درحریمت هر که بی کس می رود کس می شود

آهوآمد سوی تو آرام شد،پس می شود

درحریمت هر که بی کس می رود کس می شود

یک عبای آبی و عمامه ای از جنس نور

آسمان ازدست این گنبد ملبّس می شود

خوب ها از چشمشان "می" می چکد اما چرا

قسمت چشمان من انگور نارس می شود؟

تو دلیل اعتبار گنبد و نقّاره ای

آهن و سنگ ازوجود تو مقدّس می شود

دل اگر تاریک باشد در حریمت چون کلاغ

زود در بین کبوتر ها مشخّص می شود

پنجره فولاد،سقّاخانه وگنبدطلا

 

 

 

 روی گرفته گرچه ازآثار خستگی ست

مهتاب پشت ابر نشان خجستگی ست

 

چشمت به صلح می کشدم ابرویت به جنگ

وقتی که بین لشکریانت دو دستگی ست

 

می سوزد و به عاشق خود رو نمی دهد

راز عروج شمع همین دل نبستگی ست

 

مانند کوه های دو زانوی منتظر

گاهی سعادت دو جهان در نشستگی ست

 

حتی به پاسخ سه سلامت نمی رسم

با اینکه در نماز مسافر شکستگی ست

 

تالحظه ی ظهور تو شب ها برای ما

مهتاب پشت ابر نشان خجستگی ست‌

 

افزوده می شود ز شکستن سپاه من

 سلام   سلام

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن

با مردم بی درد ندانی که چه دردی است !

 

اندیشه از شکست ندارم که همچو موج/ افزوده می شود ز شکستن سپاه من

 

یَا مَنْ أَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْرٍ وَ آمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ  کُلِّ شَرٍّ


یَا مَنْ یُعْطِی الْکَثِیرَ بِالْقَلِیلِ یَا مَنْ یُعْطِی مَنْ سَأَلَهُ‏

 
یَا مَنْ یُعْطِی مَنْ لَمْ یَسْأَلْهُ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً


أَعْطِنِی بِمَسْأَلَتِی إِیَّاکَ جَمِیعَ خَیْرِ الدُّنْیَا وَ جَمِیعَ خَیْرِ الْآخِرَةِ

 
وَ اصْرِفْ عَنِّی بِمَسْأَلَتِی إِیَّاکَ جَمِیعَ شَرِّ الدُّنْیَا وَ  شَرِّ الْآخِرَةِ

 
فَإِنَّهُ غَیْرُ مَنْقُوصٍ مَا أَعْطَیْتَ وَ زِدْنِی مِنْ فَضْلِکَ یَا کَرِیمُ‏

 

یَا ذَا الْجَلاَلِ وَ الْإِکْرَامِ یَا ذَا النَّعْمَاءِ وَ الْجُودِ

 

یَا ذَا الْمَنِّ وَ الطَّوْلِ حَرِّمْ شَیْبَتِی عَلَى النَّار

وقتی که رییس مزرعه خر باشد

می برم این روزها نام ترا آرام تر

تا بمانم در شمار عاشقان گمنام تر

نیستی فرصت برای درد دل کردن کم است

درد دل باشد برای دردهایی عام تر

درد اول دوری از آیینه و آیینگیست

درد دوم درد دلهایی ازین هم خام تر

کاش گاهی هم به ما سر می زدی هرچند نیست

در میان خستگان از قلب ما ناکام تر

خشک شد لبهای ما با چند ندبه می رسی؟

جان مولا ،ساقی از دست تو شد این جام تر؟!

زیر لب ذکر تو را هر روز و هرشب گفته ام

گفته ای :‌آرامتر،آرامتر،آرامتر!

کاسه شعر مرا از دست عشق انداختی

تکه ای را تر کن از سرچشمه الهام،تر!

می رسی و انتخابی سخت خواهی کرد،آه

بی گمان از عاشقانی بهتر و خوش نام تر

سهم ما... شوق حضور و آبروی انتظار

سهم عاشق های از گمنام هم گمنام تر!

