مگر حکايت پروانه ميکني با شمع
بزن که سوز دل من به ساز ميگوئي
ز ساز دل چه شنيدي که باز ميگوئي
مگر چو باد وزيدي به زلف يار که باز
به گوش دل سخني دلنواز ميگوئي
مگر حکايت پروانه ميکني با شمع
که شرح قصه به سوز و گداز ميگوئي
به ياد تيشهي فرهاد و موکب شيرين
گهي ز شور و گه از شاهناز ميگوئي
کنون که راز دل ما ز پرده بيرون شد
بزن که در دل اين پرده راز ميگوئي
به پاي چشمهي طبع من اين بلند سرود
به سرفرازي آن سروناز ميگوئي
به سر رسيد شب و داستان به سر نرسيد
مگر فسانهي زلف دراز ميگوئي
به سوي عرش الهي گشودهام پر و بال
بزن که قصهي راز و نياز ميگوئي
حقيقتي به زبان مجاز ميگوئي
نواي ساز تو خواند ترانهي توحيد
بزن که سوز دل من به ساز ميگوئي
ترانهي غزل شهريار و ساز صباست
+ نوشته شده در بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ ساعت توسط مهربانی
|