در من دگر از آن همه رویا اثری نیست
در من دگر از آن همه رویا اثری نیست
از رود روان تا دل دریا ، اثری نیست
سیبی که دلم را به تپش آورد ، افسوس...
از وسوسه ی آدم و حوا اثری نیست
مدفون شده ام زیر سکوتی خفقان بار
از عاشقی و شادی و غوغا اثری نیست
من مانده ام و حس تو خاطره هایت
از رنگ حضور تو در اینجا اثری نیست
ای کاش بدانی که بدون نفس تو
در خانه از آرامش و گرما اثری نیست
یک روز می آیی که به من دل بسپاری
وقتی که از این شوق و تمنا اثری نیست ...
+ نوشته شده در سی ام خرداد ۱۳۹۰ ساعت توسط مهربانی
|