خدا کنـــد ... کـه از ایــن کار دســـت بردارد
به چــوب و شـاخهء خشکیده ام نظـــر دارد
به فکــر راه فــرارم بــه بندِ ریشــه اسیــــــر
خــوشا به حــال قنــاری، که بال و پـــر دارد
میــان ســینه دلم مثــلِ بیــد می لـــــــرزد
از آن خیـــال پلیـــدی کــه او بــه ســــر دارد
هنوز هم دو جوانه به شاخــه ام باقیسـت
خدا کنـــد ... کـه از ایــن کار دســـت بردارد
+ نوشته شده در بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت توسط مهربانی
|