 

مرگ آمده و به بخت ما پا زده است

خود را به دروغ زندگی جا زده است

یک بی در و پیکر سیاه  خالی است

انگار مغول به خانه ی ما زده است

 

چوپان باید چه زود باور باشد

با این همه گرگ اگر برادر باشد

باید که پلنگ کاه و سگ جو بخورد

وقتی که رییس مزرعه خر باشد

 

ما دردسری برای همسایه شدیم

همسایه ی بی نوای همسایه شدیم

از بس به کباب دلمان بو بردند

شرمنده ی گربه های همسایه شدیم

در این دنیا که پایانش به مرگ است

به درد هم اگر خوردیم قشنگ است

برای هم اگر مردیم قشنگ است

در این دنیا که پایانش به مرگ است

برای هم اگر مردیم قشنگ است

قوانین زندگی

قانون یكم: به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید كه در طول زندگی در دنیای خاكی با شماست.


قانون دوم: در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی كرده‌اید كه "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی كنید


قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یك سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناكام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند

قانون چهارم: درس آنقدر تكرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشكال مختلف آنقدر تكرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع كنید، بنابراين بهتر است زودتر درس‌هايتان را بياموزيد

قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست كه در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید

قانون ششم: قضاوت نكنيد، غيبت نكنيد، ادعا نكنيد،سرزنش نكنيد،تحقيرو مسخره نكنيد، وگرنه سرتون مياد. خداوند شما را در همان شرايط قرار مي‌دهد تا ببيند شما چكار مي‌كنيد.

قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنكه منعكس كننده چیزی باشد كه درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.


قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی كردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این كه با آنها چه می‌كنید، بستگی به خودتان دارد.


قانون نهم: جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها كاری كه باید بكنید این است كه نگاه كنید، گوش بدهید و اعتماد كنید.


قانون دهم :
خيرخواهِ همه باشيد تا به شما نيز خير برسد..








__,_._,___

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

ما در ره عشق تو اسيران بلاييم
كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم

بر ما نظري كن كه در اين شهر غريبيم
بر ما كرمي كن كه در اين شهر گداييم

زهدي نه كه در كنج مناجات نشينيم
وجدي نه كه در گرد خرابات برآييم

نه اهل صلاحيم و نه مستان خرابيم
اينجا نه و آنجا نه كه گوييم كجاييم

حلاج وشانيم كه از دار نترسيم
مجنون صفتانيم كه در عشق خداييم

ترسيدن ما هم چو از بيم بلا بود
اكنون ز چه ترسيم كه در عين بلاييم

ما را به تو سريست كه كس محرم آن نيست
گر سر برود سر تو با كس نگشاييم

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم

روزگاريست غريب من چه خوش بين بودم

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

ارزويم اين بود دور اما قشنگ كه روم تا در دروازه نور

تا شوم چيره به شفافي صبح به خودم مي گفتم

تا دم پنجره ها راهي نيست،من نمي دانستم

كه چه جرمي داره دستهاي كه تهيست،و چرا بوي تعفن دارد


روزگاريست غريب من چه خوش بين بودم

همه اش رويا بود و خدا ميداند سادگي از ته دلبستگيم پيدا بود

همچنان خواهم خواند:

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاك غریب
كه درآن هیچكسی نیست كه در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار كند.
***
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا - پریانی كه سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
***
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
دور باید شد، دور.
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یك خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری، سرخوشی ها را تكرار نكرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.
***
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
كه در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای كبوترهایی است، كه به فواره هوش بشری می نگرد.
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتی است.
مردم شهر به یك چینه چنان می نگرند
كه به یك شعله، به یك خواب لطیف.
خاك، موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.
***
پشت دریاها شهری است
كه در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان
سحر خیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
***
پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.

