زمين با آسمان ابري اش در هم گره مي خورد

شبم ديشب به شب بويي پر از شبنم گره مي خورد

درست از بين دستانم درخت نخل مي روييد

و دستانم مكرر مي شد و در هم گره مي خورد

و دستانم مكرر مي شد و هر دست ؛ تنهايي

-به ياد او- به يك سرشانه ي محكم گره مي خورد

"الهي لا تودبني" كه مي گفتم قنوتم بود-

كه آن بالا به يك سررشته ي مبهم گره مي خورد

"الهي لا تؤدبني"...."الهي لا تؤاخذني"...

چه مي گفتم كه دل با ريشه هاي غم گره مي خورد؟

نمي دانم چه مي گفتم؟ چه چيزي در درونم بود؟

چه چيزي در دلم با آن چه مي گفتم گره مي خورد؟

يكي انگار با من بود و ... در من بود و... از من بود..

نمي دانم كه بود اما... به من كم كم گره مي خورد

نمي دانم ولي انگار امشب آن خدايي را

كه مدت هاست گم كردم به دنيايم گره مي خورد