه دل بدهم

دلم هوای توکرده هوای آمدنت

                               صدای پای تو آید صدای آمدنت

بهارباتو بیایدبه خانه ی دل ما    

                             سری به خانه مازن،صفای آمدنت

هنوزمانده به یادم که مادرم میخواند

                          زمان کودکی ام قصه های آمدنت

حساب کردم ودیدم که باحساب خودم

                              تمام عمرنشستم به پای آمدنت

چقدروعده ی وصل تورابه دل بدهم

                           چقدر جمعه بخوانم دعای آمدنت

نیامدی ودلم راشکستی ای مولا

                             چه نذرهاکه نکردم برای آمدنت

حوریه بود و دست هایش پینه می بست

دست خدا در خلقت زهرا چه ها کرد

سر تا به پا اعجاز را بر او عطا کرد

تا این که گنج مخفی اش پنهان نماند

طرح جدیدی از خداوندی به پا کرد

نوری سرشت و مدتی بعد از سرشتن

او را به نام حضرت زهرا صدا کرد

وقتی برای بار اول، فاطمه گفت

آن جا حساب "فاطمیون" را جدا کرد

او جای خود دارد کنیز خانه ی او

با یک نگاهی خاک را مثل طلا کرد

حوریه بود و دست هایش پینه می بست

از بس که در این خانه گندم آسیا کرد

نان شبش در دست مسکین مدینه...

... می رفت یعنی روزه را با آب وا کرد

امشب دخیل چادری پر وصله هستم

آن چادری که بی خدا را با خدا کرد

این هم یکی از معجزات درب خانه است

در سینه چندین استخوان را جا به جا کرد

شمع‌ها ! نجوای با خورشید می‌دانید چیست؟

نیست گاهی، هیچ راهی، جز به شاهی رو زدن

با غمی سنگین رسیدن پیش او زانو زدن


ظهرِ گرما، صحن سقاخانه می چسبد چقدر

ضامن آهو شنیدن، بعد از آن «یا هو» زدن


در شلوغی‌ها دو تا آرنج خوردن بی‌هوا

مست چون جامی، به دیگر جامها پهلو زدن


آری آداب خودش را دارد این جا عاشقی

جز بزرگان کس ندارد منصب جارو زدن


امتحانی کن، ببین اینجا چه حظی می‌دهد

یاعلی گفتن به وقت دست بر زانو زدن


شمع‌ها ! نجوای با خورشید می‌دانید چیست؟

اشک‌های بی‌صدا باریدن و سوسو زدن


هفت دوری نیست حج ما فقیران، این طواف

دور هشتم دارد و چرخی به دور او زدن


بیت هشتم هدیه‌ای از سوی قم آورده است

بوسه بر درگاه تو از جانب بانو زدن


بد کشیدم طرح خود را چیز دیگر شد، ببخش

دست و دل لرزیده وقت طرح این آهو زدن 

آغوش تو آرام‌ترین خانة دنیاست

پنهان شده در جانی و از جان و جهان دور

جان تو مباد از من بی نام و نشان دور


ای چشم و دهان تو سزاوار ستایش

هر چیز به جز بوسه از آن چشم و دهان دور


شیرینی اگر هست از اعجاز لب توست

تلخی شود از آن لب شیرین و جوان دور


انگار که هر گونة تو باغ اناری‌ست

حیف است اگر باشد از آن گونه دهان دور


پیراهنی از بوسه خدا بر تنمان کرد

جز بوی خوش بوسه ز پیراهنمان دور


چشمت نگران دم و دام دگران است

چشم نگرانت ز نگاه دگران دور


آغوش تو آرام‌ترین خانة دنیاست

آرام‌ترین خانه ز دستان خزان دور

    يك گل كه نه! صد گل كه نه! باغ و گلستان آمده!