سهراب سپهری

تمام حرف من این است زندگی سخت است

پناه می برم از درد های دوروبرم

به بغض و آه و سکوت و به چشم های ترم

قفس قفس پر من را شکسته اند اینجا

نمی توانم از این شهر لعنتی بپرم

خلاصه ی همه ی دردهای من این است

که جرم هرکه بفهمد همیشه سنگین است

پناه می برم از لحظه لحظه ناخوشی ام

به بسته بسته مسکن به قرص خودکشی ام

به لرزش ضربانی که ریخت توی تنم

به حرف های نگفته که مرده در دهنم

به غلت خوردن ِ در غصه های تکراری

به اشک ریختن ِتوی چاردیواری

به اینکه نیستی و من هنوز بیدارم

هزار دفعه نوشتم که دوستت دارم

به نامه های نخوانده که روی تخت تو است

دلیل گریه ی یک مرد و قلب سخت تو است

به ترک کردن این خانه بی خداحافظ

به فحش دادن ِبر فال حضرت حافظ

به تیغ و نرمی رگ های دست در حمام

به پرسه در وسط شعرهای نیمه تمام

به نذرکردن یک شمع روی میز غذا

به خلسه رفتن و پوشیدن ِلباس عزا

به اینکه بین من و تو حصارها بستند

به پشت دین و سیاست شعارها بستند

و هرچه حادثه رخ داد اتفاقی بود

و هرکه مرده شد ام الفساد و یاغی بود

نگاه می کنم از پشت شیشه ی دودی

به روزهای قشنگی که سهم من بودی

شروع می کنم از کوچه ها گناهم را

ادامه می دهم از انقلاب راهم را

ادامه می دهمش بلکه به خودم برسم

به آنکه توی خیالم نمی شدم برسم

قدم زدم برسم تا به لحظه ای شادی

به زل زدن به ستون های برج آزادی

کسی نیامد و فریادمان به او نرسید

قطار رفت و تمدن به گفتگو نرسید

شکنجه، راه حکومت به قشر بدبخت است

تمام حرف من این است زندگی سخت است

بادها در گذرند

باید عاشق شد و خواند
 باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست
 پشت دیوار کسی می گذرد می خواند
 باید عاشق شد و رفت
 چه بیابانهایی در پیش است
 رهگذر خسته به شب می نگرد
 می گوید : چه بیابانهایی باید رفت
باید از کوچه گریخت
 پشت این پنجره ها مردانی می میرند
و زنانی دیگر
به حکایت ها دل می سپرند
پشت دیوار کسی دریاواری بیدار
به زنان می نگریست
 چه زنانی که در آرامش رود
باد را می نوشند
 و برای تو
 برای تو و باد
آبهایی دیگر در گذرست
 باید این ساعت اندیشه کنان می گویم
رفت و از ساعت دیواری پرسید و شنید
و شب و ساعت دیورای و ماه
به تو اندیشه کنان می گویند
 باید عاشق شد و ماند
 باید این پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می گذرد
 می خواند
 باید عاشق شد و رفت بادها در گذرند 
                            

این ترانه یه اشارس به دلای خواب و بیدار

توی دنیایی که قلبا ، هر کدون یه جا اسیرن
کاش به فکر اونا باشیم که از این زمونه سیرن
 اونا که تو عصر آهن ، تشنه ی یه جرعه یادن
کاش که دست کم نگیریم ، اینجور آدما زیادن
 نذاریم که تو چشاشون ، بشینه دونه ی اشکی
اونا فانوسن و خاموش ، آره فانوسای مشکی
 دنیاشون شاید یه شهره ، خالی از قهر و دو رنگی
توی سینشون یه قلبه جای این دلای سنگی
چهرشون شاید به ظاهر مث دیگران نباشه
اما نور مهربونی ، توی شهرمون می پاشه
غم چشماشون عجیبه ، توی خاطرا می مونه
 ما ازش خبر نداریم ، چیزی رو که اون می دونه
 توی این عصر پر از درد، خیلی آدما یه دنیان
خیلیا تو جمع دنیا ، بی قرار و تک و تنهان
 زیر سایه ی سلامت ، هواشونو داشته باشیم
 توی جمع بی قرارا ، عطر خوشبختی بپاشیم
به بهونه ی زمونه ، نذاریم که برن از یاد
 بذاریم زنده بمونن ، مث عشق پک فرهاد
قصه ی فانوس مشکی ، صحبت دیروز و فرداس
قصه شون مال حالا نیست ، از حالا تا ته دنیاس
نمی گم با این ترانه ، گل کنه محبتامون
 جایی رو باید بگیرن ، همیشه تو فرصتامون
 این ترانه یه اشارس به دلای خواب و بیدار
که به یاد اونا باشیم همه به امید دیدار
غم تنهایی رو باید از نگاهشون بخونیم
 خدا خیلی مهربونه ، اگه ما بنده ی اونیم

