وقتی که نمی فهمد بگذار همین باشد

كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد»»


شعر تر اينجانب با آب عجين باشد


در عالم طنازي من خیلی هنرمندم!


طنزم به خدا باب ِ دل های حزین باشد


بسیار هنر دارم هرچند كه بيكارم


«در دايرۀ قسمت اوضاع چنين باشد»

دولا نشوم هرگز زير ستم و زوري


الا ّو فقط الا ّآن زور وزين باشد


جام مي و خون دل مخلوط نبايد كرد


مخلوط که شد ديگر بي مزه ترين باشد

در عالم طنازي ما نقطۀ پرگاريم


بگذار که این پرگار با ما به ازاين باشد

آوردنش از آن ورممنوع نمي باشد


البته اگر آن جنس از كشور چين باشد

خوشبخت شود ملت البته به شرطی که


دولت و رییس آن خوش تیپ ترین باشد


خوش تیپی و شنگولی حـُسنی است خدادادی


کمتر نفری مثل او بر روی زمین باشد


صد تحفه ی این جوری بستند به ناف خلق


یک تحفه ی دیگر هم شاید به کمین باشد

این تحفه از آن بدتر،بعدی ز همه شر تر


« کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد»

« غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل»

چون لاش ِحسود ما در زیر زمین باشد


هر کو نکند فهمی ،خـُب بلکه نمی فهمد


وقتی که نمی فهمد بگذار همین باشد


از ديد طرف «جاوید» با شعر درپيتيش!


هم كاسه ي مكار شیطان لعین باشد

( این داستان اصلا ربطی به حکایت یارانه ها و ملت نجیب ایران ندارد)!!

روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب میشود و او را نزد حاكم می برند تا مجازات را تعیین کند . حاكم برایش حکم مرگ صادر می کند اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانی از مجازاتت درمی گذرم .
ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند . عده ای به ملا می گویند مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی ؟

ملانصرالدین می فرماید : انشاءالله در این سه سال یا حاكم می میرد یا خرم .






           

از همه توبه مي كنم ؛ بلكه تو باورم كني..

زَخـــمـ هایم به طَعــــنه میـگو یند: دوستانَت ، چقدر با نَمـــک اند!!

 

چه تلخ است ترس از

وابستگی

به چیزی که می دانی

روزی به پایان می رسد!

 

این روزها دلم اصرار دارد
فریاد بزند
اما . . .
من جلوی دهانش را می گیرم
وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد !!!
این روزها من . . .
خدای سکوت شده ام ..
خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود . . .!

 

زندگي يعني اينكه بداني که خدا عاشقت است

موفقیت در پیش روی توست....آن را دریاب

 

 

دانستن كافی نیست،باید به دانسته ی خود عمل كنید.

 

سکوت تنها صدای خداست

 

زندگی یعنی تکاپو

زندگی یعنی هیاهو

بخاطر بسپاریم که :

 

بخشنده از دست نمی دهد .

او همواره در حال بدست آوردن است . . .

 

شب، آنگاه زیباست

 که نور را باور داشته باشیم...

 

به کسانی که به شما حسودی میکنند احترام بگذارید !

زیرا اینها کسانی هستند که از صمیم قلب معتقدند شما بهتر از آنانید . . .

 

باز هم بلند شو!
ایستادن کسی که زمینش زده اند
از کسی که به زور سر پایش نگه داشته اند
زیباتر است . . .

 

آنچنان مهــــربان بــاش

که پـــروانـــه در پــرواز

اگــر خستـــه شـد

بر شـــانه ات آرام گیـرد

تا آمدی به قلبم دنیا از آن من شد

چشمان بی ریایت خیلی صبور و زیباست

آن قلب مهربانت در وسعت یک دریاست

با من بمان فرشته در خاطرم تو هستی

با دوری از نگاهت این دل همیشه تنهاست

بردی تو دل ز دستم نام و نشان ندارم

مانند ماه رویت در کس نشان ندارم

تا آمدی به قلبم دنیا از آن من شد

گر دل زمن بگیری چیزی جز آن ندارم

گفتم بمان کنارم گفتی که کار سختی ست

هستی درون قلبم جز این گمان ندارم

جلوه ﻱ یار


روز و شب در طلبت واله و شیدا شده ام              در هوای لب تو ، غرق تمنّا شده ام 

 مدتی هست که با دیدن آن سرو روان               کشته و مرده ﻱ آن قامت رعنا شده ام

گُل حُسنت به سحرگاه دمی جلوه نمود             فارغ از هوش و خرد ، محو تماشا شده ام   

دل و دینم بربودی توبه یک گوشهﻱ چشم           بیخود ازخود من ازآن نرگس شهلا شده ام    

بس نشاط و طرب و عیش به من روی نمود          از شعف سرخ تر از لاله ﻱ حمرا شده ام 

هرگز از دل نرود خاطره ﻱ روی نگار             که ز تأثیر رُخش گوهر یکتا شده ام          

خدایا شکرت که.......

