درجواب به هتک حرمت به ساحت عظیم الشان پیامبر اسلام«ص»

آئینۀ اسلام

بی نورخدا جهان منور نشود

بی عطر محمدی معطر نشود

با گرد اهانت هزاران بوجهل

آئینۀ اسلام مکدر نشود

جلوۀ اسلام

آن تیره دلان زمهرسرمد ترسند

خفاش صفت ز نور ایزد ترسند

دانی زچه توهین به پیمبرکردند

ازجلوۀ اسلام ومحمد ترسند

چه خواهی گفت اگر روزی درآری سر ز افکارم؟


تعجب می کند یارم ز رفتاری که من دارم
تصور می کند دیوانه ام یاری که من دارم

نه او، هر کس دگر باشد تعجب می کند طبعاً
ز رفتار عجیب و نابهنجاری که من دارم

همه گویند رفتارم عجیب و نابهنجار است
و گاهی مایه شرم است اطواری که من دارم

خودم یکبار رفتار خودم را بررسی کردم
ولی دیدم که معقول است رفتاری که من دارم

و دیشب دست آخر گفتمش با صد زبان بازی:
خودت -یارا!- مرض داری و پنداری که من دارم

همیشه فکر می کردی که من از خویش شک دارم
کنون دیدی بی علت نیست اصراری که من دارم؟

چه خواهی گفت اگر روزی درآری سر ز افکارم؟
که رفتارم شده مشتق ز افکاری که من دارم

کسی دیگر مرا کی می تواند کنترل کردن؟
نباشد دست کس -غیر تو- افساری که من دارم

برایم آبرو نگذاشتی، بی آبرو! شرمی
کنون نقل محافلهاست آماری که من دارم

نه پولم می دهد، نه احترامم پاس می دارد
طلبکار است خود گویی بدهکاری که من دارم

تمام سالمندان از پرستار جوان گویند
ولی صد سال سن دارد پرستاری که من دارم

فرض کن حضرت مهدی (عج) به تو ظاهر گردد


فــرض کــن حــضــرت مــهــدی (عج) بــه تــو ظــاهــر گــردد /

ظــاهــرت هــســت چــنــانــی کــه خــجــالــت نــکــشــی؟/

بــاطــنــت هــســت پــســنــدیــده صــاحــب نــظــری؟ /


خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟/

لقمه ات درخور او هست که نــزدش بــبــری؟

/ پــول بــی شــبــهــه و ســالــم زهــمه دارایــیــت داری،

آنــقــدر کــه یــک هــدیــه بــرایــش بــخــری؟ /

حــاضــری گــوشــی هــمــراه تــو را چــک بــکــنــد؟ /

بــاچــنــیــن شــرط کــه در حــافــظــه اش دســتــی نــبــری!

/ واقــفــی بــر عــمــل خــویــش تــو بــیــش از دگــران

، مــی تــوان گــفــت تــو را شــیــعــه ی اثــنــی عــشــری؟ 

تصاویر پرکیفیت حضرت مهدی (عج) 9

خدایا هرچه زودتر ظهور آقا امام زمان رو نزدیک بفرما

کجا می روی ای مسافر؟

بسم الله الرّحمن الرّحیم


و آتش چنان سوخت بال و پرت را


که حتّی ندیدیم خاکسترت را


به دنبال دفترچه ی خاطراتت


دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را


و پیدا نکردم در آن کنج غربت


به جز آخرین صفحه ی دفترت را


همان دستمالی که پیچیده بودی


در آن مهر و تسبیح و انگشترت را


همان دستمالی که یک روز بستی


به آن زخم بازوی همسنگرت را


همان دست هایی که پولک نشان شد


و پوشید اسرار چشم ترت را


سحرگاه رفتن زدی با لطافت


به پیشانی ام بوسه آخرت را


و با غربتی کهنه تنها نهادی


مرا آخرین پاره پیکرت را


و تا حال می سوزم از یاد روزی


که تشییع کردم تن بی سرت را


کجا می روی ای مسافر؟ درنگی!


