سرشار از خمیازه هایی ناب نابم

 می خواهم امشب بلکه یک ساعت بخوابم

 در خواب شاید آنچه می خواهم ببینم

 خود را کمی تا قسمتی آدم ببینم

 دلگیرم از پنجاه سال آدم نبودن

 از بودن اما آنچه می خواهم نبودن

 از بچگی نگذاشتند آدم بمانم

 یادش بخیر آموزگار مهربانم

 یک ترکه  را خوش دست و خوشگل می تراشید

 می گفت ای بزغاله ها  وحشی  نباشید

 یک چند نوبت تا که می خورم مرا زد

 می خواست از من یک بز اهلی بسازد

 بابام   هی می گفت  باید ناقلا شی

 می گفت ای گوساله باید گرگ باشی

 این درس را وقتی که در صف پاس کردم

 خود را شبیه کر گدن احساس کردم

  مادر که از الگوی برتر حرف می زد

 از بچه های عمه اختر حرف می زد

 وقتی که او این گفتگو را بسط می داد

 حس شتر بودن به آدم دست می داد

 امروز  هم هرچند یک کم توی باغم

 اما تصور می کنم خیلی کلاغم

 حالا زنم می خواهد  از من موش باشم

 یعنی که موجودی سراپا گوش باشم

 مادر زنم  هم بنده را یک اسب می خواد

 داماد هایی با همین برچسب می خواد

 از دید یک مسوول باید گربه باشم

 تا این که در قلبش  اگر جا بود جاشم

دلگیرم  از پنجاه سال آدم نبودن

 این  گربه است ،اسب است  یک زاغ است یا من

 آدم که کارش مثل من سگ دو زدن نیست

 تا بوق سگ  دنبال نان  مانند من نیست 

 گاهی سگم،  گاهی شبیه بره آرام

 ترکیب ناهمگونی از این جانور هام

 این جامعه نگذاشت من آدم بمانم

  نگذاشت آن چیزی که می خواهم بمانم