اي گل بخند و باز شو خورشيد خندان آمده

     رنگين كمان با آيه هاي نور و باران آمده

     شيطان برو!  شيطان برو! دوران شيطان سر رسيد

     دل پر شد از روح خدا دوران انسان آمده

     اي شب برو از شهر ما ،  آري سحر نزديك شد

     در برگ برگ قلب گلها نور ايمان آمده

     اي پير بلخي! باز شد لبهاي دلدارم ببين

     دوران تلخي رفته و قند فراوان آمده

     رويش ببين مويش ببين بالا و ابرويش ببين

     يك گل كه نه! صد گل كه نه! باغ و گلستان آمده!

     قند دل برف آب شد گل چهره اش شاداب شد

     فرياد زد بلبل: "بهار ما زمستان آمده"

چــگـونه وی خبــر از رنــج بــیـش و کم دارد؟

خـــری که بیــن خــران بخـــت محترم دارد

بـــه سبــزه زار صــفــا ســور دم به دم دارد

به هــر کجا که رود سور و سات او بر پاست

همـیشــه یونجـه ی تــر می خورد چه غـم دارد

دهــد فـریـب خـران هـر زمـان به رنگـــی نــو

کـــه مـهــره هــای خریـــت ز هــر رقــم دارد

چـو می نــهـد همه جا بـار خود به گُرده ی غـیـر

زبـــان شــــکــوه چــرا گــاهــی از ستـــم دارد

ز رنــج پــیــر و جوان پـر شود چو آخـور او

چــگـونه وی خبــر از رنــج بــیـش و کم دارد؟

ربــوده آخــور شــاهـــی ز شرق و غرب جهان

مگــر کـــه جــام جـهــان بــیــن عـهـــد جـم دارد

در آرزوی وصــالــش خــــران و بــی خبــــران

مـــــراد جــمــلـه دهـــد دســـت پـــــر کرم دارد

برای قـــاطــر و خـــر، گـا ومیـش وبره و بـــز

هـــمیــــشـه نغـــمــه تسلــیم زیــــر و بــــم دارد

چــــو خـوش سرود رفیقی  زبان حال خــری

کــــه در حــریــم خــران بخــت محــتـــرم دارد

پا در هـوا،

خـری بیچاره‌ام، من پای در گل

            منـم؛ پا در هـوا، منزل  به  منزل

              الهـی! خرســوارانـم،  بـميــريد!!

              شـوم آزاد و گـردم در چمن «وِِل»

               *************************

            در اين دوره، خران از كار، بیكار!

بَـرَد ماشـين به جــای هر خـری بار

دگـر،كـارِ خــــرانه گشــته تعطيـــل

ولی فكـر خــرانه؛ خـر به ­خروار!

**********************

هرچند خـَـرَم ولی سواری ندهم
آرامش خود به بیقـــــراری ندهم
در باورم این است که در خربازی
به هیـچ خــری جـواب آری ندهم

***********************



 

پا در هـوا،

خـری بیچاره‌ام، من پای در گل

            منـم؛ پا در هـوا، منزل  به  منزل

              الهـی! خرســوارانـم،  بـميــريد!!

              شـوم آزاد و گـردم در چمن «وِِل»

               *************************

            در اين دوره، خران از كار، بیكار!

بَـرَد ماشـين به جــای هر خـری بار

دگـر،كـارِ خــــرانه گشــته تعطيـــل

ولی فكـر خــرانه؛ خـر به ­خروار!

**********************

هرچند خـَـرَم ولی سواری ندهم
آرامش خود به بیقـــــراری ندهم
در باورم این است که در خربازی
به هیـچ خــری جـواب آری ندهم

***********************



 

