مرا زِ لطف بـه بـزمِ حضـور مهمانْ کُنْ

مَرا بـه باده ای از جنس نور مهمانْ کُنْ

بـه شهرِ عشق و دیارِ شعور مهمانْ کُنْ

نه بیشتر وَ نه کمتر ؛ زِ دَستِ پُر فیضَت

به جامی از میِ ناب و طَهور مهمانْ کُنْ

هَـلا کـه مـوسی عشقی بـه وادی اَیْمَنْ

مرا بـه وادی سَـیـْنـا و طوُر مهمانْ کُنْ

بخوان بـه صوت جلی آیه های قُرآن را

به آیه ای ز صُحُف یـا زبور مهمانْ کُنْ

به هَرکُجا که تو باشی؛خدا یقین آنجاستْ

مرا زِ لطف بـه بـزمِ حضـور مهمانْ کُنْ

دلم گرفـتـه ز خـلـق زمانـه ؛ غمگینمْ

به پیش خویش مرا با سرور مهمانْ کُنْ

دلِ شکسته اَم اکنون شکسته می خواند

کَرَم نموده و آن را بـه شور مهمانْ کُنْ

غرور خویش بریزم به زیر پا ای دوستْ

مــرا بــدون ردای غــرور مهمانْ کُنْ

اگرچه گَشته دلَـم دورتر زِ وادی عشقْ

بیـا زِ فـاصـلـه ی دورِ دور مهمانْ کُنْ

دِلِ عَجولِ هَـمـه عـاشـقـانِ خـود مَوْلا

به صبر؛اِی که تو هستی صبور؛مهمانْ کُنْ

تو را به جان کسی که شهیدِ عاشوراست

نگشته مسکنِ من خاکِ گور؛ مهمانْ کُنْ

حَیات((جعفری))از دست رفته است؛او را

به لحظه هـای قشنگِ ظُهور مهمانْ کُنْ

می ترسم

از عاقبت خموشی ام می ترسم

از دود چراغ موشی ام می ترسم

شبها که به یاد شعر من می افتی

تک زنگ نزن به گوشی ام ! می ترسم

***********

بی یاد خدا غزل شنیدن سخت است

در بند قفس نفس کشیدن سخت است

در فصل خزان عمر با دست تهی

در بستر خاک آرمیدن سخت است

«چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است»

«خيزيد و خزآريد كه هنگام خزان است»

يارانه نگيريد كه دولت نگران است


كفگير ته ديگ زده دولت محمود

باد بدي از جانب صندوق وزان است

دخل همه را كرده طرف خرج عطينا


اين كار ز موجودي صندوق عيان است

برده ست طرف آش را با جاش! به يغما


ملت ز تعجب سر انگشت گزان است


لنباندن و قورتيدن آن ها كه عجب نيست


يارانه ي ما ليك پر از حدس وگمان است


فيكس است حقوق من و تو در همه ي سال


نرخ همه اجناس ولي در نوسان است


آن چيز كه مفت است فقط جان من وتوست


حتي چُس فيل و پفك و چيپس گران است


يارانه نگيريد اگر چند بميريد


در روز جزا اجر همه باغ جنان است

 
از فرط نخوردن چه كسي مرده ببم جان؟


دانيد نخوردن چقدر پر هيجان است؟

اي كاش كه سوراخ همه دوخته مي شد

آن چاه بزرگي كه مسمي به دهان است

يارانه نگيريد كه چرك كف دست است

چركي كه پر از ميكروب و آسيب و زيان است

اين چرك ولي بهر فلاني شده نعمت


«بابك» همه جا در پي اين چرك روان است

طي دو سه سالي شده در چرك شناور

دارايي او گـُنده تر از حدس و گمان است


آن گاه كه «بابك»  بخورد حق من و تو


سهمیه ی ما نيز فقط  شست فلان است

 
يارانه نگيريد اگر طالب فيضيد


این فيض نه آن «ناصر» با نام و نشان است

از سوژه اگر تا به سحر شعر بگویم


از نوک قلم قافیه چون سیل روان است

«جاوید » ولیکن بكش آن زيپ دهان را

«چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است»


