کجاست منزل امنی، کجاست خانه ی دیگر

زمان حادثه رویید با نشانه دیگر

 چنین زمانه چه سخت است در زمانه ی دیگر

 هزار خنجر کاری به انحنای دلم آه

 مخوان، ترانه مخوان، باش تا ترانه ی دیگر

 بهانه بود مرا شرکت قیام گذشته

 عطش، عطش تو بمان گرم، تا بهانه دیگر

 همیشه قلب مرا زخم، زخم کهنه کاری

 همیشه دست ترا تیغ، تیغ فاتحانه ی دیگر

 سکوت در دل این آشیانه ی ممتد وای

 کجاست منزل امنی، کجاست خانه ی دیگر

 خروش و جوشش دریاچه در کرانه ی من بین

 که این ترانه نبوده است در کرانه ی دیگر

 جوانه سبز نبوده است در گذشته ی این باغ

 بمان تو سبزی این باغ، تا جوانه ی دیگر

 زمان حادثه خوش آمدی، سلام بر رویت

 که شب نشسته به خنجر در آستانه ی دیگر

 به جان دوست از این تازیانه باک ندارم

 که زخم جان مرا هست تازیانه ی دیگر

 کجاست سرخی فریادهای بابک خرم

 کجاست کاوه ی آزاده ی زمانه ی دیگر؟

 

 

 

                                                                              

مبارکباد

عید سعید فطر مبارک


حافط منشین بی می و معشوق زمانی
که ایام گل و یاسمن و عید صیام است

پیشاپیش  عید سعید فطر  بر شما ره یافتگان ضیافت الهی،مبارکباد××التماس دعا


اللّهُمَّ أَهْلَ الْکِبْریاءِ وَالْعَظَمةِ

وَ أهْلَ الجُودِ وَالجَبَرُوتِ

وَ أهْلَ العَفْو وَالرَّحْمَةِ

وَ أهْلَ التَقّوىٰ وَالمَغْفِرَة

أسْئَلُکَ بَحَقِّ هذا الْیوَمِ الّذی جَعَلْتَهُ لِلمُسْلِمینَ عیداً وَ لِمُحَمّدٍ صَلّی اللهُ عَلیْه وَ آلِهِ ذُخْراً وَ شَرَفاَ وَ کرَامَتاً وَ

 مَزیداً، أن تُصَلّی عَلىٰ مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أنْ تُدْخِلنی فی کُلِّ خَیْرٍ أدْخَلْتَ فیهِ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّد وَ أنْ

تُخْرِجَنی مِنْ کُلِّ سُوءٍ أخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّداً وَ آل مُحَمَّدٍ، صَلَوٰاتُکَ عَلَیُهِ وَ عَلَیْهِمْ، اللّهُمَّ إنی أسْئَلَکَ خَیرَ مٰا

 سَئَلَکَ مِنْهُ عِبادُکَ الصّٰالِحُونَ وَاعُوذُ بِکَ مِمّا اسْتَعاذَ عِبادُکَ الْمُخْلِصوُنَ.



بارالها، به حق این روزى که آن را براى مسلمانان عید و براى محمد(ص) ذخیره و شرافت و کرامت و فضیلت قرار دادى از تو می ‏خواهم که بر محمد و آل محمد درود بفرستى و مرا در هر خیرى وارد کنى که محمد و آل محمد را در آن وارد کردى و از هر سوء و بدى خارج سازى که محمد و آل محمد را خارج ساختى، درود و صلوات تو بر او و آنها، خداوندا، از تو می طلبم آنچه بندگان شایسته‏ات از تو خواستند و به تو پناه می برم از آنچه بندگان خالصت‏ به تو پناه بردند.
 



 

در عشق چــو پیـچیدم از درد نـتـرسیدم              دردم همه درمان شد تــا  بـاد چنین بادا

یـار آمد و مهمان شد تــا بــاد چنین بــادا
هنگامه ی مـستـان شد تا باد چنین بادا
آن مـاهرخ شیرین کــاندر بـن چـاهی بود
مـهپـاره ی کـنعــان شد تـا باد چنین بـادا
در عشق چــو پیـچیدم از درد نـتـرسیدم
دردم همه درمان شد تــا  بـاد چنین بادا
از خـرمن گـیسویش وز عـشوه ابـــرویش
آتش چـو گـلستان شد تـا بـاد چنین بـادا
تـا در طلب معبـود گم گشت مـرا مقصـود
خضر آمـد و رهبان شـد تـا بـاد چنین بـادا
اندیشه توران چون بر ملک سلیمان رفت
دل رستم دستـان شد تـا بـاد چنین بـادا
از نـقش نگــارینش چون عشق فـرود آمـد
مـهر آمـد و تــابـان شد تــا بـاد چنین بـادا
تــا خــاک مـرا بگرفت آن یــار پــری چـهره
خاک از عدم انسان شد تا باد چنین بـادا
از نـور رخ سـاقی بـلبـل چـو  کـشید آهی
عـالم همه بـرهان شـد تـا بـاد چنین بـادا
چـون  پرتو  مهرش را بی پرده  بدیدم من
رنـدی همه آسـان شد تـا بـاد  چنین بـادا

به شرط تامین جانشین

" جناب ..... فرمانده محترم ...
    اینجانب .... همسر حضرتعالی که مدت چندين ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت .. برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائيد ."

