روزی هم عقربه های ساعت برای ما به رقص خواهد آمد!

روزی هم عقربه های ساعت برای ما به رقص خواهد آمد!

73645_10150120938478835_627188834_7741906_1045733_s

نان به نرخ روز خورد

كهنه رندي بود نام نامي‌اش باباكرم
گه فروتن بود و گه انبانـــه فيس و ورم

دوخت هر دم كيسه و اندوخـــت دينــار و درم
زيســـت عمــــري كاميــاب و مالدار و محـترم

چون ز عهد كودكي تا آخرين ساعت كه مرد
نان به نرخ روز خورد


در جواني مدتي لبّاده و دستار داشت
بعد تا چندي كراوات و كت و شلوار داشت

او كه در اصلاح روي و موي خود اصرار داشت
ديدمش روزي كه از اصلاح صورت عـار داشت

گاه مو بر رخ نهاد و گاه موي از رخ سترد
نان به نرخ روز خورد



آنكه در محبس به پهلوي مدرس مي‌نشست
ناگهان از او بــــريد و با رضا خان داد دست

چون رضا خان جيم شدخودرابه حزب توده بست
چون ورق برگشت وحزب توده هم شد ورشكست

رفت و بردرگاه فرزند رضا خان سر سپرد
نان به نرخ روز خورد



در بر اهــل وفـــا رنــگ وفاكيشان گرفت
دربساط ميگساران, ساغر از ايشان گرفت

چون به درويشان رسيد آيين درويشان گرفـــت
گرگ با نيرنگ, جــا در جــامه ميشـان گــرفت

بر گلوي گوسفندان زبون دندان فشرد
نان به نرخ روز خورد



گرفتاد اندر ته درياي قلزم, شد نهنگ
ور به جنگل‌هاي افريقا درآمد, شد پلنگ

گشت مستفرنگ, اندر محفـــل اهــل فـــرنـــگ
گـاه شــد رومي رومي گــاه شــد زنگي زنگ

گاه ترك و گاه تازي, گاه مرشد, گاه كرد
نان به نرخ روز خورد



گشت در هر راه نان و آب داراي رهنورد
يافت هر دم صورتي ديگر, چون طاس تخته نرد

گاه نرشد, گاه ماده, گاه زن شــد, گـــاه مـــرد
چون به دينداران رسيد از باده خواري توبـه كـــرد

چون به ميخواران رسيد آن توبه را از ياد برد
نان به نرخ روز خورد



در بر بودائيان, آيين بودا را ستود
در بر زرتشتيان, زند و اوستا را ستود

چون مسيحي ديد, انجيـل مسيحــا را ستـــود
چون كليمي يافت, ده فرمان موســــا را ستـــود

چون مسلمان ديد, خود را از مسلمانان شمرد
نان به نرخ روز خورد



مؤمنان او را يكي از مؤمنان پنداشتند
صالحان او را نكو كار و امين پنداشتند

دزدهــا او را به دزدي بي قريـــن پنـــداشتنـــد
از چه رو جمعي چنان, جمعي چنين پنداشتنـد؟

چونكه هم در زهد شهرت داشت, هم در دستبرد
نان به نرخ روز خورد

           

 

نازنینم بهار یعنی عشق  

نازنینم بهار یعنی عشق  

 بوسه و انتظار یعنی عشق

خاطراتی كه رنگ می بازند

  مشق سارا انار یعنی عشق

مقصدت هر كجاست هر كس هست

رفتن بی گدار یعنی عشق

التماس مكرری كه بمان

حركت یك قطار یعنی عشق

زنده بودن به شوق دیدن تو

دائما بیقرار یعنی عشق

حال من بی تو دیدنی شده است

گریه  بی اختیار یعنی عشق

تا رسیدن به نقطه پایان

یا تو یا انتحار یعنی عشق

شعر حسرت و بیقراری ...آه

همه از یك كنار یعنی عشق

 


