کلاه از مردمان بردار دائم
به جای کاسبی دنبال شعری یقینا جاهلی و گیج و هم منگ
و یا شاید شبی با دوستانت نشستی و کشیدی دائما بنگ
مگر عاقل به فکر شعر و بیتست بیا بچه رها کن شعر و آهنگ
زنم بر کله ات تا پست گردی شوی عاقل و یا مثل خری لنگ
بیا بنشین کنارم تا که گویم تو را درس حساب وکسب و نیرنگ
اگر هستی به فکر امر فرهنگ زدی بر بخت و اقبال خودت سنگ
رها کن کار فرهنگی پسرجان نکن با سر نوشتت اینچنین جنگ
کجا پولی شود پیدا در اینجا نفس در سینه ات کردی چرا تنگ
به جای کار فرهنگی پسر جان به سود ومنفعت دائم بزن چنگ
کلاه از مردمان بردار دائم وزغ را چون قناری ها بکن رنگ
ندارد عاقبت این کار جانم بزن بر فکر اینجوریت اردنگ