    " با احترام ..... همسر شما"




    و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد.


    چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد:

    "سرکار خانم ...
    عطف به درخواست مرخصی سرکار عالی جهت سفر برای دیدار اقوام، با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت میشود ."

    فرمانده ..."

«چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم»؟

« آن قصر كه جمشيد در او جام گرفت»
از بهر خریدنش بسی وام گرفت
چون قسط نداد ،بانک مسکن با زور
آن قصر زجمشید سرانجام گرفت
**
«گويند كسان بهشت باحور خوش است»
ماچ از لب آن دختر مو بور خوش است
البته به شرطي كه نگيرد گازت
كندوي عسل بدون زنبورخوش است

**
«چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست»
نا خلف باشم اگر بار دگر توبه كنم
**

«در شگفتم كه در اين مدت ايام فراق»
هيچ كس چون من احمق به تو دلبند نشد

**

«حافظ از دست مده دولت اين كشتي نوح»
چون كه طياره و ماشين خطرش بيشتر است

**
« ساقي و مطرب و مي جمله مهياست ولي»
جان تو خسته ام امشب به خدا حسّش نيست
**
«چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم»؟
ولي البته به شرطي كه تو پولش بدهي

به پا شلوار دارد خالو راشد

براي بعضي از ارباب قدرت
زبانش خار دارد خالو راشد
زباني از« سورو» تا« آريا شهر»1
براي جار دارد خالو راشد
گمانم در درون كله ي خود
مخ سرشار دارد خالو راشد
ز طنازان ايران در مخ خود
بسي اشعار دارد خالو راشد
ز « فيض » و « احترامي » و « زرويي »
زياد اخبار دارد خالو راشد
ز «هالو » و « دخو » و« بوالپياده » 2
به جد آمار دارد خالو راشد
كند مخلوط اگر افراد بالا -
كسي، انگار دارد خالو راشد
خبر را مي نگارد داغ و لب سوز
« ندا» را يار دارد خالو راشد 3
ز حيث طول ِ قد و عرض و پهنا
اضافه بار دارد خالو راشد
ز فاستوني صد و هفتاد و شش متر
به پا شلوار دارد خالو راشد
گمان كردي براي جامه اش هم
كم از هكتار دارد خالو راشد ؟
چهل ديس چلو ، چل سيخ جوجه
سر ِ ناهار دارد خالو راشد
خودم ديدم كه شامش صد سوسيس است
اگر انكار دارد خالو راشد
سند رو مي كنم توو فيس بوكم
سند بسيار دارد خالو راشد
به دريا گر رود سرريز گردد
وليكن عار دارد خالو راشد
كه دريا را كند سرريز ِ از خود
آخه ! معيار دارد خالو راشد

اگر در كوچه ي تنگي كند گير
خلايق از دو سو در گير درگير!!

و تا از كوچه تشريفش در آرد
دو سالي كار دارد خالو راشد
براي جابجايي كتاباش!
دو خاور بار دارد خالو راشد
ز عصر« ماد » در هر جشنواره
يقين آثار دارد خالو راشد
برنده مي شود خواهي نخواهي
چهل اسُكار دارد خالو راشد
« به هر جا بنگرم كوه و در و دشت »
دو صد بيمار دارد خالو راشد
مداوا مي كند با داروي طنز
لـِم عطار دارد خالو راشد
دلي دارد خريدار محبت
به اين اصرار دارد خالو راشد
اگرچه مدتي« بندر» نشين است
هواي« لار» دارد خالو راشد
زبان شعر من گر شد دوگانه
خودش آچار دارد خالو راشد
درستش مي كند آن را به هر حال
كم از معمار دارد خالو راشد؟
بيا تا قدر خالو را بدانيم
مگر تكرار دارد خالو راشد؟
نكن «جاويد» با اين شخص شوخي
تو را چيكار! دارد خالو راشد

يهو! ديدي جوابت را چنان داد
«كه دشمن نشنود كافر نبيناد»

قصه ی ازدواج از:مصطفی مشایخی  

 