دل تنگم از اين وضع هشل هفت و قاراشميش


درمان من آواز حميرا و بنان است

 
القصه که یارانه نگیرید ز دولت


چون عامل آلزايمر و فتق و سرطان است

 در دل و جان لانه کردی عاقبت              هر دو را بیچاره کردی عاقبت

این دنیا پر از صدای پای مردمی است

 

که همچنان که تو را می بوسند

 

طناب دار تو را می بافند

 

مردمانی که صادقانه دروغ می گویند

 

و عاشقانه خیانت می کنند

هر کس که از تو غافل گم گشته در هوایش

ای مدعی چه دانی اسرار عشق ومستی؟

مشکن پیاله ام را گر می نمی پرستی

یک دم  بپوش خرقه تا از خدا شوی پر

اکنون که در خرابات با صوفیان نشستی

یارب ببین قلیلی در حق تو چه کردند

گر چه تو درب رحمت بر روی آن نبستی

هر یک به شیوه خود از لطف ناسپاسند

کافر به کفر گویی خودبین به خود پرستی

هر کس که از تو غافل گم گشته در هوایش

خو کرده با پلیدی رو می نهد به پستی

وان کس که در نوایش ساز تو می نوازد

ثروت تمام دارد در عین تنگدستی

سنین عمر بالا رفت و باقی مانده کمتر شد

شبی یاد جوانی در سرم سودای بستر شد

کشیدم آهی و بغضم شکست و دیده ام تر شد

به یاد آوردم آن دوران شیرین جوانی را 

که اکنون چون کتابی صفحه غمگین آخر شد

دلم سرگرم شادی بود وهوشم مست هوشیاری

دلم خونابه غم گشت و آخر هوشم از سر شد

به جسمم شور و شوقی بود و روحم زخم کمتر داشت

توانم رفت و صبرم سر شد و تن؛ زخم پیکر شد

یکی پیمان یاری بست وبا یارش خرامان شد

یکی هم چون من آوارهء بی یار و یاور شد

شب و روزم به عشق وعاشقی سرشد هزار افسوس

سنین عمر بالا رفت و باقی مانده کمتر شد

از: فیض کاشانی------به من فقیر و مسکین غم بی‌حساب دادی

دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی

ز کدام باده ساقی به من خراب دادی

چه دل و چه دین و ایمان همه گشت رخنه رخنه

مژه‌های شوخ خود را چه به غمزه آب دادی

دل عالمی ز جا شد چه نقاب بر گشودی

دو جهان به هم بر آمد چه به زلف تاب دادی

در خرمی گشودی چه جمال خود نمودی

ره درد و غم ببستی چه شراب ناب دادی

ز دو چشم نیم مستت می ناب عاشقان را

ز لب و جوی جبینت شکر و گلاب دادی

همه کس نصیب خود را برد از زکات حسنت

همه سرخوش از وصالت من و حسرت و خیالت

همه را شراب دادی و مرا سراب دادی

ز لب شکر فروشت دل فیض خواست کامی

نه اجابتی نمودی نه مرا جواب دادی


 

عزم کنی، زود وزیرت کنند


 

هفت شهر عشق را عطار گشت

 او به استان ها سفر را باب کرد

 *************

دانی که چرا راز نهان با تو نگویم؟

من ساده و صافم ابدا راز ندارم

 ******************

 گر هنری داری و هفتاد عیب

عزم کنی، زود وزیرت کنند

 **********************

 از آن خوانند آرش را کمان گیر

 که حتی بر کمانش می دهد گیر

 ****************************

گر بر سر آنی که ز ما چهره بپوشی

 ارشاد هم آمد، چه ازین بهتر عزیزم

 *********************************

در حسن دو چیز است بلای دل و دیده

 کمبود حیا در طرف و چشم دریده

 *****************************************

موی سپید را فلکم رایگان نداد

 رفتار یک کلاغ سرم را سپید کرد

.......شوخی می کنم

گر دهد پا ، بعد از این با هر که شد

در نقاب خنده شوخی می کنم...

تا حساب کار آید دست تان

با « خدا » هم « بنده  » شوخی می کنم

دهان مرا بیش از این وا نکن .......................