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

یا حق

هرگزم نقش تو از لوح دل وجان نرود

 هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

تا ابد پر نکشد وز سر پیمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است

برود از دل من وز دل من آن نرود

آنچنان مهرتوام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پی خوبان دل من معذور است

درد دارد چه کند از پی درمان نرود

یعنی  که   چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پیش فرماندار رفتم پاسخ خوبی نداد

باغ و گندمزار را گشتم ولی پیدا نشد

بعد شالیزار را گشتم ولی پیدا نشد

توی گندمزار و شالیزار که چیزی نبود

لاجرم نیزار را گشتم ولی پیدا نشد

چند ماهی هم سفر کردم اروپا در پیَش

ملک استکبار را گشتم ولی پیدا نشد

یک سری هم من به عبد المالِک ریگی زدم

مخزنُ الاشرار را گشتم ولی پیدا نشد

پیش فرماندار رفتم پاسخ خوبی نداد

میز استاندار را گشتم ولی پیدا نشد

دستمالی تحفه بردم بر مدیران خدوم

پاچه حضار را گشتم ولی پیدا نشد

گرچه می دانستم این کاری است خارج از ادب

جامه دلدار را گشتم ولی پیدا نشد

مدرک خود را درِ کوزه نهادم خیس خورد

حوض و آبشخوار را گشتم ولی پیدا نشد

آدم بی پارتی چون گردکان بر گنبد است

گنبد دوّار را گشتم ولی پیدا نشد

یک رفیق از نوع ناباب آمد و دودی شدم

پاکت سیگار را گشتم ولی پیدا نشد

اِکس ترکاندم که تا راحت شوم، رفتم فضا

ثابت و سیّار را گشتم ولی پیدا نشد

گوشه عزلت گزیدم، زاهد و عارف شدم

سبحه و زنّار را گشتم ولی پیدا نشد

عهد کردم ریش خود را دور دارم از هرَس

قیصر و ستار را گشتم ولی پیدا نشد

راستی کی گفته که جوینده یابنده بوَد؟

من همه اشعار را گشتم ولی پیدا نشد

تو کجایی تا که من دورت بگردم "کار" خوب

دور کار و بار را گشتم ولی پیدا نشد

 

بیزارم از اینکه تمام عمر

هر جای دنیایی دلم اون جاست

من کعبه مو دور تو می سازم

من پشت کردم به همه دنیا

تا رو به تو سجاده بندازم

هر روز حسم تازه تر میشه

غرق تو میشم بلکه دریا شم

بیزارم از اینکه تمام عمر

از روی عادت عاشقت باشم

گاهی پرستیدن عبادت نیست , با اینکه سر به مهر میذاری

گاهی برای دیدن عشقت

باید سر از رو مهر برداری

یک عمر هر دردی به من دادی , حس میکنم عین نیازم بود

جایی که افتادم به پای تو زیباترین جای نمازم بود

سروده ام دو سه تا بیت کاملاً کشکی

دلم گـــرفته بهانه، خدا به خــــیر کــــند

نشسته گوشه ی خانه، خدا به خیر کند


سروده ام دو سه تا بیت کاملاً کشکی

برای اهل زمانه! خــــــدا به خیر کـــــند


ولی دو دل شده ام دوستان که این اشعار

درست بوده و یا نه، خدا به خیــــر کند


تمـــام شد لحـــظات فــــشار از پاییـــن

رسیده کار به چانه، خدا به خیرکنــــد!