پسرم یک شب از در آمد و گفت

که من امسال در نظر دارم

 زن بگیرم اگر اجازه دهید

  تیکه ای  خوب زیر سر دارم

 گشته ام  توی فیس بوک و خفن

 دلبری تور کرده ام  که مپرس

 تا مبادا جواب رد بدهد

 قصه ای جور کرده ام  که مپرس

عکس اورا نشان ماهم داد

 توی  یک  فایل،  داخل لپ تاپ

 همسرم گفت آفرین ، به به

 چه ملوسک شده است با فتو شاپ

 گفتم اینجور دختران فشن

 خرجشان  بچه جان،  کمر شکن است

 تا فراهم شود مخارجشان

 آنچه سرویس می شود دهن است

 فکر کردی که مثل مامانت

 سالی یک کفش و مانتو می خواهند

دائما پول کفش و کیف و لباس

 یا میک آپ از تو می خواهند

 شیک و پیکند و   از غذا  پختن

یا  از این کار ها گریزانند

غیر جز غاله کردن شوهر

چیزی از پخت و پز نمی دانند

گفت لابد خیال کردی که

پسرت گاو یا که گاگول است

وضع من رو براه خواهد شد

 چون که باباش پیر و خر پول است

چند ساعت نصیحتش کردم

 با عبارات و  حرف های  قشنگ

  فک  من  خسته شد فقط زیرا

 نرود میخ آهنی در سنگ

 عاقبت  با  هزار  بدبختی

 دلمان خوش عروس آوردیم

 تا زمانی که خوب و خوش بودند

 ماهم این گوشه ذوق می کردیم

 یک دوماهی گذشت تا یک شب

 پسرم  با قیافه ای درهم

 آمد و گفت آه و واویلا

 که  گرفتار بد کسی شده ام

 بس که ناسازگار و بی ادب است

 توی این یک دوماهه آبم کرد

 لوس بوزینه پیش فامیلش

 پس پریشب شتر خطابم کرد

خرج او واقعا کمر شکن است

پدرم را به کل در آورده

پدرش هم که مشکل ربه را

رفته با پول بر طرف کرده

گفتم ای بچه جان مدارا کن

زندگی  خوب می شود کم کم

پند  من مثل این که  یعنی کشک

چون که آن ها جدا شدند از هم   

دیشب از غصه حال من بد شد      

خوردم اکساز پام و خوابیدم

حكايتي از مولانا

 
 
 
پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره
 
 یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به
 
 شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
 
کاین کره بگشای و گندم را بریز
 
آن گره را چون نیارستی گشود
 
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال
 
 ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !پس متوجه
 
 فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب
 
 بخشش نمود...

نتيجه گيري  مولانا از بيان اين حكايت:
تو مبین اندر درختی یا به چاه    تو مرا بین که منم مفتاح راه

پیشاپیش عید سعید فطر مبارکباد

 

moteharek fetr yasgroup.ir 8 تصاویر متحرک عید سعید فطر   سری دوم

ازدواج

 ازدواج مسلم: ازدواج اول که حق مسلم هر مردی است.


* ازدواح مفرح: مردی که از یکنواختی زندگی با همسر اولش خسته شده است، برای تفریح زن دیگری بگیرد.


* ازدواج موجه: چرا مردی که زن اولش بچه دار نمی شود یا بیماری دارد، به بهانه های واهی مثل مردانگی و انسانیت و تن دادن به قسمت و صبر در امتحان الهی، به پای او بماند؟ موجه است که در این هنگام هرچه زودتر برای ازدواج بعدی اش اقدام کند.

* ازدواج متمم: مرد ببیند چه صفات زنانه ای را دوست داشته که زن اولش ندارد. بعد زنی بگیرد که آن صفت ها را داشته باشد.


* ازدواج مثلث: مرد تقوی پیشه کرده و به سه زن قناعت نماید


* ازدواج مربع: مرد تمام چهار زنی را که شرع به او اجازه می دهد بگیرد.


* ازدواج ملون: مرد چهار زن بگیرد: سفید پوست، سرخ پوست، سیاه پوست و زرد پوست.


* ازدواج منظم: مرد هر شش ماه یک بار زن بگیرد.


* ازدواج میسر: مرد هر زنی را که برایش میسر است بگیرد.


* ازدواج مشبک: مرد یک شبکه هرمی ازدواج راه بیندازد. به این معنی که هر زنی گرفت، آن زن، چهار زن دیگر را هم به او معرفی کند و او همه آنها را بگیرد.

* ازدواج مکرر: مرد آن قدر زن بگیرد تا جانش در برود


خدا چه زجری میکشد

سخت است حرفت را نفهمند،
سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،
حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد
وقتی این همه انسان حرفش را که نفهمیده اند هیچ،
اشتباهی هم فهمیده اند.
.:: دکتر علی شریعتی ::.

کی گفته که.........

