سحر از باد صبا بوی تو آمد صنما
.
سحر از باد صبا بوی تو آمد صنما
چه نسیمی که دلم گشته ز هرغصه رها
به هوای نظری بر رهت افتاده دلم
نگهی تا ز دلم نغمه برآید به سما
که شناسد خبر از حالت دلداده دمی
مگر از کوی تو روزی گذری بوده ورا
من گریزان شدم از قوم ریاپیشه - نبود
به جز از کوی تو راهی که پناهست مرا
سفر از خاک به دنیای دگر سهل بود
چو مرا شوق تو باشد نکنم فکر جزا
چه بگویم که مگر وصف تو آید به بیان
نکند هیچ سخن وصف پری روی تو را
سحر از باد صبا بوی تو آمد صنما
چه نسیمی که چنین گشته مرا قبله نما
علی حیدری معاف
رقص عاشقانه
چه کسی گفته است رقص عاشقانه عبادت نیست چه کسی عشق را افرید ومادر را برای عشق ورزی
می خواهم فریاد بزنم و قسمتی از قلبم راعاشقانه برای عشق ورزیدن بدهم تا انها نیز تجربه کنند
عشق را ومحبت را من یک مادرم فقط یک مادر بدون هیچ اضافه ای
قسمتی از:سروده س صادقی (ساغر)
ای که بر درد دلم لطف تو تسکین آمد
ای که بر درد دلم لطف تو تسکین آمد ![]()
چون طبیبی که مرا مرهم و بالین آمد ![]()
فارغم از غم اگــــر باز کــــــنارم باشی ![]()
خانه ام از کرمت شاد و چه رنگین آمد ![]()
هر چه تقدیر کنم از کرمت باز کم است ![]()
دست باز و کرم تو به چه آئین آمد ![]()
من و منصور ز دل لطف تو را می گوییم ![]()
نزد لطف و کرمت دل که چه مسکین
از اسمان شعر.غزل و......منصور گروسی
ما اهل دلیم....
ما اهل دلیم اشاره را میفهمیم
راز شب پر اشاره را میفهمیم
به پنجره های بسته عادت داریم
با هرچه دل شکسته نسبت داریم
خودت را چگونه می بینی؟
درجا میزنی یا پیشرفت می کنی؟
منظور، حساب بانکی ات نیست
غرض، شیوه ی برخورد تو با چالش هاست
هدف، نحوه ی زنده گانی توست
آن چه مترقی را از درجازن متمایز میکند،
وسعت بینش است
درجازن احساس وامانده گی می کند
مترقی خوشبین است
درجازن رقابت می کند
مترقی خلق می کند
درجازن تهور ندارد
مترقی مانع را پشت سر می گذارد
درجازن عاشق راحتی ست
مترقی راحت است که ناراحت باشد
درجا زن به تملک دل بسته است
مترقی به زیستن می اندیشد
درجازن غرق آرزوهاست
مترقی سرشار از برآوردن آرزوها
درجا زن مساله آفرین است
مترقی حل کننده ی مسائل
درجازن خود را قربانی می داند
مترقی احساس مسوولیت می کند
درجازن به آن چه می داند قانع است
مترقی مشتاق یاد گیری ست
درجازن درجا می زند
مترقی رشد می کند
برای پیشرو بودن . برای رسیدن به اوج
بینش خودت را گسترده کن
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم
اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری
! - دوم این که در بهترین بستر و رختخواب
جهان بخوابی.
- و سوم این که
در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی. پسر لقمان گفت ای پدر ما
یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: - اگر کمی
دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. - اگر بیشتر کار کنی
و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است. - و اگر با مردم
دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست
جوانی المثنی ندارد