بازطلوعی دگر ازعمر ما

بازمجال دگری ازخدا

صبح که آغازكنيم زندگی

تاشب امروز رسیم تا کجا

خدایا شکرت که بازمجالی عنایت فرمودی پس ازمرگ دیشب،حياتي دوباره نصيب شد.خدايا به نام تو وبه ياد تو...

خدايا امروزما رابهترازديروزما برمابگذران وفرداهاي دور و نزديك را بهترازامروز

يا الله مـــــــــــــــدد

مــشـکـلات ارتـبـاطـی

هــمــه ی مــشـکـلات ارتـبـاطـی بـه ایـن عــلـت اســت کــه:


مـا گــوش نمـی کنـیم تـا بـفهمـیم ،


گـوش مـی کـنـیـم کـه فـقـط "جواب"  بدهیم

(( عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی ))


 

 

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی

حیف باشد مه من،این همه از مهر جدایی

گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

(( عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی ))

 

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم

وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم

نغمه بلبل شیراز نرفته است ز یادم

دوستان عیب کنندم که چرا دل بتو دادم

(( باید اول بتو گفتن که چنین خوب چرایی ))

 

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه

مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه

پای عشاق نتوان بست به افسون و فسانه

 ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

(( ما کجائیم در این بهر تفکر تو کجایی ))

 

تا فکندم بسر کوی وفا رخت اقامت

عمر،بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گو رو به سلامت

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

(( همه سهل است،تحمل نکنم بار جدایی ))

 

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان

کس  درین شهر ندارد سر تیمار غریبان

نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان

حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان

(( این توانم که بیایم سر کویت بگدایی ))

 

گِرد گلزارِ رخ تست غبار خط ریحان

چون نگار این خطِ تذهیب به دیباچه قرآن

ای لبت آیت رحمت دهنت نقطه ایمان

آن چه خال است،زنخدان و سر زلف پریشان

(( که دل اهل نظر برد که سریست خدایی ))

 

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم

همه چون نی بفغان آیم و چون چنگ بمویم

لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

(( چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی ))

 

چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن

دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن

نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن

شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن

(( تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی ))

 

سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان

که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان

به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان

کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان

(( پرتو روی تو گوید که تو در خانه مایی ))

 

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند

دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن جلوه،که خورشید بخلوت ننشیند

پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند

(( تو بزرگی و در آئینه کوچک ننمایی ))

 

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد

نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد

شهریار آن نه که با لشکر عشق تو ستیزد

سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد

                     ((که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی))                 

ََ

كتابش گير كرده توي ارشادA

شنيدم مهدي استاد احمد
همان مرد ميان وزن و ميان قد
ستون پنجم ام ايكس و موساد!!
كتابش گير كرده توي ارشاد
همان كه با (سيا) خيلي اياق است!!
دوتا از گربه هاي او براق است
كسي كه هست در كار خود استاد
كتابش گير كرده توي ارشاد
كتابي كه در آن از شعر گفته
در آن از كينه و از مهر گفته
ولي چون كرده بي خود داد و فرياد
كتابش گير كرده توي ارشاد
در آن گفته كه دولت مهر دارد
سه تا ديوان كتاب معر !دارد
به دولت چون كه گفته باغت آباد
كتابش گير كرده توي ارشاد
نوشته دولت ما شوخ و شنگ است
رييس دولت البته قشنگ است
و چون دارد غم لبنان و بغداد
كتابش گير كرده توي ارشاد
روايت كرده از محنون و ليلي
نه از عشاق (فيسي) يا (ايميلي)
نوشته چون در آن از عشق فرهاد
كتابش گير كرده توي ارشاد
نوشته كشور ما نفت خيز است
رييس دولتش خيلي تميز است
ولي چون نفت ما را داده بر باد
كتابش گير كرده توي ارشاد
در آن گفته هدفمندي چه خوب است
طلوع فقر در حال غروب است
زده چون چند بيتي حرف مازاد
كتابش گير كرده توي ارشاد
سخن رانده ز حـُسن چاپ مدرك
به تنبان يكي انداخته كك
و چون گفته زدانشگاه آزاد
كتابش گير كرده توي ارشاد
و گفته انتخابات است آزاد
بدون پول شام و خرج سالاد
خريد رأي را آورده چون ياد
كتابش گير كرده توي ارشاد
كمي هم كرده چون كه هجو«جاويد»
و در طنازي او كرده ترديد
گرفته از جناب فيض ايراد
كتابش گير كرده توي ارشاد