گذشت دوره ی آن یار پانــزده ســــاله

به سی رسیده « ترانه» خدا به خیر کند


و ســـــینه های پســرها به زیر پیراهن

زده ست باز جوانه! خدا به خیر کنــــد


کشـــــیده اند صف انتظار از قـــــزویــن

به سمت رشت و میانه، خدا به خیر کند


پر است گوشی ام از نام های غیر مجاز

شهین، شراره، سمانه، خدا به خیر کند!


زن و پـــدر زن و مــادر زنم خبـــر دارنــد

من و قوای سه گانه! خدا به خیر کنـد


و شهر بندر و گرما و تشنگی یک سو

و عود سنگ مثانه ... خدا به خیر کند!


برای طرح هدفمنـــد! باز هم دولـــــت

مرا گــرفته نشــانه، خدا به خیر کنـــد


چه قدر آدم قحطی زده به خانه ی ما

روانه اند روانـــه، خدا به خیـر کنـــــد!


و در مــقابل این سیل التــــماس دعا

خرابه وضــع خزانه! خدا به خیر کنـــد


ده صفتی که نشان دهنده عقل کامل و انسان سالم است:


1) مردم به خیرتان امیدوار باشند.

2) مردم از شر شما در امان باشند.

3
) کار نیک دیگران را زیاد شمارید.

4) کار خوب خود را کم شمارید گرچه زیاد باشد.

5) در همه عمر از تحصیل علم  خسته نشوید.

6) از انجام خواسته های مردم خسته نشوید.

7) گمنامی را بیشتر از شهرت دوست داشته باشید.

8) فقر در نظرتان بد نباشد.

9)  به یک غذا اکتفا کنید.

10) از همه مهم‌تر اینکه همه را از خود بهتر بدانید. اگر آن شخص ظاهر بدی دارد، بگویید ان‌شاءالله باطن خوبی دارد.حدیث از پیامبراسلام (ص)و


اللهم صل علی محمد و آل محمد

.

زبـان طـعـنـه از شـمشـيـر كـمتـر نيست ، مي‌داني

بـرايـم كـــوچ از ايـنـجــــا مـقـدّر نـيـسـت ، مي‌داني

كـه بـا ايـن بـال پـروازم مـيـسّـر نـيـست ، مي داني

زمـان ، روز مـرا شـب كرد و شـب را روز ، پـي‌در‌پـي

گـذشـت ايـّام و فرصـت تا بـه آخر نيست ، مي‌داني

سپـيـدي بـر سيـاهي غالب آمد ، چشـم را ، مـو را

بـغـيـر از انـتـظــارم ، راه  ديـگـر نـيـسـت ، مي‌دانـي

تــوهـّـم بــود بـسـيـاري از آنـچــه اتـّفـاق افـتــــــــاد

حقيقت هم كه باشد ، جاي باور نيـست ، مي‌داني

تـغـافـل دشـنـه هـای دوستـي بـر گـــُرده مـي‌كـارد

زبـان طـعـنـه از شـمشـيـر كـمتـر نيست ، مي‌داني

قـلـم هـر لـحـظـه مي‌آیــد كـه بـنـويـسـد حقـايق را

ولـي ايـمـن ز پـاسخـهاي خنجـر نيست ، مي داني

دلـــــــــم لــبــريـز از خـون غـزل هاي تـب‌آلود است

و چيـزي جـز خيـالي تـلخ در سر نيست ، مي‌داني

 

می فروشند کنون جای قناری گنجشک از  خانم"ارمغان زمان فشمی"

گرچه سی سال دلم یاور و غمخوار نداشت

عیب از او نیست از این روز خودش عارنداشت

گوهری بود که پنهان شده دردامن خاک

"یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت"

روزگاری است که باید خفن و داف شوی

دل ما عور و ادا و قرواطوار نداشت

می فروشند کنون جای قناری گنجشک

گوهرما که فروشنده ی مکارنداشت

شده معیار جمال و هنر و پول و سواد

ماند تنها کسی اربهره از این چارنداشت

چشم من فاقد سگ بود کسی را نگرفت

کمربی هنرم مهره ای از مار نداشت

ای خدا سهم دماغم دو برابردادی

بخت ماسهمی از انصاف تو انگارنداشت

خواستی دایره قسمت مارابکشی

ولی افسوس که این دایره پرگار نداشت

پطرسی یافت نشد تا که فداکار شود

وشود شوهر من هیچ کس ایثارنداشت

یعنی ای ایزد بشکوه جهان هستیت

یک عدد مرد فداکار وفادار نداشت؟

هیچ کس نیست بگوید "جگرت را بخورم"