من ارباب جنونم ! قلعه ی متروک من شعر است

من ارباب جنونم ! قلعه ی متروک من شعر است

صدای خون من در استخوان پوک من شعر است

برای آدمی مانند من تکرار یعنی مرگ

من از ذات الریه برگشته ام سیگار یعنی مرگ

چه بودم من به غیر از نوجوانی گرم الواطی

و مادر کتف هایی خسته پشت چرخ خیاطی

تصور هم نکردم عشق نوعی هویت باشد

سر ولگرد من بر شانه ای باشخصیت باشد

که من مولود برج عقرب بی عرضه ای بودم

و عمری چون نگهبان شب بی عرضه ای بودم

لهیب عشق من چون آتش نمرود می خوابید

شبیه شعله ی یک روزنامه زود می خوابید

همیشه توی خوابم مرده ای در گور می خندید

سلام بی جوابم را کسی از دور می خندید

در آن کابوس گیسوی زنی در برف یخ می زد

صدای مرد بی پیراهنی در برف یخ می زد

در این سو دسته ی شلاق در مشتی عرق کرده

در آن سو خوردن شلاق بر پشتی عرق کرده

بدون زخم مردی بر زمین افتاد ! من بودم

و هر جا اتفاقی اینچنین افتاد من بودم

شیاطین نیمه شب در شانه ام اتراق می کردند

دعایی سبز را بر بالشم سنجاق می کردند

شبیه ماهیان از وحشت گرداب بیدارم

من از ترس تهوع در زمان خواب بیدارم

مرا مانند هندوهای بی تدفین بسوزانید

زمان خواب بعدازظهر با بنزین بسوزانید

یقین دانم که در دنیا فقط یک چیز ممکن نیست

بدون مردنِ ِ در خویش رستاخیز ممکن نیست

لبم لبیک لالی از لهیب یادها می شد

شبم شاید شریک شیون شنبادها می شد

درختی نیمه شب از سینه ام مبهوت می روید

پس از مرگم یقین دستانم از تابوت می روید

میان سینه ام گویی عقابی در قفس افتاد

میان قلعه ای موهوم طبلی از نفس افتاد

نبودی شعرهای من پر از من شد بدون تو

و شهرم کشتزار دود و آهن شد بدون تو

بیا مال تو باشد شعرهایم با زبان من

به غیر از آن دو دندانی که پُر کردم دهان من

دهانم را به جز ترس از تو خاک آجر نمی گیرد

کنار هیچکس غیر از تو گوشم گُر نمی گیرد

گل آتش فقط در اوج رنجی داغ می روید

تفاوت می کنی با هر چه گل در باغ می روید

حسودی می کنم هر کس کنارت خانه می سازد

به گنجشکی که لای گیسوانت لانه می سازد

شبیه چیست روزم بی تو ؟! چون تکرار تابستان

کسالت بار چون خمیازه ی کشدار تابستان

که من دور از تو یک کمیت بی کیفیت بودم

شبیه چای لیمویی بدون هویت بودم

نبودی در تن من استخوانم دفن شد بی تو

و از رخوت زبانم در دهانم دفن شد بی تو

نمی دانی چه ترسی در وجود شیرمردان است

چه رنجی در چروک گونه های پیرمردان است

نبود عمرم به جز هجرت از اندوهی به اندوهی

که چشمان تو می سازند گاهی کاهی از کوهی

تو طرز شعر خوانی مرا ترفند میدانی

تورم های لب های مرا لبخند میدانی

که من عمری ست خونسردم تو از خشمم چه می فهمی؟!

بگو از عمق گور چاله ی چشمم چه می فهمی؟!

تو بین مردمی ! از انزوا چیزی نمی دانی !

تو از طعم سقوط سیب ها چیزی نمی دانی

ولی من رام کردم آن دل ناباورت را هم

رساندم گاه زنبیل خرید مادرت را هم

زمستان شد بخار بازدم پیراهن شیشه

صدای خوردن یک سنگ کوچک بر تن شیشه

زبانم در دهانم لحظه ای از حرف ننشسته

کسی غیر از تو روی نیمکت در برف ننشسته

تو هر پلکی زدی مانند عکسی یادگاری بود

زمانی پیتزا گاهی کباب بختیاری بود

تو عشق لیمو اما عاشق نارنج من بودم

و تنها کاشف آن کافه های دنج من بودم

در اوقات فراقت فکرهای بکر می کردم

شبیه کودکی دل ساده با خود فکر می کردم :