ببر با خودت پاره ی دیگرت را

دل‌اش در بند بود و ... بند پوتین خودش را بست

بسم الله الرحمن الرحیم


خیابان، دوربین و آب و قرآن، ... اولین برداشت


کسی در صحنه خم شد، ساک خود را از زمین برداشت


تریبون‌ها ـ پر از احساس ـ رفتن را هجی کردند


تمام شهر را آوازهای آتشین برداشت


بیا «ای لشگر صاحب زمان آماده باش» اکنون


وطن یا دین؟ برای هردو باید تیغ کین برداشت


در این‌جا ـ صحنه‌ی دوم ـ غبار و خون و باروت است


کلاش کهنه را بازی‌گر ما با یقین برداشت


دل‌اش در بند بود و ... بند پوتین خودش را بست


قدم‌های خودش را عاشقانه تا کمین برداشت


ـ شروع جلوه‌ی ویژه‌ ـ شب و مین، کاوش و ... می‌ریخت


اناری دانه‌دانه خون خود را روی این برداشت


اناری دانه‌دانه بسته شد، مردی کبوتر شد


ولی در پشت‌جبهه مادری تا خورد، چین برداشت


... و روی شانه‌ی مردم، سبک‌تر می‌وزید از باد


مکعب، خالی‌خالی، خیابان، واپسین برداشت!

پدرم کوه بردباری بود

آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه خواهی شد هدیه تو به خداوند است ، پس بی نظیر باش...✿ 


بسم الله الرحمن الرحیم
دور تا دور حوض خانه ی ما
پوکه های گلوله گل داده است
پوکه های گلوله را آری
پدر از آسمان فرستاده است
عید آن سال ،حوض خانه ی ما
گل نداد و گلوله باران شد
پدرم رفت و بعد هشت بهار
پوکه های گلوله گلدان شد
پدرم تکه تکه هر چه که داشت
رفت همراه با عصاهایش
سال پنجاه و هفت چشمانش
سال هفتاد و پنج پاهایش
پدرم کنج جانماز خودش
بی نیاز از تمام خواهش ها
سندی بود و بایگانی شد
کنج بنیاد حفظ ارزش ها
روی این تخت رنگ و رو رفته
پدرم کوه بردباری بود
پدر مرد من به تنهایی
ادبیات پایداری بود ...

انیمیشن   ....نظرتون چیه؟

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
  

جملات قصار

 
 
هيچگاه نه كسي رو ببخش نه فراموش كن
 
سر فرصت بزن دهنشو سرويس كن

 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *   

هر جا سخن از اعتماد است
 
من هر هر ميخندم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *   
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *   

يارو روبردن دادگاه قاضي بهش گفت خاك توسرت اين چهارمين بارته كه
 
ميارنت اينجا
 
يارو ميگه خاك توسرخودت كه هميشه اينجايي !!!
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *   

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *   

همیشه دست همسرتان را در دست بگیرید، چون اگه رهاش کنید
 
 میره خرید !
 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *   

رفتم تو سرچ گوگل تایپ کردم“زن چه میخواهد؟”
 
گوگل بعد از ۲۰ دقیقه پاسخ داد
 
“ما همچنان در حال جستجو ایم !”

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *   

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

هیچکس حق نداره از طرفش بپرسه “تو برا من چی‌ کار کردی؟”
 
تو ٧ میلیارد انسان تورو پیدا کرده، دیگه چیکار کنه !؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تجربه نشون داده وقتی با دوستت دعوات میشه
 
تازه میفهمی چقدر از اسرار زندگیت با خبر بوده !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به زنی که همیشه میدونه شوهرش
 
کجاست چی میگن؟ (بیوه).

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 
نیوتن در بیانیه ای یادآوری کرد:
 
علاوه بر زمین، یخچال نیز دارای نیروی جاذبه است..

