آمدم جانم به قربانت ولی دیر آمدم

موقع رفتن جوان بودم کنون پیر آمدم

نوشدارویم که بعد از مرگ سهرابم ولی

من گرفتار قضا بودم به تقدیر آمدم

شکل دیوار خمی در حال افتادن شدم 

در هوای تکیه گاه و فکر پادیر آمدم

بنده ای آزاد بودم تا که عشق از راه رسید

دست ها را بسته اند و پا به زنجیر آمدم

لشگری برگشته از یک جنگ را مانم ولی

از برای جنگ دیگر بهرتسخیر آمدم

ساده بودن در جوانی گر تباهم کرد لیک

باز هم من نی برای مکر و تزویر آمدم

شاعر شوریده ام بس شور شیرین داشتم

خواب دیدم همچو فرهاد و به تعبیر آمدم

سینه ام صدها کلام و درد و دل ننوشته داشت

بعد عمری با سرود و شعر و تحریر آمدم