که باران امتداد رشته ی یال هواپیماست

همیشه قطعه ای از ابر بر بال هواپیماست

پری ها نیمه شب چفت از در اصطبل بردارند

و جن ها پوزه بندی بر دهان اسب بگذارند

سوار قایقی از کاغذ و افتادن در آب

دو چوب ساده ی کبریت جای رستم و سهراب

ولی حالا که رامم هیچ بیم اغتشاشی نیست

تفنگی هم اگر دارم به غیر از آب پاشی نیست

تخیل – جرم من – پیگرد قانونی نمی خواهد

و این صحرای لیلاخیز مجنونی نمی خواهد

سرم بر سینه ات تصویر گوری ژرف یعنی این

سقوط فنی طیاره ای در برف یعنی این

اگر سر صندلی بر شانه ی یک میز بگذارد

می آیم باز اگر این بارش یکریز بگذارد

چه ماند از خاطرات آن شب بارانی غمگین

به غیر از آن چراغ قرمز طولانی غمگین

به دنبال تو در پاساژ مردم دربدر بودند

چراغ ویترین ها چشمهایی شعله ور بودند

دو بازوی مماس هم و در این حس نزدیکی

تلاءلوی نئون در برق کفپوش سرامیکی

گل سرخ نمک بر روی لبهای تو وا می شد

فروشنده بدون اختیار از جاش پا می شد

خرید از هر کسی یا هر کجا تخفیف می دادند

و بی آنکه بخواهی بی هوا تخفیف می دادند

پس از آن چشمهایت جای قرص خواب را پر کرد

و لبهای تو جای داروی اعصاب را پر کرد

نمی دانی چه حالی دارم اکنون دور میدان ها

زمان رد شدن تنهای تنها از خیابانها

نگاه بی تفاوت , دستهای دائما در جیب

عجب دنیای سرد و ساکتی دارند انسانها

اگر جای لبت مانده ست بر آنها تعجب نیست

به حرف آیند اگر در نیمه شب یکباره لیوان ها

من از آن جا که بیرون آمدم دیگر نمی دانم

چه شعری یادگاری مانده بر دیوار زندان ها

من از کم حرفی ات دلخور نبودم چون که می دانم

مصیبت با رطوبت داشت تاریخ نمکدان ها

علی الظاهر در اینجا حرف بی منطق حسابی بود

و حتی عشق ورزی از فنون اکتسابی بود

رويا


هر شب کنار پنجره ، به خونه تون زل مي زنم

باگريه هاي بي صدام ، به روياهات پل مي زنم

.

..آروم کنارت مي شينم ،سر روي شونه م مي زاري

بهت مي گم دوست دارم ، بهم مي گي دوسم داري

حريرموهاي تو رو،به آرومي ناز مي کنم

تو روبـــروم می شینـــی و،هـــواي آواز مي کنـــم

با گريــه مي خونـــم بـــرات،عاشقتــــرين تروونه مو

مي خندي و پاک مي کني،اشکاي روي گونه مو

دست توي دستام مي زاري،گُر مي گيره همه تنم

نگاه به چشمات مي کنم،بوسه به دستات مي زنم

خيره مي شي توي چشام،می گی که پیشم می مونی

با آتیش مهــربـــونیــــت ، يلداهامو می سوزونـــی

.

.وقتي که شب سحر مي شه،کابوس تنهايي مياد

رويام به آخر مي رسه،چشام بازم گريه مي خواد


هان مشو غمگین ؟

الا بذکر اللّه تطمئن القلوب 

حُزن و اندوه امانم را ببرد

گریه و سوکِ دلم صبرم  را ببُرد 

گوش بردم بر ندای باطنم

هان مشو غمگین ؟ ذکر اللّه رنجم را ببُرد

خسته وبیچاره منم ،اسیر و در مانده دلم

 

حدیث

خواب خوش بهار من، خنده روزگار من

شراب سرخ وناب من ،عاشق بی قرار من

یاسمن وستاره ام

بید وبنفشه و     گلم

آتش سوزنده تنم ،خاک رهت بوده سرم

جان به فدای تو منم ،بت تو وتو بت شکنم

وامق و عذرا که منم ،دشت شقایق نگهم

ستاره، ماه چمنم ،هزارو یکشب سخنم

پادشه جان ودلم ،آمر این روح وتنم

هرچه تو خواهی آن منم

هرچه تو گویی آن شوم

تو سخن نگفته ام ،راز به ُمهر نشسته ام

حدیث نا نوشته ام ،جوهر این نوشته ام

خالق هر نوشته ام ،کلام عاشقانه ام

خسته وبیچاره منم ،اسیر و در مانده دلم

یادتو مونس دلم ،نام تو امضای دلم

السلام علیک یا فاطمه زهرا (س)

 
  

** از بــیـت آل طـاهـا(ص) آتـــش کــشــد زبـانــه **


                                             ** گــویی شــده قـــیـامـت بـر پـا درون خــانــه **

** برپاست شور محـشر از عـتـرت پـیـمبـر(ص)  **


                                             ** خـلــقـنـد مـات و مـبـهـوت از گـردش زمانـه **

 ** اهریمنان نمودند خون قلب مـصـطفی(ص) را **


                                             ** در مـنـظـر خـلایـق بـی جــرم و بــی بـهــانـه **

 ** در پــشــت در فــتــاده ام الائـــمـــه(س) از پـا **


                                             ** دارد فـغــان ز دشـمـن آن گـــوهــر یـگــانه

** زیـنـب(س) بـه نـاله گـویـد کـشـتـند مــادرم را **


                                             ** ایـن یک ز ضـرب سـیـلی آن یک ز تـازیانه **

 ** در خون فتاده زهرا(س) چون مرغ نیم بسمل **


                                             ** مـحـسـن(ع) فـتاده چـون گـل پر پر در آستانه **

** در پشت زانـوی غم پژمان نشسته حـیـدر(ع)  **


                                             ** مانده حـسـیـن مظـلوم(ع) حیران در آن میانه **

** از نقش خون و دیوار پرسد ز حال زهرا(س)  **


                                             ** وز زخــم سـیـنـه گـیـرد از مــیــخ در نشـانه **

** دارد حــســن(ع) شـکـایـت از کـیـنـه مغیره(ل)  **


                                             ** ریـــزد ز دیـــدگـــانـــش یــاقـــوت دانـه دانـه **

 ** بـا پـهـلـوی شـکـسـته چون مـرغ بـال بسته **


                                             ** زهـرا(س) بـه خـون نـشسـته در کـنج آشیانه **

 