چو رستم مسیجی ز تهمینه خواند

برایش نه حال و نه اعصاب ماند

به کافی نتی رفت با حال بد

همان شب به سهراب ایمیل زد

که گوساله آشوب برپا نکن

دهان مرا بیش از این وا نکن

شنیدم که تهمینه طفلک مدام

خوراکش شده قرص اکسازپام

 که گفته است بگذاری ای کله پوک

 تو عکس زنم را در این فیس بوک

که گرسیوز هیز وهومان گند

بیایند در پیج و لایکش کنند

نکن کار هایی که با قصد کشت

 دک و دنده ات را بکوبم به مشت

 شنیدم که مویی بیاراستی

 به موچین ازابروی خود کاستی

تو فرزند یک گُرد شیر افکنی

نبینم که تیپ فشن می زنی

تمام تنت را تتو کرده ای

ببین بر سر خود چه آورده ای

چه شد یال و کوپال و کشتی و رزم

پشوتن تورا دیده در نایت بزم

تو برعکس من یا که بابام زال

زدی کاملا  در خط عشق و حال

غم شهریه پشت مارا شکست

در این هشت ترمی که بگذشته است

فقط یک دوتا  واحدت  پاس شد

 مبادا که یک کم بجنبی به خود

عزیزم تو خیلی غلط می کنی

 که هی وقت و بی قت چت می کنی

شنیدم که در بد ترین انتخاب

شدی پا پیِ  دخت افراسیاب

چو شوهردراین مملکت کیمیاست 

ز بیگانه دختر گرفتن خطاست

 اگر سر به سر تن به کشتن دهیم

دریغا پسر دست دشمن دهیم

بیا تا برایت از این بوم و بر

بگیرم زنی از هلو خوب تر


مصطفی مشایخی

:«همه ی ما شمر بالقوّه ایم»!

هــزار مرتبه گفتیم یـا  حسین شهید

و یک دقیقه نبودیم بــا  حسین شهید


امان ز غفلت مـا شمــــرهای بالقوّه

که داده ایم به سرنیزه هاحسین شهید


برای گوش دل ما چقـدر سنگیـن اسـت

ندای حق طلب کـــربــلا حسین شهیـد


فدای زائـر بی برگ بــوریـاپــوشی

که گفت بـا نفس بــی ریاحسین شهید


به حقّ حضرت عبّاس و مشک و تیغ وعلم

به حقّ زمـزمـه ی یـااخـاحسین شهید


به حقّ زینب و آن اوج استقامت وصبر

به حقّ حـرمـت خـون خـدا حسین شهید


دهاد بر همه ی مـا شفـا خدای حسین

دهاد بر همه ی مـا صفـا حسین شهید


بـرات معـرفت کـربـلا و عــاشــورا

دهاد بر من و مـا و شما حسین شهید


مکن غلوّ و به تحریفها مــزن دامن

که شکوه داردازین ماجرا حسین شهید


به دوزخیم چو نـفـرینیان وادی طـف

برای ما نکند گـر دعـا حسین شهیـد


چه قرنها که گـذشت از قیام عاشورا

هنوز فاصله داریم تــا حسین شهیـد

گفتگوي كعبه و كربلا

گفت با کرب وبلا، کعبه : من از تو برترم!
تو بیابانی ومن بیت خدای اکبرم.

کربلا در پاسخش گفتا: اگر تو خانه ایی 
من همه خون خدا میجوشد از بام ودرم!!!

کعبه گفتا: مرد و زن برگرد من آرد طواف
من مطاف مسلمین، از که تر و از مه ترم

کربلا گفتا: چه میگویی؟! شب آدینه من
میزبان انبیاء از اولین تا آخرم . . . 

کعبه گفتا: مرتضی در من بدنیا آمده
این شرافت بس که من خود زادگاه حیدرم

کربلا گفتا: علی بوده سه شب مهمان من
من حسینش را گرفتم تا قیامت در برم

کعبه گفتا : من صفا ومروه دارم در کنار
وصف اسماعیل باشد خاطرات هاجرم

کربلا گفت این منم در خیمه گاه وقطله گاه
سعی هفتاد ودو ثارلله را یاد آورم

کعبه گفتا : بود دحو الارض در دامان من
من همانا برتمام آفرینش محورم

ناگهان ارحق ندا آمد حرم خاموش باش
تو کجا وکربلا! هرچند باشی محترم!