کی گفته که ما دولت راحت طلبیم؟

در فکر گرفتاری خلق عربیم

این قدر نگویید اهر زلزله شد

فعلن که گرفتار دمشق و حلبیم

http://s1.picofile.com/file/7468386448/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7_%D8%B2%D9%84%D8%B2%D9%84%D9%87.jpg

ناگاه بندهای زمین در فضا گسیخت


 



گروه اينترنتي درهم | www.darhami.com


 

خوابم نمی ربود
نقش هزار گونه خیال از حیات و مرگ
در پیش چشم بود
شب در فضای تار خود آرام میگذشت
از راه دور بوسه سرد ستاره ها
مثل همیشه بدرقه میکرد خواب را
در آسمان صاف
من در پی ستاره خود میشتافتم
چشمان من به وسوسه خواب گرم شد
ناگاه بندهای زمین در فضا گسیخت
در لحظه ای شگرف زمین از زمان گریخت
در زیر بسترم
چاهی دهان گشود
چون سنگ در غبار و سیاهی رها شدم
می رفتم آنچنان که زهم میشکافتم
مردی گران به جان زمین اوفتاده بود
نبضش به تنگنای دل خاک میتپید
در خویش میگداخت
از خویش می گریخت
میریخت می گسست
می کوفت می شکافت
وز هر شکاف بوی نسیم غریب مرگ
در خانه میشتافت
انگار خانه ها و گذرهای شهر را
چندین هزار دست
غربال میکنند
مردان و کودکان و زنان میگریختند
گنجی که این گروه ز وحشت رمیده را
با تیغ های آخته دنبال میکنند
آن شب زمین پیر
این بندی گریخته از سرنوشت خویش
چندین هزار کودک در خواب ناز را
کوبید و خاک کرد
چندین مادر زحمت کشیده را
در دم هلاک کرد
مردان رنگ سوخته از رنج کار را
در موج خون کشید
وز گونه شان تبسم و امید را
با ضربه های سنگ و گل و خاک پاک کرد
در آن خرابه ها
دیدم مادری به عزای عزیز خویش
در خون نشسته
در زیر خشت و خاک
بیچاره بند بند وجودش شکسته بود
دیگر لبی که با تو بگوید سخن نداشت
دستی که درعزا بدرد پیرهن نداشت
زین پیش جای جان کسی در زمین نبود
زیرا که جان به عالم جان بال میگشود
اما در این بلا
جان نیز فرصتی که براید ز تن نداشت
شب ها که آن دقایق جانکاه می رسد
در من نهیب زلزله بیدار می شود
در زیر سقف مضطرب خوابگاه خویش
با فر نفس تشنج خونین مرگ را
احساس میکنم
آواز بغض و غصه و اندوه بی امان
ریزد به جان من
جز روح کودکان فرو مرده در غبار
تا بانگ صبح نیست کسی همزبان من
آن دست های کوچک و آن گونه های پاک از گونه سپیده مان پاکتر کجاست
آن چشمهای روشن و آن خنده های مهر
از خنده بهار طربنک تر کجاست
آوخ زمین به دیده من بیگناه بود
آنجا همیشه زلزله ظلم بوده است
آنها همیشه زلزله از ظلم دیده اند
در زیر تازیانه جور ستمگران
روزی هزار مرتبه در خون تپیده اند
آوار چهل و سیلی فقز است و خانه نیست
این خشت های خام که بر خاک چیده اند
دیگر زیمن تهی است
دیگر به روی دشت
آن کودک ناز
آن دختران شوخ
آن باغهای سبز
آن لاله های سرخ
آن بره های مست
آن چهره های سوخته ز آفتاب نیست
تنها در آن دیار
ناقوس ناله هاست که در مرگ زندگیست

فریدون مشیری

حكايتي از مثنوی معنوی




مردی مرغ چکاوکی را به دام انداخت و خواست که او را بخورد . چکاوک که خود را اسیرمرد دید گفت ای بزرگوار تو در زندگی ات این همه مرغ و خروس و گاو و گوسفند خورده ای و از خوردن آن زبان بسته ها هرگز سیر نشده ای و از خوردن من هم سیر نخواهی شد. پس مرا آزاد کن تا به جای آن سه پند به تو بدهم که در زندگی ات به دردت بخورند و با به کار گیری آنها نیکبخت شوی.
اولین پند این است که هرگز سخن محال را باور نکن .
مرد که از شنیدن اولین پند خشنود شده بود چکاوک را رها کرد و چکاوک بر سر دیوار نشست و گفت پند دیگر اینکه هرگز بر گذشته غم نخور و بر آنچه از دست داده ای حسرت نخور.
سپس ادامه داد . اما در بدن من مرواریدی گرد و گرانبها وجود داشت به وزن 300 گرم که با آزاد کردن من بخت خود و سعادت فرزندانت را بر باد دادی زیرا مانند آن در عالم وجود ندارد.
مرد از شنیدن این سخن از حسرت و ناراحتی به خود پیچید و شیون کرد . چکاوک که حال او را دید گفت مگر نگفتم بر گذشته غم نخور و حسرت چیزی را که از دست دادی نخور ؟ و مگر نگفتم حرف محال را باور مکن من 100 گرم هم نیستم چگونه مرواریدی 300 گرمی در بدن ما جا می گیرد؟
مرد که به خودش آمده بود، خوشحال شد که چکاوک دروغ گفته و پرسید خوب پند سومت چیست؟
چکاوک گفت: با آن دو پند چه کردی که سومی را به تو بدهم؟