آقا تو کجا و ما کجاییم؟
تو منتظری که ما بیاییم
غربت چه حکایت غریبیست!
آقا تو کجا و ما کجاییم؟
دل در طلب شما هواییست
این غربت ما ز آشناییست
ما صبح و غروب جمعههاییم
عمریست میان ما جداییست
بیخودی نیست دوست دارم ، یه تیکه ماهی به خدا
بیخودی نیست دوست دارم ، یه تیکه ماهی به خدا
خیال کنی دروغ میگم ،تو اشتباهی به خدا
دروغ نمی گم میدونی ، دروغگو دشمن خداست
مثل همه فرشته ها ، تو بیگناهی به خدا
بعضیا چشمشون شوره ، میخوان که چشمت بزنن
حتی اگه قایم بشی ، باز تو نگاهی به خدا
وان یکاد میخونم و به طرفت فوت میکنم
از دس اینهمه حسود تو اشتباهی به خدا
رقیب بی چشم رو – رو ، پشت در خونت دیدم
تا که ازت بدم بیاد ، میگفت سیاهی به خدا
خودش شبه ، خودش سیاس ، حرفای بی ربط میزنه
تو لذت یه سحری ، خود پگاهی به خدا
|
| ||
|
امیر عاملی
ما می رویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم هر که بماند مخیر است
ما می رویم گر چه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما می رویم مقصدمان نامشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگی هاست گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیریست رفتند امیران غافله
ما مانده ایم غافله پیران غافله
اینجه دگر که جای من و پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم
ما هم بدون بال به معراج می رویم
دوباره شعله های غم، به دل شرار می زند
دوباره شعله های غم، به دل شرار می زند
دلم به یاد روی تو، دوباره زار می زند
کجاست کفش های من، که نیست طاقتی به تن
کسی مرا به کوچه ها، دوباره جار می زند
خراب لحظه ها منم، گرفته شور دامنم
چه زخم هابه سینه ام که انتظار می زند
هزارزخم خورده ام، هزاربارمرده ام
هنوزاین شکسته دل، به کارزار می زند
هزاربار رفته ام، به دارعشق و بازهم
خرام ونازِِِِِ قامتت، دلم به دارمی زند
به جان غریوو ولوله،سری وعقلِ صددله
نگاه مست تو ولي، به دل هوارمی زند
شدم ملول زین خزان، ازین خزان سرگران
بیا که شورو شوق من، دَرِِبهارمی زند
بیا، بیا که خسته ام، بیا که دل شکسته ام
بیا که دل به شوق تو، چه بی قرارمی زند
فتاده شوردر سرم، گرفته باز خاطرم
مگرکسی به چنگ غم، به سیم تارمی زند؟

