تو که شمع من نبودی ز چه آتشم کشیدی؟
تو که شمع من نبودی ز چه آتشم کشیدی؟
گل شادی دلم را به غمت ز شاخه چیدی
گِله می برم به عالم ز تو ای پری خوشرو
پر و بال من شکستی و به آسمان پریدی
کوهی از غمت نهادی به نحیفِ شانه ی من
فارغی ز رنجم اکنون که به منزلت رسیدی
فلک و ستاره لرزد ز طنین ناله ی من
این فغان بی امان را تو مگر دمی شنیدی؟
همه شب ز دیده خوابم برُبوده این معما
چه سبب شد ای سمن رو که ز من چنین بریدی
+ نوشته شده در بیست و نهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت توسط مهربانی
|