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست

 
 
 
 
 
 به‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌پناه اینجا

مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا

 

غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد

مکن عمر مرا ای عشق بیش از این تباه اینجا

 

برای چرخش این آسیاب کهنة دل سنگ

به خون خویش می‌غلتند صدها بی‌گناه اینجا

 

نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم

بپرس از کاروانهایی که گم کردند راه اینجا

 

اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست

نشان می‌جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا

 

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست

هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا

 

مَسْلَخ  عشق

 

مَسْلَخ  عشق

درشبی مست سوی خانۀ  دلدارشدم

بی خبراز خودو این دشمن ناکار شدم

 

دیده را من چو گشودم  ره تاریکی بود

بیدلی بود وغم عاشق دل پاکی بود

 

خواستم قصّۀ خود باز کنم نزد کسی

تا نگویند چرا بیـــــدلی و بُلـــهوسی

 

چون گذرکردم از ایّام به  خُمخانۀ دل

ناگه فریاد شدم  من پی ویرانۀ دل

 

روز وشب نعره مستانۀ  زدم سوی نگار

که بفریاد برس عاشق دلخسته ی یار  


 

در همه عمر چنین دیده  براهت بودم 

بی نصیب ازخود و خوبش فدایت بودم 

 

مرده ام دیر زمانی است خدا می داند

جسدم ،این شبحم،  وای چه ها می داند

 

بکُشیدم، ببَریدم ،بسوی بَرزَخ عشق

تا کنم سجدۀ بسیار براین ،مَسْلَخ  عشق


 

سر تعظیم فرود آرم از این رستاخیز

بوسه بر خاک زنم وصلی چنین شورانگیز


من از درگاه تو خواهان وصلم

خداوندا ..........

به تسبیح تو سوگند

به حمد و قبله ات سوگند سوگند

من از کویت نران من دردمندم

گُنه کردم

ببخش !! آخر به بندم

رها کن این اسارت ؛ این جدایی

دگر آخر به کی

این بی خدایی ،بی پناهی

من از درگاه تو خواهان وصلم

تو لبیکم بگو

تا جان و هم جانان ببخشم

چه نسیمی که چنین گشته مرا قبله نما

سحر از باد صبا بوی تو آمد صنما

چه نسیمی که دلم گشته ز هرغصه رها



به هوای نظری بر رهت افتاده دلم

نگهی تا ز دلم نغمه برآید به سما



که شناسد خبر از حالت دلداده دمی

مگر از کوی تو روزی گذری بوده ورا



من گریزان شدم از قوم ریاپیشه - نبود

به جز از کوی تو راهی که پناهست مرا



سفر از خاک به دنیای دگر سهل بود

چو مرا شوق تو باشد نکنم فکر جزا



چه بگویم که مگر وصف تو آید به بیان

نکند هیچ سخن وصف پری روی تو را



سحر از باد صبا بوی تو آمد صنما

چه نسیمی که چنین گشته مرا قبله نما


فردا چه خواهد شد

هوا امروز توفانیست

وسرما است و تاریکی

 

درونم آتش و رویم کبود از سردی دنیا

 

نمی خواهم ببینم

آذرخش پر ز وحشت را

 

و بیزارم از آوای مهیب رعد جانفرسا

که ناخن می کشد بر صفحه ی دل ها

 

چنان می بارد این باران

که گویی وقت تنگ است

تا ببارد

اشک غمگینی دنیا را به دامانم

 

افقها رنگ خون دارند

و خورشیدست درمانده

به زیر ابرهای تیره ی زاییده از بطن شقاوتها

 

و من بر سنگ بی حسی و رخوت

پای از گل ها برون دارم

 

و بر این تک درخت پیش رویم

دسته ای از زاغ ها آواز می خوانند:

 

دریا میشود اینجا

دریا میشود اینجا

 

کنون سر در گریبانم

و با چشمی گریزان از افق ها یی که خونینند

به روی سنگ لغزانم

 

من از آب و تلاطم ها گریزانم

به روی سنگ می مانم

 

ولی

 

فردا چه خواهد شد

من از فردا و فرداها

هراسانم

هراسانم

اوضاع به سامان شد تابادچنین بادا

اوضاع به سامان شد تابادچنین بادا

 

 

دلبر چه فراوان شد تابادچنین بادا

 

 

دنباله ی هربن بست یک کوچه شدوبعدا"

 

 

هرکوچه خیابان شد تابادچنین بادا

 

 

همسایه ی ما از ری هی کرد خرش را هی

 

 

تا ساکن شمران شد تابادچنین بادا

 

 

حافظ سوی میخانه خواجو به پری خانه

 

 

سعدی به گلستان شد تابادچنین بادا

 

 

تزویج که قانون شد زاد و ولد افزون شد

 

 

هر دهکده استان شد تابادچنین بادا

 

 

هر دزد خیابانی هرمجرم زندانی

 

 

هر گورِخر انسان شد تابادچنین بادا

 

