تاکه هستم خاطرم آزرده می دارند ولیک
می خورم خونابه اما،کس نداند حال من
هم فناشد پار وپیرارم ،وهم امسال من
درشبیخونی که دزدان برده اند از سال پیش
برده اند دار و ندار و هستی و آمال من
اشک دارم من به دیده،بغض هایی درگلو
اندکی مکثی بکن ،گوشی بده برقال من
خرمن عمرم همه غربال کردم یک شبی
غیر کاهی ،هیچ نیامد اندراین غربال من
سالها بگذشته و بروعده ای من دلخوشم
تا بیاید قاصدی ،روزی شبی دنبال من
منتظرهستم وسرخوش با امیدی نیمه جان
تا که برخیزد زخوابش، محتضر اقبال من
چون اسیرم در قفس ،تا کوه قافت چون رسم
گرچه سیمرغم ولی بشکسته اندهم بال من
تاکه هستم خاطرم آزرده می دارند ولیک
دست خود گیری به ختمم ،قابی از تمثال من
+ نوشته شده در سی ام شهریور ۱۳۹۱ ساعت توسط مهربانی
|