سلام به خواجه ی شيراز


 

گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم

گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم

 

گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى

دایم اسیر گشتم در بند بیخیالى

 

گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى

گفتا که: می سرایم تکنو ،رپ و سواری!

 

گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟

گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى

 

گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز

گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز

 

گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده

گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده

 

گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟

گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون

 

گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟

گفتا: خریده قسطى یک ال سی دی به جایش

 

گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره

گفتا: شده پرستار یا منشى اداره

 

گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل

گفتا: که دست خود را بردار از سر دل

 

گفتم: ز ساربان گو با کاروان غمها

گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا

 

گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى

گفتا: پژو ، دوو، بنز ،کمری نوک مدادى

 

گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى

گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى

 

گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره

گفتا: به جاى هدهد دیش است و ماهواره

 

گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد

گفتا: به پست داده ، آوُرد یا نیاوُرد ؟

 

گفتم: بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى

گفتا که: ادوکلن شد در شیشه هاى رنگى

 

گفتم: سراغ دارى میخانه اى حسابى

گفت: آن چه بود از دم ،گشته چلوکبابى

.: قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد

همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن

هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به

حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها

 همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به

سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف

 می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی

 را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس

های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیر مرد

صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند

معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به

 سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل

 از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن

 شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام

 بخش شبهای تنهایی او می شود.
.
 

مگر حکايت پروانه ميکني با شمع

بزن که سوز دل من به ساز ميگوئي


ز ساز دل چه شنيدي که باز ميگوئي



مگر چو باد وزيدي به زلف يار که باز


به گوش دل سخني دلنواز ميگوئي



مگر حکايت پروانه ميکني با شمع


که شرح قصه به سوز و گداز ميگوئي



به ياد تيشه‌ي فرهاد و موکب شيرين


گهي ز شور و گه از شاهناز ميگوئي

کنون که راز دل ما ز پرده بيرون شد


بزن که در دل اين پرده راز ميگوئي



به پاي چشمه‌ي طبع من اين بلند سرود


به سرفرازي آن سروناز ميگوئي



به سر رسيد شب و داستان به سر نرسيد


مگر فسانه‌ي زلف دراز ميگوئي



به سوي عرش الهي گشوده‌ام پر و بال


بزن که قصه‌ي راز و نياز ميگوئي



حقيقتي به زبان مجاز ميگوئي


نواي ساز تو خواند ترانه‌ي توحيد

بزن که سوز دل من به ساز ميگوئي


ترانه‌ي غزل شهريار و ساز صباست


خاطرات دو دوست قدیمی


دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند. دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت: "امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد." آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به دریاچه ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند.

همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین میکشد. شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد. مرد که خود را از مرگ حتمی نجات یافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد: "امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد." دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید: "وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک میکنی؟"

مرد پاسخ داد: "وقتی دوستی تو را آزار میدهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی."
نتیجه اخلاقی : یاد بگیریم آسیبها و رنجشها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود.

مرد سرتو بالا بگیر! از چی‌ خجالت میکشی؟

 