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی کسی به شما میگه احساس بدبختی میکنه ، به آرامی دستش رو
 
 بگیرید ، بغلش کنید و بهش بگید : " ای بابا ، حالا کجاشو دیدی
 
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
 
 

دکتر داروسازم

برگرد که تا فاش نگردد رازم


من بی نفست قافیه را می بازم

 



محتاج به داروی لبانت هستم...

با این که خودم دکتر داروسازم

تاکه هستم خاطرم آزرده می دارند ولیک

می خورم خونابه  اما،کس  نداند حال من

هم فناشد پار وپیرارم ،وهم  امسال من

درشبیخونی که دزدان برده اند از سال پیش

برده اند  دار و ندار و هستی و  آمال من

 اشک دارم من به دیده،بغض هایی درگلو

اندکی مکثی بکن ،گوشی  بده برقال من

خرمن عمرم همه غربال کردم  یک شبی

غیر کاهی ،هیچ نیامد اندراین غربال من

سالها بگذشته و بروعده ای من دلخوشم

تا بیاید قاصدی ،روزی شبی دنبال من

منتظرهستم وسرخوش  با امیدی نیمه جان

تا که برخیزد زخوابش، محتضر  اقبال من

چون اسیرم در قفس  ،تا کوه قافت چون رسم

گرچه سیمرغم ولی بشکسته اندهم بال من

تاکه هستم خاطرم آزرده می دارند ولیک

دست خود گیری به ختمم ،قابی از تمثال من

راز آرامش درون

 خویشنداری است. انرژی‌های خود را پراکنده نکن. آنها را تحت


 نظر داشته باش و به طرز مفیدی هدایت کن.


در این است که هرکاری را با حواس جمع و علاقه انجام دهی.

.
در دل نبستن است. این را بدان که در حقیقت هیچ چیز و هیچ

کس به تو تعلق ندارد.



 در این است که همه چیز را همان طور که هست بپذیری. آنگاه


 با امید و آرامش در جهت بهبودی آن قدم برداری.
 
 
در درک این مطلب است که تو نمی‌توانی دنیا را تغییر دهی. اما


 می‌توانی خودت را تغییر دهی.


در دوستی با افراد مثبت است. از معاشرت با افرادی که



طبیعتی خالی از صفا و صمیمیت دارند، اجتناب کن.



 در ایجاد آرامش در محیط اطراف خویش است.

 

در داشتن وجدانی پاک است. به آرمان‌هایت پاینده باش.

در رفتار آزادانه است. رفتاری که بر آمده از خود واقعی ات

باشد، نه افکار دیگران.


 در این است که در تمام مراحل زندگی از حق پیروی کنی.
 
در غبطه نخوردن به مال دیگران است. این را بدان که آنچه حق


 توست، هر طور شد خود را به تو خواهد رساند.

 در گله‌مند نبودن است. آنچه دنیا به تو می‌بخشد، در مقابل

چیزی است که پیش‌تر ، تو به او بخشیده‌ای.

 در این است که اشتباهات خود را بپذیری و بدانی که فقط خود

 تو می‌توانی آنها را به موفقیت تبدیل کنی.

 در این است که بر دشمن درونت غلبه کنی، نه این که او را

 سرکوب کنی.
 
در تمرین اراده است. حتی اگر نفست به شدت مخالف باشد.


در این است که دلت همیشه شاد باشد، حتی هنگامی که

 دیگران عبوس هستند.

 در این است که به جای توقع خوشحالی از دیگران، خود آنها را

 خوشحال کنی.

در این است که خیر و سلامت دیگران را خیر و سلامت خود

بدانی.
 
در بی‌آزار بودن است. هرگز عمدا کسی را نرنجان.

 
راز آرامش درون کار کردن "در کنار دیگران"، نه "در مقابل" آنها.