چشم ها را شستیتیم ولی....

Visit Us @ www.MumbaiRock.com

 

Visit Us @ www.MumbaiRock.com

 

 

Visit Us @ www.MumbaiRock.com


" خدای من ! "  

 
روزی چهار مرد و یک زن کاتولیک در  باری ، مشغول نوشیدن
 
 
 قهوه بودند.
 
 
 
 یکی از مردها گفت : من پسری دارم که کشیش است. هرجا که میرود
 
 
 
 مردم او را "پدر" خطاب میکنند.
 
 

مرد دوم گفت : من هم پسری دارم که اسقف است و
 
 
وقتی جایی میرود مردم به او میگویند " سرورم"!
 
 

مرد سوم گفت " پسر من کاردینال است و وقتی وارد
 
 
 جایی میشود مردم او را "عالیجناب" صدا میکنند.
 
 

مرد چهارم گفت  : پسر من پاپ است و وقتی جایی
 
 
میرود او را "قدیس بزرگ" خطاب میکنند!
 
 

زن حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت : من
 
 
 یک دختر دارم. 178 سانت قدش است ، بسیار خوش
 
هیکل ، دور کمرش 61، .......، با
 
 
موهای بلوند و چشمهای روشن .
 

 وقتی وارد جایی میشود همه میگویند : " خدای من ! "       

عادت داریم

داغ بفرست خدا،ما همه طاقت داریم

ما به خون و غم و فریاد عنایت داریم

روزها می گذرد، فاجعه ها می آیند

ما به ایران پر از فاجعه عادت داریم

 

http://s3.picofile.com/file/7466753010/%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%AA_%D8%A8_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86.jpg

«به کجا چنین شتابان؟»

«به کجا چنین شتابان؟» گون از نسیم پرسید.

«دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟»
 
«همه آرزویم، اما چه کنم که بسته پایم به کجا چنین شتابان؟»
 
«به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم»
 
«سفرت به خیر! اما تو و دوستی خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به
 
 باران برسان سلام ما را»

جملات پرمعنا

Inline images 3

 

Inline images 7

گاهي ليوان را زمين بگذار

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
 
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
 
 شاگردان جواب دادند:
 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
 استاد گفت:
 من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
 شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
 
استاد پرسید:
 خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد. 
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
 استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
 شاگردان جواب دادند: نه
 پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
 شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
 
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
 
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.
زندگی همین است!

ربنا...........


ايـن دهــان بـســتــي دهــانــي بـاز شـــد       تـا خـورنـده ي لـقــمــه هاي راز شـد
لــب فــرو بــنــد از طــعـام و از شـراب      سـوي خــوان آســمــانـي كــن شـتـاب
گــر تــو ايــن انـبـان، ز نـان خـالي كني      پـــر ز گـــوهــرهــاي اجــلالي كــنـي
طـفـل جــان از شـيـر شـيـطان بــاز كـن      بـــعـد از آنـش بـا مـلك انـــبــاز كــــن
چــند خوردي چرب و شـيـرين از طعام      امـتـحـان كـن چـنـد روزي در صـيــام
چـند شـبـها خـواب را گـــشــتـي اســيـر       يــك شــبــي بـيـدار شـو دولـت بــگيـر
مولانا
همه از خداییم، به سوی خدا برویم

ربـنـا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً ۚ إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ - سورهٔ آل‌عمران-آیهٔ ۸
باراِلها، دل‌های ما را به باطل میل مده پس از آنکه به حق هدایت فرمودی، و به ما از لطف خویش اجر کامل عطا فرما که همانا تویی بخشندهٔ بی‌منّت.

ربـنـا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ - سورهٔ مؤمنون-آیهٔ ۱۰۹
بارالها ما به تو ایمان آوردیم، تو از گناهان ما درگذر و در حق ما لطف و مهربانی فرما که تو بهترین مهربانان هستی.
ربـنـا آتِنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا - سورهٔ کهف-آیهٔ ۱۰
بارالها تو در حق ما به لطف خاص خود رحمتی عطا فرما و بر ما وسیلهٔ رشد و هدایتی کامل مهیا ساز.