بيا بيا که تو را بی بهانه می خواهم
تو را شبيه غزل جاودانه می خواهم
در ارزوی نگاهت دچارخواهم شد
حريم چشم تورا بيکرانه می خواهم
بخوان برای دل من به لهجه ی باران
دو استکان غزل عاشقانه می خواهم
ومن کبوتر خسته به روی شانه ی تو
برای بال وپرم اشيانه می خواهم
تمام زندگی ام پشت پنجره طی شد
بيا بيا که تورا بی بهانه می خواهم
رویای وصال....ابر رحمت
می رسد از شهر چشمانت سوار دیگری
روی دوشم می گذارد عشق بار دیگری
اختیارم را به دست چشمهایت می دهم
گرچه غیر از این ندارم اختیار دیگری
دل چرا تسلیم پائیز ملال آور شود
با تو وقتی هست هر فصلی بهار دیگری
کینه ها دارند از من مردم این روزگار
من که با یاد تو دارم روزگار دیگری
با همان دیدار اول نیمه جانم کرده ای
درمسیرت مانده ام تا انتحار دیگری
دل حریف شیوه خونریز چشمانت نشد
باختم،آماده ام اما! قمار دیگری
هرچه خواهی با دل رسوا بکن،هرچند دل
از تو جز خوبی ندارد انتظار دیگری
پس کجا ماندی گلم! در جستجویت سالهااست
هر قدم را می گذارم روی خار دیگری
می شود فردا به دیدارم بیایی،یا که نه
با خیالت باز بگذارم قرار دیگری
چشم من عمری است دنبال شکار چشم تواست
چشم تو هر لحظه دنبال شکار دیگری
من به رویای وصالت زنده ام رویای من!
تا نفس دارم نیندیشم به یار دیگری
شبیه شمع
شبیه شمع که با شام تار درگیر است
دلی که آینه شد با غبار درگیر است
فراق با دل عاشق رفیق دیرین است
همیشه با تن گل نیش خار درگیر است
چه بر سر دل من رفت و آرزوهایش
که بی خیال تو با روزگار درگیر است؟
بهار آمد و بر بی قراریم افزود
خزان بی کسی ام با بهار درگیر است
چه انتظار مرا می کشد در آخر راه
که عمرم این همه با انتظار درگیر است؟
زمین مزار تنم می شود، نمی دانم
دلم برای چه با این مزار درگیر است؟
خراب و خسته دلم با هزار و یک سودا
برای کسب کدام افتخار درگیر است؟
کتاب خاطره صد بهار خواهد شد
درخت ساده که با برگ و بار درگیر است
بیا که مرهم بیگانگان افاقه نکرد
مرا دلی است که با زخم یار درگیر است
هرچيز شد هدفمند، ما را رها كن از بند با خود ببر به دربند، بپّا فقط نچايي
در لحظهاي طلايي، آن يار موحنايي! از لاي چار ماشين، يكهو كشيد
لايي
تا من به خود بيايم، ديدم گذاشت جايم آن يار باوفايم! بيهيچ
ردپايي
نامرد تيغمان زد، پيش رفيقمان زد انداخت گردن ما هركار
ناروايي
انگار كارش اين بود راه شكارش اين بود هردم شعارش اين بود آن اِند
بيوفايي:
هنگام تنگدستي با هركسي نشستي از وي بگير دستي، هروقت
هركجايي!
ديدي كه يار ناباب، مانند كرم شبتاب ما را چه داد القاب، تا ديد يار
مايي؟!
گيراند و ريخت، اصرار هي كرد و كردم انكار چايي بعد سيگار، سيگار بعد
چايي!
يك وقت ديدي: اي داد! يارو به سرعت باد ما را نمود معتاد با چاي و با
دوايي!
اكنون بسي مريضم، با خويش در ستيزم تا در خودم نريزم، من را ببر به
جايي
از من بگير قند و از جا بكن بلند و زاينجا ببر هلند و ول كن به
روستايي
جايي كه باز باشد گلهاي ناز باشد صدگونه غاز باشد هرسوي در
چرايي
ديدار كل دنيا كاري است در خور ما ما را شبيه يوگي گردش ببر
هوايي
اي فرد صاحب تور، اي تورمند مغرور ويزا بگير فيالفور ما را ببر
هاوايى
هرشهر يا هر استان، هرنقطهاي از ايران در تور خود بگنجان، هرجاي
باصفايي
كشور به كشور اي دوست، سوريه يا بلاروس فرقي نميكند اوروپايي(!)
آسيايي
مايي كه پولداريم، صد تا فضول داريم! - طبق اصول داريم!- فارغ ز هر
خطايي
ويزاي انگلستان در پاس من بچسبان خيلي كلاس دارد اين برگه، جان
دايي!
هنگام بازگشتن از انگليس، لطفن با مدعي بفرما: هركس هر
ادعايي-
- نسبت به بنده دارد، فعلا نگاه دارد باباي من ندارد چون طاقت
جدايي
حل ميشود قضايا، با پول، با دعا، با لطف جناب قاضي يا لطف
كبريايي
حالا كه هست هرچيز ارزان، ز جاي برخيز بنگر كه گشته واريز يارانهي
كذايي
هرچيز شد هدفمند، ما را رها كن از بند با خود ببر به دربند، بپّا فقط
نچايي
"چرخيد و روي خاطره لغزيد مثل من
"چرخيد و روي خاطره لغزيد مثل من
ديوانه وار آينه را ديد مثل من"۱
تاريخ را دومرتبه در خود مرور كرد
باران شد از مساحت ابري عبور كرد
"مردي كه از تفكر جنگل گذشته بود
از اين هزارههاي معطل گذشته بود"۲
ميآمد و تبسم خورشيد بر لبش
مهتاب جاودانهي اميد در شبش
آمد كه غنچه هاي شكرخند بشكفند
نارنجها شكوفه بگيرند بشكفند
آمد كه انعكاس خدا بيشتر شود
پروانه وار در دل شب شعله ور شود
وقتي نماز ظهر به شب بو اقامه كرد
شب طرح ديگري زد و دوران دورهگرد
چرخيد و باغبان و خزان را رفيق كرد
مردي خميد و ناله به چاهي عميق كرد
ايمان به زير پاي خدايان شكسته شد
از عشق هاي ممتد يكسويِ خسته شد
مثل تمام مردم سر مست سر بلند
میخواند از سرود طلوعی شکوهمند
از خط و خال و خواب و لب يار خسته بود
از طعنه طعنه طعنه ي بسيار خسته بود
مانند آينه ، كه بننشست و ايستاد
يكجا تمام طرح زمان را ارائه داد
اول نوشت از تب شرجي بادها
از سازش هميشهي ما با تضادها
از دستهاي يخ زده در قلب آسمان
تكبير هاي واجب قد قامت جهان
برگشته بود از هيجان شتابها
از سرنوشت ناخلف انقلابها
او گفته بود چشمه سرازير ميشود
فريادها دو مرتبه تكثير ميشود
او گفته بود دلنگران انارهاست
پاييز انتهای بلوغ بهارهاست
دلواپس تقابل گل بود با نسيم
دلواپس تجدد عشقی که از قدیم ...
اينجا ميان مردم مظلوم در ستم
سركوب ميشوند لب جامها به هم
تا در تب تهاجم تهدید های مرگ
ویران شوند خاطره ها در شب تگرگ
وقتی پر پرنده به پرواز خسته شد
درهای رو به روی خدا نیز بسته شد
تقدير بر قداست تدبير ميوزيد
مردي به زير سايه انگور ميخزيد
ای ناجی شهامت شبتاب های شاد
شوریدگی شرجی فریادهای باد
ای طعمهای جاری تلخندهای باغ
باران جر گرفته ی مرداد ماه داغ
"پايان تلخ حادثه آري شنیدنیست
بسيار رفتنیست كه گاهي رسیدنیست"۳
سعيد نجف زاده
هوای بلبلان دارم که در گلزار می گردم