بخت ما یک فقره هند جگرخوار نداشت

خانه ی بخت شنیدم زدهان دگران

خانه ی بخت من انگار که دیوار نداشت

خواستگاری که فرستادی اگر ام اس داشت

درعوض پول وسواد و هنر و کار نداشت

ورنه گرپول و سواد و هنروکاری داشت

قبل من عاشق و شیدا و گرفتارنداشت؟

مطمئنم که مرا نیز نمیخواست دلش

دومین بار دگر رغبت دیدار نداشت

این یکی کیفیت ظاهری اش پایین بود

آن یکی حالت و اخلاق به هنجارنداشت

این یکی داشت اگر CARولی کار نداشت

آن یکی داشت اگر کار ولی CARنداشت

آنکه می شد بله را گفت به او وقتی رفت

برنگشت و به تقاضای خوداصرار نداشت

گوئیا بخت مرا بسته کسی میدانم

برگره هاش کسی قدرت انکارنداشت

ای که بی شوهری از خیر عروسی بگذر

هرچه خواهی زجهان بگذروبگذار،نداشت... 

این بیت ها روایت تلخی ست هر کدام...

امشب دوباره آمده ام ، باز هم سلام


من را ببخش مرد غزل های ناتمام


من را ببخش بابت احساس خسته ام


من را ببخش بابت این فکرهای خام


این حرف ها درون دلم درد می کشید


این حرف ها وجود مرا داد التیام


گفتی کلافه می شوی از این حضورمحض!


گفتی عذاب می کشی از دست من مدام


گفتی نگاه هرزه ی من با تو جور نیست


گفتی که پاک هستی و این فعل ها حرام!


گفتی و باز گفتی و هی اشک پشت اشک


مابین پلک های ترم، کرد ازدحام


می خواستم فقط بنویسم چرا؟چرا؟


می خواستم بگیرم از این شعر انتقام


اما دلم شکسته تر از این بهانه هاست


خو کرده ام به عادت دنیای بی مرام


من با زبان تلخ تو بیگانه نیستم


من با هزار درد غم انگیز، آشنام!


شاید غزل هوای دلم را عوض کند


شاید رها شوم کمی از این ملودرام


این بیت ها همیشه مرا فاش می کنند


این بیت ها روایت تلخی ست هر کدام...

کسی که گفت بمان... و کسی که گفت برو

کسی که گفت بمان... و کسی که گفت برو

کسی که ماند، کسی که بدون حرفی رفت

من اعتماد ندارم به اعتماد ِ خودم

به آتشی که تو خاموش می کنی با نفت!

به آتشی که نخی سست و خیس و کوچک بود

که توی مایع سرخ ِ درون فندک بود

به لکّه خونی، جا مانده روی پایه ی میز

[کشید ابر کفی را دو دست بر همه چیز]

شب ِ تهی شده از حرف ها و همهمه ها

قدم/ زدن به شب ِ وحشت ِ مجسّمه ها

در ازدحام خیابان، صدای بی اثری

که می شنید مرا، گام های پشت سری

[نفس نفس زدنت در هوای بی صبریم

به راه ِ تو زده دمپایی شب ِ ابریم]

به حسّی از خفگی توی شهر بی منفذ

به حرفهات... و معنای مبهم ضمنی

به سنگ ِ گوشه ی جوی و به شیشه ی خالی

نگاه کردن و احساس سرد ِ ناامنی

چهارراه، که بوی بد ِ عرق می داد

به فحش ها و کتک ها که دیده، حق می داد

به بچّه ای که بزرگ است توی حجم تنش

که مادرش گفته «هر کسی زدت بزنش!»

