هوا امروز توفانیست

وسرما است و تاریکی

 

درونم آتش و رویم کبود از سردی دنیا

 

نمی خواهم ببینم

آذرخش پر ز وحشت را

 

و بیزارم از آوای مهیب رعد جانفرسا

که ناخن می کشد بر صفحه ی دل ها

 

چنان می بارد این باران

که گویی وقت تنگ است

تا ببارد

اشک غمگینی دنیا را به دامانم

 

افقها رنگ خون دارند

و خورشیدست درمانده

به زیر ابرهای تیره ی زاییده از بطن شقاوتها

 

و من بر سنگ بی حسی و رخوت

پای از گل ها برون دارم

 

و بر این تک درخت پیش رویم

دسته ای از زاغ ها آواز می خوانند:

 

دریا میشود اینجا

دریا میشود اینجا

 

کنون سر در گریبانم

و با چشمی گریزان از افق ها یی که خونینند

به روی سنگ لغزانم

 

من از آب و تلاطم ها گریزانم

به روی سنگ می مانم

 

ولی

 

فردا چه خواهد شد

من از فردا و فرداها

هراسانم

هراسانم