بسم الله الرّحمن الرّحیم


و آتش چنان سوخت بال و پرت را


که حتّی ندیدیم خاکسترت را


به دنبال دفترچه ی خاطراتت


دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را


و پیدا نکردم در آن کنج غربت


به جز آخرین صفحه ی دفترت را


همان دستمالی که پیچیده بودی


در آن مهر و تسبیح و انگشترت را


همان دستمالی که یک روز بستی


به آن زخم بازوی همسنگرت را


همان دست هایی که پولک نشان شد


و پوشید اسرار چشم ترت را


سحرگاه رفتن زدی با لطافت


به پیشانی ام بوسه آخرت را


و با غربتی کهنه تنها نهادی


مرا آخرین پاره پیکرت را


و تا حال می سوزم از یاد روزی


که تشییع کردم تن بی سرت را


کجا می روی ای مسافر؟ درنگی!


ببر با خودت پاره ی دیگرت را