آغاز با خدا
پایان بی خدا
پیدا نمی کند


در زندگی سقوط
راحت تر از صعود
انجام می شود


در چشمهای تو
دریای بیکران
در گل نشسته است

از این همه گناه
تنها به عاشقی
اقرار می کنم

یک تک درخت پیر
با جابجا شدن
خشکیده می شود

یک کاج بی خبر
باضربه تبر
بیدار می شود

در دست بی خبر
هرگز کسی خبر
پیدا نمی کند

با این همه خدا
دنیای بی خدا
باور نکردنی است

از ناخدا شدن
تا با خدا شدن
بسیار فاصله است



در لحظه ی کمال
سرتاسر جهان
بی نقص و کامل است

خوشبختی از قضا
با بخشش و عطا
تکثیر می شود

با صد ورق دروغ
تاریخ آدمی
ناقص نمی شود

بی ساغر سکوت
انسان به معرفت
نایل نمی شود

در دفتر حیات
زیباترین رموز
در بخش خلقت است



در پیش روی شمع
هر تکه آینه
یک شمع روشن است


هر شعر تازه ای
با حرف تازه ای
آغاز گشته است

یک هسته ی درخت
در ظرف کوچکی
بالغ نمی شود



در شهر بی صدا
افکار هر کسی
مانند دیگری ست

با خواب یک شبان
دارایی دهی
بر باد می رود

در درگه خدا
تاخیر در امور
هرگز نبوده است

با قهر آفتاب
سیاره ی زمین
پوشیده از یخ است


از اولین اذان
تا آخرین نماز
یک عمر فاصله ست


در اوج آسمان
آرامش بزرگ
همواره حاکم است

در قله های سخت
انسان به آسمان
نزدیک می شود


سرکش ترین قلل
از فتح آدمی
همواره عاجزند


زیبایی سکوت
بی انتهاتر از
زیبایی صداست



گلهای باغ فرش
در زیر پای ما
پر پر نمی شوند


اندیشه های سست
دائم به گرد خویش
دیوار می کشند



با قدرت نگاه
انسان ز پله ها
بالا نمی رود

در شهر عاشقان
عاشق تر از خدا
پیدا نمی شود


دیوار خانه ها
ما را به پنجره
محتاج کرده است

از دامن زمین
چیزی به آسمان
نازل نمی شود


بی حق انتخاب
زیباترین بهشت
قعر جهنم است



هر درس زندگی
بی درک مطلبش
تکرار می شود


در راه نادرست
برگشتن درست
اوج شهامت است


دنیای عاشقان
با جذر و مد عشق
ویران نمی شود




زیباترین بنا
با سیل کوچکی
نابود می شود

ارابه های عشق
از وادی جنون
باید گذر کنند



یک کشتی بزرگ
با زخم کوچکی
نابود می شود

ننگین ترین شکست
با غفلتی حقیر
آغاز گشته است

یک نخل ریشه دار
با غارت خزان
زخمی نمی شود



یک قلب بی ریا
از مسجد خدا
همواره برتر است


در شهر دشنه ها
آرامش عمیق
حاکم نمی شود

هرگز کبوتری
از لوله ی تفنگ
خارج نگشته است



با غرش تفنگ
انسان به برتری
هرگز نمی رسد



بی خنده ی چراغ
بیداری بشر
باور نکردنی ست



پایان عاشقی
ما را به انقراض
نزدیک می کند




از سرزمین عشق
هرگز مسافری
هجرت نکرده است

هر سنگ کوچکی
در برف روزگار
بهمن نمی شود