روزگاريست غريب من چه خوش بين بودم
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره ای که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود
من نه عاشق بودم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیم می فهمید
ارزويم اين بود دور اما قشنگ كه روم تا در دروازه نور
تا شوم چيره به شفافي صبح به خودم مي گفتم
تا دم پنجره ها راهي نيست،من نمي دانستم
كه چه جرمي داره دستهاي كه تهيست،و چرا بوي تعفن دارد
روزگاريست غريب من چه خوش بين بودم
همه اش رويا بود و خدا ميداند سادگي از ته دلبستگيم پيدا بود
+ نوشته شده در سی ام شهریور ۱۳۹۰ ساعت توسط مهربانی
|