تو که شمع من نبودی ز چه آتشم کشیدی؟

گل شادی دلم را به غمت ز شاخه چیدی

گِله می برم به عالم ز تو ای پری خوشرو

پر و بال من شکستی و به آسمان پریدی

کوهی از غمت نهادی به نحیفِ شانه ی من

فارغی ز رنجم اکنون که به منزلت رسیدی

فلک و ستاره لرزد ز طنین ناله ی من

این فغان بی امان را تو مگر دمی شنیدی؟

همه شب ز دیده خوابم برُبوده این معما

چه سبب شد ای سمن رو که ز من چنین بریدی