خجالت رو باید کسانی‌ بکشن که نان رو از سفره ی تو دزدیدند و
حساب بانکیشون رو توی کشورهای دیگه پر کردن!
خجالت رو باید کسانی‌ بکشن که هر لحظه فریاد عدالت عدالت سر می دن
و غیر از ریا چیزی توی زندگی ندارن!
خجالت را ما بايد بكشيم كه به جاي خريد كالاهاي مرغوب كشور خودمون ، جنس چيني مي خريم ودر هر سفر به جاي اينكه برويم تا با آداب ورسوم و معماري و مديريت گردشگري كشورهاي ديگه آشنا بشويم ،سراغ بازارهاي خريد مي رويم وسرمايه هامون را به پاي توليد كنند گان بيروني مي ريزيم
خجالت را مابايد بكشيم كه تولبد كننده كيف و كفش چرم در ايران براي فروش كالاهاش مجبوره كه آنها را به تركيه ببره تا مسافران ايراني بيايند و كالاهاي توليديش را با قيمت خوب از بازارهاي تركيه بخرند
خجالت را ما بايد بكشيم كه وقتي لباسامون مارك خارجي داشته باشند اما مرغوبيت نداشته باشند برامون كفايت مي كنه
خجالت را مابايد بكشيم كه توليد كننده را وادار مي كنيم براي فروش بيشتر مارك تقلبي به توليداتش بزنه
خجالت را ما بايد بكشيم كه براي اقتصاد زندگي و خرج كردنمون برنامه نداريم و اگه پولي به دست مون برسه به راحتي حيف و ميلش مي كنيم بدون اينكه نفعي به خودمون ، جامعه مون ويا توليد داخلي مون داشته باشه

اندکی فکر کن ...


به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید.

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه
"حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.


اندکی فکر کن ...

مناظره با جناب خر :   ...دیدی تو خری که رشوه خوار است؟      یا بر خر دیگری سوار است؟

Description: http://www.dashtak.com/khare%20shirazi.jpg

 

روزی به رهی مرا گذر بود

خوابیده به ره جناب خر بود

 

از خر تو نگو که چون گهر بود

چون صاحب دانش و هنر بود

 

گفتم که جناب در چه حالی

فرمود که وضع باشد عالی

 

گفتم که بیا خری رها کن

آدم شو و بعد از این صفاکن

 

گفتا که برو مرا رها کن

زخم تن خویش را دوا کن

 

خر صاحب عقل و هوش باشد

دور از عمل وحوش باشد

 

نه ظلم به دیگری نمودیم

نه اهل ریا و مکر بودیم

 

راضی چو به رزق خویش بودیم

از سفرۀ کس نان نه ربودیم

 

دیدی تو خری کشد خری را؟

یا آنکه برد ز تن سری را؟

 

دیدی تو خری که کم فروشد ؟

یا بهر فریب خلق کوشد ؟

 

دیدی تو خری که رشوه خوار است؟

یا بر خر دیگری سوار است؟

 

دیدی تو خری شکسته پیمان؟

یا آنکه ز دیگری برد نان؟

 

دیدی تو خری حریف جوید؟

یا مرده و زنده باد گوید؟

 

دیدی تو خری که در زمانه؟

خرهای دیگر پیش روانه

 

یا آنکه خری ز روی تزویر

خرهای دیگر کشد به زنجیر؟

 

هرگز تو شنیده ای که یک خر؟

با زور و فریب گشته سرور

 

خر دور ز قیل و قال باشد

نارو زدنش محال باشد

 

خر معدن معرفت کمال است

غیر از خریت ز خر محال است

 

تزویر و ریا و مکر و حیله

منسوخ شدست در طویله

 

دیدم سخنش همه متین است

فرمایش او همه یقین است

 

گفتم که ز آدمی سری تو

هرچند به دید ما خری تو

 

بنشستم و آرزو نمودم

بر خالق خویش رو نمودم

 

ای کاش که قانون خریت

جاری بشود به هر ولایت

گفتم مه من ... از چه تو در دام نیفتی

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد


دل را به کف هر که نهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد


در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست

آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد


دل خانه ی عشق است خدا را به که گویم

کآرایشی از عشق کس این خانه ندارد


گفتم مه من ... از چه تو در دام نیفتی

گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد


در انجمن عقل فروشان ننهم پای

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد


تا چند کنی قصه ی اسکندر و دارا

ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد .

مگر بیدار سازد غافلی را، غافلی دیگر

 

به دریا می زنم! شاید به سوی ساحلی دیگر
مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

من از روزی که دل بستم به چشمان تو می دیدم
که چشمان تو می افتند دنبال دلی دیگر

به هر کس دل ببندم بعد از این خود نیز می دانم
بجز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر

من از آغاز در خاکم نَمی از عشق می بینم
مرا می ساختند ای کاش، از آب و گِلی دیگر

طوافم لحظه دیدار چشمان تو باطل شد
من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر

به دنبال کسی جامانده از پرواز می گردم
مگر بیدار سازد غافلی را، غافلی دیگر

جملات  پـشت كامیـونی

اگر خواهی بمیری بی بهانه
بخور ماست و خیار و هندوانه!