چارمي گفت كه من خوشبختم

مرده ها در صف و غسالان هم
مرده ها را به کفن می کردند
سدر و کافور ولی قبل از آن
لای ده جای بدن می کردند

توی هر منفذ میت با زور
پنبه را کرده و در بند زدند
آن منافذ که به هنگام حیات
روز ده بار به او گند زدند

میتی گفت بغل دستی را
خوش به حال تو که سنکوپ کردی
داد زد چون که طلبکار سرت
جلو چشم همه کُپ کردی

من ولی سکته ی ناقص کردم
تا طلبکار به من زد دو سه چک
سی چهل سال شدم خانه نشین
تا که واصل شدم الان به درک

سومین مرده به آوای حزین
گفت من از همه بیچاره ترم
من ِ زی ذی به شما پیوستم
تا که زد همسر من توی سرم

چارمي گفت كه من خوشبختم
چون كه با بنز تصادف كردم
صاحبش داد به عنوان ديه
سه گوني پول و تراول در دَم

آن كه بالاي سرم مي خندد
هست تنها پسر من سالار
هرچه مانده است ز مايملك من
هاپولي مي كند اين لاكردار

داشت در زندگي من پسرم
آرزوهاي زيادي در سر
حال كه خواسته اش تأمين است
هست از مرگ چه چيزي بهتر؟

مرده ها را همه زآنجا بردند
چارمي ليك بلا صاحب ماند
پسرك رفته و با ارث پدر
خر خود را به سوي مقصد راند

گفت «جاويد» كه يارب مددي
تا كه من را بزند پيكاني
تا كه هرگز نتواند بدهد
صاحبش بهر ديه توماني

شرمنده !!

بودست هميشه غرق شادي خر من

دوراست زغصه ي زيادي خرمن !

 

شب ها نشد ه پيش زنش شرمنده !!

از زور فشاراقتصادي خر من !!

تست بینایی

عکس

دوره ارزانیست!!!

چه کسی می گوید : که گرانی شده است؟؟؟

دوره ارزانیست!!!

دل ربودن ارزان!

دل شکستن ارزان!

دوستی ارزان است،

دشمنیها ارزان،

شرافت ارزان!

تن عریان ارزان،

آبرو قیمت یک تکه نان ...

و دروغ از همه چیز ارزانتر،

قیمت عشق چقدر کم شده است.

و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان

مراقب باش...

مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبدیل می شوند ؛


مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبدیل می شوند ؛


مراقب کردارت باش آنها به عادات تبدیل می شوند ؛


مراقب عاداتت باش آنها به شخصیت تبدیل می شوند ؛


مراقب شخصیتت باش ، آن ســــــــرنوشتت خواهد شد ...