هستی تو خلقت تو ،از طفیل کربلاست
چند میگویی که من ازکربلا بالاترم!؟

کربلادارد به کل آفرینش افتخار
کربلا گوید که من عرش خدا را زیورم

من مزار پاک 72 ثارلله ی ام
من هم آغوش ابالفضل و علی اکبرم

ملجع العشاق فرموده علی ، نام مرا
شاهدم این دامن سرخ شهادت پرورم

اشک زهرا ریخته در دامن گلزار من
عطر جنت می وزد از لاله های پرپرم

ذره ایی ازخاک من درد خلایق را دواست
خون ثارلله می جوشد زهر نخل ترم

اینکه می بوسند خاکم، انبیا و اولیا !
دست عباس اوفتاده ست بخاک معبرم

در بغل دارم فرات تا قیامت شرمگین
از رباب و حنجر خشک علی اصغرم

به این هوای پر از سرب اعتراض کنید

برای مشکل آلودگی نماز کنید

چو ابر ناز نماید شما نیاز کنید

اگر نبارد و با قهر بگذرد، کافیست

شلنگ را به هوا برده، بعد باز کنید

رسید اگر به شما ابر باردار چموش

برای زایش او دست را دراز کنید

نزاید او چو طبیعی سزارین بکنید

برای تخلیه‏اش برق را سه فاز کنید

فرشتگان به صدای بلند می‏گویند

نخست موعظه‏ی رهبران دین این است

که از مجامع آلوده احتراز کنید

بساز خودروی ملی که دوستان جمعند

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

برای آن که هوا را نسازد آلوده

عوض کنید موتور، قطعه قطعه باز کنید

ندارد این همه تولید خود به خود عیبی

چو اعتماد بر اهداف کارساز کنید

بدان که مشکل آلودگی شود آسان

شبانه گوش به اخبار اهل راز کنید

و هر که داد در این شهر ما، فرو  نفسی

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

اگر  چه   روی   ویلچر    می  نشیند

وزیر خارجه گر چه ظریف است

زدرد دیسک خود طفلی نحیف است

اگر  چه   روی   ویلچر    می  نشیند

سه چار تا مثل اشتون را حریف

اَللَّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ

اَللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشَّاکِرینَ لَکَ عَلى مُصابِهِمْ

اَلْحَمْدُ للَّهِ عَلى عَظیمِ رَزِیَّتى اَللَّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ

وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَکَ مَعَ الْحُسَیْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

 الَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ

 

 آمین

باران به روی سنگ سیه دل اثر نداشت

از حال  و  روز  و چشم ترم او خبر نداشت
                           باران به روی سنگ سیه دل اثر نداشت
من باورم به خاطر او شیشه شد شکست
                           بی شک  خبر ز حال درختان تبر نداشت
زیبا  و  با  وقار  و  گل  اندام  و  غنچه لب
                           سیمین بری کشیده قد اما جگر نداشت
رفت  و  مرا  به  حال خودم وا نهاد و گفت
                           عاشق  توان  رفتن بی همسفر نداشت
گفتم  بمان  که  بی تو دلم تنگ می شود
                           اما  نظر  به سوی من خیره سر نداشت
ایجاز   و   معجزات    نبی    بر    فراعنه
                           در  کار  گاه  نخوت و حرمان ثمر نداشت
بیچاره  دل  برای  دلی  می  تپد  که او
                           حتی نظر به  حال  دل  در به در نداشت

 

 

ساقی

رفیق راه ما غم بود هیهات!

به ماندن کم توان بودیم و رفتیم

به رفتن خسته جان بودیم و رفتیم

هزاران شور وشوق رفتنم بود

اگر چه ماجوان بودیم و رفتیم

ببخشایید اگر مهری ندیدید

که مانامهربان بودیم و رفتیم

رفیق راه ما غم بود هیهات!