هر که هر جا هست یا با ماست یا آلوده است

مغرضان گفتند در تهران هوا آلوده است

پرسشم این است: آقایان کجا آلوده است؟

با چه رویی بر هوای پاک تهمت می زنید؟

ذهن تان ای مغرضان آخر چرا آلوده است؟

این هوای پاک را آلوده کرده شایعات

این فضا از اتهام و افترا آلوده است

یک زمان گفتید از خودرو که استاندارد نیست

یک زمان گفتید این بنزین ما آلوده است

بعد چون دلها مهیا و فضا آماده بود

ادعا کردید برخی دست ها آلوده است

این تریبون غالباً حرف حسابی داشته

آن تریبون گرچه با پرت و پلا آلوده است

این یکی یک سیستم صوتی ندارد درعوض

آن یکی کل فضا را با صدا آلوده است

وقتی آن موجود زنده بازگردد از فضا

می توان پرسید از او: آیا فضا آلوده است؟

رازهای خویش را با باد هم باید نگفت

چون که در این روزها باد صبا آلوده است

عده ای گفتند تنها ما فقط پاکیم ، ما

بعدها معلوم شد کی تا کجا آلوده است

یک نفر هم فیلم سازی کرد و پولی زد به جیب

بعد از آن هم مدعی شد : سینما آلوده است

ادعای گُندۀ یک عده هم این گونه بود:

هر که هر جا هست یا با ماست یا آلوده است

" هر کسی با ماست پاک است" آه از این ادعا

هر کسی " بی ماست" بود از ابتدا آلوده است

هرکسی با ماست کارش ماست مالی می شود

کار دارد سال ها با ماست تا آلوده است

" پرسشی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس"

واقعاً این روزها آیا هوا آلوده است؟

شهد خوش انتظار

وقت قرارم گذشت وای خدادیر شد

پشت همین پنجره حوصله ام پیرشد

بازبه صدشوق وشور،آمدم اما نبود

شیشه ی صبرم شکست،عشق زمینگیرشد

جمعه شداماهمه پنجره ها بسته اند

شهدخوش انتظار،بغض گلوگیرشد

بازهزاران هزارجمعه گذشت وهنوز

منتظرم پشت در،آه بیا دیر شد

باز با این همه مشکل ابداً جا نزدم

بنده در کار ِ خودم مثل شما استادم
آدمـی زیــرکم و شاعر ِ مادرزادم

هرطــرف باد بیاید به همان سو بروم
علت آن است که من پیرو حزب بادم!(۱)

قیچی و لاک ِ غلط گیر و فلان… حاجت نیست
من برای خودم اندازه ی یک ارشادم!

مشکلم را به همه گفته ام و می دانم،
این که البته به جایی نرسد فریادم

بس که شب ها من ِ بی برگ و نوا بیدارم
هر کسی دیده مرا کرده گمان معتادم!

نامِِ افــراد ِ طلبکار فراموشم شد
نامِ اشــخاصِ بدهکار نرفت از یادم

مدتی سر به هوا بودم و بعد از چندی
با سرم شیرجه در چاه ِ غرور افتادم

«ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارَند»
تا غمِ ِ نان به در آرَد پدر و اجدادم!

باز با این همه مشکل ابداً جا نزدم
لااقــل در نظرِ ِ اهــل محل دلشادم

مدعی خواست کمی «فتنه» کند در کارم
غافل از این که خودم درس به شیطان دادم!

حق به حقدار رسیــد و همگان فهمیدند،
من به دنبال حقیقت، پی ِ عدل و «داد»م

«داد ِ» خود را که ز بیداد گرفتم، دیدم
بی جهت یک، دو سه جا قافیه را وا دادم!

گفته هایت گرچه خوب است و به جا ، چیزی نگو

در خصوص ِ آن چه پیش آمد ، شما چیزی نگو
گفته هایت گرچه خوب است و به جا ، چیزی نگو

کاملا از جیک و پیک ِ ما خبر داری ، ولی
هموطن! با هیچ کس زین ماجرا چیزی نگو

پیش از این ها می زدی خود را به کوری و کری
بعد از این هم می توانی ناقلا!! چیزی نگو

مثل ما دل سوز ِ این ملت کسی را دیده ای؟
خواهشا از سوزش اعماق ِ ما چیزی نگو!