ربـنـا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ - سورهٔ بقره-آیهٔ ۲۵۰
بارالها به ما صبر و استواری بخش و ما را ثابت قدم دار و ما را بر شکست کافران یاری فرما


***

شده دلم به خدا یاعلی!گرفتارت.

دیگرنمی آیدصدا ازجانب نخل دعا

              شمشیر!ای پرادعا! رفتی به میدان علی؟!

ای وای!بی مولاشدم.بی یاروبی آقاشدم

            خود،ماتم دل هاشدم درشام هجران علی

کوچیده ازچشمان ما،محبوب ما،جانان ما

           توفان به پا،توفان به جان،با موج توفان علی

گویدعلی مرتضی"فزت ورب الکعبه"را

          یعنی به جاآمدبه جان، جانانه پیمان علی.


تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

دوستان قصه ای جدید آمد

آن چه حدسش نمی زدید آمد

گر چه در ذهن ما بعید آمد

خانه ی کعبه ی امید آمد

          تا که ملت کند طواف کجاست؟

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

خانه ای را عفاف می نامند

که در آن لعبتان بد نام اند

کچل است آن که زلف علی خوانند

رمز این نکته عاقلان دانند

          جان من ول کن اختلاف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

دست بسیار شد در این بازار

خیز نظم و نسق دهیم به کار

گر چه اسمش بد است و نفرت بار

فاش گویم درآمدش بسیار

          یک چنین سود بس گزاف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

تا شعار تو شهر سالم بود

در خیابان فساد حاکم بود

بود ، اما کمی ملایم بود

کی کجا این چنین مهاجم بود

          آن وکیلی که داده گاف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

تو که مو را به ماست می بینی

تا کنی چاره درد بی دینی

خانه ای ساختی سفالینی

گرد این خوان پر ز شیرینی

          پر مگس گشته پیف پاف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

تو که این کار عیب می دانی

تو که اسرار غیب می دانی

تو که لاریب و ریب می دانی

خویشتن را شعیب می دانی

          تو نگو پشت کوه قاف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

گز نکرده چرا کنی پاره

چاره ی کار هست چمچاره

آخر ای بی نوای بی چاره

من که هرگز نبودم این کاره

          تو که هستی بگو خلاف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

آن که در کار چاره می فرمود

بر بد و خوب اشاره می فرمود

خیر را استخاره می فرمود

آن که از غصه پاره می فرمود

          یقه را تا به زیر ناف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

دست ها رو شدند ، خندیدیم

مشت ها وا شدند ، رقصیدیم

پرده افتاد و ما همه دیدیم

لیکن از خویشتن نپرسیدیم

          آن که می زد مدام لاف ، کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

من شنیدم زنی خیابانی

بوده بیست و دو ماه زندانی

تا شد آزاد از هلفدانی

گفت از بهر لقمه ی نانی

          از چنین شغل انصراف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

تاجری ورشکسته می نالید

گاو بازار کسب او زایید

حجره را بست و روش گل مالید

گفت رو سوی کسب نو آرید

          هی نگو فرش دست باف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

گفت با خود جوانکی دلشاد

گر پسر را پدر کند داماد

راستی در شب زفاف آباد

برود صبح شاهی ات از یاد

          صبح شاهی کجا ، زفاف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

دکتری با مریض خود می گفت

از چه شب ها نمی توانی خفت؟

گفت درد مرا کسی نشنفت

از برای کسی چو من بی جفت

          قرص و آمپول کو؟ شیاف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

دختری خوش قیافه و شیدا

داشت از بنده التماس دعا

که بکن کار از برم پیدا

گفتم الکاسب حبیب خدا

          گفت : چون کردی اعتراف ، کجاست؟

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

پیر مردی سلیم و فرزانه

گفت این نکته ی حکیمانه

بار کج کی رسد در خانه

گفتم این حرف ها شد افسانه

          بار کج کوش؟ راه صاف کجاست؟

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

شیخ تهمت زند که من مستم

گفتمش ناز هر دو تا شستم

آب پاکی بریز بر دستم

من خودم اهل بخیه جات استم

          هی نگو بخیه بر سجاف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

زاهدی دائمن وضو می کرد

از خدا حوری آرزو می کرد

پاره می کرد و خود رفو می کرد

چاره ی کار جستجو می کرد

          این شب جمعه اعتکاف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

