استحکام یا تزلزل یک تمدن....
در سرزمینی که سایه آدم های کوچک بزرگ شد, آفتاب در حال غروب کردن است
یک تمدن بزرگ تا از درون منهدم نشده از بیرون مغلوب نمیشود.
بنابر این استحکام یا تزلزل یک تمدن را باید در درون ساختار آن جامعه جستجو کرد
نه در دسیسه های خارجی
فهرست حال من همه با رنج و بند بود
پنجاه و هفت رفت ز تاريخ عمر من
شد سودمند مدت و نا سودمند ماند
و امروز بر يقين و گمانم ز عمر خويش
دانم كه چند رفت و ندانم كه چند ماند
فهرست حال من همه با رنج و بند بود
از حبس ماند عبرت و از بند پند ماند
از قصد بدسگالان و ز غمز حاسدان
جان در بلا فتاد و تن اندر گزند ماند
چوگان بنه كه گوي تو اندر چه اوفتاد
خيره مطپ كه كره ی تو در كمند ماند
ليكن به شكر كوش كه از طبع پاك تو
چندين هزار بيت بديع بلند ماند
یا صاحب الزمان در یاب ............
مارا قرین منت و لطف ظهور کن.
وقتی گناه کنج دلم سبز می شود.
آقا شفاعت این ناصبور کن.
می ترسم از شبی که به جدال رو کنیم.
آقا تورا قسم به شهیدان ظهور کن.
واقعا این خوشگل تو دل برو......
مرغ آهنگ جدایی ساز کرد
ماه پیش از سفره ام پرواز کرد
قلبم از این ضربه بد جوری شکست
قایق احساس من در گل نشست
چون که با هم خاطراتی داشتیم
سال های پر نشاطی داشتیم
جیگرش را خورده بودم بار ها
ظهر ها ، عصرانه ها ،افطار ها
شنسلش حالی به این تن داده بود
عشق ته چینش به دل افتاده بود
سوپ هایش مرهم بیماری ام
سال ها می ساخت با ناداری ام
یا خودش یا جوجه اش هر روز بود
جای او در جا یخی محفوظ بود
میهمان با دیدنش جان می گرفت
هر کسی آن را به دندان می گرفت
باب طبع همسر و اولاد بود
گربه هم با استخوانش شاد بود
واقعا این خوشگل تو دل برو
چیز مشتی بود حتی بی پلو
چند باری از سر سوز و گداز
گفته بود با خدای چاره ساز
ای خدا این وصل را هجران نکن
مرغ را از سفره ام پران مکن
سالیانی بر سر این سفره بود
هر کجایش زیور این سفره بود
تا که قاطی کرد و شد چیزی خرفت
عشق را مانند ما شوخی گرفت
این اواخر یک کمی بدپوز شد
لوس شد ، بی مزه شد ، چلغوز شد
ناز کرد اما خریدارش شدم
بازهم مشتاق دیدارش شدم
ماه پیش از پیش چشمم پر گشود
دست من اما به پایش بند بود
بیوفایی کرد و بالا تر پرید
آن چنان بالا که کلاَ ور پرید
رفت و از او سنگدانی هم نماند
اسکلت یا استخوانی هم نماند
حکمت...
لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم سر پناه بی کسیم بود، طوفان تو آن را از من گرفت! کجای دنیای تورا گرفته بودم؟...
خدا درجواب گفت:
ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تواز کمین مار پر گشودی.
چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخواستی...
این خط این نشان
دلت برای هیچ كس به اندازه من تنگ نخواهد شد.
برای نگاه كردنم
برای بوسیدنم
برای خندیدنم
برای تمام لحظه هایی كه امدی و شعر من شدی.