در محـافل از خواص لـوبیا صحبت بـکن
ازسیـاست بحث اگر شد مطلقا چیزی نـگو!

در گذشته دایما از “۲۰ و سی ” دم می زدی
پس بیا این تن بمیرد از ” voa ” چیزی نگو!

هر چه می خواهی بگو در وصف طبل و سنج و بوق!
از نی و اُرگ و ویولن ، بی هوا چیزی نگو

روز و شب از نان خشک و سبزی و خرما بگو
از کباب و ماهی و میگو ، بپا چیزی نگو

در حضور شخص شیطان چون نشستی با ادب
یا سخن دانسته گو شاعر ، ویا چیزی نگو

هر کجا حرفی زدی فوری طلبکارت شدند
چون ممیز هم نفرموده کجا چیزی نگو….

هر چه می خواهد دل تنگت نگو پیش همه
لااقل شب در حضور بچه ها…چیزی نگو!

قصه ی شیرین صیغه نزد اهل دل خوش است
ساعتی با ما بیا “شیطون بلا ” چیزی نگو!

روزی ات چون می رسد دست رفیقان را بگیر
بخت وقتی می دهد یکباره پا چیزی نگو

ای که ناپلئونی و در اصل دایی جان ِ ما
مثل مش قاسم بگو تا قبر…آ ، چیزی نگو

من فکر می کنم دل انسان مهمتر است

ایمان مهمتر است و یا نان مهم تر است؟

من فکر می کنم دل انسان مهم تر است

بسیار دیده ایم که مانند کربلا

اندیشه در مقایسه  با جان مهم تر است

گاهی ز ساقه می شکند شاخه ی گلی

تا نشکند دلی که ز گلدان مهم تر است

باید نشست در دل مجنون و درک کرد

از جان فقط  نه، از همه جانان مهم تر است

باید غرور له بشود زیر پای عهد

گاهی که ماندنِ سر پیمان مهم تر است

تاریخ هم عوض شده گاهی سر همین:

یک "این" که در مقایسه با "آن" مهمتر است


من فکر می کنم دل انسان مهم تر است

ایمان مهمتر است و یا نان مهم تر است؟

من فکر می کنم دل انسان مهم تر است

بسیار دیده ایم که مانند کربلا

اندیشه در مقایسه  با جان مهم تر است

گاهی ز ساقه می شکند شاخه ی گلی

تا نشکند دلی که ز گلدان مهم تر است

باید نشست در دل مجنون و درک کرد

از جان فقط  نه، از همه جانان مهم تر است

باید غرور له بشود زیر پای عهد

گاهی که ماندنِ سر پیمان مهم  تر است

تاریخ هم عوض شده گاهی سر همین:

یک "این" که در مقایسه با "آن" مهمتر است


ببنديم پيمان که از اين به بعد ............

