از حال و روزم
اين را مى دانم
كه دشمن شاد شده ام
با خلسه اى از خمارى تكرارى


از بود،از نبود
از حرف هاى نزده و جرمِ تاييد شده


به پهلو افتاده كشتى يى را مانم
كه ناخدايش
موج ها را به آرامش دعوت مى كند


به شيرى مانم
كه ميانِ گله ى كفتار ها
نعره اش به پشيزى هم نمى ارزد!


من را
با چاقوى كند و زنگ زده
از پشت زده اند
دوست نماهاى كركس صفتى كه
در رقصِ به خون غلتيدنم
به هم شاباش مى دهند!


بر مى خيزم
صبر كن مادر بر مى خيـــــــــزم!