مَسْلَخ  عشق

درشبی مست سوی خانۀ  دلدارشدم

بی خبراز خودو این دشمن ناکار شدم

 

دیده را من چو گشودم  ره تاریکی بود

بیدلی بود وغم عاشق دل پاکی بود

 

خواستم قصّۀ خود باز کنم نزد کسی

تا نگویند چرا بیـــــدلی و بُلـــهوسی

 

چون گذرکردم از ایّام به  خُمخانۀ دل

ناگه فریاد شدم  من پی ویرانۀ دل

 

روز وشب نعره مستانۀ  زدم سوی نگار

که بفریاد برس عاشق دلخسته ی یار  


 

در همه عمر چنین دیده  براهت بودم 

بی نصیب ازخود و خوبش فدایت بودم 

 

مرده ام دیر زمانی است خدا می داند

جسدم ،این شبحم،  وای چه ها می داند

 

بکُشیدم، ببَریدم ،بسوی بَرزَخ عشق

تا کنم سجدۀ بسیار براین ،مَسْلَخ  عشق


 

سر تعظیم فرود آرم از این رستاخیز

بوسه بر خاک زنم وصلی چنین شورانگیز