فردا چه خواهد شد
هوا امروز توفانیست
وسرما است و تاریکی
درونم آتش و رویم کبود از سردی دنیا
نمی خواهم ببینم
آذرخش پر ز وحشت را
و بیزارم از آوای مهیب رعد جانفرسا
که ناخن می کشد بر صفحه ی دل ها
چنان می بارد این باران
که گویی وقت تنگ است
تا ببارد
اشک غمگینی دنیا را به دامانم
افقها رنگ خون دارند
و خورشیدست درمانده
به زیر ابرهای تیره ی زاییده از بطن شقاوتها
و من بر سنگ بی حسی و رخوت
پای از گل ها برون دارم
و بر این تک درخت پیش رویم
دسته ای از زاغ ها آواز می خوانند:
دریا میشود اینجا
دریا میشود اینجا
کنون سر در گریبانم
و با چشمی گریزان از افق ها یی که خونینند
به روی سنگ لغزانم
من از آب و تلاطم ها گریزانم
به روی سنگ می مانم
ولی
فردا چه خواهد شد
من از فردا و فرداها
هراسانم
هراسانم
+ نوشته شده در سی و یکم خرداد ۱۳۹۰ ساعت توسط مهربانی
|