هوای بلبلان دارم که در گلزار می گردم
شراب ارغوان خواهم که با خمار می گردم
مرا بر درد بی درمان طبیبی نیست در عالم
ولیکن همچو بیماران پی تیمار می گردم
برای عشوه یوسف زلیخا خود گدایی کرد
مرا شوق گدایی شد که در بازار می گردم
چرا یکجا بمانم من چو آن بتهای تو خالی
به گرد کعبه ی یارم مسلمان وار می گردم
تو ای آهوی تاتاری که از صیاد هوشیاری
عیان کن رسم عیاری که با اغیار می گردم
حدیث جان نثارانم که جان را بر لب آوردم
اسیر دست دورانم که چون پرگار می گردم
اگر چه مهر تابانم به پشت ابر پنهان است
ولیکن من ز شوق او پی انوار می گردم
بسوزان رند تبریزی ، ز سوز ساغر و ساقی
که من در عالم مستی پی اسرار می گردم
رند تبریزی
خوشگلی وخوش مرام وخوش سخن
هم تو آقازاده،هم آزاده ای
خوشگلی وخوش مرام وخوش سخن
وه،تو از این حیث، فوق العاده ای
هرکه برکُرسی نشسته،رِند شد
تو ولی،هم خاکی و هم ساده ای
سهم ما، در قالب یارانه ات
بیشتر از حدِ لازم داده ای
می کُنی آباد هر ویرانه را
اهل آبادان، یا آباده ای؟
گر،دوتا دِهکوره ازهم دور بود
کرده ای شان متصل با جاده ای
هستی از تهدید یو اِس، بی هراس
مَردِ جنگی،باسه سوت آماده ای
گرچه گُل هستی،ولی با اجنبی
از زُمُختی، عینهو سُمباده ای
وآنکه دشمن هم اگر سگهار شد
به نام آن که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد .... بخودآ
نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم، نه چنانم که تو
گویی، نه چنینم که توخوانی، نه آنگونه که گفتند و شنیدی، نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیر کسی
بسته و برده دینم، نه سرابم، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم، نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه
فرستاده پیرم، نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم، نه جهنم، نه بهشتم، چنین است سرشتم
، این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم. حقیقت نه برنگ
است و نه بو، نه به های است و نه هو. نه به این و نه او، نه بجام است و سبو، گر به این نقطه
رسیدی بتو سربسته و در پرده بگویم، تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را. آنچه گفتند و سرودند
تو آنی، خود تو جان جهان، گر نهانی و عیانی، تو همانی که همه که همه عمر بدنبال خودت نعره
زنانی، تو ندانی که خود آن نقطه عشقی، تو اسرار نهانی، همه جا تو، نه یک جای، نه یک پای
، همه ای، با همه ای، همهمه ای، تو سکوتی، تو خود باغ بهشتی، تو بخود آمده از فلسفه چون و
چرایی، بتو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی، در همه افلاک بزرگی، نه که جزئی
نه چون آب در اندام سبویی، خود اوئی، بخود آی، تا بدرخانه متروکه هرکس ننشینی و بجز روشنی
شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی
دوستتون دارم