روزی كه نیستم
دلت برای همهء اینها تنگ خواهد شد
حالا می بینی
ران و بال و سینه ات یادش بخیر
مرغ ،آهنگ جدایی ساز کرد
ناگهان از سفره ام پرواز کرد
از فراقش قلب بشقابم شکست
قاشق و چنگال من در غم نشست
دید او فیش حقوقم را مگر؟
کاین چنین از پیش من بگرفت پر
مرغکم رفتی تو از پیشم چرا
کردی از پیش خودت کیشم چرا
من به تو خیلی ارادت داشتم
حشر و نشری با کبابت داشتم
خاطراتت مانده در کنج اجاق
سوخت قلب دیگ تفلون از فراق
ران و بال و سینه ات یادش بخیر
قلب چون آیینه ات یادش بخیر
با سس قرمز چه زیبا می شدی
خوب و دلچسب و دلارا می شدی
ای فدای ژامبون رنگین تو
سوپ های داغ و آن ته چین تو
ناز کم کن پیش ماها هم بیا
لطف کن ،یک شام، اینجا هم بیا
دستمان از گوشت دور است ای نگار
پس تو دیگر اشکمان را در نیار
زندگی بی تو جهنم می شود
سکته ،اسبابش فراهم می شود
ای فدای قُد قُدایت باز گرد
این دل و جانم فدایت باز گرد
بی تو باور کن که مردن بهتر است
از جهان تشریف بردن بهتر است
از خر شیطان بیا پایین عزیز
عشوه کم کن ،زهر در جامم مریز
تازگی از دیگران دل می بری
هرکه بامش بیش ،با او می پری
در نبودِ هیکل زیبای تو
دلخوشم با سنگدان و پای تو
پس چه شد آن بال های خوشگلت
لک زده است این دل برای شنسلت
ذهن یخچالم پُر است از یاد تو
بازگرد ای خوشگل تو دلبرو
تخم خود را لا اقل از ما نگیر
تا که با خاگینه اش گردیم سیر
اگر:

بسط انسانیت
شادیها را ضرب
مفهوم زیبای زندگی را میفهمیم.
من به اين كار خدا شك مي كنم
بنده مشكوكم به كل زندگي
پس نگوييدم چرا شك مي كنم؟
من نه تنها در نماز ظهرو عصر
بلكه در وقت عشا شك مي كنم
يك زمان وقت نماز واجب و-
گاه هنگام قضا شك مي كنم
گر نشد امكان شك از روبرو
بيخيالش از قفا شك مي كنم
بنده مشكوكم نه تنها در زمين
بلكه در كل فضا شك مي كنم
در زمان هوشياري جاي خود
بلكه در حال كما شك مي كنم
گر كه تيپم دل ز يك دختر ربود
من به عقل آن بلا شك مي كنم
چون كه او مجموعه ي ناز و اداست
پس به اين ناز و ادا شك مي كنم
بي حيا گر بوسه اي از من گرفت
بنده با شرم و حيا شك مي كنم
همسرم روزي اگر شد خنده رو
ضمن اعلام عزا شك مي كنم
بي طمع چون نيست اين خوشحالي اش
گر نخواهد او طلا شك مي كنم
تا كه با يك نسخه درمان مي شوم
پس به آن دارالشفا شك مي كنم
مي خورم هر گاه ماهي با پلو
بابت هضم غذا شك مي كنم
شد اگر اوضاع جيبم روبراه
من به اين كار خدا شك مي كنم
گر كه (تي وي) فيلم تكراري نداشت
پس به سيما و صدا شك مي كنم
داد اگر دولت تزي مقبول و خوب
ضمن خنده ، اين هوا شك مي كنم
يا اگر يارانه را تقديم كرد
من به كل ماجرا شك مي كنم
«حاكم شهري كه مرغابي بود»
من به هر فرد دوپا شك مي كنم
با عدالت بود اگر قاضي شهر
از تعجب چون شما شك مي كنم
در صفي ديدم اگر ملاي ده
من به آن شال و قبا شك مي كنم
گر كسي خواهان آزادي شود
چون به اين پر مدعا شك مي كنم
اشتباهي مي دهم آدرس به او
تا بداند ناقلا ، شك مي كنم ؟
من به آزادي ِ قبل از انقلاب
بيخودي هي بارها شك مي كنم
«دوستان در پرده مي گويم سخن»
من به خود هم در خفا شك مي كنم
پس تو اي «جاويد» لطفن موبه مو
داستان شكـّياتم را بگو
خدا یاحواست هست صدای هق هق گریه هایم ازگلویی می آید كه تو ازرگش به من نزدیك تری
من خدا را دارم

قاطی پاتی
به درختان جنگل گفتند:چرا شما با این عظمت از تکه آهنی به نام تبر می رنجید؟
گفتند:رنجش ما از تبر نیست. از دسته آن است که از جنس خودمان است....
