بنده مشكوكم به كل زندگي
پس نگوييدم چرا شك مي كنم؟
من نه تنها در نماز ظهرو عصر
بلكه در وقت عشا شك مي كنم
يك زمان وقت نماز واجب و-
گاه هنگام قضا شك مي كنم
گر نشد امكان شك از روبرو
بيخيالش از قفا شك مي كنم
بنده مشكوكم نه تنها در زمين
بلكه در كل فضا شك مي كنم
در زمان هوشياري جاي خود
بلكه در حال كما شك مي كنم
گر كه تيپم دل ز يك دختر ربود
من به عقل آن بلا شك مي كنم
چون كه او مجموعه ي ناز و اداست
پس به اين ناز و ادا شك مي كنم
بي حيا گر بوسه اي از من گرفت
بنده با شرم و حيا شك مي كنم
همسرم روزي اگر شد خنده رو
ضمن اعلام عزا شك مي كنم
بي طمع چون نيست اين خوشحالي اش
گر نخواهد او طلا شك مي كنم
تا كه با يك نسخه درمان مي شوم
پس به آن دارالشفا شك مي كنم
مي خورم هر گاه ماهي با پلو
بابت هضم غذا شك مي كنم
شد اگر اوضاع جيبم روبراه
من به اين كار خدا شك مي كنم
گر كه (تي وي) فيلم تكراري نداشت
پس به سيما و صدا شك مي كنم
داد اگر دولت تزي مقبول و خوب
ضمن خنده ، اين هوا شك مي كنم
يا اگر يارانه را تقديم كرد
من به كل ماجرا شك مي كنم
«حاكم شهري كه مرغابي بود»
من به هر فرد دوپا شك مي كنم
با عدالت بود اگر قاضي شهر
از تعجب چون شما شك مي كنم
در صفي ديدم اگر ملاي ده
من به آن شال و قبا شك مي كنم
گر كسي خواهان آزادي شود
چون به اين پر مدعا شك مي كنم
اشتباهي مي دهم آدرس به او
تا بداند ناقلا ، شك مي كنم ؟
من به آزادي ِ قبل از انقلاب
بيخودي هي بارها شك مي كنم
«دوستان در پرده مي گويم سخن»
من به خود هم در خفا شك مي كنم
پس تو اي «جاويد» لطفن موبه مو
داستان شكـّياتم را بگو