مـا ه از جمــا ل او خجل افـتــا ده می نمود
بـس حـرف پـوچ مدّعـیـان گوش کـرده بـود مـن را چو عهـد خویـش فـراموش کرده بود
کیـوان و زُهــره را به غـلامی نـمی خـریـد شـا م مرا بـه طــُرّ ه سـیـه پـوش کــرده بود
مـا ه از جمــا ل او خجل افـتــا ده می نمود چون زلـف را حجـاب بـنـا گـوش کـرده بود
خورشـیـد صبح به شوق رخ او طلوع کـرد د ر نیـّتـی که یـا ر، شـب د وش کــرده بود
ما را مقـیـم میکـده کـرد و بـه غمـزه رفـت این رابه مست و عاقـل و مدهوش کـرده بود
روزوشـبـم بـه حسـرت جـامی بـسـررسیـد خود جــا م هــا زلـعــل لـبـی نوش کرده بود
درسـیـنــه آتـش و نکـنــم قــصد چــا ره ای کـاو خود چنـیــن ، بـه د لـم جوش کرده بود
+ نوشته شده در بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط مهربانی
|