 

آن شاه که حافظ گفت آن ماه که حافظ گفت

 

 

منظور گدایان شد تابادچنین بادا

 

 

آن حاجی بازاری آن مایه ی بیزاری

 

 

در حلقه ی رندان شد تابادچنین بادا

 

 

هر قاتل بی وجدان هر سارق بی ایمان

 

 

خود راهی زندان شد تابادچنین بادا

 

 

یاری که دلم راخست در بر رخ ما می بست

 

 

برگشت و پشیمان شد تابادچنین بادا

 

 

با آمدن لیلی مجنون شده ام خیلی

 

 

دیوانه دوچندان شد تابادچنین بادا

 

 

عید آمد وعید آمد پس پسته پدید آمد

 

 

لبخند چه ارزان شد تابادچنین بادا

 

 

جانم اگراز کف شد این شعر مردّف شد

 

 

پس مشکلم آسان شد تابادچنین بادا

 

 

بی ذوقی من هر چند در شعر پدیدار است

 

 

در قافیه پنهان شد تابادچنین بادا

در من دگر از آن همه رویا  اثری نیست

در من دگر از آن همه رویا  اثری نیست

از رود روان تا دل دریا ، اثری نیست

 

سیبی که دلم را به تپش آورد ، افسوس...

از وسوسه ی آدم و حوا اثری نیست

 

مدفون شده ام زیر سکوتی خفقان بار

از عاشقی و شادی و غوغا اثری نیست

 

من مانده ام و حس تو خاطره هایت

از رنگ حضور تو در اینجا اثری نیست

 

ای کاش بدانی که بدون نفس تو

در خانه از آرامش و گرما اثری نیست

 

یک روز می آیی که به من دل بسپاری  

وقتی که از این شوق و تمنا اثری نیست ...

 

 

بحث های جعل مدرک نان بری است

خاک ایران یکسر از دکتر پر است

هر که دکتر نیست نانش آجر است

 

ملک ایران سرزمین دکتران

این قدر دکتر نباشد در جهان

 

شهر دکتر کوچه دکتر باغ دک!

کبک دکتر فنچ دکتر زاغ دک!

 

عابران هر خیابان دکترند

دانه های برف و باران دکترند

 

هم وزیران هم مدیران دکترند

بیش تر از نصف ایران دکترند

 

هر که پستی دارد اینجا دکتر است

دیپلم ردی است اما دکتر است

 

هرکه شد محبوب از ما بهتران

هرکه شد منسوب بالا دکتر است

 

هر که رد شد از در دانشکده

یا گرفته دکتری یا دکتر است

 

شعر نو مدیون دکتر ها بود

تو ندانستی که نیما دکتر است؟

 

شاعر تیتراژهامان دکتر است

مجری اخبار سیما دکتر است

 

آن که مثل آفتاب نیمه شب

سرزد از صندوق آرا دکتر است

 

شادباش ای دکتر آرای ما

دکترای جمله دانش های ما

 

دکترایت نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

 

در جهانی که پر است از نابغه

دکتری چندان ندارد سابقه

 

بی سبب افسرده ای غم می خوری

سرزمین ماست مهد دکتری

 

خط مان وقتی شبیه میخ بود

ای بسا دکتر در آن تاریخ بود

 

این همه آدم که در عالم نبود

آدمی کم بود  ودکتر کم نبود

 

من نگویم شاعران فرموده اند

رخش ورستم هر دو دکتر بوده اند

 

گر چه باشد قصه ها پشت سرش

دکتری دارند ملا و خرش

 

شاعران از رودکی تا عنصری

بی گمان دارند هر یک دکتری

 

شعله های عشق چون گُر می گرفت

آتشی در خیل دکتر می گرفت

 

عشق با دکتر نظامی قصه گو

عشق با دکتر سنایی رازجو

 

عارف شوریده دکتر مولوی

نام پایان نامۀ او مثنوی

 

حافظ و سعدی و خواجو دکترند

سروقدان لب جو دکترند

 

وحشی واهلی و صائب دکترند

تاجر و دهقان و کاسب دکترند

 

بحث های جعل مدرک نان بری است

بهترین سر گرمی ما دکتری است

 

عده ای مشغول دکتر سازی اند

عده ای سر گرم دکتر بازی اند

 

 

