خدایا تو قلب مرا می خری؟
دلم
را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی
دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و
رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و
رفت
ولی هیچ کس
واقعا
اتاق دلم را
تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب
مرا وا نکرد
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و
آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش
سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا
کم است
و آن دیگری
گفت:
و انگار هر
آجرش
فقط از غم و
غصه و ماتم است
و رفتند و
بعدش
دلم ماند بی
مشتری
ومن تازه آن
وقت گفتم:
خدایا تو قلب
مرا می خری؟
و فردای آن
روز
خدا آمد و توی
قلبم نشست
و در را به
روی همه
پشت خود بست
و من روی آن
در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا
نداریم
از این پس به
جز او
کسی را نداریم
+ نوشته شده در بیست و ششم شهریور ۱۳۹۱ ساعت توسط مهربانی
|