به غم ها هم زبان بودیم و رفتیم

شما در آشیان بی هم نمانید

که ماهم آشیان بودیم و رفتیم

 بهاری  از وجود خود ندیدیم

زمستان و خزان بودیم و رفتیم

ببخش ازرحمتت برمن؛ز غم ها بی ملالم کن

خداوندا ببخشایم که من خواروگنهکارم

به طوفان مصیبت ها خدایا من تو را دارم

در این عمر گرانمایه که بس جای عبادت بود

فقط ناپاکی وآلودگی هاکرده ام بارم

هزاران توبه بشکستم به اول راه برگشتم 

زسستی هانگاهم دار؛ای تنهانگهدارم

ببخش ازرحمتت برمن؛ز غم ها بی ملالم کن

که من ازغصه ورنج ونیازو درد؛ سرشارم

درختی خشکم و زردم خزانهادیده ام لیکن

به برگ و میوه ای یارب؛بکن سبزم بده بارم

 بهاری کن وجودم راچنانم کن که می گویند

نجاتم ده از این ظلمت بده پایان شب تارم


 

سنین عمر بالا رفت و باقی مانده کمتر شد

شبی یاد جوانی در سرم سودای بستر شد

کشیدم آهی و بغضم شکست و دیده ام تر شد

به یاد آوردم آن دوران شیرین جوانی را 

که اکنون چون کتابی صفحه غمگین آخر شد

دلم سرگرم شادی بود وهوشم مست هوشیاری

دلم خونابه غم گشت و آخر هوشم از سر شد

به جسمم شور و شوقی بود و روحم زخم کمتر داشت

توانم رفت و صبرم سر شد و تن؛ زخم پیکر شد

یکی پیمان یاری بست وبا یارش خرامان شد

یکی هم چون من آوارهء بی یار و یاور شد

شب و روزم به عشق وعاشقی سرشد هزار افسوس

سنین عمر بالا رفت و باقی مانده کمتر شد

بهاری بود وعطر ونغمه ازلطف گل و بلبل

خزان آمد پرستو رفت گل پوسید و پرپر شد


 

سینه ام صدها کلام و درد و دل ننوشته داشت

 آمدم جانم به قربانت ولی دیر آمدم

موقع رفتن جوان بودم کنون پیر آمدم

نوشدارویم که بعد از مرگ سهرابم ولی

من گرفتار قضا بودم به تقدیر آمدم

شکل دیوار خمی در حال افتادن شدم 

در هوای تکیه گاه و فکر پادیر آمدم

بنده ای آزاد بودم تا که عشق از راه رسید

دست ها را بسته اند و پا به زنجیر آمدم

لشگری برگشته از یک جنگ را مانم ولی

از برای جنگ دیگر بهرتسخیر آمدم

ساده بودن در جوانی گر تباهم کرد لیک

باز هم من نی برای مکر و تزویر آمدم

شاعر شوریده ام بس شور شیرین داشتم

خواب دیدم همچو فرهاد و به تعبیر آمدم

سینه ام صدها کلام و درد و دل ننوشته داشت

بعد عمری با سرود و شعر و تحریر آمدم

                     

ببین بر سر خود چه آورده ای؟

چو رستم مسیجی ز تهمینه خواند

برایش نه حال و نه اعصاب ماند

شنیدم که او با همان  حال بد

نشست و به سهراب  ایمیل  زد

که ای بچه  آشوب بر پا نکن

دهان مرا بیـش از این وا نکن

که گفته است بگذاری ای کله پوک

توعکس زنم را در این فیس بوک

شنــیدم که مامانــت از دست تو

شده ناخوش احوال و دکتر برو

شنـیدم که بد دُم در آورده ای

چرا بیـنی ات را عمل کرده ای

تو فرزند یک گُرد شیر افکنی

 نبینم که تیپی فشن می زنی

شنـــیدم که ابرو بیـــاراســـــتی

ز پهــنای آن یک وجب کاستی

تمام تنت را تتو کرده ای

 ببین بر سر خود چه آورده ای

شنیدم که سیـگار هم می کشی 

نفرما که عشقی وکم می کشی

تو بر عکس  من یا که بابام زال

قفط رفته ای در خط  عشق و حال

عزیزم توخیلی غلط می کنی

که دائم نشستی و چت میکنی

غم شهریه پشت مارا شکست

در این هشت ترمی که بگذشته است

فقط پاس  کردی سه واحد، همین

برابو عزیزم هزار آفرین

من از پهلوانان پیشم پسر 

ندارم بجز رخش  و گرز و تبر

نه این رخش من یک هیوندا شده

نه این کلبه ام باغ و ویلا شده 

شنیدم که در بد ترین انتخاب

شدی پا پی  دخت افراسیاب

چو شوهردراین مملکت کیمیاست 

ز بیگانه دختر گرفتن خطاست

 اگر سر به سر تن به کشتن دهیم

دریغا پسر دست دشمن دهیم

بیا تا برایت از این بوم و بر

بگیرم زنی از هلو خوب تر



مصطفی مشایخی

یاحسین(ع)

ای سیّـــد عشـق ای امامم  دریاب

افتاده به دام ننگ و نامم دریاب


شاهی توو هست بر غـــلامان نظـرت

من نیز یکی پیــر غــلامم دریـاب.