گوییا عصر هوش و نبوغ است , این همه ادعا ها دروغ است

بسم الله الرحمن الرحیم-www.khademoshohada1.blogfa.com

قصه های غم و بی قراری , باز اشك و محن،گریه زاری


قصه ی غصه های درونم , ماجرای دل پر ز خونم



در پی گریه های شبانه , می خورد بر تنم تازیانه



نیست در شهرمان رادمردی , اهل عشق و صفا اهل دردی



دیگر اینجا كسی با خدا نیست , در خیابان و كوچه حیا نیست



غیرت از شهر ما رخت بسته , حرمت ناخدایان شكسته



عده ای در نوا و خروشند , دین خود را به زر می فروشند



چهره ها را ببین در نقاب است , عقلشان در پی یك سراب است



سینه خسته مان پر ز آه است , دم زدن از خدا هم گناه است


گوییا عصر هوش و نبوغ است , این همه ادعا ها دروغ است



بخت بر ما اگر رو نماید , گیرم این جمعه آقا بیاید



شك ندارم كسی منتظر نیست , منتظر چشم كس سوی درنیست



غرق نجوا كه شادی تمام است , این چه وقت ظهور امام است



ادعا می كنیم او ولی نیست , او ز نسل و تبار علی نیست



هر كسی در پی یك بهانه , می دود با بهانه به خانه



او بیاید  همه كار داریم , یا كه نه ، خانه بیمار داریم



او بیاید همه نا توانیم , منكر صاحب زمانیم



از ظهور ولی می خروشیم , زود او را به زر می فروشیم



او بیاید دلش بی شكیب است , بین ما شیعیان هم غریب است



گرد غم كی ز رویش ربودیم , یار خوبی برایش نبودیم



او بیاید غریب است و تنها , باز یك كوفه ، چاه است و مولا



نه همان به كه غایب بماند , او نمازش فرادا بخواند

 

قفس باز

 

 

 

 ای زندگی برداردست از امتحانم 

 چیزی نه می دانم نه می خواهم بدانم

 

 دلسنگ یا دلتنگ ! چون کوهی زمینگیر

 ازآسمان دلخوش به یک رنگین کمانم

 

 کوتاهی عمر گل از بالا نشینی ست

 اکنون که می بینید خوارم ، در امانم

 

 دلبسته ی افلاکم و پابسته ی خاک 

 فواره ای بین زمین وآسمانم

 

 آن روز اگر خود بال خود را می شکستم

 اکنون نمی گفتم بمانم یانمانم؟!

 

 قفل قفس بازو قناری ها هراسان

 دل کندن آسان نیست! آیا می توانم؟!

دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز

همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت ،
این یار قدیمی چه وفایــی دارد ...

                                                     باغبان در را نبند من فرد گلچین نیستم
                                                     من اسیر یک گلم دنبال هر گل نیستم
.


هر که در سینه دلی داشت به دلـداری داد
دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز


                                                 
     نا له پنداشت که در سینه ی ما جا تنگ است
                                                      رفت و برگشت سراسیمه که دنیا تنگ است


آنروز که کارِ همه می‌ساخت خداوند     

ما دیر رسیدیم و، به جائی نرسیدیم

                                                       آتش بگیر، تا که بدانی چه می‌کشم     
                                                       احساسِ سوختن، به تماشا نمی‌شود


با خون غم نوشتم غربت مکان ما نیست

از یاد بردن دوست ، هرگز مرام ما نیست




بگذار وبگذر   

                         

مرا با حال خود بگذار بگذر

خرابم من،ازاین آوار بگذر

سرک تا کی کشی بالا وپایینم

بیا روزی از این رفتار بگذر

غلافش کن همان کج تیغه جورت

ازاین رفتار چون تاتار بگذر

اگرگفته کسی حرفی،تو مشنو

مکن باور ازاین اخبار بگذر

وجودم غم، زغم لب ریز دردم

به غمخواری بیا ،این بار بگذر

وفا آموز ومهر ومهربانی

زتاراج دل بیمار بگذر

سواره می روی مشتاب جانم

من وامانده  را مگذار ،بگذر

دراین بازی اگر کردم  خطایی

مکن اخراج و زین اخطار بگذر

چقدَر ساده به این فاصله ها می نگریم

روزگاری است که ما از همه جا بی خبریم

سرسری از همه ی حادثه ها می گذریم

دور شد بوی خدا از نفس خاطرمان

چقدَر ساده به این فاصله ها می نگریم

مثل دیوار ترک خورده مصیبت زده ایم

مثل بادی که به هر جا بوزد در به دریم!

کاش می شد شب تنهایی ما صبح شود

کاش می شد که از این خواب قدیمی بپریم!

یک شب از باغ انار دلمان مثل قدیم

میوه ای تازه برای دل آقا  ببریم

زنده یا مرده ما، آه چه فرقی دارد

وقتی از روی زمین سر به هوا می گذریم!

دلی   دارم   که  در     دام     هوس نیست

در خور پروانه ی من نیست سوز هر چراغ

                          خویش را بر«شعله ی آواز» بلبل می زنم!

