«باد آمد و بوي عنبر آورد »

بقال چاقاله نوبر آورد !

 

پيچيد به باغ بوي يونجه !

از شوق الاغ پَردر آورد!

 

مي خواست پسر، «حسن مكانيك »

بيچاره زنش كه دختر آورد !

 

شك نيست كه اين گراني امروز

از مردم ما پدر در آرود!

 

اين مهريه هاعجب بلايي

روي سر تاس شوهر آورد !

 

 

شد پير،زن ِ«حسنعلي خان »

يك خانم خوب ديگر آورد !

 

چون ديد خران خوشند ،بلبل!

پس روي به سوي عرعر آورد!

 

«سعدي »كه شراب عشق خورده !

لب را به لبان دلبر آورد !

 

دلبر كه نگار لمپني بود !

لبهاي خودش جلوتر آورد

 

زدمشت به زير گوش «سعدي» !

از كوچه دوتا دلاور آورد ،