بـرايـم كـــوچ از ايـنـجــــا مـقـدّر نـيـسـت ، مي‌داني

كـه بـا ايـن بـال پـروازم مـيـسّـر نـيـست ، مي داني

زمـان ، روز مـرا شـب كرد و شـب را روز ، پـي‌در‌پـي

گـذشـت ايـّام و فرصـت تا بـه آخر نيست ، مي‌داني

سپـيـدي بـر سيـاهي غالب آمد ، چشـم را ، مـو را

بـغـيـر از انـتـظــارم ، راه  ديـگـر نـيـسـت ، مي‌دانـي

تــوهـّـم بــود بـسـيـاري از آنـچــه اتـّفـاق افـتــــــــاد

حقيقت هم كه باشد ، جاي باور نيـست ، مي‌داني

تـغـافـل دشـنـه هـای دوستـي بـر گـــُرده مـي‌كـارد

زبـان طـعـنـه از شـمشـيـر كـمتـر نيست ، مي‌داني

قـلـم هـر لـحـظـه مي‌آیــد كـه بـنـويـسـد حقـايق را

ولـي ايـمـن ز پـاسخـهاي خنجـر نيست ، مي داني

دلـــــــــم لــبــريـز از خـون غـزل هاي تـب‌آلود است

و چيـزي جـز خيـالي تـلخ در سر نيست ، مي‌داني