اسیر دست دورانم که چون پرگار می گردم
هوای بلبلان دارم که در گلزار می گردم
شراب ارغوان خواهم که با خمّار می گردم
مرا بر درد بی درمان طبیبی نیست در عالم
ولیکن همچو بیماران پی تیمار می گردم
برای عشوه یوسف زلیخا خود گدایی کرد
مرا شوق گدایی شد که در بازار می گردم
چرا یکجا بمانم من چو آن بتهای تو خالی
به گرد کعبه ی یارم مسلمان وار می گردم
تو ای آهوی تاتاری که از صیاد هشیاری
عیان کن رسم عیاری که با اغیار می گردم
حدیث جان نثارانم که جان را بر لب آوردم
اسیر دست دورانم که چون پرگار می گردم
اگر چه مهر تابانم به پشت ابر پنهان است
ولیکن من ز شوق او پی انوار می گردم
بسوزان رند تبریزی ، ز سوز ساغر و ساقی
که من در عالم مستی پی اسرار می گردم
+ نوشته شده در هجدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت توسط مهربانی
|