روزی مجنون ازسجاده شخصی عبور کرد،
مردنماز راشکست وگفت:مردک!درحال رازونیازباخدابودم،توچگونه این رشته رابریدی؟
مجنون لبخندی زد وگفت:
من عاشق بنده ای ھستم و تو راندیدم،
توچگونه عاشق خدایی ومرا دیدی؟!![]()
![]()
اشتباه من اینجا بود
هرجا رنجیدم لبخند زدم
فکر کردن درد ندارم
ضربه هارو سنگینتر زدن
دلگیرم از پنجاه سال آدم نبودن
می خواهم امشب بلکه یک ساعت بخوابم
در خواب شاید آنچه می خواهم ببینم
خود را کمی تا قسمتی آدم ببینم
دلگیرم از پنجاه سال آدم نبودن
از بودن اما آنچه می خواهم نبودن
از بچگی نگذاشتند آدم بمانم
یادش بخیر آموزگار مهربانم
یک ترکه را خوش دست و خوشگل می تراشید
می گفت ای بزغاله ها وحشی نباشید
یک چند نوبت تا که می خوردم مرا زد
می خواست از من یک بز اهلی بسازد
این درس را وقتی که در صف پاس کردم
خود را شبیه کر گدن احساس کردم
مادر که از الگوی برتر حرف می زد
از بچه های عمه اختر حرف می زد
وقتی که او این گفتگو را بسط می داد
حس شتر بودن به آدم دست می داد
امروز هم هرچند یک کم توی باغم
اما تصور می کنم خیلی کلاغم
حالا زنم می خواهد از من موش باشم
یعنی که موجودی سراپا گوش باشم
مادر زنم هم بنده را یک اسب می خواد
داماد هایی با همین برچسب می خواد
از دید یک مسوول باید گربه باشم
تا این که در قلبش اگر جا بود جاشم
دلگیرم از پنجاه سال آدم نبودن
این گربه است ،اسب است یک زاغ است یا من
آدم که کارش مثل من سگ دو زدن نیست
تا بوق سگ دنبال نان مانند من نیست
گاهی سگم، گاهی شبیه بره آرام
ترکیب ناهمگونی از این جانور هام
این جامعه نگذاشت من آدم بمانم
نگذاشت آن چیزی که می خواهم بمانم
تامــل، خــدا را، تامــل، دمـی .**از :مرحوم علی اصغر اصفهانی، متخلص به سلیم ...
