درحریمت هر که بی کس می رود کس می شود
آهوآمد سوی تو آرام شد،پس می شود
درحریمت هر که بی کس می رود کس می شود
یک عبای آبی و عمامه ای از جنس نور
آسمان ازدست این گنبد ملبّس می شود
خوب ها از چشمشان "می" می چکد اما چرا
قسمت چشمان من انگور نارس می شود؟
تو دلیل اعتبار گنبد و نقّاره ای
آهن و سنگ ازوجود تو مقدّس می شود
دل اگر تاریک باشد در حریمت چون کلاغ
زود در بین کبوتر ها مشخّص می شود
پنجره فولاد،سقّاخانه وگنبدطلا
روی گرفته گرچه ازآثار خستگی ست
مهتاب پشت ابر نشان خجستگی ست
چشمت به صلح می کشدم ابرویت به جنگ
وقتی که بین لشکریانت دو دستگی ست
می سوزد و به عاشق خود رو نمی دهد
راز عروج شمع همین دل نبستگی ست
مانند کوه های دو زانوی منتظر
گاهی سعادت دو جهان در نشستگی ست
حتی به پاسخ سه سلامت نمی رسم
با اینکه در نماز مسافر شکستگی ست
تالحظه ی ظهور تو شب ها برای ما
مهتاب پشت ابر نشان خجستگی ست