بيا با دل خود مدارا کنيم

 به صبح صداقت، دری وا کنيم

 گذشته گذشته ‏ست، انديشه‏ ای

 برای نفس‌های فردا کنيم

 دلی را که در خاک گم کرده‏ايم

 بيا تا بگرديم و پيدا کنيم

 ببنديم پيمان که از اين به بعد

 فقط آسمان را تماشا کنيم

 بيا تا از اين برکه‏ بی سرود

 بکوچيم و آهنگ دريا کنيم

 و پايان يک عمر تشويش را

 به يک لحظه لبخند امضا کنيم

بیا بشکن قفس را که، هوا خیلی نفس گیر است

بیــا ای غنــچه نرگس، که دل بسیار درگیر است

بیا شــیرینی مجــلس، که تلخــیها گلوگــیر است

اگر چـــه هرکجا رنگ ریـا، پررنگ و ملموس است

وگر چـــه هرکجا انسان، به کار دهر درگیر است

ولـــی از روزن محــبس، هنـــــوز امـــید می تــابد

ولی افسوس،صدافسوس که پای دل به زنجیر است

بیـــا از گوشه روزن ،غــل از دست و زدل بگشـا

که از سنگینی غلها، دل انسان زمــین گیر است

اگر چه رنگ محبس را ، به رنگ عشق می دانند

بیا بشکن قفس را که، هوا خیلی نفس گیر است

هرآنکــس را کـه امـــیدی، بود بــر نـــور ایــن روزن

به شـلاق سیاهیــهای زنـدان سخت درگیر است

بــجــــای بـــــوی گـــل، از نـــرگــس و از یـــــاس

فضــا ازعــطر باروت ستم، هـــرجــا فــراگیر است

بیا نرگس به باغ ،اینجا دل از نامردمی سیر است

بیـــا یـارا که جــمع منتــظر، بسـیار دلگــــیر است

سکوت پند و نصیحت، سکوت لبخند است

سکوت عین سکوت است، بی همانند است
که پیشوند ندارد، بدون پسوند است
زبان رسمی اهل طریقت است سکوت
سکوت حرف کمی نیست، عین سوگند است
زمین یخ زده را گرم می کند آرام
سکوت، معجزه ی آفتاب تابنده است
سکوت پاسخ دندان شکن تری دارد
سکوت مغلطه ها را جواب کوبنده است
سکوت ناله و نفرین، سکوت دشنام است
سکوت پند و نصیحت، سکوت لبخند است

بگیر  دامنِ حلّالِ  هر معما را

فریب می دهد اوهام زندگی ما را ...
نگاه ، عاشق آیینه کرده دل ها را
برای  دیدن زیبایی  ِ بهار و بهشت
  سپرده اند دل  ِ دیده پروری  ما را
به شور و شوق ، بیندیش در طبیعتِ مست
  به چشمِ عشق ببین کوه و دشت و دریا را
برای این که بدانی جهان تماشایی ست  
  بگیر دامن ِ اندیشه ی تماشا را
قفس نمی کند عشق ِ پرنده را آزاد
نباید این همه جدی گرفت ،  دنیا را
دلی که مست نگردد به باده ی امروز
ازو دریغ کند روزگار ،  فردا را
اگر حضور دل انگیز  ،  آرزو داری
ببر به زمزمه ی عشق ، جان شیدا را
خدا همیشه بزرگ است  ، با دلی مشتاق 
  بگیر  دامنِ حلّالِ  هر معما را