گفت آموزگار بینا دل

عشق آمد کلید هر مشکل

در جوابش جوانکی عاقل

گفت پاهای عشق مانده به گل

          عین کو؟ شین کجاست؟ قاف کجاست؟

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

جاهلی گفت : کافه را عقش است

دو پیاله اضافه را عقش است

نوچه ی خوش قیافه را عقش است

زد و خورد و مرافه را عقش است

          قمه این جاست ، پس غلاف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

دوش در بیت میرزا شفتالو

چند شیخ عرب به من قالو

ایها الشاعر اسمک الهالو

این دار العفاف یا خالو

          بین الاثنین ائتلاف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

گفت رشتی که آمدم تهران

گفتم ای تاکسی برو به فلان

بد و بیراه گفت نامیزان

گفتمش: خب بالام تی جان قربان

          آدرس می کند کفاف، کجاست؟

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

ترکی آمد ز خطه ی بکتاش

زیر گوشم سوآل کرد یواش

که : هارا دی عفاف اوی گارداش

گفتم او را که : من ندانم جاش

          سن بیلیر سن اگر شکاف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

لری از پشت کوه ورجاوند

داشت تنبان به پا ولی بی بند

گفتم ای بی حیای خالی بند

بند تنبان نشد طناب ببند

          گفت: خئم مئنم طناف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

یک چنین ابتکار بس مرموز

گشته جاری ز کله ای چلغوز

به چنین درد قوز بالا قوز

بس که من گریه کرده ام شب و روز

          تشکم خیس شد ، لحاف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟

 

مثنوی یک صد و چهل من شد

تا چراغ عفاف روشن شد

گر چه توهین به ساحت زن شد

نان یک عده توی روغن شد

          سر این رشته و کلاف کجاست

          تو بگو خانه ی عفاف کجاست؟


 

اقلن اون شال سبزو در بیار

آقاجون هزار ساله می گن بیا

هی می گن مهدی بِن حسن بیا

صب تا شب لحظه شماری می کنن

شب تا صب گریه و زاری می کنن

به خدا دروغ می گن، لاف می زنن

درجا تو دنده دو تیک آف می زنن

اینا که داد می زنن مهدی می خان

خودشونم نمی دونن چی می خان

یا کی می خان یا کی رو با کی می خان

همه رو همین جوری قاطی می خان

آقاجون اینایی که هوایی تن

توی سر می زنن و فدایی تن

فک نکن واسه ی تو شمشیر می زنن

به خدا سایه تو با تیر می زنن

تو نیگا نکن که ریش و پش دارن

همه شون تو سینه غل و غش دارن

فک نکن ناله هاشون حسابیه

از ته دل نمیگن، قلابیه

نبادا یه وختی باور بکنی

حرفامو از تو گوشات در بکنی

آقاجون اینا که هی مهدی می گن

فک نکن عاشق چشم و ابروتن

همه از دم عاشق میزاشونن

همه شون اسیر چیز میزاشونن

همه شون عاشق ویلاهاشونن

تو رو مثل میخ سر جات می شونن

نبادا با گریه شون شیرت کنن

با چهارتا ناله جوگیرت کنن


آقاجون می خای بیای چیکار کنی؟

تو می خای یه عده رو بی کار کنی؟

آقاجون با اسم تو نون می خورن

پولا رو ملیون و ملیون می خورن

تو می خای نون شونو آجر کنی؟

تو می خای بنزشونو شتر کنی؟

اینا که همه می گن یار توئن

همه سرباز فداکار توئن

هر کی هر کار می کنه هر جا می ره

می گه از شما اجازه می گیره

اینا که واست هلاکن می میرن

از تو مثل نردبون بالا می رن

هر کی هر جا که یه گندی می زنه

کاسه کوزه ش تو سر تو می شکنه

واسه تو جاده توی قم می زنن

با پوتین تو فرق مردم می زنن

یا می گن برنامه شون کار توئه

این هدفمندیا شاکار توئه

می شینن با اسمت آقا پز می دن

پول یارانه رو نصفه جز می دن

بعد می گن یارانه رو شما می دی

به خدا خودم دیدم توی سی دی

که اونا پرچمتو باد می کنن

با شما دنیا رو آباد می کنن

آقاجون می خای بیای چیکار کنی؟

مثلن ظالما رو شیکار کنی؟

تا نیومدی شیکارت می کنن

تو نمی دونی چیکارت می کنن

بت می گن این همه وخ کجا بودی

یا چیکار می کردی با کیا بودی

بعدشم انگ سیاسی می زنن

حقه های دیپلماسی می زنن

توی کیهان شما رو سو می کنن

یه عالم سند مند رو می کنن

آقاجون می شی اسیر باند بازی

یا می شی اسیر پرونده سازی

این بیاها همه دوز و کلکه

جای تو بند دوی کهریزکه

خودتو دچار غمباد می کنی

همه رَبو رُبتو یاد می کنی

بعدشم یه وخ دیدی تو این میون

می برن تو رادیو تلوزیون

اون جا باس شمشیرتو غلاف کنی

بشینی همّه رو اعتراف کنی

باس بگی از کجاها خط می گیری

این همه بودجه ی مفرط می گیری

با کیا توی جی جی بیجی بودی

تو کودوم کشور خارجی بودی

به کیا ایمیل می دی چت می کنی

پاتو تو کفش سیاست می کنی


 