عشق  را زیباتر از این منطق گویا نبود

گر به  عالم  نهضت  خونین  عاشورا نبود

در  دیاری  پرچم  آزادگی   بـرپـا نبود


آب  می نوشید  اگر  عبّاس  از شطّ  فرات

تا  ابد  شرمنده ی لعل لبش  دریـا نبود


هیچ  داغی  غیر  داغ  اصغر شیرین زبان

بر  امام عاشقان دلسوز و جـانفـرسانبود


کربلا در کربلا  می ماند  چون نخلی غریب

گر به شام و کوفه نطق  زینب کبری نبود


نهضت  سرخ  حسینی این  تداوم را نداشت

خطبه ی  سجّاد اگر همراه با افشـا نبود


«ما رایت الّا جمیلا» گفت زینب  با  عـدو

عشق  را زیباتر از این منطق گویا نبود


دفتر  پیروزی  حق  خطّ  باطل  می گرفت

گر  به  خون پاک هفتادودوتن امضانبود


افتخار این بس که نقش پرچم عدل و شرف

شیعیان را جز پیام ظهر عـاشـورا نبود


با نوای  جانفروز «یا لثارات الحسین»

در  گذرگاه  حوادث  کربلا  تنها نبود


پای در گل تا ابد می ماند رهوارحیات

گر عنـایـات حسینی دستگیر مــا نبود.

درون سینه ی ما شعرها چه شعله ورند

لبان ما همه خشکند و چشم ها چه ترند

درون سینه ی ما شعرها چه شعله ورند

 

نیامد آن که سبویی عطش بنوشدمان

هزار سال گذشته است و چشم ها به درند

 

چه رفته بر سر آن دست های آب آور

که خیمه های عطش سوز، تشنه ی خبرند

 

کجایی اند مگر این سران سرگردان؟

که از تمام شهیدان روزگار، سرند

 

فراز نی، دو لبت را به سوختن واکن

که شاعران به مضامین ناب تشنه ترند

 

به حیرت اند زمین و زمان که بر سر نی

شرر فشاندی و نیزارها پر از شکرند

 

نخوانده اند مگر حج ناتمام تو را

که حاجیان به حج رفته باز هم حجرند

 

شبی بیا به تسلای این عزاخانه

که ناله های غریبانه، بی تو بی اثرند

 

تو در میان غزل های ما نمی گنجنی

مفصلی تو و این بیت ها چه مختصرند

برگشته بود اسب، ولی بی سوار بود ...

شن بود و باد، قافله بود و غبار بود

آن سوی دشت حادثه، چشم انتظار بود

 

فرصت نداشت جامه ی نیلی به تن کند

خورشید، سر برهنه لب کوهسار بود

 

گویا به پیشواز نزول فرشته ها

صحرا پر از ستاره ی دنباله دار بود

 

می سوخت در کویر، عطشناک و روزه دار

نخلی که از رسول خدا یادگار بود

 

نخلی که از میان هزاران هزار فصل

شیواترین مقدمه ی نوبهار بود

 

شن بود و باد، نخل شقایق تبار عشق

تندیس واژگون شده ای در غبار بود

 

می آمد از غبار، غم آلود و شرمسار

آشفته یال و شیهه زن و بی قرار بود

 

بیرون دوید، دختر زهرا (س) ز خیمه ها

برگشته بود اسب، ولی بی سوار بود ...