چرا که هیچ کسی، هیچ وقت پشت ِ تو نیست

که توی جیب تو چیزی به غیر مشت تو نیست!

[لباس توری ِ یک خواب را تن ِ شب کرد

کسی نوشت...

و خط زد...

سپس مرتّب کرد]

تو نیستی... منم و واژه های رو شده ام

شبیه جمله ی «به هیچ کس نگو» شده ام

به دست هات که بر زندگی خیسم بود

ولی درون خیابان کشیدی از دستم

جلوی مردم ِ شهری که می شناسندت

میان پچ پچه هایی که من کجا هستم؟

صدای پچ پچه ها، که صدای شهر شماست

رسیده ام به اتاقی که آخر ِ دنیاست

رسیده ام، از تو، به «نمی شناختمش»

رسیده ام به امیدی که دیر باختمش

کشیدم اسم تو را، از شبم رها کردم

به روی شیشه ی سرد ِ اتاق، ها کردم...

زچه رو لباس زیباست نشان آدمیت؟

اگر آدمی شریف است به جان آدمیت

زچه رو لباس زیباست نشان آدمیت؟

 

دگر آدمی چه دارد به جز این لباس زیبا؟

سپری شده ست انگار زمان آدمیت

 

به سوئیت پنج درشش چهل آدمی بگنجد

بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

 

ولی آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی

متحرک است و گویاست زبان آدمیت

 

همه دم زدن چه حاصل ز جدال حق و باطل؟

که دمی نباشد آزاد بیان آدمیت

 

رسد آدمی به جایی که به جز خودش نبیند

پس از آن دگر نباشد نگران آدمیت

 

مگر آدمی شبیه بز و گاو وگوسفند است؟

که نیازمند باشد به شبان آدمیت

 

تو جوان به حرف مادر نکند که زن بگیری

که عروس می گریزد ز مامان آدمیت

 

به لباس های چسبان رسد آدمی به جایی

که عیان شود به انظار نهان آدمیت

 

ز دروغ گفتن انسان برسد به سود سرشار

که شده ست راستگویی به زیان آدمیت

 

پس از این خدای رحمان چو دروغ گفت انسان

تو بکوب مشت محکم به دهان آدمیت

 

نکند تباه سازد به غم آدمی دمی را

که غم تمام عالم به فلان آدمیت

 

 

یا مظهر العجائبَ یا مرتضی علی

سالک اسیر رسم منازل نمی شود

درویش از سلوک تو غافل نمی شود

  رخصت بده که تا پر جبریل واکنم

روح القدس به ذکر، موکل نمی شود

 در من حلول کن که حلالم کند شراب

آغشته شاربم به هلاهل نمی شود

ماهی که تنگ سینه برایش قفس شده است

بی مهر تو برای کسی دل نمی شود

 هر تخته پاره ای که نشسته به دوش موج

بی اذن تو روانه ی ساحل نمی شود

 افتاده صد طلسم به نُه توی قصه ام

 اعداد بی حضور تو کامل نمی شود

 یا مظهر العجائبَ یا مرتضی علی

این سحر جز به ذکر تو باطل نمی شود

  هر کس که سر به راه غمت داد قابل است

هر ذبح رو به قبله که بسمل نمی شود

زندگی....

 
دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...
اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم،
فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه
امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد...
آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود
لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد.
اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد.
در زندگی، معنای واقعی
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.
گاهی لازم است كوتاه بيايی...
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست
و عبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوزي که نبینی....
ولی با آگاهی و شناخت
وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

دوست داشتن از عشق از: "شهید دکتر علی شریعتی"

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،زیرا عشق جلوه ای از خودخواهی و روح تاجرانه یا جانورانه ی آدمی است؛و چون خود به بدی خود آگاه است،آن را در دیگری می بیند،از او بیزار می شود و کینه بر می گیرد.اما دوست داشتن،دوست را محبوب و عزیز می خواهد و می خواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد،داشته باشند،که دوست داشتن جلوه ای از روح خدایی و فطرت اهورایی آدمی است؛و چون خود به قداست ماورایی خود بیناست،آن را که در دیگری می بیند،دیگری را نیز دوست می دارد و با خود آشنا و خویشاوند می یابد.