  می رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند         

        شهریار:                      کار گل زار شود گر تو به گلزار آیی         

                                       نرخ یوسف شکند گر تو به بازار آیی

                اقبال:              می رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند        

                                      دیده ام از روزن دیوار زندان شما

               حافظ:           گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند      

                                  ما و چراغ چشم و ره اتنظار دوست

افتاده  اگر  پای تو  در  چاله   مخور  غم

افتاده  اگر  پای تو  در  چاله   مخور  غم

تا  اوج  فلک   رفته  تو را ناله مخور  غم

معمار  ازل  گر   عوض   شمش طلا داد

بر  دست  تو  از  مال  جهان ماله مخور غم

در  عقد نکاح   تو   در   آورد    اگر  چرخ

دوشیزه    ولی  یکصد و ده ساله مخور غم

محروم  گر   از ارث پدر    گشتی و دادند

از   سهم  تو   حتی  به  پسر خاله مخور غم

شد  در   حبشه  کشته  اگر فردی و افتاد

در  خانه ی  تو     آلت   قتاله      مخور غم

گر    ساکن   آباده ای   و    شغل شریفت

تعیین   شده   در   بندر    چمخاله مخور غم

گر  طنز   تو  عالی   بود  و قند فریمان

حتی   نپسندند    به     بنگاله   مخور غم

چون    ارزش    هر   فرد به  مال است در این  عصر

افزون   طلبی    پیشه ی   خود    کرده ام    ای  دوست

تا    آنکه     ز    بدبختی     خود        کاسته     باشم

چون    ارزش    هر   فرد به  مال است در این  عصر

من     علم    غلط   می کنم    ار      خواسته  باشم

با    دست    تهی   مغز   پر    آید   به  چه   کاری ؟

امروز     چه    بنشسته    چه   برخاسته     باشم

بی   پول     نپرسند    که   چون  است تو را   حال

گیرم     که    به    چندین   هنر    آراسته   باشم .

گاه بر ريش خودم مثل (خُلا) مي خندم

گاه بر ريش خودم مثل (خُلا) مي خندم


فاش البته كه نه، (توي) خفا مي خندم

 
خنده از زور خوشي مي كنم البته ، ولي


گاه هم مات و پكر اينكه چرا مي خندم؟

« خنده و گريۀ عشاق زجاي دگر است» *


من ِخوش خنده ولي در همه جا مي خندم

چون كه برنامۀ سيما همگي شيرين است


از فرحناكي سيما وصدا مي خندم


از خبر هاي خوش نرخ تورم ايضاً


به نمودار و به طرح رفقا مي خندم


مهرورزي شود آن قدربه من از چپ و راست


كه به شكرانۀ اين مهر و وفا مي خندم


با هدفمندي يارانه شَوم ثروتمند


من ِ نو كيسه به ريش فقرا مي خندم

پسر دكتر من گر بشود آمپول زن


چون براي مرضم نيست دوا مي خندم


بهرۀ بانك اگر برده زمن صبر و قرار


بر چنين وام پر از سود و ربا مي خندم

گر كسي گفت فلان چيز شده قيمت جان

قهقهه مي زنم و جان شما مي خندم


چك من فورم اگر خورد بگويم بخورد


بعد در گوشۀ زندان بلا مي خندم


گرشوم ضربۀ مغزي ز سقوط توپولف


مطمئن باش كه در حال كما مي خندم

بعد صد سال اگر بنده جوانمرگ شوم


در جهنم و به هنگام جزا مي خندم


گر بگويم كه خُل و چل شده ام باور كن

گاه بر خندۀ خود هم به خدا مي خندم


« خندۀ تلخ من از گريه غم انگيز تر است»


«کارم از گريه گذشته است» ،لذا مي خندم


 

رفته بودیم عشق و حال و یللی

چند وقت پیش با سام و فرج

با سه تا از دوستان مزدوج

رفته بودیم عشق و حال و یللی

یللی و اندکی هم تللی

  تا که باشیم ازهمه دنیا رها

شد نهان از همسران این ماجرا

الغرض رفتیم بیرون از دیار

گوییا بودیم در حال فرار

بی هدف رفتیم تا باغ فرج

نم نمک رفتیم با این بار کج

ساعتی بحث سیاسی داشتیم

گفتگوهای حماسی داشتیم

هی پیامک می رسید از چپ وراست

یک نفر پرسید سیگارم کجاست

ساعتی هم حاکم بازی شدیم

با دو دستی باختن راضی شدیم

بعد از آن گفتیم با هم یک غزل

هجو! نه ، مشغول طنازی شدیم

اندکی کردیم یاد جنگ نرم

سخت سرگرم بر اندازی شدیم

قصه گفتیم از هواپیمای روس

در مسیر مرگ پروازی شدیم

بعد سر کردیم با سیخ و کباب

مست بوی جوجه قفقازی شدیم

جوجه را خوردیم و بعدش بی درنگ

اولین همراه شد مشغول زنگ

سام گفت ای بچه ها ساکت شوید

همسر بنده ست این زنگ شدید

گفت آهسته سلام ای نازنین

همسر محبوب من ای مه جبین

یاد ما کردی برای آشتی؟

خانه ات آباد زن گل کاشتی؟

من هم اکنون داخل یک جلسه ام

پس مپنداری میان خلسه ام

گفت زن :گفتند اداره نیستی!