********************************

*********************************

دلی   دارم   که  در     دام     هوس نیست

اسیر      عشوه های     هیچ   کس نیست

چنان    سرگشته ی  صحرای  عشق است

که  او را   هیچ  راه   پیش  و  پس نیست

همای  عرش   پیمای    جنون         است

اسیر   دانه   و    دام     و    قفس نیست

به   جز    با   ساغر   خون نیست   همدم

به   جز   با     ناله ی نی همنفس نیست

گل     آلاله ی        باغ               خدایی

پریشان    از   جفای  خار و  خس نیست .

 

یک متهم بود و ... تمام شهر قاضی

یک بار دیگر شایعه ،تهمت زدن ها ،

زخم زبان ها ، باب شد  بین  سخن ها

هرکس به فتوای خودش حرفی زد و باز

گوی خبر افتاد  دست  پیــرزن ها

یکسوی فتوا یکسره زخم زبان  تا ..

یکسوی فتوا سوختن ها ، ساختن ها!

یک متهم بود و ... تمام شهر قاضی

یک متهم بود و ... ملامت از دهن ها

حتی یکی حق را به حقداری نمی داد

در شهر غوغایی شد از ماها و من ها

پایان روز و یک  شب آرام و ساکت

یک شهر خواب و یک  نفر  بیدار، تنها

من اگر مست لب ِ لعل نگارم ،به تو چه ؟

« حاجي اكبر » من اگر عاشق يارم ،به تو چه ؟

         من اگر مست لب ِ لعل نگارم ،به تو چه ؟

 

         توبه كردي ز گنه كاري و آ دم شد ه اي !

         من اگر بهره اي از توبه ندارم، به تو چه ؟

 

         حقه بازي تو ، شكارت شد ه از ساد ه دلان !

         من اگر در پي ِ يك طرفه شكارم ، به تو چه ؟

 

         خر سواري توو يك مُشت خران دور و بَرَت

        من اگر كرّه خري لنگ سوارم ، به تو چه ؟

 

         تويي و در نخ شيّادي و مردم رفتن !

        من اگر در نخ ِ يك لپّ ِ انارم ،به تو چه ؟

 

          تو كه از راه ِ ريا بار خودت را بستي !

          من اگر وانتي ام ،در پي ِ بارم ، به تو چه ؟

 

          از فشارات شب ِ قبر و نكير و منكر

           رسته اي،بند ه اگر تحت فشارم ،به تو چه ؟

 

         از عذابات ِ! جهنم كه فراريدي ! تو

       از طلبكار اگر فكر فرارم ، به تو چه ؟


من آدم بی پولم دیوانه و شنگولم

من آدم بی پولم دیوانه و شنگولم               در قرض فرو رفتم تا خرخره می لولم

آشفته و درمانده انگار که یک غولم              یک ریز رود بالا شومی ز سر و کولم

من آدم بی پولم دیوانه و شنگولم

رفته است هدر عمرم علافم و بی کارم         با دست تهی از خود شرمنده و بیزارم

هرچند که در خوابم گویند که بیدارم                 در عرصه نادانی بسیارم و بسیارم

من آدم بی پولم دیوانه و شنگولم

گه توی صف شیرم گه توی صف نانم               رفته است گرو هر جا آفتابه و تنبانم

در فکر و خیال خود غرقیده و حیرانم                وقت است فرو ریزم چون خانه ویرانم

من آدم بی پولم دیوانه و شنگولم

هر لحظه فشار آید بر بنده و امثالم              بی فایده می باشد هر چند که می نالم

افتند طلب  کاران چون گربه به دنبالم                   هنگام فراریدن غمناکم و خوشحالم

من آدم بی پولم دیوانه و شنگولم

باید بکنم دزدی همچون دگران من هم              چون گشنه و نالانند فرزند من و زن هم

