در من دگر از آن همه رویا  اثری نیست

از رود روان تا دل دریا ، اثری نیست

 

سیبی که دلم را به تپش آورد ، افسوس...

از وسوسه ی آدم و حوا اثری نیست

 

مدفون شده ام زیر سکوتی خفقان بار

از عاشقی و شادی و غوغا اثری نیست

 

من مانده ام و حس تو خاطره هایت

از رنگ حضور تو در اینجا اثری نیست

 

ای کاش بدانی که بدون نفس تو

در خانه از آرامش و گرما اثری نیست

 

یک روز می آیی که به من دل بسپاری  

وقتی که از این شوق و تمنا اثری نیست ...