چوشهری فروخفته خاموش شد
سخن های ناگفته در مغزها
به لب نارسیده فراموش شد
معلم ز کار مداوم مدام
غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان در شباب
جوانی از او رخت بر بسته بود
سکوت کلاس غم آلود را
صدای رسای معلم شکست
زجا احمدک جست و بند دلش
از این بی خبر بانگ ناگه گسست
«بیا احمدک درس دیروز را
بخوان تا بدانم که سعدی چه گفت»
ولی احمدک درس ناخوانده بود
به جز آنچه دیروز از وی شنفت
عرق چون شتابان سرشک ستم
خطوط خجالت به رویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش
به روی تن لاغرش لرزه داشت
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت
«بنی آدم اعضای یکدیگرند»
وجودش به یکباره فریاد کرد
«که در آفرینش ز یک گوهرند»
در اقلیم ما رنج بر مردمان
زبان و دلش گفت بی اختیار«چو عضوی به درد آورد روزگار»
«دگر عضوها را نماند قرار»
"تو کز…، تو کز…" وای یادش نبود
جهان پیش چشمش سیه پوش شد
نگاهی ز سنگینی از روی شرم
به پایین بیفکند و خاموش شد
در اعماق مغزش به جز درد و رنج
نمی کرد پیدا کلامی دگر
در آن عمر کوتاه او خاطرش
نمی داد جز آن پیامی دگر
ز چشم معلم شراری جهید
نماینده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت
غضب می درخشید در چشم او
«چرا احمدِ کودنِ بی شعور،»
معلم بگفتا به لحنی گران
«نخواندی چنین درس آسان بگو»
«مگر چیست فرق تو با دیگران؟»
عرق از جبین، احمدک پاک کرد
خدایا چه می گوید آموزگار
نمی داند آیا که در این دیار
بود فرق مابین دار و ندار؟
چه گوید؟ بگوید حقایق بلند؟
به شرحی که از چشم خود بیم داشت
بگوید که فرق است مابین او
و آنکس که بی حد زر و سیم داشت؟
به آهستگی احمد بی نوا
چنین زیر لب گفت با قلب چاک
«که آنان به دامان مادر خوشند
و من بی وجودش نهم سر به خاک
به آنها جز از روی مهر و خوشی
نگفته کسی تاکنون یک سخن
ندارند کاری به جز خورد و خواب
به مال پدر تکیه دارند و من
من از روی اجبار و از ترس مرگ
کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی و کار
ببین دست پر پینه ام شاهد است»
سخن های او را معلم برید
هنوز او سخن های بسیار داشت
دلی از ستم کاری ظالمان
نژند و ستمدیده و زار داشت ؟
معلم بکوبید پا بر زمین
و این پیک قلب پر از کینه است
«به من چه که مادر ز کف داده ای ؟»
«به من چه که دستت پر از پینه است ؟!»
رود یک نفر پیش ناظم که او
به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او
ز چوبی که بهر کتک آورد !
دل احمد آزرده و ریش گشت
چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کورسویی جهید
به یاد آمدش شعر سعدی و گفت :
ببین، یادم آمد، دمی صبر کن
تامــل، خــدا را، تامــل، دمـی ...«"تو کز محنت دیگران بی غمی»
«نشاید که نامت نهند آدمی!»
به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیستو کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
نمی دانم چرا؟!....... بــیـــا بــــــرویــــ
نـمـیـدانـم چـرا ایـن روز هــا
در جـوابِ هـرکـس کـه حـالـم را مـی پـرسـد
تـا مـی گـویـم خـوبم؛
چـشـمـانـم خـیـس مـی شـود...
************************
**************************
گاهی دلم میخواهد وقتی بغض میکنم
خدا از آسمان به زمین بیاید
اشک هایم را پاک کند، دستم را بگیرد
و بگوید: اینجا آدمها اذیتت میکنند؟ بــیـــا بــــــرویــــ
صاف و یکرنگ.....
بیشمارند آنهایی که نامشان آدم است
ادعایشان آدمیت
کلامشان انسانیت
رفتارشان صمیمیت...
... حال.....
من دنبال یکی میگردم که
نه آدم باشد...
نه انسان...
نه دوست و رفیق صمیمی
تنها صاف باشد و صادق
پشت سایه اش خنجری نباشد برای دریدن...
هیچ نگوید...
فقط همان باشد که سایه اش میگوید
صاف و یکرنگ.....
