رویای وصال....ابر رحمت
می رسد از شهر چشمانت سوار دیگری
روی دوشم می گذارد عشق بار دیگری
اختیارم را به دست چشمهایت می دهم
گرچه غیر از این ندارم اختیار دیگری
دل چرا تسلیم پائیز ملال آور شود
با تو وقتی هست هر فصلی بهار دیگری
کینه ها دارند از من مردم این روزگار
من که با یاد تو دارم روزگار دیگری
با همان دیدار اول نیمه جانم کرده ای
درمسیرت مانده ام تا انتحار دیگری
دل حریف شیوه خونریز چشمانت نشد
باختم،آماده ام اما! قمار دیگری
هرچه خواهی با دل رسوا بکن،هرچند دل
از تو جز خوبی ندارد انتظار دیگری
پس کجا ماندی گلم! در جستجویت سالهااست
هر قدم را می گذارم روی خار دیگری
می شود فردا به دیدارم بیایی،یا که نه
با خیالت باز بگذارم قرار دیگری
چشم من عمری است دنبال شکار چشم تواست
چشم تو هر لحظه دنبال شکار دیگری
من به رویای وصالت زنده ام رویای من!
تا نفس دارم نیندیشم به یار دیگری