چارمي گفت كه من خوشبختم
مرده ها در صف و غسالان هم
مرده ها را به کفن می کردند
سدر و کافور ولی قبل از آن
لای ده جای بدن می کردند
توی هر منفذ میت با زور
پنبه را کرده و در بند زدند
آن منافذ که به هنگام حیات
روز ده بار به او گند زدند
میتی گفت بغل دستی را
خوش به حال تو که سنکوپ کردی
داد زد چون که طلبکار سرت
جلو چشم همه کُپ کردی
من ولی سکته ی ناقص کردم
تا طلبکار به من زد دو سه چک
سی چهل سال شدم خانه نشین
تا که واصل شدم الان به درک
سومین مرده به آوای حزین
گفت من از همه بیچاره ترم
من ِ زی ذی به شما پیوستم
تا که زد همسر من توی سرم
چارمي گفت كه من خوشبختم
چون كه با بنز تصادف كردم
صاحبش داد به عنوان ديه
سه گوني پول و تراول در دَم
آن كه بالاي سرم مي خندد
هست تنها پسر من سالار
هرچه مانده است ز مايملك من
هاپولي مي كند اين لاكردار
داشت در زندگي من پسرم
آرزوهاي زيادي در سر
حال كه خواسته اش تأمين است
هست از مرگ چه چيزي بهتر؟
مرده ها را همه زآنجا بردند
چارمي ليك بلا صاحب ماند
پسرك رفته و با ارث پدر
خر خود را به سوي مقصد راند
گفت «جاويد» كه يارب مددي
تا كه من را بزند پيكاني
تا كه هرگز نتواند بدهد
صاحبش بهر ديه توماني