لاستیک قلبمو با میخ نگات پنچر نکن



شتاب مکن! مقصد خاک است

رادیاتور عشق من از بهر تو، آمد به جوش!


کاش جاده زندگی هم دنده عقب داشت





داداش مرگ من یواش!

کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت



محبت از درخت آموز که سایه از سر هیزم شکن هم برنمی دارد



همه از مرگ می ترسند من از رفیق نامرد



تا جام اجل نکرده ام نوش
هرگز نکنم تو را فراموش!





جهان باشد دبستان و همه مردم دبستانی
چرا باید شود طفلی ز روز امتحان غافل؟!



درخت مکر زن صد ریشه دارد
فلک از دست زن اندیشه دارد!



دلبرا دل به تو دادم که به من دل بدهی
دل ندادم که به من ساندوچ و دلمه دهی!



دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ تر از هیچ تو بر هیچ مپیچ!


دودوتا هفتا کی به کیه!




کوه از بالا نشینی رتبه ای پیدا نکرد
جاده از افتادگی از کوه بالا میرود!



گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند
طبیبان جملگی خلق را رنجور می خواهند!


تمام مرده شویان راضیند بر مردن مردم
بنازم مطربان را که خلق را مسرور می خواهند!




گرگی که مرا شیر دهد میش من است
بیگانه اگر وفا کند خویش من است


این وسیله بهر روزی دست ماست
در حقیقت مالک اصلی خداست


جوانی المثنی ندارد



علم بهتر است یا ثروت؟
هیچكدام فقط ذره ای معرفت



عیب رندان مكن ای زاهد پاكیزه سرشت
سرنوشت دگران بر تو نخواهند نوشت


هر كجا محرم شدی، چشم از خیانت باز دار
چه بسا محرم با یك نقطه مجرم میشود


من از عقرب نمیترسم ولی از سوسك میترسم
من از دشمن نمیترسم ولی از دوست میترسم


من نمی گویم مرا ای چرخ سرگردان مكن
هرچه می خواهی بكن محتاج نامردان مكن!


بوسه مگر چیست، فشار دولب
این كه گنه نیست، چه روز و چه شب

بمیرد آنكه غربت را بنا كرد
مرا از تو، ترا از من جدا كرد






100 بار بدی كردی و دیدی ثمرش را
خوبی چه بدی داشت كه یك بار نكردی



هندونه بده قاچ كنیم، لوپتو بده ماچ كنیم !


دانی كه چرا راز نهان با تو نگفتم،
طوطی صفتی طاقت اسرار نداری


به درویشی قناعت كن كه سلطانی خطر دارد



یادداشتی از نلسون ماندلا : من باور دارم ...

 

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.


من باور دارم ...
که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.

من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.

من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.


من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.

من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.


من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.

من باور دارم ...
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.


من باور دارم ...
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.

من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.

 

من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

من باور دارم ...
که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.

من باور دارم ...
«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را داردنيست
بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.»
 

بر مى خيزم

از حال و روزم
اين را مى دانم
كه دشمن شاد شده ام
با خلسه اى از خمارى تكرارى


از بود،از نبود
از حرف هاى نزده و جرمِ تاييد شده


به پهلو افتاده كشتى يى را مانم
كه ناخدايش
موج ها را به آرامش دعوت مى كند


به شيرى مانم
كه ميانِ گله ى كفتار ها
نعره اش به پشيزى هم نمى ارزد!


من را
با چاقوى كند و زنگ زده
از پشت زده اند
دوست نماهاى كركس صفتى كه
در رقصِ به خون غلتيدنم
به هم شاباش مى دهند!


بر مى خيزم
صبر كن مادر بر مى خيـــــــــزم!

چاه


هیچ شباهتی به یوسف نبی ندارم

نه رسولم

نه زیبایم

نه عزیزکرده ام

نه چشم به راهی دارم


فقط در چاه افتاده ام!!!!!!

غرور


اگر عشقت مرا باور نمی کرد

دلم عمری به پایت سر نمی کرد

چه می شد عاقبت پروانه ها را

غرور شمع خاکستر نمی کرد ؟...