عده ای  هم خارج از نوبت ســـوارش می شوند

طفلکی  گاگول خــــان، راحت سوارش می شونـد

اسب نیست اما به هر حالـــت سوارش می شونــد

احتـــــمالا خـوب تر از اسب و قاطــــــر می رود

چون که درهرجا و هر فرصت سوارش می شوند

شانه هایش بــس که باحال است جمعــی اهل حال

 بی تعارف یا که بـــی دعوت سوارش می شونــد

بند کفشــش را که می خواهـــد ببـــندد  یک سِری

می رســـند از راه و با سرعت سوارش می شوند

عده ای بی نظم و ترتیــــــبند ، هر ساعت که شد

 عـــــده ای اما ســر ساعت سوارش می شـــونـد

طفلکی  را بی خودی با وعده دلخوش می کنـــند

  بعد با هر وعده یک مدت سوارش مـــی  شوند

فک و کتــــف و شانه هایش کامـــــلا اوراق شد

بس که بی اسلوب و بـی  دقت سوارش می شوند

یک سری  خوبـــند نوبت را رعایت می کنــــند

عده ای  هم خارج از نوبت ســـوارش می شوند


مصطفی مشایخی |

من آرزو داشتم بابام سر سفـره ی عقد بیــاد

رفتیــم در خونــه ی شهیــد خبر بدیم كه بیاید استخونـهای
 
شهیـدتون معراج شهداست ، بیایید تحویل بگیریــد،می گفت رفتیــم
 
در زدیــم، دختــری اومد در رو باز کــرد.
 
گفتم شما با ایــن شخص چه نسبتی داری ؟ گفت : بابامه 
 
چی شده ؟ گفتــم :جنازه شو پیــدا كردن،می خوان پنجشنبه ظهر بیارن.
 
دیــدم دختره گریــه كرد،گفت :یه خواهش دارم ، رد نكنیــد ،
 
گفت : حالا كه بعد ایــن همه سال اومده ظهر نیاریدش شب جنازه رو بیارید.
 
شب شد، همون روز مد نظر تابــوت رو با استخون ها برداشتیــم ببریم
 
به همون آدرس ، تا رسیدیم دیدیــم كوچه رو چــراغ زدن ،
 
ریسه كشیــدن ، شلوغه ، میــان ، می رن ، گفتیم چه خبــره ؟ 
 
رفتیم جلو گفتیم اینجا چه خبــره ؟
 
گفتن : عروسی دختــر ایــن خونه است !
 
می گه تا اومدیم برگردیــم،دیدیم دختــره با چادر دویــد تــو كوچه ،
 
گفت : بابامو نبریــد ، من آرزو داشتم بابام سر سفـره ی عقد بیــاد ،
 
من مهمونی گرفتــم، هركی از در میآد می گه بابات كجاست ؟
 
بابامُ بیاریــد !
 
باباشو بردیــم، چهار تا استخون گذاشت كنــار سفره ی عقد . .
 


از حجت الاسلام و المسلمین سیدحسن خمینی

چشم انتظار مرحمت زینبیم ما
عمری است با غم تو به تاب و تبیم ما
در ماتم و عزای تو ای پور بوتراب
چون لاله داغ بر دل و خون بر لبیم ما

***
یاد حسین خاطره صبح و شام ماست
نام حسین زمزمه در هر کلام ماست
عشق حسین جوهره جان ما شده است
ذکر حسین رمز قوام و قیام ماست

***
بی نامت آرزوی سرودن نداشتیم
بی تو توان گفت و شنودن نداشتیم
یک روز بی تو طاقت ماندن نیاوریم
یک لحظه بی تو جرات بودن نداشتیم

***
آه از دمی که تیر به سوی تو پر کشید
جان جهان به ناله و غم در سقر کشید
هم آسمان ز خجلت زینب کباب شد 
هم عرش از مصیبت تو ناله بر کشید

فدای لب تشنه ات یا علی اصغر

فَـدایِ تشنه لَـبَـت مـادَرَت رُباب اَصْغَرْ

مَکُن بَه ناله ی خود قلبِ من کَباب اَصْغَرْ

سه روز گشته کـه آبی نخورده بَر لَبِ تو

نموده اَهلِ ستَـم زانـکـه قحطِ آب اَصْغَرْ

زِ مَن مَشو گِلِه مَند اِی غَزالِ تشنه ی من

که تشنه ام چو تو من هم به پیچ و تاب اَصْغَرْ

خـجـالت است زِ روی تو ماهِ گردون نیز

زِ شـرمِ مـاه ؛ هَـدَر گشتـه ماهتاب اَصْغَرْ

در امتداد عاشورا