آقاجون، والا قسم به شارگم

به خدا راس حسینی بت می گم

تو باهاس باز بشینی فک بکنی

دوباره برنامه تو چک بکنی

هر چی پیش بیاد نیاد پا خودته

همه مسئولیتش با خودته

نگی هالو بِم نگف، فدات بشم

الهی فدای اون چشات بشم

اگه خاستی هم بیای، جون برار

اقلن اون شال سبزو در بیار


رود پایین فشار خون و قلبت

کسی می گفت روزه هست مرهم

برای کلهم امراض آدم

شود تنظیم اوره، قند، چربی

دوای مشکل صفرا و بلغم

اگر چاقی و داری پیه بسیار

در این سی روز ده کیلو شود کم

رود پایین فشار خون و قلبت

شود چون ساعت سیکو منظم

به او گفتم درست است این که روزه

کند اسباب درمان را فراهم

برای آن که بیمار است، ای دوست

نباشد بهتر از روزه در عالم

ولی من که سراپا سالم هستم

مرض دارم مگر روزه بگیرم

نه دولت زور می گوید به مردم              نه مردم می شوند از راه خود گم

شنیدم در کرات آسمانی

زمینی نیست رنگ ِ زندگانی

دلی تا هست آنجا غم ندارد

کسی در خانه چیزی کم ندارد

خدا درقاب ِهر آیینه پیداست  

 نمی گوید کسی چیزی مگر راست

فقط شیطان در آنجا ناخلف بود

که تیپا خورد  ، از دست خدا زود

در آنجایی که اسمش آسمان است

و جان و مال مردم در امان است

نه دزدی می شود هرگز نه هیزی

نشانی نیست از قانون گریزی  

نه دعوایی نه پیکاری نه جنگی

نه صبر ِ شیشه ای نه زور ِ سنگی

همه آنجا لطیف و مهربانند

صریح و صادق و شیرین زبانند

نمی دانم اصول دینشان چیست

ولی  نامردمی در کارشان نیست

نه دولت زور می گوید به مردم

نه مردم می شوند از راه خود گم

اگر گاهی ، کمی  یا  کاستی  بود

خطا یا سهو  ،  یا ناراستی بود

کلید ِ حلّ ِ مشکل  ،  دادگاه است

حساب ِ داوری  بی اشتباه است

کسی یک لقمه نان را در کمین نیست

سر ِ بی شام  ،  آنجا بر زمین نیست

 نه خنجر می خورد انسانی از پشت

نه بر روی کسی ول می شود مشت

همه با هم رفیق و مهربانند

همیشه یک دلند و یک زبانند

خدایا  ، کاش دنیا هم چنین بود

همین ها عادت ِ اهل زمین بود

اسیر دست دورانم که چون پرگار می گردم

هوای بلبلان دارم که در گلزار می گردم

شراب ارغوان خواهم که با خمّار می گردم

مرا بر درد بی درمان طبیبی نیست در عالم

ولیکن همچو بیماران پی تیمار می گردم

برای عشوه یوسف زلیخا خود گدایی کرد

مرا شوق گدایی شد که در بازار می گردم

چرا یکجا بمانم من چو آن بتهای تو خالی

به گرد کعبه ی یارم مسلمان وار می گردم

تو ای آهوی تاتاری که از صیاد هشیاری

عیان کن رسم عیاری که با اغیار می گردم

حدیث جان نثارانم که جان را بر لب آوردم

اسیر دست دورانم که چون پرگار می گردم

اگر چه مهر تابانم به پشت ابر پنهان است

ولیکن من ز شوق او پی انوار می گردم

بسوزان رند تبریزی ، ز سوز ساغر و ساقی

که من در عالم مستی پی اسرار می گردم

خر منفعت پرست :

كوتاه و خپل ،تروتميزي اي خر!

داراي نشاط و جست و خيزي اي خر !

 داريم در اين مملكت انواع گدا

 ديد م كه تو هم گداي ميزي اي خر !

****************************

اي خر همه عمر ترك مستي كردي !

مرتا ض شدي و تر ك هستي كردي !

در زير نقاب خيرخواهي و صلاح

خودخواهي و منفعت پرستي كردي !!

جای انگشت‌های حوا ماند روی سیبی که دست آدم بود

اگر دل کندن آسان بود فرهاد به جای کوه، دل می کند ..!!

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

جز یاد تو دل بهر چه بستم توبه

بی ذکر تو هر جای نشستم توبه


در حضرت تو توبه شکستم صدبار

زین توبه که صد بار شکستم توبه

(سنایی)

 تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید