بر مى خيزم
از حال و روزم
اين را مى دانم
كه دشمن شاد شده ام
با خلسه اى از خمارى تكرارى
از بود،از نبود
از حرف هاى نزده و جرمِ تاييد شده
به پهلو افتاده كشتى يى را مانم
كه ناخدايش
موج ها را به آرامش دعوت مى كند
به شيرى مانم
كه ميانِ گله ى كفتار ها
نعره اش به پشيزى هم نمى ارزد!
من را
با چاقوى كند و زنگ زده
از پشت زده اند
دوست نماهاى كركس صفتى كه
در رقصِ به خون غلتيدنم
به هم شاباش مى دهند!
بر مى خيزم
صبر كن مادر بر مى خيـــــــــزم!
+ نوشته شده در بیست و سوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت توسط مهربانی
|