(کویر/108)

 

دوست داشتن از عشق برتر است.عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد،دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد!

 

(کویر/105)

دوست داشتن از عشق از: "شهید دکتر علی شریعتی"

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،زیرا عشق جلوه ای از خودخواهی و روح تاجرانه یا جانورانه ی آدمی است؛و چون خود به بدی خود آگاه است،آن را در دیگری می بیند،از او بیزار می شود و کینه بر می گیرد.اما دوست داشتن،دوست را محبوب و عزیز می خواهد و می خواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد،داشته باشند،که دوست داشتن جلوه ای از روح خدایی و فطرت اهورایی آدمی است؛و چون خود به قداست ماورایی خود بیناست،آن را که در دیگری می بیند،دیگری را نیز دوست می دارد و با خود آشنا و خویشاوند می یابد.


(کویر/108)

 

دوست داشتن از عشق برتر است.عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد،دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد!

 

(کویر/105)

فقط مقابل مردن، ضعیف و ناچاریم

بیا و زخم بزن باز، گرچه مرهم نیست

کسی که زنده نباشد به عشق‌، آدم نیست

 

بده به دست من اینبار دست ‌هایت را

که حس کنم همه دنیا تجسم غم نیست

 

هوای هر نفسم بودی و نیاز دلم

برای بی تو شکستن، بهانه‌ام کم نیست

 

فقط مقابل مردن، ضعیف و ناچاریم

نمی‌شود که نبازیم، دست ما هم نیست

 

بیا و لااقل این چند روز باقی را

که ساقه‌های محبت به چشم‌مان خم نیست

 

دل از غرور ببرّیم و اعتراف کنیم

که غیر عشق پناهی در عمق عالم نیست

 

 مرضیه خدیر

چکامه های

   هر اندیشه که از ذهن ما می گذرد آینده ما را می آفریند.

 

خوشبختی یعنی اینکه خداوند آنقدر عزیزت کند

 

 که وجودت آرامبخش دیگران باشد

 

 

انگار تمامِ دلواپسی های دنیا را به دلم سنجاق کرده اند

 

این همه آشفته حالی ، این همه نازک خیالی
ای به دوش افکنده گیسو از تو دارم از تو دارم
این غرور و عشق و مستی ، خنده بر غوغای هستی
ای سیه چشم و سیه مو از تو دارم از تو دارم
این تو بودی کز نظر خواندی به من درس وفا را
این تو بودی کآشنا کردی به عشق این مبتلا را
من که این حاشا نکردم ، از غمت پروا نکردم
دین من دنیای من از عشق جاویدان تو رونق گرفته
سوز من سودای من از نور بی پایان تو رونق گرفته
من خود آتشی که مرا داده رنگ فنا می شناسم
من خود شیوه نگه چشم مست تو را می شناسم
دیگر ای برگشته مژگان از نگاهم رو نگردان
دین من دنیای من از عشق جاویدان تو رونق گرفته
سوز من سودای من از نور بی پایان تو رونق گرفته
این همه آشفته حالی ، این همه نازک خیالی
ای به دوش افکنده گیسو از تو دارم از تو دارم
این غرور و عشق و مستی ، خنده بر غوغای هستی
ای سیه چشم و سیه مو از تو دارم از تو دارم

 

 

آدمک خل نشوی گریه کنی

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند
 
دست‌خطی که ترا عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خل نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

بخدا مثل تو تنهاست بخند...

و دلـت پر ز خوشی های دمادم باشد

گـاه گاهـی دل من می گیرد

بـیـشـتر وقـت غروب

آن زمان که خدا نـیـز پر از تـنـهایـیـست

من وضـو خواهم سـاخـت

از خـدا خواهم خواست که تو تـنها نشوی

و دلـت پر ز خوشی های دمادم باشد

 

الا بذکرالله تطمئن القلوب
آگاه باشید که بایاد خدا دلها آرام میگیرد