خدا کنـــد ... کـه از ایــن کار دســـت بردارد

کسی که منتظـــرش مانــده ام تبــــــر دارد

و ســــاقهء من ازایـن ماجــرا... خبــــــر دارد

همان که میوهء من خورد و سـایه ام دزدید

به چــوب و شـاخهء خشکیده ام نظـــر دارد

به فکــر راه فــرارم بــه بندِ ریشــه اسیــــــر

خــوشا به حــال قنــاری، که بال و پـــر دارد

میــان ســینه دلم مثــلِ بیــد می لـــــــرزد

از آن خیـــال پلیـــدی کــه او بــه ســــر دارد

هنوز هم دو جوانه به شاخــه ام باقیسـت

خدا کنـــد ... کـه از ایــن کار دســـت بردارد

چش نخوريم بـُدو بيار نمكدون

توو يه آپارتمان ريزه ميزه
كه خيلي هم محيط اون تميزه!
من و زنم داريم نفس مي كشيم
نفس توو يه وجب قفس مي كشيم
اينم بگم كه چارتا بچه داريم
چه خوب ميشه يكي ديگم بياريم
اگه بياد شكر خدا مي كنيم
با اون يه ميليونش صفا مي كنيم

همسايه هامون خيلي با كلاسن
ميون مردم محله آسند
طفلكيا آنتن خوبي دارن
سر از توو كار همه در ميارن
دس توو دماغ اگه كني يه روزي
اگه توو مستراح خود بگو....
زرتي بلوتوث مي كنن اونا رو
ميدن به دسّ همه گوشيا رو
شريك ميشن طفليا در غم تو
پاك ميكنن چيشاي پر نم تو
شهري ز مشكلت خبر دار ميشه
نقل سر كوچه و بازار ميشه

اينم بگم همسايه ها ي با حال
اِند نظافتند و شاد و سر حال
آشغالاشون به سرعت از پنجره
شوت مي كنن مثل رونالد ، يره*
بنابراين محيط مون تميزه
به ما چه كوچه مون كثيف و ليزه؟

نصف شبي همسايۀ بالايي
عزيز دل مراد كدخدايي
يه دهن آواز مي خونه توو دشتي
با صداي بلند و خيلي مشتي
موسيقي زنده رو مفتي مفتي
مي كنه اجرا واسَت هرچه گفتي
صداش نگو صداي افتخاري
دل مي كنه هواي افتخاري
دلت مي خواد بغل كني مرادو
همون جوري كه احمدي نژادو!

بچه هاي مجتمع فوتباليستن
توو شيطوني هميشه نمره بيستن
ظهري كه از خستگي و خماري
ميخواي يه ساعت كپه رو بذاري
فوتبال ليگ برتر آغاز ميشه
چشات به قــّد يه وزغ واز ميشه
موسيقي زنده و ليگ فوتبال
ميده به ساكنين مجتمع حال

زناي مجتمع فهيم و با هوش
ترس ندارن از هيچي ،حتي از موش
توو خط غيبت نمي رن طفليا
مث ِ يه مرد توو روت ميگن چه چيزا
در ميارن اشـِكتو تا سبك شي
براي خندودن بعضي جُك شي

توو مجتمع آسانسور بي زبون
رفته مرخّصي براي درمون
به لطف اين آسانسور عتيقه
ورزش و نرمش باهامون رفيقه
گز مي كنيم پله ها رو هميشه
گمون كنم دويست تا پله ميشه
شديم به لطف او همه خوش اندام
جـَد رونالدينهو و ديويد بكام

وقتي كه مي رسيم به آخر ماه
براي پول شارژ و مشكل چاه
با سوژه ي نمي شه و نداريم
توو مجتمع تيارت در مي آريم
من و مراد و مش تقي و طالب
نقشارو بازي مي كنيم چه جالب
گريه و زاري مي كنيم حسابي
اشكارو جاري ميكنيم حسابي
خلاصه شارژو ماس مالي مي كنيم
از اين تيارتمون حالي مي كنيم

خلاصه « جاويد» خوشيم و خندون
چش نخوريم بـُدو بيار نمكدون
اوضاع ما شكر خدا عاليه
اگه بخواي يه واحدش خاليه


بیش مگو یاوه، مزن حرفِ زن                در حد یارانۀ خود حرف زن!‏

قصّه شنیدم که جوانی عَزَب

از مرض عشق شبی کرد تب

 

در دل خود کرد کمی جستجو

یافت در آن مهر یکی ماهرو ‏

 

دید که کار دلش  از کف شده‏

بهرۀ او رنج   مضاعف شده

 

باخته یکجا همه سرمایه را

فتنه شده دختر همسایه را

 

رفت و به گوش پدر آواز داد

شرح غم انگیزی از آن راز داد:

 

‏«کای پدر آشفته و شیدا شدم

عاشق یک دختر زیبا شدم

 

چون بدهم شرح ز حالات او

عاجزم از وصف کمالات او

 

از مه خود می دهمت آگهی

ترم نُه است آن مهِ دانشگهی‏

 

گرچه پی مدرک مامایی است‏

‏«در  همه کاریش توانایی است»!