فاصله میون ما قد نفس کشیدنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مسافرخسته ی من بار سفررو بسته بود

مسافرخسته ی من بار سفررو بسته بود
تو خلوت آیینه ها به انتظار نشسته بود
می خواست که ازاینجا بره اما نمی دونست چرا
دلش پرازگلایه بودولی نمی دونست چرا
دفتر خاطراتشو توتاقچه جاگذاشت ورفت
عکسای یادگاریشو برای ماگذاشت ورفت
دل که به جاده می سپرد کسی اونوصدا نکرد
نگاه عاشقونه ای برای اون دعا نکرد
حالا دیگه تو غربتش ستاره سر نمی زنه
تولحظه های بی کسیش پرنده پرنمی زنه
با کوله بار خستگی تو جاده های خاطره
حضرت سلیمان و مورچه
حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای
افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا
حمل می کرد .حضرت سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او
نزدیک آب رسید.در همان لحظه
قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه
به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به
درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد
، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب
بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه از دهان او بیرون آمد، ولی
دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد
و کرمی در درون آن زندگی می کند .
او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند
این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب
دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش
را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از
دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او
می گذارم و سپس باز می گردم وبه
دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب
شنا کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد
و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج می شوم ."
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می بری
آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش
نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با
ایمانت فراموش نکن
بگو با من چه دردی داری ای دل
بگو با من چه دردی داری ای دل
که هر شب تا سحر بیداری ای دل
گلت را شاید از غم ها سرشتند
که از خود هم تو در آزاری ای دل
|
|
دلبرا در دل سنگ تو وفا نیست چرا؟
کافران را دل نرم است و تو را نیست چرا؟
هر که قتلی بکند، کشته بهایی بدهد
تو مرا کشتی و امید بها نیست چرا؟
|
|
غربت دیرینه ام را با تو قسمت میکنم
تا ابد با درد و رنج خویش خلوت میکنم
رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد
من در این ویرانه ها احساس غربت میکنم
.
تا شود ثابت که بی درد و مرفه نیستیم
بارلها سر خوشیم و شور را از ما نگیر!
این همه لذات جورواجور! را از ما نگیر
تا شود ثابت که بی درد و مرفه نیستیم
گاهگاهی نیش یک زنبور را از ما نگیر








...................
بارلها کیسه ی پر پول را از من نگیر
حقه بازی و کلک، بامبول را از من نگیر
تا بنا سازم بنایی راست قامت در ریا
چند سالی شمشه و شاقول را از من نگیر
......................








بارلها سفره ی آباد را از من نگیر
در تملق گویی استعداد را از من نگیر
چون لزوماً نان به نرخ روز باید میل کرد
پس کرم فرما و حزب باد را از من نگیر
.....................








بارلها پست های ناب را از من نگیر
لطف بی اندازه ی ارباب را از من نگیر
تا شود ثابت که من مرد خدایم واقعاً
لطف فرما مسجد و محراب را از من نگیر
....................
بارلها خانه ی تجریش را از من نگیر
چند تا ویلایِ توی کیش را از من نگیر
تا که افزایش دهم میزان دارایی خود
لا اقل تا بیست سالی ریش را از من نگیر








زائری بارانی ام آقا به دادم می رسی؟
زائری بارانی ام آقا به دادم می رسی؟
بی پناهم خسته ام تنهام به دادم می رسی؟
گرچه آهو نیستم اما پراز دلتنگی ام
ضامن چشمان آهوها به دادم می رسی؟
من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمین دردانه ی زهرا به دادم می رسی؟













