شبی یاد جوانی در سرم سودای بستر شد

کشیدم آهی و بغضم شکست و دیده ام تر شد

به یاد آوردم آن دوران شیرین جوانی را 

که اکنون چون کتابی صفحه غمگین آخر شد

دلم سرگرم شادی بود وهوشم مست هوشیاری

دلم خونابه غم گشت و آخر هوشم از سر شد

به جسمم شور و شوقی بود و روحم زخم کمتر داشت

توانم رفت و صبرم سر شد و تن؛ زخم پیکر شد

یکی پیمان یاری بست وبا یارش خرامان شد

یکی هم چون من آوارهء بی یار و یاور شد

شب و روزم به عشق وعاشقی سرشد هزار افسوس

سنین عمر بالا رفت و باقی مانده کمتر شد