 

شاعر و خطاط و ترومپت نواز

کوزه گر و گچبر و گلگیر ساز!‏

 

صاحب شش قطعه مدال جودو‏

‏«خاله شکردونه» ی کانال دو!‏

 

بیشتر از این چه بگویم پدر؟

عاشق دلخسته ی اویم پدر!‏

 

وقت ز کف می رود و گشته دیر

لطف کن از بهر من او را بگیر!»

 

گفت پدر:« کای پسر خامدست

ای زده بر دامن اوهام، دست

 

ای که تبت رد شده حال از چهل

این تب و تاب از سر پوکت بهل!‏

 

عشق چه و کشک چه، ای نوجوان!‏

خربزه آب است، بکن فکر نان

 

مگذر از این بادیۀ پرخطر

الحذر از عشق بُتان الحذر!

 

نیست تو را  خانه و ماشین و کار‏

دختر کس را چه شوی خواستگار؟

 

چون شوی از مشکل مسکن رها؟

این تو و این رهن و اجاره بها!‏

 

ای که شدی بر نگهی مبتلا

یک نظر انداز به نرخ طلا

 

قیمت اجناس ندیدی هنوز

طعم گرانی نچشیدی هنوز

 

بیش مگو یاوه، مزن حرفِ زن

در حد یارانۀ خود حرف زن!‏

 

سفره ی خالی چو ببینی عیان

عشق خودت را ننمایی بیان...»‏

 

بسکه از انواع  بلا کرد یاد

رعشه بر اندام پسر اوفتاد

 

نعره زد و رو به خیابان نهاد

روز دگر سر به بیابان نهاد

 

حال نشسته ست توی خاک و خُل

ای پدر عشق بسوزد به کُل

دلگیرم از پنجاه سال آدم نبودن

سرشار از خمیازه هایی ناب نابم

 می خواهم امشب بلکه یک ساعت بخوابم

 در خواب شاید آنچه می خواهم ببینم

 خود را کمی تا قسمتی آدم ببینم

 دلگیرم از پنجاه سال آدم نبودن

 از بودن اما آنچه می خواهم نبودن

 از بچگی نگذاشتند آدم بمانم

 یادش بخیر آموزگار مهربانم

 یک ترکه  را خوش دست و خوشگل می تراشید

 می گفت ای بزغاله ها  وحشی  نباشید

 یک چند نوبت تا که می خورم مرا زد

 می خواست از من یک بز اهلی بسازد

 بابام   هی می گفت  باید ناقلا شی

 می گفت ای گوساله باید گرگ باشی

 این درس را وقتی که در صف پاس کردم

 خود را شبیه کر گدن احساس کردم

  مادر که از الگوی برتر حرف می زد

 از بچه های عمه اختر حرف می زد

 وقتی که او این گفتگو را بسط می داد

 حس شتر بودن به آدم دست می داد

 امروز  هم هرچند یک کم توی باغم

 اما تصور می کنم خیلی کلاغم

 حالا زنم می خواهد  از من موش باشم

 یعنی که موجودی سراپا گوش باشم

 مادر زنم  هم بنده را یک اسب می خواد

 داماد هایی با همین برچسب می خواد

 از دید یک مسوول باید گربه باشم

 تا این که در قلبش  اگر جا بود جاشم

دلگیرم  از پنجاه سال آدم نبودن

 این  گربه است ،اسب است  یک زاغ است یا من

 آدم که کارش مثل من سگ دو زدن نیست

 تا بوق سگ  دنبال نان  مانند من نیست 

 گاهی سگم،  گاهی شبیه بره آرام

 ترکیب ناهمگونی از این جانور هام

 این جامعه نگذاشت من آدم بمانم

  نگذاشت آن چیزی که می خواهم بمانم

تو همانی که دلم لک‌زده لبخندش را

تو همانی که دلم لک‌زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دل‌خون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می‌ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می‌پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با این‌که مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرآیندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

«منم آن شیخ سیه‌روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را»