با که ای ای مرد یار کیستی؟

گفت: خانم من فقط یار توأم

کشته ی آن اخم کشدار توأم

جلسه ی امروز سیار است زن

با مدیر و دیگران روی چمن

گوشی اش را قطع کرد آن گاه و گفت:

حرف هایی پر بها را مفتِ مفت

گفت: زن ها سمبل وراجی اند

باعث سر دردهای حاجی اند

گفت: بوی قورمه سبزی خوب نیست

وقتی اخلاق زنت مرغوب نیست

گفت: بسیار است خوبی هایشان

لیک خالی نیست این جا جایشان

بعد از آن وقت موبایل بنده شد

قلب من یک باره از جا کنده شد

همسرم از روی عادت زنگ زد

باز بعد از ربع ساعت زنگ زد

پیش چشم آورد بابای مرا

تا که فهمید عاقبت جای مرا

گفت: دنبال علف رفتی به باغ

فکر کردی آدمی یا که الاغ

ترکه ای دارم برایت صاف صاف

مرد هستی شب بیا بهر مصاف

شصت دفعه زنگ زد صد بار جیغ

تا که گوشی را شکستم بی دریغ

گر نکوبی گوشی خود را به سنگ

هفت زنگش می شود هفتاد زنگ

در همین احوال ناگه در زدند

بچه ها چون مرغ بسمل پر زدند

در که واشد روز ما هم تیره شد

چشم ها از فرط حیرت خیره شد

همسران محترم در پشت در

ترکه ای در دست و چادر بر کمر

دسته جمعی وارد محفل شدند

صف کشیدند ارتشی کامل شدند

آخر این قصه دیگر قصه نیست

مرد رویارویی این قصه کیست

یک نتیجه داشت کلاً رفتنم

گوشی ام راحت شد  از دست زنم

 

نفرین نکن،

تاریکی را نفرین نکن، شمعی روشن کن

چيزي کم از رسالت پيغمبران نداشت

هر چند پاي بي رمق او توان نداشت

هر چند بين قافله جانش امان نداشت

 

بار امانتي که به منزل رسانده است

چيزي کم از رسالت پيغمبران نداشت

 

جز گيسوان غرق به خون روي نيزه ها

در آتش بلا به سرش سايه بان نداشت

 

آيا به جز حوالي گودال، ساربان

راهي براي رفتن اين کاروان نداشت؟

 

يک شهر چشم خيره به ... بگذار بگذريم

شهري که از مروّت و غيرت نشان نداشت

 

آري هزار داغ و مصيبت کشيده بود

اما تنور و تشت طلا را گمان نداشت

 

ديگر لب مقدس قرآن کربلا

جايي براي بوسه‌ی آن خيزران نداشت!

تو که شمع من نبودی ز چه آتشم کشیدی؟

تو که شمع من نبودی ز چه آتشم کشیدی؟

گل شادی دلم را به غمت ز شاخه چیدی

گِله می برم به عالم ز تو ای پری خوشرو

پر و بال من شکستی و به آسمان پریدی

کوهی از غمت نهادی به نحیفِ شانه ی من

فارغی ز رنجم اکنون که به منزلت رسیدی

فلک و ستاره لرزد ز طنین ناله ی من

این فغان بی امان را تو مگر دمی شنیدی؟

همه شب ز دیده خوابم برُبوده این معما

چه سبب شد ای سمن رو که ز من چنین بریدی

شوریده تر ازسیل بهارم چه توان کرد

شوریده تر ازسیل بهارم چه توان کرد

درهیچ زمین نیست قرارم چه توان کرد

شیرازه نگیرد به خود اوراق حواسم

بر هم زده ی زلف نگارم چه توان کرد

صائب تبریزی

نشد یک لحظه از یادت جدا دل          زهی دل آفرین دل مرحبا دل

شعری از دیوان اشعار ابوالقاسم لاهوتی
 

نشد یک لحظه از یادت جدا دل          زهی دل آفرین دل مرحبا دل

زدستش یک دم آسایش ندارم           نمی دانم چه باید کرد با دل

هزاران بار منعش کردم از عشق         مگر بر گشت از راه خطا دل

به چشمانت مرا دل  مبتلا کرد            فلاکت دل مصیبت دل بلا دل

از این دل داد من بستان خدایا            ز دستش تا به کی گویم خدادل

درون سینه  آهی هم ندارم               ستمکش دل پریشان دل گدادل

به تاری گردنش را بسته  زلفت           فقیر و عاجز و بی دست و پا دل

بشد خاک و ز کویت بر نخیزد              زهی ثابت قدم دل با وفا دل

ز عقل و دل دگر از من مپرسید            چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل

تو لاهوتی ز دل نالی دل از  تو             حیا کن یا تو ساکت باش یا دل

پرسيدم: بار الهي چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا مي‌دارد؟

پرسيدم: بار الهي چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا مي‌دارد؟

پاسخ آمد: اينكه شما تمام كودكي خود را در آرزوي بزرگ شدن به سر مي‌بريد و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكي مي‌گذرانيد.

اينكه شما سلامتي خود را فداي مال‌اندوزي مي‌كنيد و سپس تمام دارايي خود را صرف بازيابي سلامتي مي‌نماييد.

