نگاه علقمه خندید و در سجود افتاد
همینکه سایه سروش به روی رود افتاد


قدم به آب که زد موج موج طوفان شد
عروس آب به پای مه وجود افتاد

عطش ز رنگ نگاه و لبش نمایان بود
به یاد یار غریبی که تشنه بود افتاد

دو دست پر شده از آب را ز هم وا کرد
بلور آب ز دستی که میگشود افتاد

لبان خشک به «الله اکبر»ی تر کرد
ادب چشید زبانش که در شهود افتاد

به دست مشک و به دل شوق آب آوردن
ولی چه حیف ، که مشکش در آن حدود افتاد

چه صحنه ها که ندیدند نهر و نخلستان
دو دست خیس علمدار را که زود افتاد

کمی جلوتر از آن تیر و چشم شهلایش
و ضربه ای به سرش خورد تا که خود افتاد

طنین ناله «ادرک اخا»ش جاری شد
دگر به خیمه نیامد عمو ، عمود افت