"چرخيد و روي خاطره لغزيد مثل من
"چرخيد و روي خاطره لغزيد مثل من
ديوانه وار آينه را ديد مثل من"۱
تاريخ را دومرتبه در خود مرور كرد
باران شد از مساحت ابري عبور كرد
"مردي كه از تفكر جنگل گذشته بود
از اين هزارههاي معطل گذشته بود"۲
ميآمد و تبسم خورشيد بر لبش
مهتاب جاودانهي اميد در شبش
آمد كه غنچه هاي شكرخند بشكفند
نارنجها شكوفه بگيرند بشكفند
آمد كه انعكاس خدا بيشتر شود
پروانه وار در دل شب شعله ور شود
وقتي نماز ظهر به شب بو اقامه كرد
شب طرح ديگري زد و دوران دورهگرد
چرخيد و باغبان و خزان را رفيق كرد
مردي خميد و ناله به چاهي عميق كرد
ايمان به زير پاي خدايان شكسته شد
از عشق هاي ممتد يكسويِ خسته شد
مثل تمام مردم سر مست سر بلند
میخواند از سرود طلوعی شکوهمند
از خط و خال و خواب و لب يار خسته بود
از طعنه طعنه طعنه ي بسيار خسته بود
مانند آينه ، كه بننشست و ايستاد
يكجا تمام طرح زمان را ارائه داد
اول نوشت از تب شرجي بادها
از سازش هميشهي ما با تضادها
از دستهاي يخ زده در قلب آسمان
تكبير هاي واجب قد قامت جهان
برگشته بود از هيجان شتابها
از سرنوشت ناخلف انقلابها
او گفته بود چشمه سرازير ميشود
فريادها دو مرتبه تكثير ميشود
او گفته بود دلنگران انارهاست
پاييز انتهای بلوغ بهارهاست
دلواپس تقابل گل بود با نسيم
دلواپس تجدد عشقی که از قدیم ...
اينجا ميان مردم مظلوم در ستم
سركوب ميشوند لب جامها به هم
تا در تب تهاجم تهدید های مرگ
ویران شوند خاطره ها در شب تگرگ
وقتی پر پرنده به پرواز خسته شد
درهای رو به روی خدا نیز بسته شد
تقدير بر قداست تدبير ميوزيد
مردي به زير سايه انگور ميخزيد
ای ناجی شهامت شبتاب های شاد
شوریدگی شرجی فریادهای باد
ای طعمهای جاری تلخندهای باغ
باران جر گرفته ی مرداد ماه داغ
"پايان تلخ حادثه آري شنیدنیست
بسيار رفتنیست كه گاهي رسیدنیست"۳
سعيد نجف زاده