حـاضِــــــــــــــــــــــــر×××××غایب
دلتنگی.............حـاضِــــــــــــــــــــــــر√
غم...................حـاضِــــــــــــــــــــــــر√
درد....................حـاضِـــــــــــــــــــــــــر√
دوری..................حـاضِــــــــــــــــــــــــــر√
عشق..............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟√
بلندتر میخوانم عـشـقـــــــــــــــــ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بـاز هم نیامده...غیبت هایش از حد مجازگذشته...اخراجش میکنم...
بـا ایـنـکـهـ نمیشه امـا زِنـدگـیـ را ادامـه می دهـمـــــــــــــــ.....
مشق هر شب همین باشد.....؟؟!!
جای عشق برای همیشه خاااااالی است.......!!!!!!!
شاعری آشفته ام هنجار یادم می رود
می رسم ،اما سلام انگار یادم می رود
شاعری آشفته ام هنجار یادم می رود
با دلم اینگونه عادت کن بیا بر دل نگیر
بعد از این هر چیز یا هر کار یادم می رود
من پر از دردم پر از دردم پر از دردم ولی
تا نگاهت می کنم انگار یادم می رود
راستی چندیست می خواهم بگوییم بی شمار-
دوستت دارم، ولی هر بار یادم می رود
مست و سرشاری ز عطر صبح ،تا می بینمت
وحشت شب های تلخ وتار یادم می رود
شب تو را در خواب می بینم همین را یادم است
قصه را می شوم بیدار یادم می رود
...
من پر از شور غزل های توام اما چرا
تا به دستم می دهی خودکار یادم می رود؟!
داستان خر و زنبور
درایـن زندگی قـــدر ِهم را بدانیـــم وخوش
بیا بـــا جـــوانان خود
مهــــربانـــــــی کنیم
|
|||||||
|
نشــاطی بیابیـــم و خودهم
جوانـــــــی کنیم
|
|||||||
|
اگــرغم زدل واکنیــم ودهیمــش به
بـــــــاد
|
|||||||
|
به شکرانه اش شـــادتر
زندگـانـــــی کنیــم
|
|||||||
|
درایـن زندگی قـــدر ِهم را
بدانیـــم وخوش
|
|||||||
|
کنــاری نشستــه دمی شعر خوانـــــی
کنیم
|
|||||||
|
به هنــگام ِشــادی بســوی عزیــزان
رویـم
|
|||||||
|
به غــم هایشـان همدلی
همـــزبانـــــی کنیم
|
|||||||
|
برای تمــام ِزمــانهای خـــــوب و
قشنـــگ
|
|||||||
|
بــه یک بوســه ازیار
ِخودقــدردانـــی کنیم
|
|||||||
|
بـرایش ببــافیم تاجـــــی زگلــهای
عشـــــق
|
|||||||
|
زشــورو شَــعَف هـای او
شادمــــــانی کنیم
|
|||||||
|
بدینسان غــم ِ روزگــاران چه کـم
میشـــود!!
|
|||||||
|
بیااین چنین عشق ِ خودرا جهانـــــی
کنیــم
|
|||||||
|
مگـرغصه ها خـود به شــــادی مبدّل
شوند
|
|||||||
|
تبادل نشــد،ساقــــی وما
تبانـــــــی کنیــــــم
|
|||||||
|
بـرای صفـای دل ِ خــــــود بکــــاریم
گُــــل
|
|||||||
|
وبا تک گــل ِعشــق ِ خــود
باغبـــانی کنیـم
|
|||||||
|
اگــر،آبیـــــاری کنیمـش شودسایــــه
بان
|
|||||||
|
به دیــوار ِهمســایه هم
،مهربانـــــی کنیـــم
|
|||||||
|
بـرای حفاظت ازایـن باغ ِپُــرگل
زمهــــــر
|
|||||||
|
به سعی و صفا باوفـــا
پاسبــانــــی کنیـــــم
|
|||||||
|
ببین من چگونه گـُــلم شـــد به
پیونـد ِعشق
|
|||||||
|