هرچند که فرسوده چو روح همه تن هم          پوشاک و غذا خواهد ناچاری بودن هم

من آدم بی پولم دیوانه و شنگولم

من و تو از سفري عاشقانه برگشتيم

به دوش مي كشم اين بار كهنه را خسته

دوباره جان به لب و باز هر دو پا خسته

من و تو از سفري عاشقانه برگشتيم

رسيده ايم به پايان ماجرا خسته

تمام زحمت و بار سفر به دوشم بود

به دوش اين من از زخم جاده ها خسته

تو را و كوله ي سنگين خاطرات تو را

كشيد شانه ي من بي تو بارها خسته

نگفتي آخر خط با زبان خوش حتي

نباشي از همه ي راه آشنا ! خسته

نگفتي و نشنيدم صداي لطف تو را

رسيده ايم به آخر...به انتها... خسته...

 

تا بعد...

گریه های بلند ممنوع است

بسم الله الرحمن الرحیم-www.khademoshohada1.blogfa.com


از صفای ضریح دم نزنید

حرفی از بیرق و علم نزنید

گریه های بلند ممنوع است

روضه که هیچ سینه هم نزنید

کربلا رفته ها کنار بقیع

حرفی از صحن و از حرم نزنید

زائری خسته ام نگهبانان

به خدا زود می روم نزنید

زائری داد زد که نا مردان

تازیانه به مادرم نزنید

غربت ما بدون خاتمه است

مادر ما همیشه فاطمه است

کاش درهای صحن وا بشود

شوق در سینه ها به پا بشود

کاش با دست حضرت مهدی

این حرم نیز با صفا بشود

کاش با نغمه حسین حسین

این حرم مثل کربلا بشود

در کنار مزار ام بنین

طرحی ازعلقمه بنا بشود

پس بسازیم پنجره فولاد

هر قدر عقده هست وا بشود

چارتا گنبد طلایی رنگ

چارتا مشهد الرضا بشود

این بقیعی که این چنین خاکی است

رشک پروانه های افلاکی است

در هوایش ستاره می سوزد

سینه با هر نظاره می سوزد

هشت شوال آسمان لرزید

دید صحن و مناره می سوزد

بارگاه بقیع ویران شد

دل بی راه و چاره می سوزد

این حرم مثل چادر زهراست

که در اینجا دوباره می سوزد

این حرم مثل خیمه ی زینب

که در اوج شراره می سوزد

سالها بعد قدری آن سو تر

چند قرآن پاره می سوزد


http://up.vatandownload.com/images/zwpz6ypcbuwsk1b64pj5.jpg



 

 

خدایا تو قلب مرا می خری؟

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم

-به ياد او- به يك سرشانه ي محكم گره مي خورد

زمين با آسمان ابري اش در هم گره مي خورد

شبم ديشب به شب بويي پر از شبنم گره مي خورد

درست از بين دستانم درخت نخل مي روييد

و دستانم مكرر مي شد و در هم گره مي خورد

و دستانم مكرر مي شد و هر دست ؛ تنهايي

-به ياد او- به يك سرشانه ي محكم گره مي خورد

"الهي لا تودبني" كه مي گفتم قنوتم بود-

كه آن بالا به يك سررشته ي مبهم گره مي خورد

"الهي لا تؤدبني"...."الهي لا تؤاخذني"...

چه مي گفتم كه دل با ريشه هاي غم گره مي خورد؟

نمي دانم چه مي گفتم؟ چه چيزي در درونم بود؟

چه چيزي در دلم با آن چه مي گفتم گره مي خورد؟

يكي انگار با من بود و ... در من بود و... از من بود..

نمي دانم كه بود اما... به من كم كم گره مي خورد

نمي دانم ولي انگار امشب آن خدايي را

كه مدت هاست گم كردم به دنيايم گره مي خورد

از ما بگذر

هر چند دلی تباه داریم خدا

هم نامه ی پرسیاه داریم خدا

خود دادِ غنا و بی نیازی زده ای

از ما بگذر گناه داریم خدا