اينكه شما به قدري نگران آينده‌ايد كه حال را فراموش مي‌كنيد، در حالي كه نه حال را داريد و نه آينده را.

اين كه شما طوري زندگي مي‌كنيد كه گويي هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهاي شما را گرد و غبار فراموشي در بر مي‌گيرد كه گويي هرگز زنده نبوده‌ايد.

سكوت كردم و انديشيدم،

در خانه چنين گشوده، چه مي‌‌طلبيدم؟ بلي، آموختن.  

پرسيدم: چه بياموزم؟

  پاسخ آمد: بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نمي‌كشد ولي براي التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است.

بياموزيد كه هرگز نمي‌توانيد كسي را مجبور نماييد تا شما را دوست داشته باشد، زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آينه‌اي از كردار و اخلاق خود شماست .

بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكيند، از آنجايي كه هر يك از شما به تنهايي و بر حسب شايستگي‌هاي خود مورد قضاوت و داوري ما قرار مي‌گيرد.

بياموزيد كه دوستان واقعي شما كساني هستند كه با ضعف‌ها و نقصان‌هاي شما آشنايند وليکن شما را همانگونه كه هستيد دوست دارند.

بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتي و نفيس به زندگي شما بها نمي‌دهد، بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست.

بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بي‌مهري كه نسبت به شما روا مي‌دارند مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل را با ممارست در خود تقويت نماييد.

بياموزيد كه كه دونفر مي‌توانند به چيزي يكسان نگاه كنند ولي برداشت آن دو هيچگاه يكسان نخواهد بود.

بياموزيد كه در برابر خطاي خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنيد، تنها هنگامي كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتيد، راضي و خشنود باشيد...

بياموزيد كه توانگر كسي نيست كه بيشتر دارد بلكه آنكه خواسته‌هاي كمتري دارد.

به خاطر داشته باشيد كه مردم گفته‌هاي شما را فراموش مي‌كنند، مردم اعمال شما را نيز از ياد خواهند برد ولي، هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند زدود

هله نومید نباشی که تو را یار براند

هله نومید نباشی که تو را یار براند
 
گرت امروز براند نه که فردات بخواند
 

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
 

ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
 
 

و اگر بر تو ببندد همه ره​ها و گذرها

 


ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

 


نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد

 


نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند
 
 

چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر

 


تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند
 
 

به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او

 


نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
 
 

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد

 


بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

 
 

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش

 


به که ماند به که ماند به که ماند به که ماند

 
 

هله خاموش که بی​گفت از این می همگان را
 
 
 
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند

 

مولانا



تا که بنزین سفر هست بیا تا برویم

موسم گشت و گذر هست بیا تا برویم

تا که بنزین سفر هست بیا تا برویم

چون که از جانب اقوام در این تعطیلات


باز امکان خطر هست بیا تا برویم


باز امسال برای جُل و آوار شدن


خانه ها تحت نظر هست بیا تا برویم


گرچه در راه خطر هاست ولی ماندن تو

باعث خون جگر هست بیا تا برویم


گر شبیخون بزند خاله ویا عمه قزی


ماندنت عین ضررهست بیا تا برویم

حال و مالت زشبیخون همه محفوظ شوند

این سفر سکۀ زر هست بیا تا برویم

گر که خواهی بگریزی زبلای شب عید


چاره اش رفتن ِ در * هست بیا تا برویم

گرچه صد لیتر تو را تا ده بالا ببرد

باز هم مانع شر هست بیا تا برویم

راحت از فکر هتل باش که درآبادی

 
دشت ، یا کوه وکمر هست بیا تا برویم

چادری باید و پیک نیکی ویک زیراندا

ز
فکرکن سیزده بدر هست بیا تا برویم

کوه و صحرا و درو دشت و بیابان خدا

مایۀ حظ بصر هست بیا تا برویم


گفت« جاوید » به همسر که بلای امسال


گوییا عمه قمر هست بیا تا برویم

لیک افسوس زنش گفت که گاوت زایید

 
عمه جانت پس در هست، مبارک باشد


دلخور نشو اگر به تو عادت نمی کنم

تنهایی و سکوت و غم و اضطراب ها

راهی دراز و سختی این انتخاب ها

 

چشم تو و حکایت یک التماس گرم

قلب من و تحمل رنج و عذاب ها

 

فرقی نمی کند چقَدَر عاشق منی

کو حال عشق و حوصله ی پیچ و تاب ها

 

با هر قدم ، به فاصله نزدیک تر شدیم

سودی نبرد قلب تو از این شتاب ها

 

شرمنده ام که با تو تعارف نمی کنم

دل کندم از قشنگی رنگ و لعاب ها

 

دلخور نشو اگر به تو عادت نمی کنم

خو کرده ام به خلوت خود مثل خواب ها

 

شاید اگر به عشق ، دلی اعتقاد داشت

سنگین نمی شد اینهمه جرم طناب ها !...

 

مرضیه خدیر