می کشم با " آ "ی آهم میله میله دور خود

شیـرم و از دست آهـــویت فـــراری می شوم

می روم در گوشه ای مشغول زاری می شوم

می سپارم یال و کـــوپال پریشان دست باد

های و هــوی گریه های بیقراری می شوم

می گذارم زیر پا قانون جنگل، هرچه باد

بی خیال آنهمه قانـون مداری می شوم

شیرها حق داشتند از جمع خود طردم کنند

من فقـط ننگــم دلیل شرمساری می شوم

جای خونت  خــون  دلها می خـورم از دست عشــق

اشکم و می جوشم و چون چشمه جاری می شوم

پنج ِ وارونه به روی هر درختی می کشم

پنجــه روی قلب های یادگـاری می شوم

می کشم با " آ "ی آهم میله میله دور خود

خیـــره بــر آواز غمگیــن قنــــاری می شوم

تا کــــه چشمانت خرامان باز از اینجـا بگذرد

در کمین، دیوانه ی لحظه شماری می شوم

"دوستم داری؟"  میـان کـــوه نعــره می زنم

دلخـوش پژواک " آری.. آری.. آری" می شوم

عاشــقت هستم نمیخاهی چـــرا باور کنــی؟

عاشقت هستم که از دستت فراری می شوم

سرگشته مي رويم شب و روز هر طرف

يارب دل سياه مرا شستشو بده

وانگه به روح، مژده مرگ عدو بده

بازار زلف صحبت من باز راكد است

امشب به حرفهاي دلم رنگ و بو بده

دارد ز رنج بي ثمري خشك مي شود

اي آسمان! به جنگل ما آبرو بده

اميال بي مهار دريدند روح را

چشمان بي فروغ مرا شستشو بده

يك آسمان براي رهايي به سارها

حال دعا و حوصله گفتگو بده

سرگشته مي رويم شب و روز هر طرف

 تو خود به بي قراري ما سمت و سو بده

از من بگير هرچه تمنا و خواسته است

يارب به قلب سوخته يك آرزو بده

اينكه فقط به ياد تو باشم همين و بس

جز اين هر آنچه هست به سنگ و سبو بده

ويروس بي غمي همه جا را فرا گرفت

آيينه ها به رنگ و ريا مبتلا شدند

اهل سكوت هم به صدا مبتلا شدند

دردا که زخمهای دل عاشقان دوست

ديشب به نسخه هاي شفا مبتلا شدند

رزمندگان جبهه ی  پيكار با  نفاق

با مكر شب به صلح و صفا مبتلا شدند

ويروس بي غمي همه جا را فرا گرفت

دست و دهان و آب و هوا مبتلا شدند

مي خواستند- بي هنران- ما دگر شويم

ديگر شديم و صوت و صدا مبتلا شدند

«پس از عبور زمستان بدون شک فردا

قسم به عشق که یک روز یار می آید

نسیم، چون بنشیند غبار می آید

به بادهای مبشر به ابر سنگین بار

قسم به نم نم باران بهار می آید

دهان روزه قسم می خورم به نان و قلم

که آن مدرس حکمت نگار می آید

به اُح اُح نفس اسب مرتضی سوگند

به جاده چشم بدوزی سوار می آید

صدای بال فرشته است گوش کن! نه! نه!

صدای حضرت پروردگار می آید:

«پس از عبور زمستان بدون شک فردا

شکوفه بارترین روزگار می آید»

خورشید سر دار و من انگار نه انگار

حق می شود انکار و من انگار نه انگار

منصور سر دار و من انگار نه انگار

بر گرده ی ادراک حقیقت طلبان باز

باطل شده آوار و من انگار نه انگار

در چنگ هوسهای خیابانی اشباح

عشق است گرفتار و من انگار نه انگار

در قدس و هرات و حلب و موصل و کشمیر

اردو زده تاتار و من انگار نه انگار

کشتند و دریدند شکمهای زنان را

گرگان میانمار و من انگار نه انگار

فریاد از این عصر تماشاگری مرگ

خورشید سر دار و من انگار نه انگار

از سوز دعای بی اثر حیرانم

در وصف رخت منتظرین بی تابند

درگیر سرودن سرودی نابند

           

                        آقا !کمی آهسته بدین سوی بیا

                       زود است،تمام مومنین در خوابند

******

سرتاسر عمر رفته ام یک آه است

تصویر هزار لحظه ی بیگاه است


                       همسفره ی بی تکلّف ابلیسم

                      هر چند که ذکر هر شبم الله است

*****

 

انتظارم  از  تو ای  دوست

نصیب  من ز تو  زخم زبان است

چه باید کرد این جبر زمان است

تمام  انتظارم  از  تو ای  دوست

سلامی ونگاهی  مهربان است

 

........اما خودشان از آن طرف افتادند

در عكس درون قاب جايم خاليست

در برف هميشه ردپايم خاليست

هربار كه دستهاي خود را شستم

ديدم كه چقدر دستهايم خاليست

******

سوسوی چراغ روبرو را بکشید

چوپان همیشه راستگو را بکشید

داروی اثربخش کمی زود رسید

سهراب نمرده است،او را بکشید

******

از داد که نه فقط پر از بیدادند

 آن عده که اعلام خطر می دادند

 گفتند به من جلو نرو می افتی

 اما خودشان از آن طرف افتادند

*******

شاید بشوند خانه ها کم کم بانک

در شهر همه مغازه ها از دم بانک

گفتند که:«علم بهتره یا ثروت؟»

:این ساختمان مدرسه آنهم بانک